welcome to official website of Grand Ayatollah Sobhani
فارسی العربیة
الصفحة الرئيسية المقالات الصور

اسم الکتاب : فتنه تكفير *
تألیف :عليرضا سبحانى *

فتنه تكفير

صفحه 1

صفحه 2

صفحه 3
فتنه تكفير
چالش قرن بيست و يكم

صفحه 4

صفحه 5
 
فتنه تكفير
چالش قرن بيست و يكم
تأليف
عليرضا سبحانى
مؤسسه امام صادق(عليه السلام)
1395 ش

صفحه 6
سبحانى، عليرضا ، 1353 ـ
فتنه تكفير، چالش قرن بيست و يكم/ تأليف عليرضا سبحانى. ـ قم: توحيد قم ، 1395.
256 ص.    ISBN: 978 - 600 - 94529 - 4- 1
فهرستنويسى بر اساس اطلاعات فيپا.
كتابنامه: ص 247 ـ 253 ; همچنين به صورت زيرنويس.
1. تكفير ـ ـ نقد و تفسير . 2. تكفير ـ ـ تاريخ . الف. عنوان.
9ف 2س3 / 225 Bp   464/297
1395
اسم كتاب:    فتنه تكفير چالش قرن 21
نگارش:    عليرضا سبحانى
چاپخانه:   مؤسسه امام صادق(عليه السلام)
ناشــر:   توحيد قم
تاريخ:    1395
چاپ:    اول
تعداد:   1000
      مسلسل انتشار: 28            مسلسل چاپ اول: 19
مركز پخش
قم ميدان شهدا، انتشارات موسسه امام صادق (عليه السلام)
تلفن: 37745457 ; 09121519271
http://www.imamsadiq.org
www.shia.ir
www.tohid.ir

صفحه 17
   فتنه تكفير چالش قرن 21
تكفير چالش قرن بيستويكم   
إنّ الرفق لا يكون في شيء إلاّ
زانه ولا ينزع من شيء إلاّ شانه

رسول اكرم(صلى الله عليه وآله)

پيشگفتار

تكفير

چالش قرن بيست و يكم

روزگارى كه ما در آن به سر مى بريم، با پديده هاى پيچيده اى همراه است كه پس از گذشت سال ها، چهره واقعى خود را نشان مى دهد.
در قرن بيستم برنامه زمامداران غرب براى كشورهاى اسلامى ضربه زدن به قدرت و توان مسلمانان و تجزيه كشورهاى اسلامى بود و سرانجام كشور واحدى مانند حكومت عثمانى به چند كشور جزئى اما تابع و فرمانبر تقسيم شد. ايران نيز از اين پديده در امان نماند. اشغالگران در 25 شهريور 1320 از شمال و جنوب كشور ايران را اشغال كردند و به آمال و آرزوهاى خود رسيدند.

صفحه 18
قرن بيست و يكم با پديده 11 سپتامبر آغاز شد. همگان حتى سياستمداران درجه 2 در اين فكر فرورفته بودند كه چگونه در كشور عظيمى كه همه چيز آنجا به دقت پيگيرى مى شود، متجاوز از سه هزار نفر را در يك حمله به دو برج از بين ببرند و هنوز هم علل اين پديده تحت پرده است. گاهى سخن از هيئت «حقيقت ياب» به ميان مى آيد كه يك نوع تخدير براى جامعه است.
افراد هوشمند كه حوادث جهان را پيگيرى مى كنند از نتايج حاصل از آن مى توانند عاملان را بشناسند و انگيزه ها را دريابند. گويا بار ديگر ميراث خوار استعمار تحت عنوان نبرد با تروريسم، حاكميت و حضور خود را در افغانستان، پاكستان، عراق، سوريه و يمن تثبيت كرد.
در كشورى كه دين، مورد علاقه مردم و عنصر رسمى باشد از همان دين عليه آن دين بهتر از هر عاملى مى توان بهره گرفت. پديده زشت تكفير بهترين مصداق اين ضابطه است كه با عنوان مبارزه با كفر و نشر توحيد در صدد ضربه به دين و ديندارى است و آشكارا به كمك هاى غربيان آتش جنگ را در كشورهاى اسلامى روشن مى كند; زن و مرد و كوچك و بزرگ را از دم تيغ مى گذراند و زيرساخت ها را نابود مى كند و متأسفانه همه اين عوامل ويرانگر به نام اسلام انجام مى گيرد.
از آغاز قرن بيست و يكم گروه هاى خلق الساعه تحت لواء دين به نام القاعده، طالبان و اخيراً داعش(آينده را خدا مى داند) پديد

صفحه 19
آمده اند درست منويات غربيان را اجرا مى كنند. تو گويى خدا حد توحيد و كفر را به دست آنان سپرده است تا هر گروهى را بخواهند مسلمان جلوه دهند و هر گروهى را بخواهد كافر و مرتد قلمداد كنند. اين گروه نمونه ديگرى از خوارج هستند كه در عصر اميرمؤمنان(عليه السلام) و پس از وى ظهور كرده، و فجايعى را به وجود آوردند و پيوسته در هر زمان مغزهاى خشك، انسان هاى جاهل بزرگان اسلام را تكفير مى كردند.
افتخار شرق و مغز بزرگ زاينده اسلام، ابوعلى سينا، از دست اين افراد در امان نبوده و اين دو بيت را سروده است:
كفر چو منى گزاف و آسان نبود *** محكم تر از ايمان من ايمان نبود
در دهر چو من يكى و آن هم كافر *** پس در همه دهر يك مسلمان نبود
در اينجا به حديثى از پيامبر رحمت اشاره مى شود كه روح اسلام را براى ما ترسيم مى كند. ايشان مى فرمايد:
«إنّ الرفق لا يكون في شيء إلاّ زانه، ولا يُنزع من شيء إلاّ شانه».1
نرمش و ملايمت در همه جا مايه زيبايى است و برگيرى آن در همه جا جز زشتى چيزى نيست.

1 . صحيح مسلم، 8/22، كتاب البر والصلة والآداب.

صفحه 20
اسامة بن زيد بن حارثه مسلمانى را به اتهام كفر كشت. وقتى پيامبر از كار زشت او آگاه شد، نخست او را نكوهش كرد و قرآن نيز هشدار دارد كه كشتن گويندگان «لااله الاّ الله» گناهى بزرگ است.1
نگارنده در اين رساله كوتاه تاريخچه پديده تكفير و پايه هاى فكرى و كلامى اين گروه ها را روى دايره ريخته است تا گامى كوتاه در طريق توحيد كلمه و اخوت اسلامى برداشته شود.
قم ـ حوزه علميه
عليرضا سبحانى

1 . نساء: 94.

صفحه 21
 
   

مقدمه

دوران معاصر، دوران خشونت ها و تنش ها

زندگى انسان در قرن بيست و يكم زندگى آميخته با خشونت ها و تنش هاست. در هر ماه بلكه در هر روز، خبر جنگ و جدال و كشت و كشتار به گوش مى رسد. تو گويى انسانى كه ماهيت آن حيوان ناطق است، با تغيير ماهيت نام «حيوان محارب» به خود گرفته است. انسانى كه از مادّه أُنس گرفته شده است و بايد پيوسته با هم نوعان خود زندگى مسالمت آميز داشته باشد، خوى درندگى پيدا كرده است.
دانشمندان مادى قرن بيستم تصور مى كردند پيشرفت انسان در علم و دانش، وى را از دين و ديانت بى نياز مى سازد و تمدن جانشين اخلاق و معنويت مى شود; ولى گذشت زمان بى پايگى اين نظريه را ثابت كرد و روشن ساخت پيشرفت انسان در صنعت، دور از خشونت و خونريزى نيست و اين كار مولود علمِ مجرّد از ايمان است. علم و دانش موتور زندگى است; ماشين حيات را به سرعت

صفحه 22
پيش مى برد; امّا ماشين بدون ترمز، خطرناك است و نمى تواند او را در مواقع ناگوار از حركت بازدارد; لذا قرآن مى فرمايد: (وَ قَالَ الَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ وَ اِيمَانَ).1
مشاهده اين وضع ناگوار بالأخص در منطقه خاورميانه مؤلف را بر آن داشت تا به بررسى يكى از علل اين نابسامانى از نظر قرآن، حديث و تاريخ بپردازد. نابسامانى امروز، در منطقه رنگ جنگ طائفى و مذهبى به خود گرفته است. امروز گروهى نوظهور، حق خداوند در تعيين حدّ و حدود ايمان و كفر را كه پيامبران الهى آن را از سوى خدا ابلاغ مى كنند، از آن خود ساخته اند و با مقياسى خوددرآور، گروهى را مؤمن و گروهى را كافر معرفى مى كنند; حتى در اين حدّ توقف نكرده و با گردآورى سلاح و بهره گيرى از ساده انديشى جوانان به كشتار مخالفان دست يازيده و منطقه اى را «دارالاسلام» و منطقه ديگرى را «دارالكفر» ناميده اند و معتقدند همه چيز مخالفان حلال و مباح است; بايد زنانِ آنان به بردگى گرفته شوند; رجال آنان كشته شوند و اموالشان به عنوان غنيمت جنگى تقسيم شود. گروه هاى تكفيرى اين ضابطه را در كشورهايى اجرا مى كنند كه ساليان درازى است صداى توحيد از مأذنه هاى آنها به گوش جهانيان مى رسد و قرن ها دارالاسلام بوده اند و خواهد بود.

1. روم: 56.

صفحه 23
جاى تأسف است كه مسلمانان به جاى اينكه دست به دست هم داده، اسلام اصيل را در جهان تبليغ كنند و براى اسلام، فرشتگان رحمت و مبلغان مهربان باشند، به جان هم افتاده اند و يكديگر را مى كشند و مى درند.
پس از حمله آمريكا به كشور افغانستان، سپس حمله به عراق، آن هم به بهانه كشف سلاح هاى كشتار جمعى (كه بعداً معلوم شد چنين سلاح خطرناكى در آنجا نبوده است) انتهار و خودكشى (با هدف كشتار ده ها بى گناه در شوارع و مساجد) به طور فزاينده و چشمگير افزايش يافت.
گروه هاى تكفيرى، جوانان ناآگاه و بى اطلاع را آن چنان شستوشوى مغزى مى دهند كه آنها باور مى كنند با انتهار خود و كشتار گروه مخالف، بهشتى شده، شب همان روز ميهمان پيامبر اسلام خواهد بود. آنان در اين عقيده به قدرى راسخ اند كه حتى احياناً وسيله غذاخورى با خود همراه دارند تا با رسول خدا هم غذا شوند!
تكفيريان هيچ حدّ و مرزى براى خود نمى شناسد; حتّى براى انتقام از گروه شيعه، صحابى جليل، حجر بن عدى را نبش قبر و جنازه او را به مكان نامعلوم منتقل كردند. چرا؟ چون او درواقع مخالف رسم امويان بوده است و آزادى خواهان و عدالت طلبان او را دوست دارند; از اين جهت، مورد بى مهرى اين گروه قرار گرفته است.

صفحه 24
امروز براى ساقط كردن حكومت سوريّه فراخوانى گسترده صورت پذيرفته است. براى منهدم ساختن زيرساخت هاى اين كشور از طيف هاى گوناگون بهره مى گيرند; آن هم به جرم اينكه سوريه در طول زمان در برابر مظالم صهيونيست مقاومت كرده و باج نداده است. شكى نيست كه دست هاى پشت پرده مخالفان اصل اسلام، اين گروه را به انواع سلاح تجهيز كرده اند تا بتوانند انتقام صهيونيست ها را از اين حكومت و ملّت رشيد آن بگيرند.
شگفت اينجاست كه قريب هفتاد سال است فلسطين به اشتغال صهيونيست ها درآمده است و روزى نيست كه در غزه كشتار نكنند; اما هرگز براى آزادساختن قدس شريف چنين فراخوان عمومى صورت نپذيرفته است. در اين اوضاع، عالمان منطقه از ترس جان خود يا سكوت برگزيده اند يا تظاهر به همراهى مى كنند. تو گويى پيامبر خدا(صلى الله عليه وآله) نفرموده است: «اذا ظهرت البِدع فى أمّتى، فليُظهر العالم علمه; فمن لم يفعل، فعليه لعنة الله».1
اين رساله داراى فصل هاى گوناگونى است. هر فصل مى تواند موضوع مستقلى باشد; هرچند همگى با هم پيوند ناگسستنى دارند.
قم ـ حوزه علميّه
عليرضا سبحانى
1395

1. كلينى، كافى، ج 1، ص 135، دارالحديث.

صفحه 25
انسان يك وديعه ارزشمند الهى و مأمور به صلح و دوستى است   

فصل اول

انسان يك وديعه

ارزشمند الهى و مأمور به صلح و دوستى

انسان در اديان آسمانى موجودى ارزشمند و وديعه الهى در روى زمين است و در ميان همه آفريده ها كرامت و عزّت خاصى دارد. براى اثبات اين مدعا كافى است توجه كنيم كه خدا در قرآن كريم همه انسان ها را به طور مطلق «خليفه» و جانشين خويش در روى زمين معرفى مى كند1 و به دليل ارزش والايى كه دارد، او را مسجود فرشتگان قرار داده است;2 حتى به اين اكتفا نكرده، او را حامل امانتى مى داند كه ديگر موجودات از حمل آن امتناع ورزيدند3 و به يك معنا انسان را نمايشگر هدف خلقت و غرض از آفرينش تلقى مى كند.4 سرانجام، آيات قرآنى حاكى است كه

1. بقره: 30.
2. اعراف: 11.
3. احزاب: 72.
4. هود: 7.

صفحه 26
خدا آفتاب و ماه را به سود او تسخير كرده است.1
او بالذات خداخواه و خداجوست2 و اگر عوامل مادّى بر روى فطرت او پرده نيفكند، تا آخر عمر خداپرست خواهد بود. خداخواهىِ او تنها گرايش ارزشمندى نيست كه با روح و روان او عجين شده باشد; بلكه روح و روان او با گرايش هاى ارزشمند ديگرى مجهّز شده و خامه دانش، از اين گرايش ها پرده برداشته است; مانند: گرايش به علم و آگاهى و گرايش به خوبى و نيكى. اين گرايش ها كه گاهى از آنها به فطرت و گاهى به غريزه تعبير مى كنند، ابعاد روانى انسان را تشكيل مى دهد.
با توجه به مقام و موقعيّت انسان از نظر آيين آسمانىِ اسلام و ديگر شرايع، بايد با چنين موجودى با رحمت و رأفت رفتار كرد; همچنين بايد هر نوع خشونت فراتر از قانون را محكوم كرد و از آن تبرى جست و آيين هاى آسمانى را از اين پديده زشت كه دامن گير قرن 21 شده است، تنزيه نمود.
ما از منظر آيين اسلام به جهان مى نگريم; پس، از نخستين آيه قرآن مجيد (بِسمِ الله الرّحمنِ الرّحيمِ) آغاز مى كنيم. محققان مى گويند: واژه رحمن از يك رحمت گسترده و فراگير حكايت مى كند كه همه انسان ها بلكه تمام موجودات را شامل مى شود.3

1. ابراهيم: 33.
2. روم: 30.
3. طبرسى، مجمع البيان، ج1، ص 33، چاپ مصر.

صفحه 27
خدا به پيامبر گرامى اسلام(صلى الله عليه وآله) فرمان مى دهد با مخالفان از دَر اُلفت و رحمت وارد شود و مى فرمايد: «اگر خلاف كردند، آنان را ببخش و در حق ايشان از خدا طلب آمرزش كن و براى احياء شخصيتشان آنها را در دايره مشورت وارد ساز».1
پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) در دوران حيات خود مظهر رحمت و دور از خشونت بود و از كلمات زيباى او در محكوم كردن خشونت اين است كه فرمود:
«انّ الرفق لا يكونُ فى شىء الاّ زانه ولا يُنزعُ من شىء الاّ شانه»:2
رأفت هر كجا باشد زينت بخش است و از هر كجا برچيده شود، زشتى پديد مى آورد.
در تكريم انسان و طرد خشونت كافى است بدانيم قرآن احياء يك انسان را احياء تمام انسان ها تلقى كرده است و كشتن بى گناهى را كشتن همه انسان ها مى داند.3 اسلام به تمام حكومت هاى برخاسته از اراده ملّت ها احترام شايسته مى گذارد و همه را به رسميّت مى شناسد. تنها شرطى كه در اين مورد دارد، اين است كه دولت ها با كشور اسلامى از در جنگ وارد نشوند و مردم را از خانه

1. آل عمران: 159.
2. صحيح مسلم، ج8، ص 22، دارالفكر، لبنان.
3. مائده: 22.

صفحه 28
و كاشانه خود بيرون نرانند.1
اسلام به همه اقليت ها در كشورهاى اسلامى كه كتابِ آسمانى دارند و به اصطلاح در شمار اديان الهى هستند، به ديده يك شهروند مى نگرد و از جان و ناموس و مال آنها دفاع مى كند و همه نيازهاى بهداشتى و فرهنگى آنها را برطرف مى سازد.
پيروى از مكارم اخلاق و دورى از مفاسد اخلاقى يك اصل اساسى در اسلام است. بخش اعظم احاديث اسلامى را ارزش هاى انسانى تشكيل مى دهد. حضرت على(عليه السلام) كسانى را كه برخلاف ارزش ها قدم برمى دارند و آلودگى روحى دارند، به سان كسى مى داند كه به صورت انسان، اما به سيرت حيوان درنده است.2
پيامبر اسلام هدف از بعثت خويش را تكميل اخلاق در جامعه اسلامى دانسته است و پيام او به جامعه بشرى اين است: «انّما بعثت لأُتمّم مكارم الأخلاق».3

گواه هاى تاريخ بر عفو و گذشت در عصر پيامبر(صلى الله عليه وآله)

رسول خدا در فتح مكه كه مردم آنجا قريب بيست سال در راه تبليغ اسلام، سنگ اندازى كرده بودند، «عفو عمومى» اعلام كرد و تمام دشمنى ها و كينه توزى هاى سابق را ناديده گرفت. پيامبر در

1. ممتحنه: 80.
2. نهج البلاغه، خطبه 82.
3. علامه مجلسى، بحارالأنوار، ج 16، ص 210.

صفحه 29
فتح مكه هيچ كس را بر پذيرش اسلام اجبار نكرد و همه را آزاد گذاشت تا به دلخواه و انتخاب خود، مسلمان شوند.1
بنابر روايت ابن هشام، وقتى صفوان بن اميه نزد پيامبر آمد، براى پذيرش اسلام دو ماه مهلت خواست. پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) به او فرمود: «چهار ماه به تو مهلت مى دهم»; لذا بسيارى از آنان پس از فتح مكه تا سال نهم بر شرك خود باقى بودند.2
برخى از ياران پيامبر در سرزمين حنين او را تنها گذاشتند. شخصى به پيامبر پيشنهاد كرد هنگامى كه بر آنها مسلط شديد، مجازاتشان كنيد! پيامبر فرمود: لطف خداوند براى من كافى است و عافيت الهى گسترده است.

ممنوعيت سلاح هاى كشتار جمعى

همگان مى دانيم دانش هسته اى دانشى بسيار مطلوب و مرغوب است و اصولاً اسلام بشر را به تفكر در ريزه كارى هاى زمين و آسمان دعوت كرده است; اما اين دانش به سان شمشير دولبه است. يك لبه آن مايه خرسندى و نشاط زندگى است; مانند انرژى هسته اى كه در كشاورزى و پزشكى و توليد برق و غيره از آن بهره گرفته مى شود; ولى لبه ديگر آن همان سلاح هسته اى است كه به تمام معنا مخرّب است و چه بسا به حيات انسانى در كره زمين

1. سيره ابن هشام، ج2، ص 412.
2. همان، ص 418; واقدى، مغازى، ج2، ص 854.

صفحه 30
خاتمه دهد. قوانين اسلام چنين سلاحى را صددرصد محكوم كرده و حتى آن را به عنوان سلاح بازدارنده تجويز نكرده است; زيرا اين سلاح بازدارنده چه بسا به دست فرمانروايى بيفتد كه به پير و جوان رحم نكند.
آيين اسلام «آيين جهاد» است; امّا به معناى «كوشش» نه «قتال»; لذا قرآن مجيد از واژه جهاد، كه سعى و تلاش است، بهره مى گيرد و از آن براى رفعِ موانع رسيدنِ نداى الهى به گوش انسان ها استفاده مى كند، نه با اصرار بر پذيرش دين; زيرا شعار اسلام (لاَ اِكْرَاهَ فِى الدِّينِ)1 است. در «قوانين جهاد» به فرماندهان دستور مى دهد:
هرگز آب دشمن را مسموم نكنيد. آب را بر روى دشمن نبنديد. پيران و زنان و ديرنشينان را متعرض نشويد. كسى را كه پا به فرار نهاد، تعقيب نكنيد و هكذا. در گرماگرم جهاد اگر مخالفى از فرمانده اسلام بخواهد تا اجازه دهد سخن خدا را بشنود، به او امان بدهيد «پيام الهى» را بشنود و اگر خواست به محل خود بازگردد، بايد با امنيت كامل به محلش بازگردانيد.
با توجه به قوانين نورانى اسلام كه از طريق پيامبر و امامان معصوم(عليهم السلام) به انسان رسيده است، بايد افراد بشر در كنار هم با كمال احترام زندگى كنند. چرا؟ به دليل اينكه همه از يك پدر و مادر

1. بقره: 256.

صفحه 31
پديد آمده اند. تنها امتياز انسان ها تقوا و پارسايى است و هيچ نژادى بر نژاد ديگر برترى ندارد.1
خشنونت هاى فعلى، خواه در ميان مسلمانان و مسيحيان باشد و يا ديگر پيروان آيين هاى آسمانى، كاملاً مردود است و بايد متفكران و بزرگان قوم دور هم گرد آيند و آب ازجوى رفته را به جوى بازگردانند.
با توجه به اين اصول و اصولى كه در ديگر اديان الهى آمده است، لازم است مصلحان و خدمتگزاران جامعه انسانى در هر مكان و زمان با يك نهضت همگانى، رنج ديدگان را از بلاى بى سابقه خشنونت برهانند.
در اينجا به نكته اى اشاره مى كنم: ساليان متمادى مسلمانان در لبنان و سوريه در كنار مسيحيان زندگانى مسالمت آميز و آرامى داشتند; به يكديگر مهر مىورزيدند و هر گروه در مراسم خود آزاد بود. چه شد كه يك مرتبه ورق برگشت؟! خشونت جاى رأفت را گرفت. مسلماً دست ديگرى در كار است; نه اينكه «آيين اسلام» آفريننده چنين خشونتى باشد. چنان كه قرآن مى فرمايد: الصُّلْـحُ خَيْـرٌ.2
***
پيش از آنكه به تحديد كفر و ايمان از نظر لغت و منظر

1. حجرات: 12.
2. نساء: 128.

صفحه 32
متكلمان بپردازيم، شايسته است احترام دم مسلمانان از نظر قرآن و روايات را منعكس كنيم.

ارزش خون انسان از منظر آيات

اصل اساسى در مورد دماء، احترام به آن است. انسان ـ به طور مطلق ـ خليفه خدا در زمين است; پس خون، عرض و مالش براى ديگران محترم است و تعدّى بر هيچ يك از موارد مزبور جايز نيست; مگر با دليل و برهان. آيات قرآنى صراحت دارند بر اينكه اصل اساسى و مرجع در مورد دماء حرمت است. به اين آيات توجه فرماييد:
(أَقَتَلْتَ نَفْسا زَكِيَّةً بِغَيْرِ نَفْس لَقَدْ جِئْتَ شَيْئًا نُكْرا):1
آيا انسان پاكى را كشتى بدون آنكه او كسى را كشته باشد؟ كار بدى كردى.
(فَطَوَّعَتْ لَهُ نَفْسُهُ قَتْلَ أَخِيهِ فَقَتَلَهُ فَأَصْبَحَ مِنَ الْخَاسِرِينَ):2
نفس سركش، كشتن برادر را بر او آسان جلوه داد و او برادر را كشت و از زيانكاران شد.
(قَدْ خَسِرَ الَّذِينَ قَتَلُوا أَوْلاَدَهُمْ سَفَها بِغَيْرِ عِلْم):3

1 . كهف: 74.
2. مائده: 30.
3. انعام: 140.

صفحه 33
آنهايى كه فرزندانشان را از روى نادانى و بدون علم مى كشند، زيان كرده اند.
(وَ لاَ تَقْتُلُوا أَوْلاَدَكُمْ مِنْ اِمْلاَق نَحْنُ نَرْزُقُكُمْ وَ اِيَّاهُمْ):1
فرزندانتان را به خاطر گرسنگى نكشيد. ما شما و آنها را روزى مى دهيم.
(وَ لاَ تَقْتُلُوا النَّفْسَ الَّتِى حَرَّمَ اللهُ اِلاَّ بِالْحَقِّ):2
خون كسى را كه خداوند حرام كرده است، نريزيد; جز آنكه بر حق باشيد.
(مَنْ قَتَلَ نَفْسا بِغَيْرِ نَفْس أَوْ فَسَاد فِى الأَرْضِ فَكَأَنَّمَا قَتَلَ النَّاسَ جَمِيعا):3
اگر كسى، كسى را بى آنكه او قتلى كرده باشد يا فسادى در زمين انجام داده باشد، بكشد، مثل آن است كه تمامى مردم را كشته است.
پس كشتن هيچ انسانى به طور مطلق جايز نيست; مگر آنكه در قرآن حكيم و سنت نبوى به جواز قتل او تصريح شده باشد.

ارزش خون انسان از منظر روايات

در اين باره روايات متضافرى از پيشوايان شيعه نقل شده

1. انعام: 151.
2. انعام: 150.
3. مائده: 32.

صفحه 34
است. مرحوم كلينى از معاوية بن عمار از ابى عبدالله روايت مى كند:
«عن ابى عبدالله(عليه السلام) قال: ان النبى(صلى الله عليه وآله)كان اذا بعث أميراً له على سرية أمره بتقوى الله عزّوجلّ فى خاصة نفسه ثم فى أصحابه عامّة ثم يقول: اغزوا بسم الله و فى سبيل الله، قاتلوا من كفر بالله، لاتغدروا ولا تغلوا ولا تمثّلوا ولا تقتلوا وليداً ولا متبتّلا فى شاهق، ولا تحرقوا النخل، ولا تغرقوه بالماء، و لاتقطعوا شجرة مثمرة، ولا تحرقوا زرعاً لانّكم لا تدرون لعلّكم تحتاجون اليه، ولا تعقروا من البهائم...»:1رسول خدا(صلى الله عليه وآله) وقتى مى خواست سريّه اى را به جايى اعزام نمايد، آنها را فرامى خواند و پيش خود مى نشاند و مى فرمود: با نام و يارى خدا و در راه خدا و در راستاى دين پيامبر او حركت كنيد. از حدود الهى تجاوز نكنيد. كسى را مُثله نكنيد. ستم نكنيد. پيرمردان، كودكان و زنان را نكشيد. درختى را قطع نكنيد; مگر آنكه مجبور به اين كارها شويد.
بيهقى به سند خود از ابن عمر نقل مى كند:
«أن يهود بنى النضير و قريظه حاربوا رسول الله(صلى الله عليه وآله)فأجلى رسول الله(صلى الله عليه وآله) بنى النضير واقر قريظه و من عليهم حتى حاربت قريظه بعد ذلك فقتل رجالهم و قسم نساءهم و اولادهم و اموالهم

1. كلينى، كافى، ج 5، ص 27، طبع اسلاميه; حرعاملى، الوسائل، ج 15، ص 58، باب 15، آداب أمراء السرايا و أصحابهم، حديث2، چاپ آل البيت; مجلسى، بحارالأنوار، ج 19، ص 177 و ج 97، ص 25، بيروت; فيض كاشانى، الوافى، ج15، ص92، اصفهان مكتبه اميرالمؤمنين; برقى، المحاسن، ج2، ص 355، دارالكتب.

صفحه 35
بين المسلمين الا بعضهم لحقوا برسول الله(صلى الله عليه وآله)فأمنهم واسلموا و أجلى رسول الله(صلى الله عليه وآله)يهود المدينه كلهم...»:1 رسول خدا بنى نضير را كوچاند و بنى قريظه را باقى گذاشت و بر آنان منت نهاد تا آنكه بعداً بنى قريظه سرِ جنگ آغاز كردند. آنگاه پيامبر مردانشان را كشت و زنان، فرزندان و اموالشان را بين مسلمين قسمت نمود; جز تعدادى از آنها كه به پيامبر پيوستند و پيامبر به آنها امان داد و آنها اسلام آوردند.2
نيز بيهقى از نافع نقل مى كند:
«عن نافع عن ابن عمر قال وجدت امرأة مقتولة فى بعض تلك المغازى فنهى رسول الله(صلى الله عليه وآله) عن النساء والصبيان ...»:3 عبدالله بن عمر مى گويد: در يكى از جنگ هاى پيامبر، زنى كشته شد و از آن پس، پيامبر كشتن زنان و كودكان را منع نمود.
بيهقى روايتى را نقل مى كند:
«اذا التقى المسلمان بسيفيهما فالقاتل والمقتول فى النّار. قيل: يا رسول الله هذا القاتل فما بال المقتول؟ قال: انّه أراد قتل صاحبه»:4اگر دو مسلمان روبه روى هم قرار گيرند و با يكديگر بجنگند، هم قاتل و هم مقتول هر دو در آتش اند. سؤال شد: يا رسول الله! مقتول

1. بيهقى، السنن الكبرى، ج6، ص 323، كتاب قسم الفى والغنيمه (باب ماجاء فى قتل من رأى الامام مينهم).
2. همان، كتاب قسم الفىء و الغنيمة.
3. همان، ج9، ص 77 كتاب السير (باب النهى عن قصد النساء ولولدان بالقتل).
4. همان، ج 8، ص 190، دارالفكر; نسائى، سنن، ج 7، ص 125، دارالفكر.

صفحه 36
چرا؟ حضرت فرمودند: زيرا مقتول نيز قصد جان ديگرى را كرده است.
بخارى روايت ديگرى را نقل كرده است: «لا ترجعوا بعدى كفّارا يضرب بعضكم رقاب بعض»:1 پس از من كافر نشويد; به گونه اى كه گردن يكديگر را بزنيد.
طبعاً گردن زدن بعد از تكفير يكديگر محقق مى شود.

1. بخارى، صحيح، ج 1، ص 38.

صفحه 37
 
   

فصل دوم

ايمان و كفر در لغت و اصطلاح متكلمان

كفر در لغت

كافر از ماده «كفر» به معنى ستر و پوشاندن گرفته شده است. ابن فارس (م395) در كتاب كم نظير خود، مقاييس اللغه، كه ريشه هاى معانى الفاظ را به دست مى دهد. مى نويسد:
«كفر اصل صحيح يدلّ على معنى واحد، فهو السَّتْر والتَّغطية، يقال لمن غطّى دِرْعَه بثوب: قد كَفر دِرْعَهُ... والكفر ضدّ ايمان سُمّى لانه تغطيةُ الحقّ وكذلك كفران النعمة: حُجودها و سترُها»:1 كفر يك معنا و يك اصل بيش ندارد و حاكى از معناى واحد (سَتر و پوشاندن) است. به كسى كه زره خود را با لباس بپوشاند، مى گويند «قد كَفَر دِرْعَه»... كفر ضد ايمان است. از اين جهت به اين ضد، كفر گفته شده است كه ايمان را كه حق است مى پوشاند و همين طور

1. معجم مقاييس اللغه، ماده كفر. ج 5، ص 191.

صفحه 38
درباره كسانى كه از نعمت كسى يا نعمت خداى برخوردار شوند، اما حق نعمت را نشناسند، «كفران نعمت» به كار برده مى شود.
اسماعيل جوهرى (م 393) در كتاب صحاح اللغه، به سان ابن فارس براى كفر يك معنا بيش ياد نمى كند; به گونه اى كه ديگر معانى، مشتق و جداشده از آن است. او مى نويسد:
«كلّ شىء غطّى شيئاً فقد كفره. قال ابن سكّيت: و منه سمّى الكافر، ّنه يستر نِعَمَ اللهِ عليه»:1 در هر چيزى كه چيز ديگر را بپوشاند، مى گويند «فقد كفر» و ابن سكيت مى گويد: از اين جهت كافر گفته مى شود كه او نعمت هاى خدا را مى پوشاند.
تو گويى راغب اصفهانى (م 553) در كتاب المفردات از گفتار اين لغت شناس پيروى كرده است و براى كفر يك معنا بيش نمى داند. او مى نويسد:
«الكفر فى اللغه ستر الشى و وَصفُ الليّلِ بالكافرِ لستره الأشخاصَ، والزارعِ لستره البذر فى الارض... والكافور اسم أكمام الثّمرة التى تكفرها... و كفر النعمة و كفرانُها ستْرُها بترك أداءِ شكرها»:2
كفر در لغت به معناى پوشاندن چيزى است و در زبان عرب به شب، كافر مى گويند; چون با تاريكى خود، افراد را مى پوشاند. باز در زبان عرب، زارع و كشاورز را كافر مى نامند; چون تخم و بذر

1. جوهرى، صحاح اللغه، ج 2، ص 808.
2. راغب اصفهانى، مفردات، ماده كفر، ص 714.

صفحه 39
را در دل زمين پنهان مى سازد و پوست هاى ميوه ها را كافور مى نامند; چون ميوه را مى پوشاند و كفر نعمت اين است كه صاحب نعمت با ترك سپاسگزارى، نعمت را بپوشاند.
در كلام وحيانى احياناً همين مادّه در همين معناى لغوى به كار مى رود; براى نمونه، در آيه اى مى فرمايد:
(كَمَثَلِ غَيْث أَعْجَبَ الْكُفَّارَ نَبَاتُهُ):1
به سان بارانى كه كشاورزان را به شگفت وامى دارد.
يعنى خوشحالى به آنها دست مى دهد كه آنچه در دل زمين پنهان كرده بود، سر باز نموده و به صورت يك مزرعه دلربا
درآمده است. در اينجا احتمال ديگرى هست كه كفر ريشه
ديگرى نيز داشته باشد و آن به معناى جحد و انكار است كه جدا
از ستر و پوشاندن است; حتى مى توانيم كفران نعمت را از
همين ريشه بگيريم; زيرا مرد حق نشناس، از نعمت خدا
بهره مند مى شود; امّا صاحب نعمت را نمى شناسد و احياناً به
انكار او برمى خيزد و در زبان فارسى «نمك نشناسى» معادل با
جحد و انكار نعمت و خدمت است و آيه يادشده به اين مطلب گواهى مى دهد.
(يَوْمَ الْقِيَامَةِ يَكْفُرُ بَعْضُكُمْ بِبَعْض):2
و روز قيامت برخى به برخى ديگر كفر مىورزند.

1. حديد: 20.
2. عنكبوت: 25.

صفحه 40
يعنى از هم تبرى مى جويند; تو گويى همديگر را نمى شناسند. فيّومى (م770ق) در كتاب المصباح المنير به اين نظر متمايل است. او جحد و انكار را قبل از ستر مطرح مى كند و مى گويد:
«كفر بالله يكفر كُفراً وكُفرانا وكفر النعمةَ وبالنعمة ايضاً، جَحَدها،... وكفر بكذا، تبّرأ منه، و... كفرتُه، سترتُهُ; يقال للفلاحَ كافرٌ، لانّه يَكفُرُ البذرَ اى يَسْتُرُهُ»:1 به خدا كفر ورزيد; نوعى كفرورزيدن و نيز مى گويند به نعمت خدا كفر ورزيد; يعنى قدر آن را ندانست و نيز مى گويند به آن كفر ورزيد; يعنى از آن تبرّى جُست و نيز مى گويند كفر ورزيدم; يعنى آن را پوشاندم. به كشاورز كافر مى گويند; چون تخم را در دل زمين مى پوشاند.
در نگاه نخست به نظر مى رسد فيومى سه معناى ريشه اى براى كفر قائل است:
1. جحد و انكار;
2. تبرّى و دورى جستن;
3. ستر و پوشاندن;
ولى با دقت مى توان دو معناى اول را به يك جامع بازگرداند; چون جحد و انكار نوعى تبرّى و دورى جستن است. تا اينجا با معناى لغوى كفر آشنا شديم. اكنون به تبيين معناى لغوى ايمان مى پردازيم.

1. فيومى، مصباح المنير، ماده كفر، ج2، ص535.

صفحه 41

ايمان در لغت

برخى از فرهنگ نگاران زبان عربى درباره «ايمان» فقط به بيان معناى آن مى پردازند و برخى ديگر درباره ريشه آن سخن مى گويند.
خليل بن احمد فراهيدى (م170) از گروه نخست است. وى مى گويد: ايمان به معناى تصديق و گواهى دادن است. وى به آيه (وَ مَا أَنْتَ بِمُؤْمِن لَنَا)1 كه گفتار فرزندان يعقوب به پدر است، استدلال مى كند و آن را چنين تفسير مى نمايد: «و ما أنت بمصدّق لنا».2
ابن فارس از گروه دوّم است. او مى گويد: ايمان از ماده
«أمن» گرفته شده است و مشتقات آن، گاهى در معناى امانت،
ضدّ خيانت و احياناً در مورد تصديق در مقابل تكذيب به
كار مى روند.3
ابن منظور (م711ق) براى ريشه ايمان، كه «أمن» است، معانى متعدّدى ذكر مى كند; سپس مى گويد: يكى از آن معانى، تصديق در مقابل تكذيب است. مى گويند «آمن به قومٌ و كذَّب به قومٌ»: گروهى او را تصديق كرد و گروهى او را تكذيب نمود.4

1. يوسف: 17.
2. فراهيدى، كتاب العين، ج 8، ص 389.
3. ابن فارس، مقاييس، ج1، ص133.
4. ابن منظور، لسان العرب، ج13، ص21.

صفحه 42
از گفتار فرهنگ نگاران مى توان نتيجه گرفت مادّه «اُمن» در حالت ثلاثى مجرّد در مورد «امنيت» و «آرامش» ضد خوف و ترس، به كار مى رود; مانند: (وَ لَيُبَدِّلَنَّهُمْ مِنْ بَعْدِ خَوْفِهِمْ أَمْناً يَعْبُدُونَنى);1ولى در حالت ثلاثى مزيد اگر با لفظ «من» همراه باشد، به همان معناى «أمْن» است; مانند: (وَآمَنَهُمْ مِنْ خَوْف);2 امّا اگر با حرف جرّ مانند «ب» يا «ل» (وَ مَا أَنْتَ بِمُؤُمِن لَنَا) همراه باشد، به معناى تصديق خواهد بود; چنان كه مى فرمايد: (آمَنَ الرَّسُولُ بِمَا أُنْزِلَ اِلَيْهِ مِنْ رَبِّهِ).3

برداشت هاى متكلمان از ايمان

اكنون كه با معناى لغوى «ايمان» آشنا شديم، شايسته است ببينيم كه برداشت هاى متكلمان اسلامى يا مفسّران از اين واژه چيست. بررسى كلمات آنان ما را به چهار برداشت يا چهار نظريه رهنمون مى شود:

1. نظريه ابن كرّام سجستانى(م255)

محمد بن كرّام سجستانى از محّدثان و به يك معنا از متكلمان قرن سوّم هجرى به شمار مى رود و داراى آراى شاذّ در دانش كلام است و حتى برخى وى را جزو مجسّمه ها مى شمارند. او مى گويد:

1. نور: 55.
2. قريش: 4.
3. بقره: 285.

صفحه 43
ايمان گواهى دادن با زبان است; هرچند در باطن كافر و منكر باشد.1

تحليل نظريّه ابن كرّام

استدلال او كاملاً بى پايه است; زيرا اگر پيامبر(صلى الله عليه وآله) يا ياران او
به اقرار لسانى اكتفا مى كردند، بدين دليل است كه اقرار لسانى
غالباً از عقيده انسان حكايت مى كند و درحقيقت اقرار لسانى
طريق به تصديق باطنى است; ولى آنگاه كه روشن شود زبان
او با دل او همراه نيست، او را منافق معرفى مى كنند;
چنان كه مى فرمايد:
(وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يَقُولُ آمَنَّا بِاللّهِ وَ بِالْيَوْمِ الآخِرِ وَ مَا هُمْ بِمُؤْمِنِين):2
برخى از مردم مى گويند: به خدا و روز ديگر ايمان آورديم (ولى دروغ مى گويند). آنها مؤمن نيستند.
به ديگر سخن، اگر رسول خدا(صلى الله عليه وآله) ايمان لسانى را مى پذيرفت، بدين دليل بود كه مأمور به ظاهر بود، نه به باطن. هنگامى كه مردى ]خالد بن وليد[ به پيامبر مى گويد: «ربّ رجل يقول بلسانه ما ليس فى قلبه» (چه بسا مردى كه با زبان چيزى مى گويد كه درونش

1. ابن حزم، الفصل فى الملل والاهواء والنحل، ج2، ص 266، چاپ دارالجيل، بيروت. عبارت ابن حزم چنين است: «محمد بن كرام يقول: هو القول باللسان و ان عتقد الكفر بالقبله».
2. بقره: 8.

صفحه 44
نيست)، پيامبر در پاسخ او فرمود: «انى لم أومر أن أشقّ عن قلوب الناسّ» (من مأمور نشدم كه دل هاى مردم را بشكافم تا از وضع آنها آگاه شوم).1
صحيح است كه رسول خدا(صلى الله عليه وآله) فرموده است:
«أُمرت أن أقاتل الناس حتى يشهدوا أن لا اله الا الله و يؤمنوا بما أرسلتُ به فاذن عُصِمَوا منّى دماءُهم و اموالُهم الاّ بحقّها و حسابهم على الله»:2
من مأمور شده ام با مشركان نبرد كنم تا لحظه اى كه به يگانگى خدا گواهى دهند و به رسالت من ايمان بياورند. اگر اين كار را انجام دادند، جان و مال آنان كاملاً محترم خواهد بود; مگر در موردى كه بايد فردى قصاص شود يا زكاتى را بپردازد و حساب آنان با خداست.
ولى اين سخن رسول خدا به همان معناست كه گفته شد: اقرار زبانى راهى به سوى تصديق قلبى است; ولى اگر همراه نبودن اين دو روشن شود، نه پيامبر(صلى الله عليه وآله) و نه ياران او وى را مؤمن نمى دانستند; بنابراين، نظريه ابن كرّام كه اظهار زبانى را حتّى با كفر قلبى مقبول مى داند، كاملاً مردود است.

1. مسند أبى يعلى، ج2، ص 391، چاپ دارالمأمون; مسند احمد، ج3، ص4; صحيح بخارى، ج5، ص111، فى البخارى: «انى لم اومر أن أنقب قلوب الناس».
2. صحيح بخارى، ج1، ص11، كتاب الايمان; صحيح مسلم، ج7، ص121، باب فضائل على(عليه السلام)، انتشارات دارالفكر.

صفحه 45

2. نظريه جهم بن صفوان(م127)

نظريه جهم بن صفوان درست نقطه مقابل نظريه ابن كرّام است. او مى گويد: تصديق قلبى در ايمان، كافى است; هرچند در زبان مخالف آن بگويد.1
اين نظريه به سان نظريه پيش كاملاً مردود است; به گواه اينكه قرآن كسانى را كه قلباً داراى ايمان بودند، امّا به خاطر منافع دنيوى به انكار آن برمى خاستند، كافر مى شمارد; چنان كه مى فرمايد:
(وَ جَحَدُوا بِهَا وَ اسْتَيْقَنَتْهَا أَنْفُسُهُمْ ظُلْماً وَ عُلُوا):2
و آن را از روى ظلم و سركشى انكار كردند; درحالى كه در دل به آن يقين داشتند! پس بنگر سرانجام كار تبهكاران (و مفسدان) چگونه بود.
فرعونيان به انكار زبانى موسى پرداختند; درحالى كه در باطن به درستى برنامه موسى يقين داشتند; در هر حال اين دو نظر كاملاً بى اساس هستند. اولى به اقرار زبانى اكتفا مى كند و دوّمى به تصديق باطنى; هرچند در زبان منكر آن باشد.
بنابراين، اين نظريه مشهور، هم نظريّه كراميه را ردّ كرده است (كه فقط به اعتراف زبانى اكتفا مى كنند) و هم نظريه مهمّيه را (كه به تصديق قلبى بسنده مى كنند); بلكه هر دو را لازم مى داند و از اين دو جهت با خوارج و معتزله تا حدّى همراه است; امّا نه به تمام

1. ابن حزم، الفصل فى الملل والاهواء والنحل، ج 2، ص 266، دارالجليل بيروت.
2. نمل: 14.

صفحه 46
معنا; زيرا معصيت و گناه را سبب خروج از ايمان نمى داند و همچنين مرتكب را در حدّ وسط قرار نمى دهد; بلكه مى گويد مؤمن است; اما فاسق يعنى از اطاعت خدا بيرون رفته است. البته در اينجا ممكن است كسى نظريه مشهور را با نظريه ارجاع يكى بگيرد. بعداً به توضيح آن مى پردازيم.

3. نظريه خوارج

گروه خوارج كه از تندروهاى تكفيرى دوران عثمان و بعد
از آن هستند (درباره اين گروه در آينده سخن خواهيم گفت)
براى ايمان، علاوه بر دو مرحله پيش، التزام عملى به احكام اسلامى را نيز لازم مى دانند; به گونه اى كه اگر فردى يك بار دروغ بگويد،
از نظر آنان از دايره ايمان بيرون مى رود و به دايره كفر وارد مى شود. اين افراد عمل به احكام را جزو مؤلّفه هاى ايمان مى شمارند، 1 نه از ثمرات آن; درحالى كه مشاهير و بزرگان اسلام، از شيعه و اشاعره، التزامِ عملى به احكام را ميوه ايمان مى دانند و معتقدند عمل،
نشانه كمال ايمان است; ولى اگر درخت ايمان فردى فاقد چنين ثمره اى شد، وى از دايره ايمان بيرون نمى رود; اما فاسق

1. جعفر سبحانى، بحوث فى الملل والنحل، ج 5، ص 294; على يحيى معمر، الاباضية فى موكب التاريخ، ص 89-92، دارالكتاب العربى قاهره، 1384ق. در اين كتاب جز اباضيه ديگر فرق خوارج عمل به احكام را جزو مؤلفه هاى ايمان مى دانند; به گونه اى كه ارتكاب گناه سبب خروج از ايمان مى شود.

صفحه 47
شمرده مى شود.
گواه بر بطلان اين نظريه اين است كه پيامبر زانى را رجم كرد و بر او نماز خواند. سارق را دست بريد; ولى او را از ارث محروم نكرد. اين امر نشان مى دهد ارتكاب گناه سبب نمى شود انسان كافر شود.

4. نظريه معتزله

نظريه معتزله نظريه وسطى ميان نظريه خوارج و مشاهير علماى اسلام است. آنان عمل به احكام اسلامى را جزو
ايمان دانسته اند; ولى نه به اين معنا كه اگر فردى به حكمى
از احكام اسلام عمل نكرد، از جرگه اسلام بيرون مى رود; بلكه
ميان كفر و ايمان قرار مى گيرد. نمى توان او را مؤمن خواند
و نمى توان او را كافر دانست; بلكه بين اين دو حالت
برزخى دارد.1
با وجود تفاوت ميان خوارج و معتزله، هر دو گروه تارك عمل به احكام را مخَلَّد در آتش و جاودانه در جهنم مى دانند. گواه به بطلان نظريه اين است كه قرآن افراد را بيش از دو قسم نمى داند و مى فرمايد: (فَمِنْكُمْ كَافِرٌ وَ مِنْكُمْ مُؤْمِنٌ).2 اگر حدّ وسطى در كار

1. شريف مرتضى، أمالى، ج 1، ص 165; ابن المرتضى احمد بن يحيى، المنية والأمل(طبقات المعتزله); جعفر سبحانى، بحوث فى الملل والنحل، ج 3، ص 301.
2. تغابن: 2.

صفحه 48
باشد، اين حصر صحيح نخواهد بود.

5. نظريه مشهور ميان متكلمان و فقيهان

متكلمان اسلامى و همچنين فقيهان، براى ايمان، دو مؤلّفه معرّفى مى كنند. مؤلفه اى به نام «تصديق قلبى» و مؤلّفه ديگرى به نام «اقرار زبانى». ايشان مى گويند: تا زبان با قلب و دل با بيانِ زبانى همراه نباشد، مؤمن خوانده نمى شود.
اين نظريه مشهور، هم نظريّه كراميه را ردّ كرده است (كه فقط به اعتراف زبانى اكتفا مى كنند) هم نظريّه جهميه را (كه به تصديق قلبى بسنده مى كنند); بلكه هر دو را لازم مى داند و از اين دو جهت با خوارج و معتزله تا حدّى همراه است; امّا نه به تمام معنا; زيرا معصيت و گناه را سبب خروج از ايمان نمى داند و همچنين مرتكب را در حدّ وسط قرار نمى دهد; بلكه مى گويد مؤمن است; اما فاسق يعنى از اطاعت خدا بيرون رفته است. البته در اينجا ممكن است كسى نظريه مشهور را با نظريه «ارجاء» يكى بگيرد. بعداً به توضيح آن مى پردازيم.

رفع يك اشتباه

گاهى تصور مى شود نظريه مشهور متكلمان و فقيهان، كه عمل به احكام را جزو ايمان نمى دانند، بلكه ثمره آن مى شمارند، همان نظريه مرجئه است كه به ايمان قلبى اهميت مى دهند و نسبت به

صفحه 49
عمل سهل انگارند و خطر اين گروه از آغاز براى جامعه اسلامى كاملاً مشهود بود; زيرا عملاً مردم را به تساهل و تسامح در عمل به احكام دعوت مى كردند و مى گفتند: ايمان قلبى كافى است و به تعبيرى «قَدَّموا الايمان و أخّروا العمل»: ايمان را مهمّ شمردند و جلو انداختند و عمل را كم اهميّت دانستند و عقب انداختند.1
يادآور مى شويم نظريه مشهور علما با مرجئه ارتباطى ندارد. اين سخن كه عمل به احكام، جزو مؤلفه هاى ايمان نيست، به معناى تأثيرنداشتن عمل در سرنوشت انسان نيست; بلكه در فقه اسلام، عمل اهميت بسيارى دارد و وجود ابوابى به نام «حدود»، «ديات» و «قصاص» روشن ترين گواه بر اهميت دادن اسلام به عمل است; ولى مقصود از تفكيك عمل از ايمان، اين است كه اگر كسى گناهى كرد، نمى توان او را تكفير و احكام كفر را بر او جارى كرد; اما نجات اخروى در گرو عمل به احكام است. صدق ايمان و ورود در جرگه مؤمنان، مطلبى است و نجات در آخرت مطلبى ديگر. در اولى عمل منظور نشده است; اما در دومى عمل نقش زيادى دارد.

1. سعدالدين تفتازانى، شرح المقاصد، ج 5، ص156; بغدادى، الفرق بين الفرق، ص190، دارالجيل.

صفحه 50
 
   

فصل سوم

مؤلفه هاى تفصيلى ايمان در كتاب و سنت

مؤلّفه هاى اجمالى ايمان بيان گرديد و روشن شد تصديق قلبى با اقرار زبانى همراه است. اكنون لازم است با مؤلفه هاى تفصيلى آن، كه درحقيقت متعلقات تصديق به شمار مى روند، آشنا شويم. نخست نكته اى را يادآور مى شوم:
پيامبرى كه از جانب خدا برانگيخته مى شود و طرف وحى الهى قرار مى گيرد، بايد به همه آنچه از جهان بالا به او وحى شده است، ايمان آورد. او نمى تواند بخشى را بپذيرد و بخش ديگر را ناديده بگيرد; زيرا چنين تبعيضى، نوعى تكذيب وحى به شمار مى رود. از طرف ديگر، شريعت او در قلمرو معارف و احكام عملى بسيار گسترده است. استحضار همه آنها در ذهن، براى نوع افراد توان فرساست; لذا بايد به برخى ايمان تفصيلى آورد (و آن همان بخش از شريعت است كه براى همگان تفصيلاً معلوم است) و به برخى ديگر، به نحوه اجمال ايمان آورد; براى مثال، اعتقاد به

صفحه 51
وحدانيت و روز رستاخيز در بخش معارف و همچنين وجوب نماز و زكات در بخش احكام، بر همگان معلوم است و حالت همگانى دارد; اما درباره قسمتى از معارف و احكام كه در كتاب و سنّت آمده است و همگان از آن اطلاع تفصيلى ندارند، ايمانِ اجمالى كافى است; لذا متكلمان مى گويند: فرد مؤمن به آنچه تفصيلاً معلوم است، بايد ايمان تفصيلى داشته باشد و در آنچه كه به صورت اجمال معلوم است، ايمان اجمالى كافى است.1
تفتازانى در اين قسمت، به صورت گسترده تر سخن گفته است. او مى نويسد: بخشى از آنچه پيامبر اسلام آورده است، براى همگان معلوم است و به نظر و استدلال نيازى ندارد; مانند: يگانگى خدا، وجوب نماز، تحريم شراب و امثال آن. بايد به همه، به طور تفصيل ايمان آورد و در غير اينها ايمان اجمالى كافى است.2
سيد طباطبائى در عروة الوثقى مى گويد: اعتراف به توحيد و رسالت پيامبر(صلى الله عليه وآله) و آنچه ضرورى دين به شمار مى رود، در ايمان كافى است و انكار يكى از اينها، فرد را از دايره ايمان بيرون مى برد.3
با توجه به اين نكته، اكنون مؤلفه هاى تفصيلى را كه علماى

1. ايجى، المواقف، ص 384.
2. تفتازانى، شرح مقاصد، ج 5، ص 177، 212 و 214.
3. طباطبايى، العروة الوثقى، از باب طهارت، مبحث نجاسات، مسئله2، ص24، چاپ دارالكتب الاسلاميه.

صفحه 52
اسلام بر آنها اتفاق نظر دارند، يادآور مى شويم:

1. اعتقاد به وجود خدا

اعتقاد به وجود صانع و اينكه جهان و وجود انسان مصنوع اوست، نخستين قدم در ورود به دايره ايمان است و تمام اديان و شرايع در اين اصل، اتفاق نظر دارند. در اصطلاح متكلمان به اين گروه «ملّيون» و به افراد مقابل «مادّيون» مى گويند.

2. اعتقاد به وحدانيت و يگانگى او

تمام اديان ابراهيمى بر اصل وحدانيت اتفاق دارند. قرآن مى فرمايد: (قُلْ هُوَ اللّهُ أَحَدٌ): بگو او يكتاست. در آخر سوره مى فرمايد: (وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ كُفُواً أَحَدٌ): او همتايى ندارد.1

3. خالق و آفريدگارى جز او نيست

در جهان آفرينش، يك خالق بيش نيست. خدا خالق جهان و جهانيان است; چنان كه مى فرمايد: (قُلِ اللّهُ خَالِقُ كُلِّ شَىءْ وَ هُوَ الْوَاحِدُ الْقَهَّارُ).2
البته اينكه گفته مى شود خالقيت از آن خداست، منظور «خالقيت استقلالى» است; يعنى بدون اعتماد به كسى يا مقامى، به آفرينش دست بزند; ولى آفرينشگرى در پرتو استمداد از قدرت

1. الاخلاص: 1-4.
2. رعد: 16.

صفحه 53
خدا، به خدا اختصاص ندارد و جنبه عمومى دارد.
اصولاً عالم آفرينش براساس اسباب و مُسببات پديد آمده است; يعنى سببى به اذن خدا و قدرت بخشيدن او در مسبب اثر مى گذارد; براى نمونه مى فرمايد:
(وَ أَنْزَلَ مِنَ السَّمَاءِ مَاءً فَأَخْرَجَ بِهِ مِنَ الَّثمَرَاتِ رِزْقاً لَكُمْ):1
و از آسمان آبى فروفرستاد و بهوسيله آن، ميوه هايى را پرورش داد تا روزى شما باشد.
در اين آيه ضمير «به» به «ماء»، كه به معنى آب است، برمى گردد و «باء» سببيّه است; يعنى به سبب آب، خدا گياهان را مى روياند و در سوره مباركه رعد اشاره مى كند روى زمين را درختان رنگارنگ با ميوه هاى مختلف پر كرده است; اما همگى:
(يُسْقَى بِمَاء وَاحِد وَ نُفَضِّلُ بَعْضَهَا عَلَى بَعْض فِى الأُكُلِ);2
يعنى همگى با يك آب سيراب مى شوند; اما با داشتن ميوه هاى مختلف.
خدا درباره حضرت مسيح(عليه السلام) چنين مى فرمايد:
(وَ اِذْ تَخْلُقُ مِنَ الطِّينِ كَهَيْئَةِ الطَّيْرِ بِاِذْنِى فَتَنْفُخُ فِيهَا فَتَكُونُ

1. بقره: 22.
2. رعد: 4.

صفحه 54
طَيْراً بِاِذْنِى):1
و هنگامى كه به اذن من، از گِل چيزى به صورت پرنده مى ساختى و در آن مى دميدى و به فرمان من، پرنده اى مى شد.
در اينجا خدا، حضرت مسيح(عليه السلام) را خالقِ صورت معرفى مى كند. اين، همان است كه خالقيت اصيل از آن خداست و خالقيت تبعى از آن ديگران است.

4. توحيد در ربوبيّت و تدبير

جهان بعد از آفرينش در استدامه وجود، مدير و مدبّرى لازم دارد. يكى از مراتب توحيد اين است كه ايمان بياوريم مدبّرى در جهان، جز خدا نيست. او درحالى كه آفريدگار است، مدبّر نيز هست. قرآن مجيد درباره اين بخش از توحيد مى فرمايد: (يُدَبِّرُ الأَمْرَ)2 و هر نوع تعدد در مدبر را محكوم مى كند. قرآن برخى از اهل كتاب را در اين مورد نكوهش مى كند و مى فرمايد: (اِتَّخَذُوا أَحْبَارَهُمْ وَ رُهْبَانَهُمْ أَرْبَاباً مِنْ دُونِ اللّهِ).3 و تعدد «رب» به معناى تعدد در تدبير است; ولو در برخى از مراحل مانند تحليل حرام و بالعكس.
يكى از كارهاى أحبار براى دريافت درهم و دينار اين بود كه

1. مائده: 110.
2. يونس: 3.
3. توبه: 31. ترجمه: (آنان) دانشمندان و راهبان خويش را معبودهايى در برابر خدا قرار دادند.

صفحه 55
طبق خواست مردم حلال خدا را حرام و حرام خدا را حلال مى كردند. در اين مورد مذاكره اى وجود دارد كه رسول خدا(صلى الله عليه وآله) با عدى بن حاتم انجام داده است و طبرسى در مجمع البيان آن را نقل كرده است.1
عدى بن حاتم (فرزند حاتم طائى) از خواهر خود، كه اسير شده و بعداً توسط پيامبر(صلى الله عليه وآله) آزاد شده بود، اخلاق پيامبر(صلى الله عليه وآله)
را مى شنود; از اين جهت، علاقه مند مى شود به مدينه برود و
پيامبر را از نزديك مشاهده كند. وقتى وى وارد مسجد شد، پيامبر اين آيه را مى خواند: (اِتَّخَذُوا أَحْبَارَهُمْ وَ رُهْبَانَهُمْ أَرْبَاباً مِنْ
دُونِ اللّهِ
)
.2
عدى بن حاتم به پيامبر عرض كرد: ما مسيحيان، هرگز علما و دانشمندان دينى خود را «ربّ» و صاحب خود نمى دانيم و هرگز سرنوشت خود را به آنان نسپرديم. پيامبر(صلى الله عليه وآله)فرمود: اگر چيزى در تورات حلال باشد، امّا علماى شما آن را حرام بشمارند يا در تورات حرام باشد و علماى شما آن را حلال معرفى كنند، كدام را مى گيريد؟ گفت: گفتار علما را. پيامبر فرمود: اين همان اتخاذ ربّ است كه پدران روحانى را سرنوشت ساز خود مى دانيد و به جاى عمل به كتب آسمانى، به قول آنها عمل مى كنيد.

1. طبرسى، مجمع البيان، ج 5، ص 46، دارالتقريب، مصر.
2. توبه: 31. آنها دانشمندان و رهبان خويش را معبودهايى در برابر خدا قرار دادند.

صفحه 56

ذكر دو نكته

در اينجا لازم است به اشتباه وهابيان اشاره كنيم. آنان «توحيد در خالقيت» را به «توحيد در ربوبيّت» تعبير مى كنند و اين اشتباه محض است; درحالى كه كار خالق آفريدگارى است و كار ربّ كردگارى است; براى مثال فردى باغى را مى سازد. او به يك معنا آفرينشگرى كرده است; ولى كار باغبانى كه سال هاى زيادى درختان را آبيارى و آنها را هرس مى كند و به اداره باغ مى پردازند، كردگارى است. اين مثال با مقام ربوبى بسيار فاصله دارد; ولى براى روشن شدن يادآور شديم.
اشتباه ديگر آنان، اين است كه معتقدند عرب جاهليت در تمام مراتب توحيد، موحد بودند و فقط شرك در عبادت داشتند; درحالى كه قرآن گاه شرك آنان را در توحيد در تدبير مى داند. خداوند در سوره ياسين مى فرمايد:
(وَاتَّخَذُوا مِنْ دُونِ اللّهِ آلِهَةً لَعَلَّهُمْ يُنْصَرُونَ).1 مشركان نصرت در جنگ را از آنِ بت ها مى دانستند.
در سوره مريم مى فرمايد:
(وَ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِ اللّهِ آلِهَةً لِيَكُونُوا لَهُمْ عِزا).2 مشركان عزت را در دستان الهه مى دانستند.

1. يس: 74.
2. مريم: 81.

صفحه 57

5. توحيد در عبادت

هرگاه خداى يگانه، خالق و مدبر است و تمام نعمت ها از جانب اوست، انسان بايد شكرگزار او باشد و او را پرستش كند، نه موجودات غير او را كه صددرصد، نيازمند خدا مى باشند. از برخى آيات استفاده مى شود كه دعوت به «توحيد در عبادت» جزو برنامه تمام پيامبران است; چنان كه مى فرمايد:
(وَ لَقَدْ بَعَثْنَا فِى كُلِّ أُمَّة رَسُولاً أَنِ اعْبُدُوا اللّهَ وَ اجْتَنِبُوا الطَّاغُوتَ):1
در ميان هر جمع و امّتى، پيامبرى را برانگيختيم كه خدا را بپرستيد و از پرستش بت ها دورى جوييد.

6. نبوت پيامبر خاتم(صلى الله عليه وآله)

از نخستين روز آفرينش آدم، فيض الهى بهوسيله پيامبران، به دست بشر رسيده است و اين فيض از حضرت آدم، آغاز شده و با رسالت خاتم پيامبران(صلى الله عليه وآله) پايان پذيرفته است; بنابراين بايد به نبوّت ديگر پيامبران و به رسالت جهانى و خاتم بودن پيامبر اسلام ايمان آورد.
گواه بر اينكه ايمان به رسالت پيامبر(صلى الله عليه وآله) جزو ايمان است، آگاهى از اين مطلب است كه خداوند مؤمنان را چنين تعريف مى كند:

1. نحل: 36.

صفحه 58
(الَّذِينَ يَتَّبِعُونَ الرَّسُولَ النَّبِىَّ الأُمِّىَّ الَّذِى يَجِدُونَهُ مَكْتُوباً عِنْدَهُمْ فِى التَّوْرَاةِ وَ اِنْجِيلِ...):1
همانها كه از فرستاده (خدا)، پيامبر «اُمّى» پيروى مى كنند; پيامبرى كه صفاتش را در تورات و انجيل كه نزدشان است....

7. قرآن وحى الهى است

پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله)، معجزات گوناگونى داشته است; ولى معجزه جاودان او قرآن است كه بايد به آسمانى بودن آن ايمان آورد.
آيات زيادى گواهى مى دهد كه قرآن كلام خداست، نه كلام پيامبر; لذا جاهاى زيادى مى فرمايد:
1. (قُلْ هُوَ اللّهُ أَحَدٌ):2
بگو خدا يكتا و يگانه است.
2. (قُلْ أَنْزَلَهُ الَّذِى يَعْلَمُ السِّرَّ...):3
بگو قرآن را آن كس كه اسرار آسمان ها و زمين مى داند، فروفرستاده است... .
3. (وَ لَوْ كَانَ مِنْ عِنْدِ غَيْرِ اللّهِ لَوَجَدُوا فِيهِ اخْتِلاَفاً كَثِيراً):4
بگو اگر از جانب غير خدا بود، در آن اختلاف فراوانى پيدا

1. اعراف: 157.
2. توحيد: 1.
3. فرقان: 6.
4. نساء: 82.

صفحه 59
مى كرديد.
(فَاِنْ آمَنُوا بِمِثْلِ مَا آمَنْتُمْ بِهِ فَقَدِ اهْتَدَوْا):1
اگر به آنچه شما ايمان آورديد، آنان نيز ايمان بياورند، هدايت يافتگان خواهند بود.

8. معاد (روز رستاخيز)

بسيارى از متكلمان از يادآورى اين اصل غفلت كرده اند; درحالى كه ايمان به معاد، اساسِ دين به شمار مى رود و هر نوع برنامه اصلاحى كه فاقد اين اصل باشد، مسلك ناميده مى شود، نه دين; لذا قرآن در غالب آيات، آنگاه كه ايمان به خدا را يادآور مى شود، ايمان به معاد را تذكر مى دهد و مى فرمايد:
(مَنْ آمَنَ بِاللّهِ وَ الْيَوْمِ الآخِرِ وَ عَمِلَ صَالِحاً فَلاَ خَوْفٌ عَلَيْهِمْ...):2
هرگاه به خداى يگانه و روز جزا ايمان بياورند و عمل صالح انجام دهند، نه ترسى بر آنهاست و نه غمگين خواهند شد.

9. اعتقاد به ضروريات دين

در قلمرو احكام، يك سلسله احكام وجود دارد كه فرد مؤمن بايد آنها را انجام دهد; مانند: نماز، زكات، حج و امثال آنها. اين نوع

1. بقره: 137.
2. مائده: 69.

صفحه 60
احكام، از درجه وضوح و روشنى به پايه اى رسيده اند كه اگر كسى منكر آنها شد، هرچند اصول پيشين را بپذيرد، مؤمن به شمار نمى رود: انكار ضرورى دين، خود، اصل مستقلى نيست; بلكه انكار آن، به انكار يكى از اصول پيشين برمى گردد. در اين مورد در اسباب كفر به طور گسترده سخن خواهيم گفت.

10. پيراستگى از غلو و دورى از نصب

غلو اين است كه انسان اشخاصى را فراتر از حدى ببرد كه خدا معين كرده است; براى مثال، بگويد امر تدبير به يكى از پيامبران يا يكى از امامان واگذار شده است; يعنى رزق مردم، فرودآمدن باران و رحمت حق همگى در اختيار اولياء الهى است.
بنابراين پيراستگى از چنين غلوى از مؤلفه هاى ايمان است. اگر پيراستگى از غلو شرط ايمان است، پيراستگى از نصب از همين مؤلفه هاست و مقصود اين است كه انسان به دشمنى با عترت معتقد شود و آن را جزو دين الهى بشمارد.
امّا سيدطباطبائى در عروه در كفر گروهى كه مجسّمه يا مشبّهه يا مجبّره به حساب مى آيند، ترديد كرده است و ديگر فقها نيز در اين باره چندان روشن سخن نگفته اند; حتى مرحوم محقق همدانى در كتاب المصباح الفقيه در اين مورد ترديد كرده است.1

1. محقق همدانى، مصباح الفقيه، ج1، ص 570; سيدكاظم طباطبايى، العروة الوثقى، فصل نجاسات، قسم 8، كافر، ص 24.

صفحه 61
علامه مجلسى مى گويد:
اسلام عبارت است از اقرار به وجود خدا و رسالت پيامبر(صلى الله عليه وآله)و انكارنكردن آنچه از ضروريات دين اسلام است; بنابراين اقرار به ولايت ائمه اطهار(عليهم السلام) در مسلمان بودن افراد، شرط نيست... و تمام فرقه هاى مسلمان كه شهادتين را اظهار كرده اند، داخل در اسلام خواهند بود; جز نواصب و غاليان.1

طرح يك سؤال

تا اينجا مؤلفه هاى تفصيلى ايمان بازگو شد. حال اين سؤال مطرح مى شود كه پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله)، ايمان افراد را با گفتن شهادتين يعنى توحيد و رسالت مى پذيرفت و هرگز اصول پيشين را براى آنها تبيين نمى كرد.
پاسخ روشن است: قرائن حاليه از آن حكايت مى كرد كه اقرار به اين دو درحقيقت ملازم با اقرار به اصول ديگر بوده است; زيرا همگان مى دانستند پيامبر براى نفى شرك و ترويج توحيد برانگيخته شده است. اين مقدار آگاهى، آنان را به اصول چهارگانه نخست رهبرى مى كرد:
1. «توحيد در ذات»;
2. «توحيد در خالقيت»;
3. «توحيد در ربوبيت»;

1. مجلسى، بحارالانوار، ج 65، ص 244.

صفحه 62
4. «توحيد در عبادت».
از اين بيان روشن مى شود كه چرا پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله)در حد ايمان و كفر، فقط به دو اصل اكتفا مىورزيد. اينك حديثى در اين مورد:
بخارى در صحيح خود، از عمر بن خطاب نقل مى كند: على(عليه السلام)رهسپار نبرد با خيبريان شد. آنگاه كه مقدارى فاصله گرفت، از همان دور فرياد زد:
«يا رسول الله على ماذا اقاتل الناس»:
تا كجا با آنها بجنگم؟
پيامبر نيز از همان راه دور فرياد زد:
«قاتلهم حتى يشهدوا ان لااله الاالله و أن محمداً رسول الله»:
با آنان نبرد كن تا به يكتايى خدا و رسالت محمّد(صلى الله عليه وآله) گواهى دهند.1
اتفاقاً امامان ما در برخى موارد، در تشريح ايمان نيز به ذكر دو اصل اكتفا ورزيده اند. امام هشتم حضرت على بن موسى الرضا(عليه السلام)به سندى از طريق نياكان خود، از على(عليه السلام) نقل مى كند: پيامبر(صلى الله عليه وآله) به من امر كرد با مردم بجنگيم تا زمانى كه بگويند «لا اله الاّ الله». آنگاه

1. بخارى، صحيح، ج1، ص10، كتاب ايمان; صحيح مسلم، ج7، كتاب فضائل على(عليه السلام)، ص121، انتشارات دارالفكر.

صفحه 63
كه به زبان آوردند، خون و مال آنان بر من حرام مى شود.1
امام صادق(عليه السلام) مى فرمايد: اسلام اين است كه به يكتايى خدا گواهى دهى و رسالت پيامبر را بپذيرى. در اين حالت خون و مال، محترم و ازدواج و ميراث تو قانونى خواهد بود.2
البته در برخى روايات، احكام ضرورى نيز بر آن عطف شده است كه در اين مورد بر يك روايت اكتفا مىورزيم. بخارى از عبدالله بن عمر نقل مى كند كه پيامبر(صلى الله عليه وآله)فرمود: اسلام بر پنج اصل، استوار است: 1.شهادت «أنْ لا اِله الله»; 2. شهادت «انَّ محمّداً رسول الله»; 3. اقامة الصلاة; 4. ايتاء الزكاة; 5.الحج; 6. صوم شهر رمضان.3
بازگويى از نماز و زكات شرط كمال ايمان است.
تا اينجا با مؤلفه هاى تفصلى آشنا شديم. درباره مؤلفه هاى اجمالى همين قدر كافى است كه انسان بگويد به آنچه پيامبر در اصول و فروع آورده است، ايمان دارم. ديگر لازم نيست همه آنها را به خاطر بياورد و يك يك تصديق كند; بنابراين تصديق تفصيلى در موارد ده گانه و تصديق اجمالى در غير اين موارد و براى تحقق ايمان كافى است.

1. مجلسى، بحارالأنوار، ج65، ص243، چاپ بيروت.
2. همان.
3. بخارى، صحيح، ج1، ص8 و كتاب الايمان.

صفحه 64
 

فصل چهارم

فزونى و كاستى پذيرى ايمان

يكى از گزاره هاى مربوط به تبيين معناى ايمان، مسئله
فزونى و كاستى پذيرى ايمان است. گروهى پابرجايى اين مسئله
را بر گزاره ديگر استوار ساخته اند و آن اينكه اگر ايمان
مجرّد تصديق و باور باشد، فزونى و كاستى نمى پذيرد; ولى اگر عمل به احكام جزو ايمان شمرده شود، طبعاً پاسخ مثبت خواهد بود; زيرا در حدّ فزونى و كاستى عمل، ايمان هم، اين حالت
را به خود مى پذيرد. اين نظريه اى است كه فخر رازى بر آن
اصرار دارد.1
نگارنده برخلاف اين نظر مى انديشد. اگر ايمان را به تصديق و باوركردن تفسير كنيم، طبعاً كاستى و فزونى مى پذيرد; ولى اگر عمل را جزو آن بدانيم، بايد در آن نوعى تفصيل قائل شويم. اينك توضيح موضوع.

1. مجلسى، بحارالأنوار، ج66، ص201، به نقل از محصّل رازى.

صفحه 65
جاى گفتوگو نيست كه ايمان و باورهاى انسان، داراى درجات است. ايمان ما به اينكه (4=2+2) هرگز با ايمان ما به اينكه «نور ماه از خورشيد» است، مساوى نيست. ايمانِ نوع افراد به مسائل حسى و تجربى به مراتب فراتر از ايمان آنها به مسائل عقلى و استدلالى است.
در اين ميان تنها گروه مرجئه است كه براى ايمان، درجه واحدى قائل مى شود و آن را داراى فزونى و كاستى نمى داند.
آنان مى گويند: كسى كه با زبان به شهادتين اقرار كرد و اقرار او
با تصديق قلبى همراه شد، ايمان چنين فردى به سان ايمان جبرئيل و ميكائيل است. بعد از اين، آزاد است هر كارى مى خواهد انجام دهد.1
چگونه مى توان گفت ايمان يك درجه پيش ندارد؟ درحالى كه هر فردى با يك تأمل از درون، به فزونى و كاستى پذيرىِ ايمان پى مى برد; حتى براى معلومات خود، درجات مختلفى قائل است. آيات قرآن نيز بر اين مسئله گواهى مى دهد. اينك آياتى را يادآور مى شويم:
1.(وَ اِذَا تُلِيَتْ عَلَيْهِمْ آيَاتُهُ زَادَتْهُمْ اِيمَاناً):2
آنگاه كه آيات قرآن بر آنها خوانده شود، ايمان آنان افزوده مى شود.

1. ابن شاذان، الايضاح، ص45-46.
2. انفال: 2.

صفحه 66
2. (اِنَّ النَّاسَ قَدْ جَمَعُوا لَكُمْ فَاخْشَوْهُمْ فَزَادَهُمْ اِيمَاناً وَ قَالُوا حَسْبُنَا اللّهُ وَ نِعْمَ الْوَكِيلُ):1
اينها كسانى بودند كه (بعضى از) مردم به آنان مى گفتند: «مردم (لشكر دشمن) براى (حمله به) شما اجتماع كرده اند. از آنها بترسيد!»; اما اين سخن، بر ايمانشان افزود و گفتند: «خدا ما را كافى است و او بهترين حامى است».
اصولاً عصمت به صورت گسترده و فراگير از خصايص معصومان است و به صورت محدود در گرو قوت تصديق و ضعف آن است. اين مسئله را با يك مثال، روشن مى كنيم. هر فردى كه از نتيجه تماس دست لخت با سيمى كه در آن الكتريسته جريان دارد آگاهى داشته باشد و بداند دست زدن همان و كشته شدن همان، اگر به چنين فردى بگويند ده ميليارد تومان به تو جايزه مى دهيم، به شرط اينكه به اين سيم دست بزنى، مسلماً اگر عاقل و خردمند باشد، به هيچ قيمت دست به اين كار نمى زند; زيرا ايمان او به نتيجه جانكاه اين عمل آن چنان قوى و نيرومند است كه او را در برابر آن مصون و معصوم ساخته است; امّا همين فرد كه به خدا و رسول او و روز جزا و حساب و كتاب ايمان دارد و مى داند بسيارى از گناهان در روز قيامت كيفر قطعى دارد، از بسيارى از گناهان اجتناب نمى كند; بدين دليل كه ايمان وى به فرض نخست (دست

1. آل عمران: 173.

صفحه 67
زدن به سيم برق) به مراتب قوى تر از ايمانى وى به كيفرهاى اخروى است.

تأثير عمل بر كيفيت ايمان

تا اينجا روشن شد ايمان به معناى تصديق قلبى، داراى درجات و مراتبى است و اينكه مى گويند اگر ايمان، همان تصديق و گواهى باشد، كاستى و فزونى پذير نيست، كاملاً بى پايه است. هم وجدان برخلاف آن گواهى مى دهد، هم تجربه و هم آيات قرآن.
در اينجا به نكته اى اشاره مى كنيم كه از آيات قرآن به خوبى استفاده مى شود: اگر توانايى يا ضعف ايمان، در عمل تأثير بسزايى دارد ـ چنانچه اين مطلب از مثال پيشين به دست آمد ـ تكرار عمل نيك يا زشت نيز در فزونى يا كاستى ايمان اثر مثبت دارد. انسانى را فرض كنيد كه سعى دارد گناه نكند; بلكه انديشه گناه را به قلب خود راه ندهد و در انجام دادن فرائض و نوافل كوشا باشد. طبعاً چنان شيوه عمل، درجه ايمان او را بيشتر مى كند و اگر روزهاى نخست، انجام دادن فرائض و نوافل براى او دشوار باشد، بعدها به صورت يك كار آسان درمى آيد.
همچنين است عكس اين موضوع. انسانى كه پيوسته قانون شكنى كند و براى معاصى، مانع و رادعى نينديشد و پيوسته در مسير گناه قرار بگيرد، كم كم كار او به جايى مى رسد كه در مبادى و عقايد خود شك و ترديد مى كند و احياناً به انكار آن برمى خيزد.

صفحه 68
شخصى را مى شناسم كه روزگارى طلبه علوم دينى بود; امّا چون با افراد ناباب آشنا شد و زمام زندگى را به دست فاسقان داد، به تدريج پايه هاى عقايد او فروريخت; تا آنجا با قلم نيش دار خود به نقد دين پرداخت و مبادى اصلى حتى صانع را نيز انكار كرد.
اگر بگوييم تأثير ايمان بر كيفيت عمل و همچنين تأثير عمل بر رشد ايمان، به سان تأثير ريشه هاى درخت بر شاخه هاست (هرچه ريشه ها قوى و نيرومند باشد، شاخه ها نيز قوى و نيرومند و تناور مى شوند و همين طور اگر به زدن شاخه هاى زايد بپردازيم، ريشه هاى درخت قوى تر و نيرومندتر مى شود) اينجاست كه بايد در عين تأكيد بر ايمان، بر عمل نيز تأكيد كرد و اينكه احياناً آلودگى زياد و مادّيگرى عملى، روزى به مادّيگرى فكرى منجر مى شود. قرآن مجيد اين حقيقت را در ضمن آيه اى يادآور مى شود:
(ثُمَّ كَانَ عَاقِبَةَ الَّذِينَ أَسَاءُوا السُّوأَى أَنْ كَذَّبُوا بِآيَاتِ اللّهِ وَ كَانُوا بِهَا يَسْتَهْزِئُونَ):1
سرانجامِ كسانى كه كارهاى بد را انجام مى دادند، اين شد كه آيات خدا را تكذيب كردند و آنها را به مسخره گرفتند.
اين آيه به روشنى گواه است كه ادامه ناهنجارى ها (أَسَاءُوا السُّوأَى) آن چنان در روح و روان انسان اثر مى گذارد كه كم كم به تكذيب آيات خدا مى پردازد.

1. روم: 10.

صفحه 69
با اينكه عمل را جزو ايمان نمى شماريم، بلكه تصديق قلبى همراه با لسانى را در ايمان كافى مى دانيم، امّا در گذشته يادآور شديم و در آينده نيز خواهيم گفت تنها مايه نجات، بعد از ايمان، «عمل» است.

نقد سخنى از فخر رازى

در اينجا سخن ما در اينكه تفسير ايمان به تصديق، مانع از فزونى و كاستى آن نيست، به پايان رسيد. اكنون به مطلب دومى كه فخر رازى روى آن اصرار مىورزد، مى پردازيم. او تصور كرده است اگر ايمان را مركب از تصديق و عمل بدانيم، طبعاً فزونى و كاستى مى پذيرد; درحالى كه او بايد در اين مورد به گونه ديگر سخن بگويد و آن اينكه اگر عمل، به صورت عام استغراقى يا عام مجموعى در ايمان اخذ شود، امر ايمان دائر بين وجود و عدم خواهد بود و كاستى و فزونى نخواهد پذيرفت; به گونه اى كه اگر يك گناه از او سر زد، ايمان از زواياى قلب او رخت برمى بندد و اتفاقاً خوارج و معتزله مجموع عمل ها را جزو «مقوم» ايمان مى دانند; ولى اگر عمل به صورت اجمال، در تعريف ايمان اخذ شود، مسلّماً با فزونى و كاستى عمل، ايمان نيز حالت عمل را به خود مى گيرد; لذا در آغاز سخن گفتيم كه بنابر اين فرض بايد قائل به تفصيل شويم.

صفحه 70
 

فصل پنجم

آيا عمل از عناصر سازنده ايمان است؟

در گذشته يادآور شديم كه فرقه خوارج عمل به فرائض و دورى از گناهان را از عناصر سازنده ايمان مى دانند و فرقه معتزله معتقدند تارك عمل به شريعت نه مؤمن است، نه كافر; بلكه ميان آن دو قرار دارد و به تعبير آنها در «منزلة بين المنزلتين» است.
پس از عصر رسالت، عثمان در صرف بيت المال موازين شريعت را رعايت نمى كرد و تحت تأثير قوم گرايى، بيت المال را بيشتر در اختيار گروهى خاص قرار مى داد; از اين جهت، كار او سبب شد گروهى او را تكفير كنند و حجّت آنان، اين بود كه عمل به شريعت، عنصر سازنده ايمان است و بعدها همين گروه در دوران خلافت اميرمؤمنان(عليه السلام) به دليل پذيرش «حكميت»، او را نيز تكفير كرده، خواهان توبه خود و امام شدند.
ازآنجاكه اين مطلب كلامى، آلت دست تكفيرى هاى آن زمان و تكفيرى هاى خريدارى شده امروز قرار گرفته است، شايسته است

صفحه 71
اين مطلب مورد بحث و بررسى قرار گيرد. مشهور ميان علما اين است كه عمل به احكام جزو ايمان نيست; البته اين به آن معنا نيست كه سعادت اخروى در گرو ايمان مجرّد است; بلكه منظور اين است كه با تصديق قلبى و زبانى، فرد تحت خيمه اسلام و ايمان قرار مى گيرد; ولى نجات اخروى در گرو عمل به شريعت است; لذا نبايد اين گروه را به «ارجاء» متهم ساخت. اكنون كه اين نكته روش شد، به كتاب آسمانى نظرى بيفكنيم و پاسخ اين سؤال را از آن كتاب سراسر نور بخواهيم.
آيات قرآن به روشنى گواهى مى دهند كه عمل غير از ايمان است. اينك نمونه اى از اين آيات:
1. (اِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ):1
آنان كه ايمان آوردند و كارهاى نيك انجام دادند.
اين آيه عمل را بر ايمان عطف كرده است و اين امر به طور واضح نشانه جدايى عمل از ايمان است.
كسانى كه عمل را جزو ايمان مى دانند، در پاسخ اين استدلال مى گويند: عطف عمل به ايمان از قبيل عطف خاص بر عامّ است
كه گاهى در كلام عرب رخ مى دهد; ولى اين پاسخ ادعايى بيش نيست و دليلى بر آن وجود ندارد. ظاهر عطف، تعدد و تغاير آنهاست.

1. بقره: 277.

صفحه 72
2. (وَ مَنْ يَعْمَلْ مِنَ الصَّالِحَاتِ وَ هُوَ مُؤْمِنٌ):1
آن كس كه به نيكى ها عمل مى كند، درحالى كه به خدا ايمان دارد.
از نظر قواعد ادبى جمله «و هو مؤمن» جمله حاليه است و مفاد آن، اين است كه فرد درحالى كه واجد ايمان است، به عمل صالح اقدام مى كند.
3. (وَ اِنْ طَائِفَتَانِ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ اقْتَتَلُوا فَأَصْلِحُوا بَيْنَهُمَا فَاِنْ بَغَتْ اِحْدَاهُمَا عَلَى الأُخْرى فَقَاتِلُوا التى تَبْغِى حَتَّى تَفِىءَ اِلَى أَمْرِ اللّهِ):2
هرگاه دو گروه از مؤمنان با هم نبرد كنند، ميان آن دو گروه صلح را بر پا كنيد و اگر يكى از آن دو طائفه (مؤمن) بر ديگرى ستم روا كند، با او بجنگيد تا به حكم الهى (صلح عادلانه) گردن نهد.
اين آيه دو گروه را كه با هم مى جنگند، مؤمن مى خواند; حتى گروه دوم را كه بر گروه ديگر ستم روا مى دارد نيز مؤمن مى داند. اگر عمل به احكام، عنصر سازنده ايمان بود، طبعاً هر دو گروه يا گروه متجاوز، خارج از گروه مؤمن خواهند بود.
4. (يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللّهَ وَ كُونُوا مَعَ الصَّادِقِينَ):3
اى افراد با ايمان! تقوا را پيشه خود قرار دهيد و با صادقان و راستگويان، همراه باشيد.

1. طه: 112.
2. حجرات: 9.
3. توبه: 119.

صفحه 73
دلالت آيه بر موضوع، روشن است. آيه مخاطب را مؤمن فرض مى كند; سپس او را به عمل به تقوا دعوت مى كند. اگر ايمان يك فرد مؤمن متضمن عمل به واجبات و دورى از محرمات باشد، دعوت او به تقوا امرى لغو خواهد بود; زيرا بنابر اين قول، تقوا در مفهوم ايمان نهفته است.
برخى آيات گواهى مى دهند جايگاه ايمان، قلب است:
5. (أُوْلَـئِكَ كَتَبَ فِى قُلُوبِهِمُ اِيمَانَ):1
آنان كسانى هستند كه ايمان در صحيفه قلبشان نوشته شده است.
در آيه ديگر مى فرمايد:
6. (وَ لَمَّا يَدْخُلِ اِيمَانُ فِى قُلُوبِكُمْ):2
ايمان در قلب آنان (اعراب بيابان نشين) وارد نشده است (و فقط شهادتين را بر زبان دارند).
تا اينجا توضيح آياتى كه بر مدّعاى ما گواهى مى دهند، پايان پذيرفت. اكنون وقت آن رسيده است كه به روايات نظرى بيفكنيم. در اين صورت خواهيم ديد احاديث اسلامى نيز با آيات قرآنى همراه هستند.
مفهوم ايمان در احاديث اهل سنت
در حديث مفصلى كه بخارى نقل مى كند و ما فقط بخش مورد

1. مجادله: 22.
2. حجرات: 14.

صفحه 74
نياز خود را از آن نقل مى كنيم، چنين آمده است: آنگاه كه على(عليه السلام)روانه جنگ با خيبريان شد، پس از آنكه چند گام دور شد، ايستاد و صدا زد: يا رسول الله! تا چه زمانى با آنان بجنگم؟ فرمود:
«أقَاتِل النّاس حتى يشَهْدوا أن لا اله الاّ الله و أن محمّداً رسول الله... فاذا فعلوا ذلك فقد عصموا منى (منك) دماءُهم واموالُهم الاّ بحقِّ الاسلام و حسابهم على الله»:1
تا آن زمان با آنها بجنگ كه به يگانگى خدا و رسالت محمد(صلى الله عليه وآله)گواهى دهند. هرگاه اين دو كار را انجام دادند، جان و مال آنان محترم خواهند بود; مگر به حكم اسلام و حساب آنجا با خداست.
شافعى در كتاب اُمّ مى گويد: رسول خدا(صلى الله عليه وآله)در ابتدا فرمود:
«أُزال أُقاتل الناسَ حتى يقولوا لا اله الا الله; فاذا قالوا لا اله الا الله، فقد عُصِمُوا منّى دماءهم و اموالهم الاّ بحقّها و حسابهم على الله»:2
من پيوسته با مشركان نبرد مى كنم تا شهادتين را بر زبان جارى كنند. در اين حالت، جان و مال آنان نزد من محترم است; مگر آنجا كه حقى در كار باشد، مانند قتل به خاطر قصاص و پرداخت ماليات از اموال و حساب آنان با خداست.

1. بخارى، صحيح، از كتاب الايمان، ج1، ص11; مسلم، صحيح، ج7، ص121، باب فضل على(عليه السلام)، انتشارات دارالفكر; ابن ماجه، سنن، ج1، ص27.
2. شافعى، كتاب الاُمّ، ج1، ص293.

صفحه 75
شافعى در تفسير اين روايت مى گويد: رسول خدا(صلى الله عليه وآله)مردم را آگاه ساخته است كه خدا جهاد را بر ايشان فرض كرده تا جايى كه آنان ايمان بياورند; امّا اينكه آنان در ايمان خود راستگو هستند يا دروغگو، داورى در اين قسمت بر عهده خداست كه از باطن افراد آگاه است.
بخارى روايتى را از انس بن مالك نقل مى كند:
«من صلّى صلاتنا و استقبل قبلتنا و أكل ذبيحتنا فهو المسلم له ذمة الله و رسوله»:1
هركس كه به طرف قبله ما نماز بخواند و از ذبيحه ما استفاده كند، مسلمان است و در ذمه خدا و رسولش قرار دارد.

ايمان از منظر روايت شيعه

امام صادق(عليه السلام) در معرفى مؤمن مى فرمايد:
«يشهد أن لا اله الا الله و أن محمّداً عبده و رسوله و يقرّ بالطاعة يَعْرف امامَ زمانه; فاذا فَعَلَ ذلك فهو مؤمن»:2
بر يگانگى خدا و رسالت پيامبر گواهى دهد و آماده اطاعت از فرمان او باشد و پيشواى زمان خود را بشناسد; در اين صورت، او مؤمن خواهد بود.
امام صادق(عليه السلام) ايمان به امام زمان خود را نيز شرط ايمان دانسته

1. بخارى، صحيح، ج1، ص102.
2. صدوق، معانى الاخبار، ص393; مجلسى، بحارالأنوار، ج66، ص16.

صفحه 76
است (مسلماً شرط كمال ايمان است). بالاخره هرچه هست، مربوط به تصديق قلبى است و از عمل، چيزى گفته نشده است.

استدلال امام على(عليه السلام)

در آغاز بحث يادآور شديم خوارج «مرتكب كبيره» را
كافر دانسته، پيوسته بر مسلمانان مى تاختند و آنها
مى كشتند. اميرمؤمنان(عليه السلام) در انتقاد از عمل آنان يادآور شد كه
پيامبر خدا(صلى الله عليه وآله)مرتكبان گناه كبيره را مؤمن به حساب مى آورد; به گواه اينكه زانى را سنگسار كرد و بر او نماز گزارد; قاتل را
كشت; دست سارق را بريد و زانى غير محصن را شلاق زد; امّا آنان را از بيت المال محروم نساخت و هرگز اسامى آنان از دفتر بيت المال پاك نكرد.1

پاسخ يك سؤال

گاهى گفته مى شود اگر عمل به احكام جزو ايمان نيست، چرا پيامبر(صلى الله عليه وآله) در روايتى كه عبدالله بن عمر از او نقل مى كند، اقامه نماز، دادن زكات، انجام دادن حج و روزه ماه رمضان را جزو ايمان دانسته است؟2

1. نهج البلاغه، خطبه 127، حضرت اين خطبه را قبل از جنگ نهروان در سال 37 هجرى ايراد فرمود.
2. بخارى، صحيح، ج1، ص8، كتاب الايمان، باب 2. قال رسول الله(صلى الله عليه وآله): بُنى الاسلام على خمس; شهادة... .

صفحه 77
پاسخ اين است كه مقصود حضرت، اسلام و ايمانى است كه مايه نجات باشد. مسلّماً چنين ايمانى جدا از عمل نيست. اصولاً بايد ايمان و اسلام را به درجات گوناگون تقسيم كرد:
1. در آياتى گروهى را اهل اسلام خوانده است كه از ايمان بويى نبرده اند; به شهادت آيه:
(قَالَتِ الأَعْرَابُ آمَنَّا قُلْ لَمْ تُؤْمِنُوا وَ لَكِنْ قُولُوا أَسْلَمْنَا وَ لَمَّا يَدْخُلِ اِيمَانُ فِى قُلُوبِكُمْ):1
عرب هاى بيابان نشين حضور پيامبر رسيدند و گفتند: ايمان آورديم. خدا به پيامبر دستور مى دهد: بگو شما در ظاهر تسليم شده ايد و هنوز ايمان به دل هاى شما راه نيافته است.
در اينجا اسلام از ايمان جدا مى شود. مقصود از اسلام «تسليم زبانى» و مقصود از ايمان «تصديق قلبى» است كه اعراب بيابانى واجد آن نبودند.
2. جايى كه علاوه بر تسليم زبانى ايمان در دل جاى بگيرد. در اين مورد اسلام و ايمان گرد هم آمده اند و جان و مال همين فرد محترم است.
3. گذشته از اقرار لسانى و تصديق قلبى، ملتزم به احكام اسلامى نيز باشد. در اينجا علاوه بر اينكه فرد جزو مؤمنان به شمار مى آيد و جان و مال او محترم است، در آخرت نيز سعادتمند

1. حجرات: 14.

صفحه 78
خواهد بود; بنابراين، اگر پيامبر(صلى الله عليه وآله) در روايت عبدالله بن عمر عمل به احكام را در تعريف ايمان آورده است، همين مرحله سوم است كه يادآور شديم.

پاسخ به سؤال دوّم

عبيد بن زرارة مى گويد: ابن قيس الماصر و عمرِ بن ذرّ بر امام باقر(عليه السلام) وارد شدند. ابن قيس بن ماصر به امام باقر(عليه السلام)گفت: هرگاه فردى آلوده به گناه شود، ما او را از جرگه مؤمنان بيرون نمى دانيم. امام در پاسخ او گفت: مگر رسول خدا نفرموده است:
«لا يَزْنِى الزانىُ و هوَ مؤمن، ولا يَسْرق السارقُ و هو مؤمن»:1
انسان درحالى كه ايمان داشته باشد، زنا نمى كند و نيز انسان در حال ايمان دزدى نمى كند.
نيز از رسول خدا(صلى الله عليه وآله) نقل شده است كه فرمود:
«الايمانُ معرفة بالقلب و اقرارٌ باللسّانِ و عمل بالاُركان»:
ايمان، شناخت حقيقت با قلب و اقرار به زبان و عمل به اندام هاى بدن است.2
در پاسخ اين سؤال بايد گفت ايمان داراى درجات گوناگون است:

1. كلينى، كافى، ج2، ص285، حديث 22، چاپ تصحيح غفارى.
2. صدوق، خصال، ج1، ص179.

صفحه 79
1. درجه كاملش اين است كه انسان علاوه بر اعتقاد قلبى و اقرار زبانى، به آنچه در كتاب و سنت آمده است، عمل كند. مسلماً ايمان به اين معنا با زنا و سرقت سازگار نيست و فرد بدكار و دزد در آن حالت مؤمن نخواهند بود و حديث يادشده كه مى گويد «لايزنى الزانى و هو مؤمن» ناظر به اين نوع ايمان است.
2. درجه برتر و اكمل اين است كه علاوه بر التزام به انجام دادن واجبات و دورى از محرمات، گرد مكروهات نگرديده و به مستحبات و نوافل نيز ملتزم باشد. اين درجه از ايمان از آنِ اولياء الهى و با مصونيت و عصمت همراه است.
3. درجه پايين ايمان اين است كه فرد داراى عقايد صحيح و زبانش نيز با قلبش همراه باشد; اما در مقام عمل سهل انگار باشد و ملتزم به انجام دادن فرائض و ترك محرمات نباشد. ايمان چنين فردى با گناه مى سازد.
بنابراين فاسقان و گنهكاران به معناى نخست و دوم، مؤمن نيستند; اما به معناى سوم مؤمن اند. با اين بيان مى توان همان رواياتى را كه بنابر آنها دورى از عمل زشت از عناصر سازنده ايمان است و رواياتى را كه تنها به تصديق قلبى و اقرار زمانى اكتفا مىورزد، جمع كرد و ميان آنها آشتى داد.1

1. مجلسى، بحارالأنوار، ج 66، ص 126-127.

صفحه 80
 

فصل ششم

اسباب و اقسام كفر

در فصل پيشين درباره «ايمان» به شيوه هاى گوناگون سخن گفتيم. اكنون وقت آن رسيده است كه درباره اسباب و اقسام آن سخن بگوييم. بين دو فصل ـ به دليل اينكه ميان ايمان و كفر تقابل تضاد با عدم و ملكه است ـ پيوند تنگاتنگ وجود دارد; لذا مى توان برخى از مسائل اين فصل را از آنچه در فصل گذشته گفتيم، به درستى استنباط نمود.

1. اسباب كفر

مقصود از اسباب كفر، پديدآورنده كفر است كه سبب مى شود انسان يا در آغاز، كفر ورزد يا از تداوم ايمان بازماند. در اصطلاح فقيهان به دومى «ارتداد» گفته مى شود. موجبات كفر در اين موارد سه گانه خلاصه مى شود:
1. ندانستن يا انكار آنچه بايد به آنها تفصيلاً ايمان آورد. مسلماً

صفحه 81
چنين فردى كافر است; ولى در اين مورد چه بسا جهل كافر پذيرفته شود; براى مثال، آنگاه كه او وسيله اى براى ايمان در اختيار نداشته باشد; مانند كسانى كه در نقاط دور از مراكز اسلامى زندگى مى كنند و هيچ وسيله اى براى شناخت اصول اسلام ندارند. آنان همگى كافر به شمار مى آيند; ولى نزد خدا معذورند.
2. انكار ضرورى دين; يعنى با علم به اينكه چيزى از اصول اسلام و جزو شريعت محمدى است، به انكار آن برخيزد و در گفتار و رفتار منكر گردد.
ممكن است كسى بپرسد آيا ممكن است كسى با داشتن علم و درايت از موضوعى به انكار آن برخيزد؟
پاسخ روشن است: گروهى كه منافع دنيوى آنان با برنامه هاى مصلحان در تعارض باشد، با اينكه مى دانند برنامه آنان حق و به نفع جامعه است و مايه آبادى كشور و منطقه مى شود ـ به خاطر منافع مادى خود ـ سرسختانه به مبارزه برخاسته، به انتقاد آن مى پردازند.
در زندگى پيامبران آسمانى ابوجهل ها از همين قماش از انسان ها بودند. با اينكه فرعون از رسالت حق موسى آگاهى داشت و به هنگام غرق شدن ابراز ايمان كرد و گفت:
(آمَنْتُ أَنَّهُ لاَ اِلَهَ اِلاَّ الَّذِى آمَنَتْ بِهِ بَنُو اِسْرَائِيلَ وَ أَنَا مِنَ الْمُسْلِمِينَ):1

1. يونس: 90.

صفحه 82
به آن خدايى كه بنى اسرائيل به او ايمان آورده است، ايمان آوردم و تسليم او هستم.
مع الوصف به انكار آن برخاست و براى حفظ تخت و تاج خود، كودكان بى گناه را سر بريد و زنان اسرائيل را به كنيزى گرفت.
قرآن به اين حقيقت تلخ چنين اشاره مى كند:
(وَ جَحَدُوا بِهَا وَ اسْتَيْقَنَتْهَا أَنْفُسُهُمْ ظُلْماً وَ عُلُوا):1
به انكار رسالت موسى برخاستند; درحالى كه در باطن به استوارى آن يقين داشتند; به خاطر ستمگرى و برترى طلبى.
قرآن درباره يهود يادآور مى شود: آنان پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) را به سان فرزندان خود به خوبى مى شناسند; 2 مع الوصف به هيچ قيمت به وى ايمان نياوردند و از ستيزه جويى دست برنداشتند.
امام صادق(عليه السلام) در حديثى به اين نوع اسباب كفر تصريح كرده، مى فرمايد:
«فامّا كفر الجُحُوِد، فَهُوَ الجحودُ بالربوبيَّةِ... و اَن يجْحَدَ الجاحُد و هوَ يْعَلم انَّه حق قد استقرَّ عنده و قال تعالى عزّوجلّ (وَ جَحَدُوا بِهَا وَ اسْتَيْقَنَتْهَا أَنْفُسُهُمْ)»:3
كفر انكار اين است كه ربوبيت (كردگارى) خدا را انكار كند; در واقع انكار با معرفت است و حقيقت. كفر جحود اين است كه

1. نمل: 14.
2. بقره: 146.
3. كلينى، كافى، ج 2، ص389، باب وجوه الكفر.

صفحه 83
منكر مى داند مطلب حق است; اما آن را نپذيرد.
سپس امام آيه 14 از سوره نمل (وَ جَحَدُوا...) را تلاوت فرمود و گفت: خدا در اين باره مى فرمايد: انكار كردند (رسالت موسى را); درحالى كه در باطن به استوارى آن يقين داشتند.
در اين مورد به دليل نياز توضيح بيشترى مى دهيم. در آئين اسلام امورى وجود دارد كه همه مسلمانان آن را جزو شريعت اسلام مى دانند و حتى هر فردى در ميان مسلمانان اندكى زندگى كند، مى داند وجود چنين امورى جزو لاينفك شريعت اسلام است; مانند: وجوب نماز در اوقات پنج گانه، روزه ماه رمضان، حج خانه خدا، زكات اموال و غير ذلك.
هرگاه فردى با توجه به چنين «ضرورى بودن» و «عدم انفكاك» به انكار آن برخيزد، درحقيقت بخشى از رسالت پيامبر(صلى الله عليه وآله) را انكار كرده است. در اينجا فقيهان مى گويند: انكار احكام ضرورى اسلام، مستقلاً مايه كفر نيست; بلكه از آن نظر مايه كفر است كه انكار آنها ملازم با انكار رسالت (يكى از اصول سه گانه) است.
تفاوتى كه ميان انكار رسالت به طور مستقيم و انكار يكى از احكام ضرورى وجود دارد، اين است كه انكار موضوع نخست از موجبات كفر است; خواه منكر جاهل باشد يا عالم; قاصر باشد يا مقصر; هرچند در برخى موارد ممكن است در پيشگاه خدا معذور باشد.
ولى در مورد انكار يكى احكام ضرورى، معيار كفرآفرينى اين

صفحه 84
است كه نزد منكر، ميان آن دو انكار، ملازمه وجود داشته باشد; يعنى بداند ميان رسالتِ رسول خاتم و وجوب نمازهاى پنج گانه يك نوع ملازمه است و اين دو از هم جدايى نمى پذيرند. هرگاه در چنين شرايط، منكر به انكار ضرورى برخيزد، طبعاً كافر خواهد بود; ولى هرگاه حين ملازمه و ذهنيت در نظر منكر نباشد، مانند كسانى كه در نقاط دور زندگى مى كنند يا اندك زمانى باشد كه به اسلام گرويده است و ضرورى را از غيرضرورى درست تشخيص نمى دهد، مسلماً انكار چنين فردى مايه كفر نيست. هرچند در نظر ديگران ميان آن دو انكار، ملازمه است چون در نظر او ملازمه اى وجود ندارد، از اين نظر مايه كفر نيست.
محقّق اردبيلى در اين باره مى گويد:
«الظاهر أنّ المراد بالضرورى الذى يكفّر منكره الذى ثبت عنده يقيناً كونه من الدين».1
فاضل اصفهانى در تعريف مرتد مى گويد:
«وكلّ من أنكر ضروريّاً من ضروريّات الدين مع علمه بأنّه من ضروريّاته...».2
فاضل نراقى در اين باره مى گويد:
«وانكار الضرورى انّما يوجبه ] الكفر[ لو وصل عند المنكر

1. محقق اردبيلى، مجمع الفائدة والبرهان، ج3، ص199.
2. فاضل اصفهانى، كشف اللثام، ج1، ص402.

صفحه 85
حدّ الضرورة».1
صاحب جواهر مى گويد:
«فالحاصل أنّه متى كان الحكم المنكَر فى حدّ ذاته ضرورياً من ضروريّات الدين ثبت الكفر بانكاره ممّن اطّلع على ضروريّته عند أهل الدين».2
سيد يزدى در عروه مى گويد:
«والمراد بالكافر من كان منكراً لُلوهيّة... أو ضروريّاً من ضروريات الدين مع الالتفات الى كونه ضرورياً».3
الآن نقاطى در جهان وجود دارد كه بسا گروهى نام اسلام را هم نشنيده اند. اينها هم به يك معنا كافرند; يعنى مسلمان نيستند; امّا كسى اينها را كافر معاند و كافر جاحد نمى گويد. كافر معاند يعنى فردى كه اسلام بر او عرضه شده و او آن را درك كرده و فهميده است، به خاطر منفعت، جاه طلبى و تعصب، وقتى خودش را با حق مواجه ديده است، در مقابل حق و حقيقت قيام كرده و ايستاده است. قرآن هرجا «الذين كفروا» مى گويد، ناظر به همين طبقه است; يعنى حقيقت بر آنها عرضه شده است و آنها در مقابل حقيقت عناد مىورزند. كفر يعنى پرده كشى. آنها مى خواهند روى حقيقت، ساتر

1. فاضل نراقى، مستند الشيعة، ج1، ص 207.
2. نجفى، جواهر الكلام، ج6، ص49.
3. سيد يزدى، العروة الوثقى، ج1، ص67، قسم 8 ، الكافر بأقسامه حتى المرتد بقسميه، انتشارات الاعلمى، 1409ق.

صفحه 86
و پرده بيندازند; پس مقصر هستند.1
وقتى حقيقت براى انسان كشف شد، بايد عكس العملش در مقابل حقيقت اين باشد كه «آمنّا و سلّمنا و صدّقتنا».

2. اقسام كفر

كفر اقسامى دارد. متكلمان اسلامى و نويسندگان فرهنگ هاى قرآنى به بيان و توضيح آنها پرداخته اند.
1. كفر انكار: حقيقت اين نوع كفر، از بررسى هاى پيشين به خوبى به دست آمد و آن اينكه فردى، اصول سه گانه ايمان را نشناسد و به انكار آنها بپردازد.
2. كفر جحود: فردى كه در ضمير خود به استوارى اصول سه گانه يا يكى از ضروريات دين اذعان دارد; اما به دليل مصالحى، در زبان انكار كند; مانند وليد بن مغيره كه به اعجاز قرآن پى برد; ولى براى حفظ مقام و موقعيت خويش در قريش آن را سحر توصيف كرد.2
3. كفر نفاق: كفران نعمت، غير از كفران ملّت و شريعت است و مقصود از آن، اين است كه فردى كه غرق نعمت است، نمك نشناسى كند و سپاس نعمت هاى الهى را به جا نياورد; يا آن را در مورد شايسته آن صرف ننمايد. قرآن در مورد كسانى كه با داشتن

1. مرتضى مطهرى، مجموعه آثار، تفسير سوره نور(آيه 39-40)، ص494.
2. المدثر: 24 (فَقَالَ اِنْ هَذَا اِلاَّ سِحْرٌ يُؤْثَرُ).

صفحه 87
استطاعت، حج واجب را انجام نمى دهند، مى فرمايد: (وَ مَنْ كَفَرَ فَاِنَّ اللّهَ غَنِى عَنِ الْعَالَمِينَ).1
«كفر» در آيه كفران نعمت يعنى با داشتن استطاعت بدنى و مالى، به حج واجب نمى رود. اين نوع از اقسام كفر در دو آيه زير آمده است:
(هَذَا مِنْ فَضْلِ رَبِّى لِيَبْلُوَنى ءَأَشْكُرُ أَمْ أَكْفُرُ):2
اينها نعمت هاى فزون از حدّ خدا بر من است تا مرا بيازمايد. آيا شكر نعمت به جاى مى آورم يا مرتكب كفر نعمت مى شوم؟
سليمان در مقام سپاسگزارى در برابر نعمت هايى كه خدا به او داده بود (و حتى زبان پرندگان را نيز به او آموخت) چنين سخن مى گويد:
(لَئِنْ شَكَرْتُمْ لاََزِيدَنَّكُمْ وَ لَئِنْ كَفَرْتُمْ اِنَّ عَذَابِى لَشَدِيدٌ):3
اگر سپاسگزار نعمت بوديد، بر آن مى افزايم و اگر ناسپاسى انجام داديد، عذاب من سخت است.

1. آل عمران: 97.
2. نمل: 40.
3. ابراهيم: 7.

صفحه 88
 

فصل هفتم

تكفير مطلق و تكفير معيّن

از مسائل مربوط به تكفير كه مورد توجه عالمان و دانشمندان قرار گرفته است، تفكيك بين دو نوع تكفير است.
تكفير مطلق چندان شرايطى ندارد و فقط فقيه در پرتو آگاهى از موازين كفر مى تواند بگويد مثلاً كسى كه «خاتميت» پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) را منكر باشد، كافر است; يا كسى كه از «وحدت وجود» دم بزند، از خيمه اسلام بيرون مى رود; زيرا منكر خاتميت، منكر يكى از ضروريات اسلام است و در گذشته گفتيم چنين انكارى ملازم با انكار اصل رسالت است; همچنين قائل به وحدت وجود ـ به معناى «وحدت وجود و موجود» ـ اصل خالقيت و مخلوقيت را منكر شده است. همه عالم در نظر او خداست و مى گويد: «الحمد لله الذى خلق الأشياء وهو عينها». مسلّماً چنين عقيده برخلاف اصل ضرورى اسلامى است.
در تكفير مطلق فرد مطرح نيست. حكمى است به صورت كلى

صفحه 89
كه از فقيه سر مى زند; ولى در تكفير معين شخص خاص را در نظر مى گيرند و به كفر او حكم مى شود. تكفير چنين شخصى بايد مراحلى را طى كند تا او به كفر محكوم شود. اين مراحل بر دو نوع است:
الف) وجود شرايط تكفير;
ب) عدم موانع از تكفير.
تا اين مراحل در مورد يك فرد كامل نشود، هيچ فردى را نمى توان به كفر محكوم كرد.

شرايط تكفير معيّن

1. حجت بر او تمام شود
شرط نخست اين است كه حجت بر منكر تمام شود و از عقيده اسلامى كاملاً آگاهى يابد; آنگاه دست به انكار بزند. قرآن مجيد مى فرمايد:
(وَمَا كُنَّا مُعَذِّبِينَ حَتَّى نَبْعَثَ رَسُولاً):1
ما هرگز جمعى را عذاب نمى كنيم; مگر اينكه رسولى را اعزام كنيم كه ايشان را از حكم الهى آگاه سازد.
بنابراين اگر فردى ناآگاه منكر خاتميت شد يا يكى از اصول ضرورى را ناديده گرفت، اگر جديدالاسلام باشد يا در نقطه دوردستى زندگى كند كه دسترسى به اين حقايق در آنجا امكان پذير

1.اسراء:15.

صفحه 90
نباشد، نمى توان او را مرتد خواند.
خوشبختانه ابن تيميه، پيشواى گروه تندرو، به اين اصل نيز تصريح مى كند و مى گويد:
«ليس لأحد أن يكفر أحداً من المسلمين وان أخطأ وغلط حتى تقام عليه الحجّة وتبيّن له المحجّة ومن ثَبَت اسلامه بيقين لم يزل ذلك عنه بالشك، بل لا يزول الاّ بعد اقامة الحجّة وازالة الشبهة»:1
كسى حق ندارد فردى از مسلمانان را حتى اگر راه خطا برود، تكفير كند; مگر اينكه حجت بر او اقامه شود و راه راست براى او آشكار گردد. ]حتى به اين اكتفا نمى كند و مى گويد:[كسى كه اسلام او به يقين ثابت شد، با شك از ميان نمى رود; مگر اينكه حجت بر او تمام شود.
2. احراز قصد
دومين شرط از شرايط خروج از دايره ايمان، اين است كه فرد قاصد معنايى باشد كه او را از حوزه اسلام بيرون ببرد و تا قصد او احراز نشود، اعتبارى به لفظ او نيست; براى مثال، فردى مى گويد: «من معتقد به وحدت وجودم». بايد در اين مورد كوشش كرد تا مقصود او را به دست آورد; زيرا مسئله سه صورت دارد:
الف) مى گويد مفهوم وجود يكى بيش نيست و اين لفظ به يك

1.ابن تيميه، مجموع الفتاوى، ج12، ص 466.

صفحه 91
مفهوم بر واجب و ممكن صدق مى كند و آن مفهوم «طرد عدم» است. وجود در ممكن به معناى طرد عدم و در واجب نيز به همين معناست. مسلماً چنين عقيده اى مخالف شرع نيست; بلكه عين واقع است.
ب) بگويد علاوه بر اينكه وجود مفهوم واحد دارد، حقيقت آن نيز در تمام مراحل يكى است; ولى از نظر مصداق متفاوت است. به اين معنا، بخشى از مصاديق آن ممكن الوجود و بخش ديگر بالذات واجب الوجود است; بنابراين، وجود از نظر مفهوم داراى «وحدت» و از نظر مصداق «كثير» است. اين همان نظريه قول به تشكيك است كه مى گويند وجود از نظر حقيقت امر واحد، ولى درعين حال داراى مراتبى است. از نظر قوه و ضعف با هم متفاوت اند. اين نظر هم مخالف شرع نيست.
ج) وحدت وجود مفهوماً و مصداقاً; به اين معنا كه در جهان، وجود يك مصداق بيش ندارد و آن صفحه هستى است. هرگز حدى بين ممكن و واجب نيست و همه عالم وجود خداست. چيزى كه هست، ممكنات جلوه هاى وجود اوست. مسلماً اين عقيده كه منكر خالقيت و مخلوقيت است، مايه انحراف است و اگر تأويل نكند، مايه كفر است. مانند شعر معروف:
روا باشد أنا الحق از درختى *** چرا نبود روا از نيكبختى
لذا بايد قصد طرف را به دست آورد و بعداً حكم صادر كرد.
تا اينجا با شرايط كفر آشنا شديم. اكنون بايد با موانع تكفير

صفحه 92
آشنا شويم.

موانع تكفير

تكفير همان طور كه شرايطى دارد (دو شرط آن را يادآور شديم) موانعى نيز دارد كه وجود آنها فقيه را از تكفير بازمى دارد:

1. اظهار كفر از روى تقيّه

هرگاه فردى از روى ضرورت و اضطرار براى حفظ جان خود چيزى را به زبان بياورد كه در حال اختيار مايه كفر مى شود، مسلماً چنين كارى مايه تكفير نيست. اين مطلب دليل قرآنى دارد.
مشركان قريش عمار ياسر و والدينش را ربودند و آنها را مجبور كردند به پيامبر(صلى الله عليه وآله) ناسزا بگويند. پدر و مادر از ناسزاگويى خوددارى كردند و نخستين شهيد راه اسلام شدند; امّا عمار براى حفظ جان خود، خواسته قريش را انجام داد; درنتيجه مشركان قريش او را رها كردند.
او از عمل خويش بسيار ناراحت بود و فكر مى كرد واقعاً كافر شده است. خدمت پيامبر(صلى الله عليه وآله) آمد و جريان را نقل كرد. آن حضرت به او اطمينان خاطر داد كه هرگز مرتكب خلافى نشده است; حتى فرمود: اگر بار ديگر گرفتار شدى و تو را مجبور كردند، خواسته آنان را انجام بده; درحالى كه ايمان تو در دل محفوظ است. قرآن در اين باره مى فرمايد:

صفحه 93
(مَنْ كَفَرَ بِاللهِ مِنْ بَعْدِ اِيمَانِهِ اِلاَّ مَنْ أُكْرِهَ وَقَلْبُهُ مُطْمَئِن بِاِيمَانِ وَلَكِنْ مَنْ شَرَحَ بِالْكُفْرِ صَدْرا فَعَلَيْهِمْ غَضَبٌ مِنَ اللهِ وَلَهُمْ عَذَابٌ عَظِيمٌ):1
كسانى كه بعد از ايمان كافر شوند; به جز آنها كه تحت فشار واقع شده اند، درحالى كه قلبشان آرام و با ايمان است; اما آنها كه سينه خود را براى پذيرش كفر گشوده اند، غضب خدا بر آنهاست و عذاب عظيمى در انتظارشان است.

2. احتمال تأويل

ممكن است كسى آيه و روايت معتبرى را كه در امر اعتقادى وارد شده است، به دليل يك سلسله قرائن تأويل كند; البته چنين فردى معذور است; ولى بر حاكم لازم است او را به راه راست هدايت كند.
مسلماً تأويل در مواردى پذيرفته مى شود كه دليلِ مسئله امكان تأويل داشته باشد.
براى مثال خوارج آيه (اِنِ الْحُكْمُ اِلاَّ للهِ) را تأويل و آن را چنين تفسير مى كردند كه اصلاً حكومتى در ميان نباشد. به تعبير اميرمؤمنان، گفتار خوارج «كلمة حق يراد بها باطل نَعَمْ انّه لا حكم الاّ لله ولكن هؤلاء يقولون امرةً الاّ لله» بود.2

1.نحل:106. به تفسير مجمع البيان مراجعه شود.
2. نهج البلاغه، 40.

صفحه 94
لذا هنگامى كه از اميرمؤمنان درباره خوارج سؤال شد، آنها را تكفير نكرد و فرمود: «اخواننا بغوا علينا». البته حكم خوارج غير از نواصب است كه مسلماً محكوم به كفرند.

تأويل هاى نادرست

در اين مورد بايد يادآور شويم پس از عصر رسالت كارهاى خلافى انجام گرفت كه در خلاف بودن آنها ترديدى نبوده است; امّا حكومت به عللى از خطاى آنها چشم پوشى كرد و آنها را به عنوان تأويل معاف دانست; مانند:
1. قتل مالك بن نويره و نزديكى با همسر او از سوى خالد بن وليد.1
2. قتل بنى جذيمه به دست خالد بن وليد.2
3. أُسيد بن حُضير در داستان افك، سعد بن عباده را منافق خواند و به او گفت: «فانّك لمنافق تجادل عن المنافقين».3
4. معاوية بن ابى سفيان با خليفه منصوص و برگزيده مهاجر و انصار به جنگ و نزاع پرداخت.
اين نوع كارهاىِ برخلاف كتاب و سنّت، قابل تأويل نيست. تأويل در جايى پذيرفته مى شود كه واقعاً طرف بر اثر ضعف

1. به فصل «ريشه هاى تكفير در عصر رسالت» مراجعه شود.
2. صحيح بخارى، ج8، ص 118; مسند احمد، ج2، ص 151، دارصادر، بيروت.
3. صحيح بخارى، ج5، ص 59، باب حديث افك.

صفحه 95
استعداد يا روشن نبودن دليل، دچار اشتباه شود; نه در اين موارد كه هر پير و جوانى حكم آنها را مى داند.

نتيجه بحث

از اين بيان روشن مى شود كه تكفير فرد معيّن با تكفير كلّى فاصله زياد دارد. تكفير مطلق را يك فقيه مى تواند به طور كلى صادر كند; امّا تكفير فرد معين نيازمند دادگاه است و قاضى بايد پس از بازجويى از طرف، موضوع را بررسى كند كه آيا شرايط تكفير را دارد يا نه و بر فرض وجود شرايط، موانع در كار بوده است يا نه. پس از طى اين مراحل مى تواند فرد را تكفير و اثر كفر را مترتب كند.

صفحه 96
 

فصل هشتم

تكفير اهل قبله

تكفير از نگاه علماى اسلام

از هشدارهاى پيامبر(صلى الله عليه وآله) و اميرمؤمنان(عليه السلام) درباره كسانى كه شهادتين را بر زبان دارند، آگاه شديم. اكنون فرصت آن رسيده است كه با هشدارهاى علما و دانشمندان در مورد تكفير اهل قبله آشنا شويم. ما در اينجا به بخشى از كلمات عالمان اشاره مى كنيم. خواهيد ديد تندروترين عالمان سنّى از تكفير اهل قبله برائت مى جستند.

1. فقيهان قرن دوم و سوم و مسئله تكفير

فقيهان بزرگ اهل سنّت مانند ابن ابى ليلى، ابى حنيفه، شافعى، سفيان ثورى و داوود بن على همگى مى گويند: مسلمانى را نمى توان به دليل يك عقيده يا يك فتوا تكفير كرد; بلكه خطاكار

صفحه 97
يك پاداش و غير خطاكار دو پاداش دارد.1

2. ابن زاهر سرخسى و مسئله تكفير

احمد بن زاهر سرخسى، شاگرد ويژه ابوالحسن اشعرى، رئيس فرقه اشاعره مى گويد: شيخ ابوالحسن اشعرى، استاد
ما، در خانه من بسترى بود. آنگاه كه احساس كرد مرگ او
فرارسيده است، به من گفت: تمام شاگردان و علاقه مندان مرا احضار كن. همه را خبر كردم و آنان همگى گرداگرد استاد
جمع شدند. او گفت:
«اِشهدوا علىّ أنّى لا أقول بتكفير أحد من أهل القبله بذنب، لأنّى رأيتُهم كلَّهم يشيرون الى معبود واحد و اسلام يشملُهم و يعُّمهم»:2
گواه باشيد من أحدى از اهل قبله را به دليل گناهى كه از آنها سر مى زند، تكفير نمى كنم; زيرا مى بينم همگان به معبود يگانه اشاره مى كنند و اسلام همگان را در بر مى گيرد.

3. بغوى و مسئله تكفير

بغوى (516هـ.ق) در شرح حديث بخارى (أمرتُ أن اقاتل الناس حتى يشهدوا أن لا اله الاّ الله...) مى گويد: اين حديث دليل بر

1. ابن حزم، الفِصل فى الملل والاهواء والنحل، ج2، ص267.
2. شعرانى، اليواقيت والجواهر، ص 50.

صفحه 98
اين است كه در معاشرت مردم، ظاهر كار آنان مقياس ايمان و كفر است، نه بواطن آنها.1

4. قاضى عياض و مسئله تكفير

قاضى عياض (م544هـ.) در كتاب الشفا بتعريف حقوق المصطفى مى نويسد:
«يحب الاحتراز من التكفير فى اهل التأويل، فأنّ استباحة دماء المسلمين الموحدِّين خطر، والخطاء فى ترك الف كافر، اهون من الخطاء فى سفك محجمة من دم مسلم واحد»:
بايد از تكفير مسلمانانى كه ظواهر قرآن را تأويل مى كنند (لابد مقصود صفات خبريّه مانند يدالله و وجه الله است) دورى جست; زيرا مباح شمردن خون مسلمانانى كه موحدند، بس خطرناك است. ترك تكفير هزار كافر آسان تر از آن است كه از مسلمانى به اندازه خون حجامت ريخته شود.
سپس اضافه مى كند: هرگاه شهادتين را در زبان جارى كردند، به فرموده پيامبر(صلى الله عليه وآله) جان و مال آنها محترم است; مگر اينكه بحق اينكار انجام گيرد; مانند: قصاص.2

1. بغوى، شرح السنه، ج1، ص96.
2. قاضى عياض، الشفاء، ص 278.

صفحه 99

5. شهرستانى و مسئله تكفير

محمّد بن عبدالكريم شهرستانى (م548هـ.) نويسنده كتاب ملل و نحل، در كتاب ديگر خود، نهاية الاقدام فى علم الكلام، در اين مورد مى نويسد:
آنچه بر يك فرد عامى لازم است به آن معتقد شود، اين است كه بگويد خدا در ملك خود شريك ندارد و در صفات خود براى او نظيرى نيست و همتايى در افعال ندارد و محمد(صلى الله عليه وآله)رسول اوست كه براى هدايت مردم خود فرستاده است. هرگاه بر همه اينها اعتراف كرد و چيزى را كه پيامبر آورده است، انكار نكرد، او مؤمن خواهد بود.1

6. ابن عساكر و مسئله تكفير

حسن بن هبة الله معروف به «ابن عساكر» (م571هـ.) مؤلف تاريخ شام، پس از نقل رواياتى در مورد تكفير مى گويد:
«فهذه الاخبار تمنع من تكفير المسلمين; فمن اقدم على التكفير، فقد عصى سيدالمرسلين»:2
اين روايات مانع از آن است كه مسلمانان را تكفير كنيم. هركس مسلمانى را تكفير كرد، با گفتار سيد رسولان به مخالفت برخواسته است.

1. شهرستانى، نهاية الاقدام فى علم الكلام، ص 472.
2. ابن عساكر، تبيين كذب المفترى، ص 405، چاپ سوم، 1404.

صفحه 100

7. غزنوى حنفى و مسئله تكفير

جمال الدين احمد بن محمد غزنوى حنفى (م 593هـ) در كتاب اصول الدين مى نويسد:
«لا نكفّر أحداً من اهل القبلة بذنب ما لم تستحّله
ولا نُخرجُ العبدَ من الايمان الا بجحود ما ادخله
فيه، والايمان واحد واهله فى اصله سواء، والتفاضل
بينهم بالتقوى»:1
ما احدى از اهل قبله را به ارتكاب گناهى مادامى كه آن را حلال نشمرده است، تكفير نمى كنيم و فردى را از دايره ايمان بيرون نمى بريم; مگر اينكه به انكار چيزى برخيزد كه باعث ايمان او گشته است. ايمان حقيقت واحد است و مؤمنان در آن يكسان اند. تفاوت در تقواست.

8. فخر رازى و مسئله تكفير

فخر رازى (م606هـ.)پس از بيان واقعيت كفر، كه انكار چيزى است كه بالضروره پيامبر آن را آورده است، مى گويد:
«فعلى هذا لا نكفّر أحدا من اهل القبلة لأنّ كونهم منكرين لما جاء به الرسول غير معلوم ضرورة، بل ننظر، و بالله التوفيق»:2

1. غزنوى، اصول الدين، ص 301-304.
2. فخر رازى، محصّل افكار المتقدمين والمتاخرين، ص 350.

صفحه 101
بنابراين ما أحدى از اهل قبله را تكفير نمى كنيم; زيرا انكار آنان با آنچه رسول خدا آورده است، ثابت نيست; بلكه بايد در اينجا صبر و حوصله به خرج داد و از خداوند توفيق طلبيد.

9. نووى و مسئله تكفير

ابوزكريّا يحيى بن شرف نووى (م686هـ.) كه شرحى بر صحيح مسلم دارد، در اين مورد مى گويد:
«و أعلم أنّ مذهب اهل الحق أنه لا يُكفّر أحد من اهل القبلة بذنب، ولا يُكفّر اهل الاهواء والبداع»:1
بدان! مذهب اهل حق اين است كه فردى را از اهل قبله به ارتكاب گناهى تكفير نمى كنند و افرادى را كه به اصطلاح اهل بدعت هستند، تكفير نمى نمايند.
آنگاه با آن حديث پيامبر (أمرت أن اقاتل الناس...) استدلال مى كند.

10. ابن تيميه و مسئله تكفير

ابن تيميه (م728هـ) در مورد تكفير مسلمانان، تحت عنوان «اهل السنّة لا يكفرون اهل السنّه بذنب و بدعة و لا يمنعون الصلاة خلفه» مى گويد:
«و الاصلُ: أَنّ دماءَ المسلمين و أموالهم و اعراضَهم

1. شرح نووى بر صحيح مسلم، ج1، ص134.

صفحه 102
محرَّمة من بعضهم على بعض لاتحل الاّباذن الله و رسوله»:1
اصل در دماء، اموال و اعراض مسلمانان حرمت است. هيچ گاه چيزى از آنان براى برخى حلال نمى شود; مگر به اذن خدا و رسول او.
ابن تيميه براى اثبات قاعده فوق به روايت پيامبر(صلى الله عليه وآله)در حجة الوداع اشاره مى كند كه پيامبر فرمودند:
«ان دمائكم و اعراضكم عليكم حرامٌ كُحرمةِ يومِكم هذا...»:2
خون، مال و عرض مسلمانان بر يكديگر حرام است; به سان حرمت امروز شما... .
ابن تيميه با توجه به حديث فوق و ديگر احاديث (مانند: فقد باء بهما أحدهما)، ملاك مسلمانى را اظهار شهادتين و التزام ظاهرى به احكام اسلامى عنوان مى كند و در ادامه مى گويد: «و هذه الاحاديث كلها فى الصحاح»; نيز مى گويد: با توجه به منازعاتى كه در ميان سلف وجود داشت، هيچ گاه يكديگر را تكفير نمى كردند. در ادامه به نكته جالبى اشاره مى كند:
در زمان خلافت على بن ابى طالب(عليه السلام) عده اى خروج كردند و اميرمؤمنان و ائمه دين از صحابه و تابعين همگى به نبرد با خوارج

1. ابن تيميه، مجموع الفتاوى، ج3، ص283.
2. بخارى، صحيح، ج 1، ص 24 و 35.

صفحه 103
پرداختند; با اين حال، على بن ابى طالب و ديگر صحابه (به سعد بن ابىوقاص اشاره مى كند) آنان را تكفير نكردند. جنگ مسلمين با خوارج، براى دفع ظلم و بغى آنان بود، نه به دليل اينكه كافر بودند; به همين علت صحابه در جنگ با آنان احكام جنگ با كفار را جارى نكردند. وى مى گويد:
«فقاتلهم لدفع ظلمهم و بغيهم لا لأنهم كفار ولهذا لم يُسبِ حرميهم و لم يغنم اموالهم».1

11. ابن قيم جوزى و مسئله تكفير

ابن قيم جوزى (م751) دومين شخصيت علمى از ديدگاه سلفى ها و شاگرد ابن تيميه در كتاب الطرق الحكميه مى گويد:
«الفاسق باعتقاده اذا كان متحفّظاً فى دينه فان شهادته مقبولة و ان حكمنا بفسقه... لا نكفرهم كأهل الأهواء كالرافضه و الخوارج و المعتزلة»:2
فرد فاسق از نظر خود، كه محتاط در دين خود باشد، شهادت او صحيح است; هرچند محكوم به فسق است. ]در ادامه مى افزايد [:ما آنها را تكفير نمى كنيم; مانند گروه هاى معروف به اهل الاهواء، رافضه ها، خوارج و معتزله.

1. ابن تيميه، مجموع الفتاوى، ج 3، ص 278 ـ 292.
2. ابن قيم جوزى، الطرق الحكميه، ص146-147 طريق السادس عشر «الحكم بشهادة الفساق» مكتبة دارالبيان، بيروت.

صفحه 104

12. شيخ الاسلام سُبكى و مسئله تكفير

شيخ الاسلام تقى الدين سُبكى (م 754هـ.ق) مى گويد: تكفير يك فرد مؤمن بسيار مشكل است. آن كس كه در دل ايمان دارد، تكفير بدعت گزاران را كار خطرناكى مى شمارد. آنگاه كه بگويند: لا اله الاّ الله محمد رسول الله.1

تكفير در نگاه فقهاى اماميه

در اينجا چند گفتار از عالمان شيعه گذشته و حال مى آوريم تا روشن شود هرگز علماى شيعه احدى از اهل قبله را تكفير نمى كنند.

13. فضل بن شاذان و مسئله تكفير

او خطاب به كسانى كه به شيعه بى مهرى كرده اند، مى گويد:
اين گروهى كه شما آن را «رافضه» مى خوانيد، اگر همه طلاها
و نقره هاى جهان را در اختيار آنان بگذارند كه خون مسلمانى
را بريزد، هرگز چنين كارى را انجام نمى دهد; مگر اينكه در
ركاب امامى مانند على(عليه السلام) باشند و به فرمان او به جهاد
بپردازند.2

1. شعرانى، اليواقيت والجواهر، ص 530.
2. ابن شاذان، ايضاح، ص 208، انتشارات اعلمى.

صفحه 105

14. فقيه نجفى و مسئله تكفير

صاحب جواهر مى گويد: آن كس كه مخالف را تكفير كند، برخلاف اخبار متواتر فتوا داده است; بلكه برخلاف سيره قطعـى ]بر اينكه اسلام با گفتن شهادتين تحقق مى پذيرد[ عمل كرده است. با گفتن آن، خون آنان محترم، نكاح آنها شرعى و مواريث آنان قانونى است.1
در مورد ديگر مى گويد: عدم كفر مخالفان بالضروره روشن است و سيره قطعى و ادلّه نقلى بر آن دلالت دارد.2

15. شيخ انصارى و مسئله تكفير

شيخ انصارى مى گويد: مشهور در بيان فقيهان شيعه، پاك بودنِ مخالفانِ مسئله ولايت است و نص و اجماع فقها بر اين مطلب گواهى مى دهد. گذشته بر اين، سيره بر اسلام و طهارت آنان جارى بوده است و پيوسته امامان ما و پيروان ايشان با آنان معاشرت مى كردند.3

16. امام خمينى و مسئله تكفير

از روايات استفاده مى شود كه اقرار به شهادتين، تمام حقيقت اسلام است و هركس آن دو را بگويد، آثار اسلام بر او مترتب

1. نجفى، جواهر الكلام، ج 4، ص 83، دارالكتب الاسلاميه.
2. همان، ج 30، ص 97.
3. شيخ انصارى، كتاب طهارت، ج 2، ص351.

صفحه 106
مى شود.1

17. آيت الله خوئى و مسئله تكفير

انكار ضرورى مستلزم كفر و نجاست منكر است; آنجا كه ملازم با تكذيب نبى باشد; براى مثال، طرف با علم به اينكه آنچه را انكار مى كند جزو دين است، انكار نمايد; اما اگر اين شرط محقق نباشد، منكر آن كافر نيست. مخالفانِ ولايت هرچند منكر امامت امامان هستند، چون يقين ندارند پيامبر(صلى الله عليه وآله) چنين مطلبى را فرموده است، انكار آنان مايه كفر نيست; بنابراين ولايت از ضروريات «مذهب شيعه» است و از ضروريات دين نيست.2
ما به گفتار همين افراد كه از استوانه هاى فقه شيعه هستند، اكتفا مى كنيم.

1. امام خمينى، كتاب طهارت، ج 3، ص317 و 635.
2. خوئى، كتاب طهارت، ج 2، ص 86.

صفحه 107
 

فصل نهم

تكفير يا انتقام جويى متقابل

با تأكيدهاى فراوان علما در مورد تكفير اهل قبله، مع الوصف برخى جاهلان، مخالفان خود را تكفير مى كردند. در نيمه هاى قرن پنجم هجرى درگيرى خونبارى بين حنابله و اشاعره رخ داد كه سبب دربه درى بزرگان اشاعره از منطقه خراسان به حجاز شد. اينك به گوشه اى از اين درگيرى اشاره مى شود.
از كلام قاضى عضدالدين ايجى (م756 هـ ق) استفاده مى شود كه برخى تكفيرها ريشه در انتقام جويى دارد. او مى گويد:
بزرگان اهل كلام و فقيهان مى گويند: احدى از «اهل قبله» (تمامى كسانى كه بر كعبه نماز مى گزارند) را نمى توان، كافر خواند; سپس مى افزايد: برخى از معتزله حماقت به خرج داده و اشاعره را تكفير كرده اند و برخى از اشاعره نيز مقابله به مثل كردند; ولى استاد ما (ابوسحاق اسفرائينى) گفته است: هر مخالفى كه ما را تكفير كند،

صفحه 108
ما نيز او را تكفير مى كنيم، والاّ فلا.1
جاى شگفت است كه پيشواى اشاعره، اسفراينى، قلمرو تكفير را همانند ميدان نبرد تصور كرده است كه اگر كسى حمله كرد، او نيز حمله كند و در غير اين صورت، ميدان را رها نمايد; درحالى كه شأن استاد اين است كه تكفيركننده را ارشاد كند; نه اينكه به سان او مرتكب گناه شود.
حقيقت اين است كه تكفير در قرن پنجم و بعد در ميان
اهل حديث و اشاعره يا اهل حديث و معتزله و يا اشاعره و
معتزله به خاطر يك رشته مسائلى كلامى انجام گرفته است
كه سال ها پس از رحلت رسول خدا(صلى الله عليه وآله) مطرح شده است. سرانجام جزو مسائل يكى از مكاتب كلامى گشته است. اينك نمونه هايى بيان مى كنيم:
1. معتزله كلام خدا را حادث مى دانند; درحالى كه اهل حديث و اشاعره قديم مى انديشند. اين مسئله در زمان مأمون و پس از آن پايه كشمكش ها شد و در ضمن جدال، خون هاى پاكى ريخته گشت.2
2. آيا افعال بندگان، مخلوق خداست يا مخلوق خود بندگان است؟ اشاعره و اهل حديث به قول نخست معتقدند و معتزله قول

1. ايجى، المواقف، ص 392.
2. تاريخ طبرى، ج8، ص637، حوادث سال هاى 218.

صفحه 109
دوم را پذيرفته اند كه موافق عدل الهى است.1
3. آيا صفات خبرى مانند يدالله، عين الله و وجه الله كه در قرآن و حديث آمده است، بر همان معناى لغوى حمل مى شوند يا معناى ديگرى دارند؟ قول نخست ـ بدون تأويل مايه تجسم ـ مورد گزينش اهل حديث و قول دوم مورد گزينش معتزله و تا حدى اشاعره است.2
4. رؤيت الله در آخرت جزو عقايد اهل حديث و اشاعره است و بر آن اصرار مىورزند; درحالى كه معتزله سرسختانه منكر آن هستند.3
اين نوع مسائل كه همگى زائيده بحث هاى مدارس كلامى است، سبب شده است چماق تكفير بر فَرق مخالف فرود آيد; درحالى كه پذيرش اسلام در عصر پيامبر، در گرو اعتقاد به اين مسائل نبوده است; چنان كه به تفصيل بيان شد.

درگيرى حنابله و اشاعره

گروه حنابله به لعن و سب شيخ اشعرى برخاستند و به عداوت

1. اشعرى، مقالات الاسلاميين، ص292; جعفر سبحانى، بحوث فى الملل والنحل، ج 3، ص472.
2. اشعرى، مقالات الاسلامين، ص155-156; جعفر سبحانى، بحوث فى الملل والنحل، ج3، ص443.
3. قاضى عبدالجبار، شرح الاصول الخمسه، ص 155، داراحياء التراث العربى; جعفر سبحانى، بحوث فى الملل والنحل، ج3، ص454.

صفحه 110
با او اقدام كردند; از اين جهت، بزرگان علماى خراسان متفقاً در پاسخ به استفتائى، نامه زير را امضاء كردند كه به ترجمه آن مى پردازيم:
به نام خداوند بخشنده مهربان. پيروان حديث همگى اتفاق نظر دارند كه ابوالحسن اشعرى، پيشوايى از پيشوايان پيروان حديث و مذهب او همان مذهب اهل حديث است و او در اصول عقائد، به شيوه اهل سنت سخن گفته و مخالفان، منحرفان و بدعت گزاران را محكوم كرده است. او مردى بود كه در عصر خود در برابر معتزله و روافض قد برافراشت و چون شمشير كشيده اى در برابر آنان ايستاد و هركس درباره او بدگويى يا او را لعن كند و به او ناسزا بگويد، درحقيقت درباره همه اهل سنت بدگويى نموده و ما امضاكنندگان زير، با كمال رغبت، اين پاسخ را امضا كرده ايم.
به تاريخ ذى قعده436، عبدالكريم هوازن قشيرى، محمد بن على خبازى، ابومحمد جوينى، ابوالفتح شاشى، على بن احمد جوينى، ناصر العمرى، احمد بن محمد الايوبى، برادرش على، ابوعلى صابونى، ابوعثمان صابونى، فرزندش ابونصر بن ابى عثمان، شريف بكرى، محمد بن حسن و ابوالحسن ملقا باذى.
حتى برخى از آنان جمله هاى فارسى نيز، كه حاكى از عظمت شيخ است، نوشته اند; براى مثال، عبدالجبار اسفراينى چنين نوشت: اين ابوالحسن الاشعرى آن امام است كه خداوند عز و جل اين آيت در شأن وى فرستاد: (فَسَوْفَ يَأْتِى اللَّهُ بِقَوْم يِحِبُّهُمْ

صفحه 111
وَيُحِبُّوْنَهُ) و مصطفى(صلى الله عليه وآله) در آن روايت، به جدّ وى، ابوموسى، اشارت كرد، فقال: «هم قوم هذا».1

گزارش فتنه و درگيرى

اين نوع گواهى بر اثر فتنه اى بود كه در آن عصر رخ داد و سبب شد امام الحرمين خراسان را به عزم زندگى در حرمين شريفين ترك كند. سرانجام ابوبكر بيهقى، نويسنده كتاب السنن الكبرى و ابوالقاسم قشيرى، پيشواى اهل سنت، دستگير و تبعيد شدند و اين جريان حاكى از عمق اختلاف ميان طرز تفكر حنبلى و انديشه هاى اشعرى بود. اشاعره در مقابل تجسيم قد برافراشته و رنج ها را بر خود هموار ساخته بودند.
اجمال گزارش اين است كه در دوران سلطنت سلجوقيان در زمان نخستين پادشاه آنان (طغرل بك) كه پيرو مذهب حنبلى بود، اين فتنه بر پا شد. سُبكى معتقد است تمام فتنه ها زير سر ابونصر عميدالملك منصور بن محمد كندرى بوده است كه از يك نظر معتزلى و از يك نظر رافضى و از جهت سوم پيرو «تجسيم» بود.2در برابر او، ابوسهل بن موفق قرار داشت كه خانه او مركز اجتماع

1. سبكى، طبقات الشافعية، ج 3، ص 374 ـ 375.
2. همان، ص 390. چنين توصيفى حاكى از عصبانيت قاضى است كه بدون در نظرگرفتن موازين قضاوت، مردى را معتزلى، رافضى و مجسم مى خواند! اين امر خود قرينه بر اين است كه تاريخ درباره اين مرد قضاوت صحيحى نكرده است.

صفحه 112
علما و دانشمندان و خودش با اصول مذهب اشعرى آشنا بود.
گرايش دانشمندان به خانه او سبب شد كندرى نقشه اى بريزد و اين شخصيت ها را تار و مار كند; از اين جهت، سلطان وقت، طغرل بك، را فريب داد. سرانجام دستورى صادر شد كه بر بالاى منابر، اهل بدعت را لعن كنند. صدور چنين فرمانى از سلطان سبب شد وزير وقت دستور دهد بالاى منابر، اشاعره نيز مورد لعن قرار گيرند و آنان از وعظ و تدريس و ديگر برنامه هاى دينى ممنوع شوند. وى در اين مورد از گروهى از معتزله كمك گرفت كه مدعى بودند پيرو ابوحنيفه اند; ولى درحقيقت اين ادعا را پوششى براى نشر انديشه هاى خود قرار داده بودند تا اينكه مذهب شافعى و مذهب اشعرى هر دو مورد طعن و انتقاد قرار گرفت. اين فتنه كه شراره هاى آن از خراسان برخاست، شام، عراق و حجاز را نيز فراگرفت و بى خردان در نمازهاى جمعه به لعن اهل سنت (اشاعره) پرداختند.
در مقابل اين جريان، ابوسهل بن موفق كه مرد متنفذى بود، كم كم با سران سپاه و دربار تماس گرفت تا شايد فتنه را بخواباند; ولى ملاقات با سلطان وقت، جز از طريق ابونصر كندرى امكان پذير نبود. در اين هنگام، فتنه بالا گرفت. طغرل بك فرمان داد قشيرى و امام الحرمين و ابوسهل بن موفق را دستگير و تبعيد كنند و اجازه اجتماع به آنان ندهند. وقتى فرمان سلطان در شهر قرائت شد، ابوسهل بن موفق در شهر نبود; ولى مأموران دولتى ابوالقاسم

صفحه 113
قشيرى را گرفتند و در نقطه اى به نام «قهندر» زندانى كردند.1
امام الحرمين كه محكوم به تبعيد بود، پنهان شد و مخفيانه شهر را ترك كرد و از طريق كرمان، عازم حجاز گشت. وى در مدينه و مكه مجاور شد و از اين جهت «امام الحرمين» لقب گرفت; ولى قشيرى و شخص ديگرى به نام «فراتى» بيش از يك ماه در زندان سپرى كردند.
ابوسهل بن موفق، كه خود به زندان محكوم شده بود، توانست در بيرون گروهى آشنا با جنگ و گريز را دور خود جمع كند تا بتواند دوستان خود را از زندان آزاد سازد. سرانجام پس از يك درگيرى ميان گروه ابوسهل و مأموران دولتى، وى توانست ابوالقاسم قشيرى و فراتى را از زندان آزاد كند و چون مى دانست اين كار عواقب بدى خواهد داشت، منطقه خراسان را ترك گفت و سرانجام در رى دستگير و زندانى گرديد و اموال او را مصادره كردند; سپس وى آزاد شد.
اين جريان و سخت گيرى بر اشاعره ادامه داشت تا روزى كه طغرل بك چشم از جهان فروبست و وزير او كندرى نيز به قتل رسيد و زمام امور را فرزند پادشاه، الب ارسلان، به دست گرفت و نظام الملك را وزير خود ساخت. در اين اوضاع براى اشاعره گشايشى رخ داد و توانستند نفس راحتى بكشند.2

1. معرب «كهن دژ» است.
2. سبكى، طبقات الشافعية، ج 3، ص 389 ـ 394.

صفحه 114

زندگى مسالت آميز با همه فرق اسلامى از ديدگاه اهل بيت(عليهم السلام)

روايات منقول از امامان شيعه(عليه السلام) حاكى از آن است كه ايشان مخالفان را مسلمان دانسته و پيوسته شيعيان را امر كرده اند كه با آنان به خوبى معاشرت كنند.
صدوق به سند صحيح از امام صادق(عليه السلام) نقل مى كند كه فردى از او پرسيد: كمترين چيزى كه انسان با آن مؤمن به شمار مى آيد، چيست؟ فرمود:
1. «عن عبدالله بن سنان، قال: سمعت أباعبدالله(عليه السلام)يقول: أوصيكم بتقوى الله عزّوجلّ، ولا تحملوا الناس1 على أكتافكم فتذلّوا. ان الله تبارك و تعالى يقول فى كتابه: (وَقُولُواْ لِلنّاسِ حُسْناً)ثم قال: عودوا مرضاهم، و اشهدوا جنائزهم، واشهدوا لهم وعليهم، و صلّوا معهم فى مساجدهم»:2
عبدالله بن سنان مى گويد: امام صادق(عليه السلام) در تفسير آيه(وَقُولُواْ لِلنّاسِ حُسْناً) فرمود: از بيماران مردم عيادت كنيد، جنائز آنان را تشييع نماييد; به سود و ضرر آنان گواهى دهيد و در مساجد آنان نماز بگزاريد.
2. «روى زيد الشحّام عن امام الصادق(عليه السلام) أنّه قال: يا زيد خالطوا الناس بأخلاقهم، صلّوا فى مساجدهم، و عودوا

1. در تعبير روايات مراد، اهل سنّت است.
2. البرقى، المحاسن، ج 1، ص 18; حر عاملى، وسائل الشيعه، ج 8، ص 301.

صفحه 115
مرضاهم، واشهدوا جنائزهم، و ان استطعتم أن تكونوا الأئمة والمؤذّنين فافعلوا، فانكم اذا فعلتم ذلك قالوا: هؤلاء الجعفرية رحم الله جعفراً ما كان أحسن ما يؤدّب أصحابه، و اذا تركتم ذلك قالوا: هؤلاء الجعفرية فعل الله بجعفر ما كان أسوأ ما يؤدب أصحابه»:1
زيد شحّام از امام صادق(عليه السلام) چنين نقل مى كند كه امام به من فرمود: با مردم با اخلاق معاشرت كنيد; در مساجد آنان نماز بگزاريد; بيماران آنان را عيادت كنيد; جنائز آنان را تشييع كنيد; اگر توانستيد امام يا مؤذن آنان باشيد، انجام دهيد. اگر اين كار را انجام داديد، مردم مى گويند خدا جعفر بن محمد را رحمت كند. چگونه اصحاب خود را زيبا تربيت كرده است و اما اگر گفته هاى مرا كنار بگذاريد، آنگاه مردم برخلاف آنچه گفتم، درباره من مى گويند.
3. «و عن اسحاق بن عمّار قال: قال لى أبوعبدالله: يا اسحاق، أتصلّى معهم فى المسجد؟ قلت: نعم. قال: صلّ معهم; فانّ المصلى معهم فى الصفّ الأول، كالشاهر سيفه فى سبيل الله»:2
اسحاق بن عمّار مى گويد: امام صادق(عليه السلام) به من فرمود: آيا با آنان در مسجد نماز مى گزارى؟ گفتم: آرى. گفت: با آنان نماز بگزار.

1. صدوق، من لايحضره الفقيه، ج1، ص383.
2. الطوسى، تهذيب الأحكام، ج 3، ص 277.

صفحه 116
هركس با آنان در صف اول نماز بگذارد، به سان كسى است كه با شمشير خود در راه خدا جهاد مى كند.
4. «و عن الحلبى عن أبى عبدالله(عليه السلام) قال: من صلّى معهم فى الصف الأول كان كمن صلّى خلف رسول الله(صلى الله عليه وآله)»:1حلبى از امام صادق(عليه السلام) نقل مى كند: هركس با آنان در صف اول نماز بخواند، به سان كسى است كه پشت سر رسول خدا(صلى الله عليه وآله)نماز گزارده است.
به همين چند روايت بسنده مى كنيم; زيرا روايت در اين مورد كه امامان شيعه به پيروان خود دستور داده اند با مخالفان مذهب در مسئله امامت به سان برادر دينى رفتار كنند، بيش از آن است كه در اينجا آورده شود.

1. الكلينى، كافى، ج 3، ص 380.

صفحه 117
 

فصل دهم

ريشه هاى تكفير در عصر رسالت

پس از آشنايى با معيارهاى ايمان و كفر، مى توان گفت هر فردى كه اصول سه گانه را بپذيرد و به آنچه پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله)آورده است اجمالاً ايمان بياورد، چنين فردى زير خيمه اسلام قرار مى گيرد و هيچ كسى نمى تواند به دليل يك رشته مسائل كلامى، او را تكفير كند; زيرا داورى در مورد ايمان يا كفر افراد از شئون الهى است و هر نوع مداخله جويى در آن دو، بدون درنظرگرفتن معيارهاى دقيق قرآنى، گناهى است بس بزرگ و نابخشودنى; زيرا چنين قضاوتى بازى كردن با جان و عرض و مال فرد يا گروهى است كه خداى خالق جهان و بشر و فرستنده پيامبران و رسولان به آنها مصونيت بخشيده است.
گناه چنين تكفير بى پايه اى به اندازه اى است كه اگر آن طرف كافر نباشد، تكفيركننده كفر او را به دوش كشيده، كافر خواهد بود;

صفحه 118
آنجا كه فرمود: «من كفّر اخاه المؤمن، فقد باء باحدهما».1

ريشه تكفير در عصر پيامبر(صلى الله عليه وآله)

ريشه تكفير در اعصار گذشته به عصر رسالت بازمى گردد; آنگاه كه يكى از مسلمانان ناآگاه، به بهانه اينكه اسلام يكى از افراد، اسلام صورى است، او را به قتل رساند و اموال او را به غنيمت گرفت! قرآن كريم از آن شخص قاتل به نكوهش ياد مى كند و مى فرمايد:
(يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اِذَا ضَرَبْتُمْ فِى سَبِيلِ اللّهِ فَتَبَيَّنُوا وَ لاَ تَقُولُوا لِمَنْ أَلْقَى اِلَيْكُمُ السَّلاَمَ لَسْتَ مُؤْمِناً تَبْتَغُونَ عَرَضَ الْحَيَاةِ الدُّنْيَا فَعِنْدَ اللّهِ مَغَانِمُ كَثِيرَة كَذَلِكَ كُنْتُمْ مِنْ قَبْلُ فَمَنَّ اللّهُ عَلَيْكُمْ فَتَبَيَّنُوا اِنَّ اللّهَ كَانَ بِمَا تَعْمَلُونَ خَبِيراً):2
اى كسانى كه ايمان آورده ايد! هنگامى كه در راه خدا گام مى زنيد (و به سفرى براى جهاد مى رويد)، تحقيق كنيد و براى اينكه سرمايه ناپايدار دنيا (و غنايمى) به دست آوريد، به كسى كه اظهار صلح و اسلام مى كند، نگوييد: «مسلمان نيستى»; زيرا غنيمت هاى فراوانى (براى شما) نزد خداست. شما قبلاً چنين بوديد و خداوند بر شما منّت نهاد (و هدايت شديد); پس (به شكرانه اين نعمت بزرگ) تحقيق كنيد! خداوند به آنچه انجام مى دهيد، آگاه است.

1. در اين فصل مدارك اين روايت و نظاير آن از نظر خواننده گرامى مى گذرد.
2. نساء: 94.

صفحه 119

1. اسامة بن زيد و تكفير يك مسلمان

مسلم نيشابورى در تفسير آيه يادشده مى نويسد:
اسامه بن زيد در يكى از سفرهاى خود، فردى را به گمان اينكه مشرك است، كشته بود; درحالى كه آن فرد خود را مؤمن معرفى مى كرد. وقتى محضر پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) رسيد و جريان را يادآور شد، حضرت فرمود: چرا چنين گناهى را مرتكب شدى؟ اسامه گفت: تصور كردم او دروغ گفته است. حضرت فرمود: مگر شما مأمور به باطن هستى كه از دل ها خبر داشته باشى؟ نكوهش پيامبر(صلى الله عليه وآله)چنان سنگين بود كه وى آرزو كرد كه چنين و چنان شده بود.1
ابن عبدالبرّ قرطبى (م.463 هـ ق) در كتاب الاستيعاب مى نويسد: شخص كشته شده يكى از اصحاب رسول خدا(صلى الله عليه وآله)به نام مرداس بن نهيك بوده است.2
فخر رازى (م.606 هـ ق) معتقد است تمام مفسران اجماع دارند كه اين آيه درباره گروهى از مسلمانان نازل شده است كه تعدادى از كافران را ملاقات كردند و سپس آنها اسلام آوردند; اما چون مسلمانان خيال كردند آنان از ترس مسلمان شده اند، آنها را كشتند و اين آيه درباره نهى مؤمنان از كشتن كسانى كه اظهار ايمان

1. صحيح مسلم، ج1، ص67، باب «تحريم قتل الكافر بعد أن قال لا اله الاّ الله»، دارالفكر، بيروت; صحيح البخارى، ج8، ص36، كتاب الديات.
2. ابن عبدالبرّ، الاستيعاب فى معرفة الاصحاب، ج 3، ص 1386.

صفحه 120
مى كنند، نازل شده است.1
در جاى ديگر مى افزايد: اين آيه اشاره دارد به اينكه آنچه در قلب مى گذرد، غيرمعلوم و اجتناب از ظنّ، واجب است; پس حكم به ظاهر صورت مى پذيرد و در چنين موقعيتى حق نداريم بگوييم تو ظاهرسازى مى كنى يا كسى را كه اسلام آورده است، منافق بناميم. خداوند از دل ها باخبر است.2
بغوى (م.510 هـ ق) معتقد است اگر جنگاوران مسلمان وارد محلى شدند و شعار اسلام را ديدند، نبايد با آنان بجنگند; زيرا پيامبر گرامى اسلام(صلى الله عليه وآله) وقتى با قومى قصد جنگ داشت، هنگام شنيدن صداى اذان، از جنگ دست مى كشيد.
در ادامه روايتى را از پيامبر گرامى اسلام(صلى الله عليه وآله)نقل مى كند كه رسول خدا هرگاه گروهى را براى نبرد به جايى اعزام مى كرد، به آنها توصيه مى فرمود:
«اذا رأيتم مسجداً او سمعتم أذاناً فلا تقتلوا أحداً».3

2. وليد بن عقبه و تكفير بنى المصطلق

پس از اسامة بن زيد، دومين فردى كه بدون ملاك به پديده زشت تكفير دست زد، وليد بن عقبه بود. او از طرف پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله)

1. فخر رازى، التفسير الكبير، ج 28، ص 141.
2. همان، ج 10، ص 238.
3. بغوى، تفسير البغوى، ج 1، ص 467.

صفحه 121
در سال هفتم يا هشتم هجرى مأمور شد كه به سوى قبيله بنى المصطلق برود و زكات مقرر در اسلام را از آنها بگيرد. گويا وليد در دوران جاهليت با اين قبيله تنشى داشته است. وقتى كه او به سرزمين بنى المصطلق وارد شد، آنان ازاين رو كه مأمور پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) به سرزمين آنها قدم نهاده است، به استقبال او رفتند و شادى كردند. وليد با ذهنيت پيشين خود تصور كرد قصد قتل او را دارند; لذا فوراً به مدينه بازگشت و ارتداد اين قبيله را گزارش كرد;1 درحالى كه گزارش او كاملاً غلط بود و اگر براثر اين گزارش غلط او، مسلمانان دست به اقدامى مى زدند، فاجعه آفرين بود. قرآن كريم در نكوهش اين كار وليد مى فرمايد:
(يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اِنْ جَاءَكُمْ فَاسِقٌ بِنَبَا فَتَبَيَّنُوا أَنْ تُصِيبُوا قَوْماً بِجَهَالَة فَتُصْبِحُوا عَلَى مَا فَعَلْتُمْ نَادِمِينَ):2
اى كسانى كه ايمان آورده ايد! اگر شخص فاسقى خبرى براى شما بياورد، درباره آن تحقيق كنيد. مبادا به گروهى از روى نادانى آسيب برسانيد و از كرده خود پشيمان شويد!
براثر نزول اين آيه، پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) به تحقيق پرداخت. روشن شد اين فرد بدون تحقيق، گروهى را تكفير كرده و مايه ناراحتى

1. قرطبى، تفسير القرطبى، ج16، ص311-312; ابن هشام، السيرة النبويه، ج2، ص296; تفسير طبرى، ج26، ص78; بلاذرى، أنساب الاشراف، ج5، ص523، دارالفكر، بيروت، چاپ1، 1996م; يعقوبى، تاريخ يعقوبى، ج2، ص53.
2. حجرات: 6.

صفحه 122
پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) و ياران حضرتش شده است.

3. حرقوص بن زهير و پرخاش بر پيامبر

پس از جنگ حنين پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) غنائم را تقسيم كرد; ولى به برخى از كفار كه تازه مسلمان شده بودند، براى تأليف قلوب، سهم بيشترى بخشيد. فردى به نام حرقوص بن زهير، كه در فتح اهواز جزو فرماندهان سپاه اسلام بوده است، 1 به پيامبر اعتراض كرد چرا پيامبر عدالت را رعايت نمى كند.
عمر بن خطاب به اعتراض قصد كرد او را بكشد; ولى پيامبر(صلى الله عليه وآله) نپذيرفت و فرمود: او را رها كنيد. آنان (هم فكران او) در آينده از كسانى خواهند بود كه بيش از حدّ در امر دين تعمق و كنجكاوى خواهند كرد و همچون پرتاب تير از كمان، از دين بيرون خواهند رفت.
«يَمْرُقون من الدين ما يَمْرُقُ السَّهم من الرَّميه».2
منظور از تعمّق، سؤال هايى است كه از فرمانده پرسيده مى شود و اعتراض هايى است كه به فرمانده مى شود و مؤيد آن روايتى از امام موسى بن جعفر(عليه السلام) است.
فردى از امام سؤال كرد: مردى به بازار مى رود و پوستين كركى

1. ابن اثير، الكامل، ج 2، ص 545، دارصادر، بيروت، 1965م; ابن خلدون، التاريخ، ج2، ص 551.
2. بيهقى، دلائل النبوة، ج 5، ص 184، دارالكتب العالميه، 1985م، باب اعتراض من اعترض من اهل النفاق فى قسمة النبى(صلى الله عليه وآله) يوم حنين.

صفحه 123
مى خرد; نمى داند اين پوست حيوان مزكّى است يا نه؟ آيا نمازخواندن با آن جايز است يا نه؟ امام(عليه السلام) فرمودند: بلى. مانعى ندارد. در ادامه فرمودند: خوارج با جهالت، خود را به مشكلات مى انداختند. دين آسان تر از اين چيزهاست.
«انّ الخوارج ضَيَّقوا على أنفسهم بجهالتهم انّ الدين اوسع من ذلك».1
در كلام اميرالمؤمنين(عليه السلام) كفر بر چهار پايه استوار است:
«وَ الْكُفْرُ عَلَى أَرْبَعِ دَعَائِمَ: عَلَى التَّعَمُّقِ، وَالتَّنَازُعِ، والزَّيْغِ، وَالشِّقَاقِ: فَمَنْ تَعَمَّقَ لَمْ يُنِبْ إِلَى الْحَقِّ; وَمَنْ كَثُرَ نِزَاعُهُ بِالْجَهْلِ دَامَ عَمَاهُ عَنِ الْحَقِّ»:2
كفر بر چهار پايه استوار است: تعمق، نزاع، شكاكيت و اختلاف. كسى كه تعمق كند، راه به سوى حق نمى برد و كسى كه جاهلانه نزاع كند، حق از ديدگانش پنهان مى ماند.

سنّت پيامبر و تكفير مسلمانان

پيامبر در احاديث بسيارى از تكفير كسى كه شهادتين گفته است، نهى فرموده اند; چه رسد به كسى كه به انجام دادن دستورات دينى متعهد است. به نمونه اى از اين احاديث توجه كنيد:
1. «بُنىَ اسلامُ على خِصال: شَهادةُ أنْ لا اله الاّ اللهُ و أنَّ

1. صدوق، من لايحضره الفقيه، ج 1، ص 258.
2. نهج البلاغه، خطبه 32.

صفحه 124
محمّداً رسولُ اللهِ واقرارُ بما جاءَ مِنْ عِندِاللهِ الى... فلا تكفروهم بذنب و لا تشهدوا عليهم بشرك»:1
اسلام مبتنى بر چند ويژگى است: شهادت به يگانگى خداوند (لا اله الاّ الله)، شهادت بر نبوت رسول خدا (محمد رسول الله) و پذيرفتن آنچه از جانب خداوند نازل شده است; پس كسى را كه به اين ويژگى ها معتقد بود، به دليل ارتكاب گناهى تكفير نكنيد و بر شرك او گواهى ندهيد.
2. ابوداوود از نافع و او از ابن عمر نقل مى كند كه پيامبر(صلى الله عليه وآله)فرمود:
«أيُّما رجل مُسلم أكفر رجلاً مسلماً، فان كان كافراً، والاّ كان هو الكافر»:2
هرگاه مسلمانى ديگرى را تكفير كند، اگر او واقعاً كافر باشد كه هيچ; وگرنه خود او كافر است.
3. مسلم به نقل از نافع و او از ابن عمر روايت كرده است كه پيامبر(صلى الله عليه وآله) فرمود:
«اذا كفّر الرجل اخاه، فقد باء بها احدهما»:3
هرگاه مسلمانى برادر دينى اش را تكفير كند، گناه اين نسبت را يكى

1. متقى هندى، كنزالعمال، ج1، ص29.
2. سنن ابى داود، ج2، ص409.
3. صحيح مسلم، ج1، ص56، كتاب الايمان، باب «من قال لاخيه المسلم كافر»، انتشارات دارالفكر.

صفحه 125
از آن دو به دوش كشيده است.
ابن عبدالبر در كتاب التمهيد خود مى گويد:
معناى اين جمله كه فرمود: «فقد باء بها أحدهما» اين است كه اگر كسى كه به او گفته شده است كافر، واقعاً كافر باشد، گناه كفر بر گردن خود اوست و گوينده گناهى نكرده است; چون راست گفته است; اما اگر چنين نباشد، گوينده گرفتار گناه بزرگى شده است كه با گفتن اين جمله به پاى او نوشته مى شود. اين نهايت ممانعت و نهى از به كاربردن جمله «اى كافر» براى يكى از اهل قبله است.1
4. مسلم از عبدالله بن دينار و او از ابن عمر روايت كرده است كه پيامبر(صلى الله عليه وآله) فرمود:
«ايّما امرء قال لاخيه يا كافر، فقد باء بها احدهما، ان كان كما قال، والاّ رجعت عليه»:2
اگر كسى به برادر دينى اش «كافر» خطاب كند، گناه اين نسبت را يكى از آن دو به دوش مى كشد. اگر راستگو باشد كه هيچ; و الاّ به خود او برمى گردد.
5. بخارى در كتاب خود، در باب «گناهان، بازمانده دوران جاهليت اند و هيچ كس با انجام دادن آنها كافر نمى شود، مگر با شركورزيدن» از پيامبر(صلى الله عليه وآله) روايت مى كند كه خطاب به فردى

1. ابن عبدالبر القرطبى، التمهيد، ج 17، ص 22.
2. صحيح مسلم، ج1، ص57، كتاب الايمان، باب «من قال لاخيه المسلم يا كافر»; مسند احمد، ج2، ص18، 60 و 112.

صفحه 126
فرمود: «در تو آثار جاهليت هست» و خداوند مى فرمايد:
(اِنَّ اللّهَ لاَ يَغْفِرُ أَنْ يُشْرَكَ بِهِ وَ يَغْفِرُ مَا دُونَ ذَلِكَ لِمَنْ يَشَاءُ)(نساء:48):1
خداوند (هرگز) شرك را نمى بخشد و پايين تر از آن را براى هركس بخواهد (و شايسته بداند) مى بخشد.
6. ترمذى در كتاب سنن خود، به نقل از نائب بن ضحاك روايت مى كند كه پيامبر(صلى الله عليه وآله) فرمود:
«ليس على العبد نذر فيما لايملك، ولاعن المؤمن كقاتله ومن قذف مؤمناً بكفر، هو كقاتله»:2
هيچ كس نمى تواند در مورد اموال ديگران نذر كند و لعن كننده مؤمن مانند قاتل اوست و هركس به مؤمنى نسبت كفر دهد، مانند آن است كه او را كشته است.
7. بخارى در جاى ديگر روايتى را از اباذر نقل مى كند:
قال رسول الله(صلى الله عليه وآله): «لايرمى رجل رجلاً بالفسوق و لايرميه بالكفر الاّ ارتدّت عليه ان لم يكن صاحِبُهُ كذلك»:3
هيچ كس، ديگرى را به فسق و كفر متهم نمى كند; مگر اينكه به خودش برمى گردد.
8. مسلم نيشابورى روايتى ديگر را از اباذر نقل مى كند:

1. صحيح بخارى، ج1، ص13، كتاب الايمان، باب «المعاصى من أمر الجاهلية».
2. سنن ترمذى، ج4، ص 132، كتاب الايمان.
3. صحيح بخارى، ج 7، ص84، كتاب الأدب; مسند احمد، ج 5، ص 181.

صفحه 127
قال رسول الله(صلى الله عليه وآله): «من دعا رجلا بالكفر او قال عدّو الله و ليس كذلك الاّ جار عليه»:
هركس شخصى را كافر بخواند يا (به او) بگويد اى دشمن خدا و آن شخص اين چنين نباشد، به خود گوينده برمى گردد.1
ابن حجر عسقلانى درباره اين روايات مى گويد:
نظر حق اين است كه اين روايت درباره ممانعت مسلمانان از به كاربردن كلمه «يا كافر» براى برادر مسلمانش هست... و معناى حديث اين است كه تكفير به خود گوينده برمى گردد. آنچه برمى گردد تكفير است، نه خود كفر; مثل اينكه آن شخص خودش را تكفير كرده باشد; زيرا او كسى را تكفير كرده است كه مثل خود اوست و طورى او را تكفير كرده است كه جز كسى كه اعتقاد به بطلان دين اسلام داشته باشد، تكفير نمى شود.2
9. بيهقى (م458 هـ ق) در سنن خود مى نويسد:
سئل على(عليه السلام)عن اهل النهروان... قال: «اخواننا بغوا علينا».
از ابوالبخترى نقل شده است كه از اميرمؤمنان(عليه السلام) در مورد وضع حال اهل جمل سؤال شد: آيا آنها «مشرك» هستند؟ حضرت فرمودند: از شرك دور شدند. سؤال شد: آيا آنها منافق هستند؟ امام(عليه السلام) فرمودند: منافقان خداوند را جز موارد اندك ياد نمى كنند... .

1. صحيح مسلم، ج 1، ص 57، كتاب الايمان، دارالفكر.
2. ابن حجر العسقلانى، فتح البارى، ج 10، ص 388-389.

صفحه 128
آنها برادران ما هستند كه بر ما سركشى كردند.1
10. طبرانى (م 360 هـ ق) در المعجم الكبير خود روايتى را از رسول گرامى اسلام(صلى الله عليه وآله) نقل مى كند كه اگر كسى گوينده «لا اله الاّ الله» را تكفير كند، او به كفر نزديك تر است.
سعيد بن مسيب از عبدالله عمر از رسول خدا(صلى الله عليه وآله)نقل مى كند:
قال رسول الله(صلى الله عليه وآله): «كفوا عن اهل لا اله الاّ الله لا تكفروهم بذنب; فمن أكْفر أهل لا اِله الاّ الله، فهو الى الكفر أقرب»:
از اهل «لا اله الاّ الله» دست برداريد و آنها را به خاطر گناه تكفير نكنيد; زيرا اگر كسى آنها را تكفير كند، خود او به كفر نزديك تر است.2
طبرانى در المعجم الاوسط از يكى از صحابى رسول خدا(صلى الله عليه وآله)نقل مى كند كه آنها هيچ گاه اهل قبله را تكفير نمى كردند:
ابوسفيان از جابر بن عبدالله مى پرسد: آيا شما يكى از اهل قبله را تاكنون «كافر» خطاب كرده ايد؟ گفت: خير. پرسيد: آيا تا كنون به يكى از اهل قبله «مشرك» گفته ايد؟ گفت: پناه بر خدا.3

1. بيهقى، السنن الكبرى، ج 8، ص 173، دارالفكر.
2. طبرانى، المعجم الكبير، ج 12، ص 211.
3. همو، المعجم الاوسط، ج 7، ص 230.

صفحه 129
 

فصل يازدهم

تكفير بعد از رحلت پيامبر(صلى الله عليه وآله)

1. تكفير مالك بن نويره

پس از رحلت رسول خدا(صلى الله عليه وآله) گروهى از پرداخت زكات به خليفه نخست خوددارى كردند. يكى از آنان مالك بن نويره التميمى اليربوعى بود.
وحيد بهبهانى مى گويد: وى نهايت اخلاص به على داشت و با ابى بكر بيعت نكرد. وى سخت بر ابوبكر آشفت و به او پيغام داد: درون خانه ات بنشين و از گناهت استغفار كن. حق را به اهلش واگذار نما. آيا حيا نمى كنى جايى بنشينى كه خدا شخصى را بر آن جايگاه معين كرده است و رسول خدا(صلى الله عليه وآله) در روز غدير براى كسى عذرى نگذاشت؟
مسلماً اين نوع برخورد خالى از واكنش نخواهد بود; لذا خالد بن وليد كه براى نبرد با كسانى كه از پرداخت زكات خوددارى نموده اند، وارد سرزمين مالك بن نويره شده بود، او را بدين بهانه

صفحه 130
كه از پرداخت زكات خوددارى كرده است، كافر شمرد و كشت; سپس با زن او، اُم تميم، همان شب نزديكى كرد.
اين كار به قدرى زشت بود كه وقتى خالد از سفر خود بازگشت، عمر بن خطّاب پرخاشگرانه به او گفت: اى دشمن خدا! بر مسلمانى تجاوز كردى و او را كشتى و با زن او نزديكى كردى. سوگند به خدا اگر بتوانم، روزى تو را سنگسار مى كنم.
سرانجام خالد به بهانه اينكه در اجتهادش اشتباه كرده است، مورد عفو خليفه اول قرار گرفت. خالد نخستين كسى است كه از روى خطا كسى را كشته است.
شگفت اينجاست كه او نه تنها مالك را كشت، حاميان مالك را درحالى كه اذان مى گفتند و نماز مى خواندند، در يك شب سرد بازداشت كرد و همه را خلع سلاح نمود; آنگاه همه را كشت.1

2. تكفير عثمان

در روز هجدهم ذى الحجه سال 35هـ. پس از قتل خليفه سوّم توسط انقلابيون مصرى و عراقى و عده اى از ياران پيامبر(صلى الله عليه وآله)، گروهى از حاميان و طرفداران عثمان به مكه فرار كردند.
انقلابيون چون به حساسيت و حضور خليفه در پهنه

1. تاريخ الطبرى، ج 3، ص279-280; الكامل، ج2، ص358; ابن جوزى، المنتظم، ج 4، ص 80; ممقانى، تنقيح المقال، ج 3، ص 50; أسدالغابه، ج 4، ص295; تسترى، قاموس الرجال، ج 8، ص 660; مجلسى، بحارالأنوار، ج 30، ص 486.

صفحه 131
سرزمين هاى اسلامى توجه داشتند، بر آن شدند تا اين خلأ را پر كنند. در نهايت ياران رسول الله(صلى الله عليه وآله) به محضر على رفتند و به او گفتند: در ميان ما براى خلافت شايسته تر از تو نيست.1
ابوالفداء (م732 هـ ق) از مورخان اهل سنّت در كتاب المختصر فى اخبار البشر مى گويد:
«كانت عائشه تنكر على عثمان مع من ينكر عليه و كانت قميص رسول الله(صلى الله عليه وآله) و تقول: هذا قميصهُ و شعره لم يبل و قد بلى دينه»:2
عايشه در زمان خلافت عثمان مردم را به ريختن خون عثمان تحريك مى كرد و بدين جهت، پيراهن پيامبر(صلى الله عليه وآله) را به صحابه نشان مى داد و مى گفت: اين پيراهن هنوز كهنه نشده است; ولى دين او دستخوش دگرگونى ها شده است.
او خطاب به عثمان مى گفت:
«ما أسرع ما تركتم سنة نبيّكم وهذا شعره وثوبه و نعله لم يبل بعد. فغضب عثمان غضباً شديداً حتى ما درى ما يقول»:
هنوز پيراهن، كفش و موى پيامبر(صلى الله عليه وآله) سالم است. چطور (به خود جرئت مى دهيد) دين پيامبر را كنار بگذاريد؟ در اين هنگام عثمان

1. تاريخ طبرى، ج 4، ص 427.
2. ابوالفداء، المختصر فى اخبار البشر، ج 1، ص 239، سنه 35هـ، دارالكتب العلميه، بيروت و طبع مصر، ج 1، ص 172.

صفحه 132
خيلى عصبانى شد و نمى دانست چه بگويد.1
فخر رازى مى گويد:
«فقال عثمان: (ضَرَبَ اللّهُ مَثَلاً لِلَّذِينَ كَفَرُوا امْرَأَةَ نُوح وَ امْرَأَةَ لُوط). فكانت عائشه تحرص عليه جهدها و طاقتها و تقول: ايها الناس، هذا قميص رسول الله(صلى الله عليه وآله) لم يبل و قد بليت سنة اقتلوا نعثلا...».2
در حادثه قتل عثمان، عايشه در مكه بود. پس از مناسك حج وقتى رهسپار مدينه شد، در ميانه راه در منطقه اى به نام «سرف» از قتل عثمان و بيعت مردم با حضرت على(عليه السلام) مطلع گرديد. به اندازه اى از اين خبر ناراحت شد كه آرزوى مرگ مى كرد و مى گفت: اى كاش آسمان ها بر سرم فرومى ريخت!
فردى به نام «ابن أم كلاب» به او گفت: نخستن كسى كه گفته خويش را تغيير داد، تو بودى. تو بودى كه مى گفتى: شيخ نَعثَل را بكشيد كه كافر شده است و در ادامه شعرى سرود:
فمنك البداء و منك الغِيَر *** و منك الرياحُ و منك المطر
و أنت امرت بقتل الامام *** و قلت لنا أنه قد كَفَر
فهبنا اطعناك فى قتله *** و قاتله عندنا مَنْ أمر

1. بلاذرى، الانساب الاشراف، ج 5، ص538; ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه، ج 3، ص49; مجلسى، بحارالأنوار، ج 31، ص 194.
2. فخر رازى، المحصول فى علم اصول فقه، ج 4، ص 343، مؤسسة الرساله، بيروت، 1412هـ.

صفحه 133
ولم يسقط السقف من فوقنا *** و لم تنكف شمسنا والقمر
«آغاز از تو بود; تغيير نيز از تو بود. باد از تو بود; باران هم از تو بود».
«تو گفته بودى پيشوا را بكشند و به ما گفته بودى او كافر شده است».
«ما تو را در قتل عثمان اطاعت كرديم. اكنون قاتل او نزد ما كسى است كه به قتل عثمان امر كرده است».
«ولى آسمان از بالاى ما نيفتاد و آفتاب و مهتاب نگرفت».
سپس طبرى مى افزايد: عايشه به مكه بازگشت. به مسجدالحرام رفت و در حجر اسماعيل در پس پرده اى نشست و گفت: «... يا ايها الناس، قتل عثمان مظلوماً والله لأطلبنّ بدمه».1
خوارج از جمله قائلان به تكفير عثمان بودند.2

1. تاريخ طبرى، ج 4، ص 459.
2. همان.

صفحه 134
 

فصل دوازدهم

تكفير در عصر علوى

پس از استقرار پايه هاى حكومت حقّه الهى اميرمؤمنان(عليه السلام)در سال 35هـ، نوبت انتصاب استانداران صالح جهت اداره امور كشورِ پهناور اسلامى فرارسيد.
امام(عليه السلام) نامه اى به معاويه نوشت و به او گفت: مهاجرين و انصار با من در مدينه بيعت كرده اند; همان گونه كه با ابوبكر، عمر و عثمان بيعت كرده بودند; پس حجّت بر همه تمام شده است. ديگر نه حاضران اختيار مخالفت دارند و نه غايبانى (مثل تو) اجازه ردكردن دارند.
معاويه نيز براى حفظ افكار عمومى شاميان سخنرانى كرد و گفت: «مردم! من نيز نماينده معرفى شده از جانب عمر، عثمان و وارث اخيرى هستم و او مظلوم كشته شد»; سپس اين آيه را تلاوت كرد: «آن كس كه مظلوم كشته شود، ما به ولى او قدرت

صفحه 135
بخشيديم».1
معاويه به اين اكتفاء نامه اى به عمرو عاص نوشت كه در فلسطين زندگى مى كرد و از او يارى خواست. عمرو عاص هم (در ازاء حكومت مصر)، به او قول همكارى داد. پس از نامه نگارى هاى متعدد، سرانجام امام براى قلع ريشه فساد عازم شام شد و درنتيجه نيروهاى دو گروه در سرزمين صفين رودرروى يكديگر قرار گرفتند.
تغيير مسير جنگ صفّين و تاريخ اسلام
روز پنجشنبه از ماه صفر بين سپاه اميرمؤمنان(عليه السلام) و سپاه معاويه صف آرابى نظامى صورت پذيرفت. مالك اشتر از طرف امام با افراد تحت فرمان خودشان به نبرد پرداخت. روز نخست، عدّه اى از دو طرف كشته شدند.
حملات محدود طى هشت روز سپرى شد; ولى نتيجه اى در بر نداشت. امام همواره در فكر اين بود كه با كمترين ضايعه به هدف خود برسد; ولى چون اين حملات كارساز نبود، سرانجام حمله سراسرى روز هشتم ماه صفر آغاز گرديد. مورخان وقايع جنگ صفين را تا روز دهم گزارش كرده اند.2

1. ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه، ج 3، ص 77; ابن مزاحم، وقعه صفين، ص 33; ابن كثير، البدايه والنهايه، ج 8، ص 128.
2. ابن مزاحم، وقعة صفين، ص 213; مسعودى، مروج الذهب، ج 2، ص 379.

صفحه 136
امام(عليه السلام) در روز «ليلة الهرير»1 نماز صبح را با ياران خود به جا آورد و چون از خستگى سپاه شام كاملاً آگاه بود، به مالك اشتر نخعى دستور داد به تنظيم سپاه بپردازد. مالك درحالى كه در پوششى از آهن فرورفته بود، به ميان سپاه آمد; درحالى كه بر نيزه خود تكيه كرده بود، فرياد مى كشيد: «سَوُّا صُفُوفكم ]رحمكم الله[».
چيزى نگذشت كه حمله آغاز گرديد. به جز صداى شمشير، صدايى به گوش نمى رسيد. خورشيد در پس گرد و غبار آن چنان كم فروغ شده بود كه عَلَم ها و پرچم ها ناپديد شد. از سپيده دم تا نيمه شب هر دو سپاه با تمام توان با شمشير، نيزه، تير و سنگ بر يكديگر هجوم مى بردند و حتى فرصت خواندن نماز پيدا نكردند. آن شب غوغايى را «ليلة الهرير» ناميدند و در آن روز هفتاد هزار نفر كشته شدند. روز بعد، پس از دفن كشته شدگان، حضرت على(عليه السلام)خطبه اى ايراد كردند: اى مردم! مى بينيد كار شما و دشمن به كجا انجاميده است و از دشمن جز آخرين نفس، چيزى باقى نمانده است. آغاز كار با پايان آن سنجيده مى شود. من صبحگاهان آنان را به محكمه الهى خواهم كشاند و به زندگى ننگينشان خاتمه خواهم داد.2
زمانى كه معاويه از مضمون سخنان حضرت آگاه شد، رو به عمرو عاص كرد و گفت: اين همان روزى است كه على كار جنگ

1. روزى است كه شب آن به «ليلة الهرير» معروف است.
2. ابن مزاحم، وقعة الصفين، ص 476; ابن قتيبه دينورى، اخبار الطوال، ص 188.

صفحه 137
را يكسره خواهد كرد. اكنون بايد چه كنيم؟
عمرو عاص گفت: نه سربازان تو مانند سربازان او هستند و نه تو مانند او هستى. او براى يك امر مقدس و عقيدتى نبرد مى كند; درحالى كه تو براى چيز ديگرى مى جنگى. تو خواهان زندگى و بقا هستى و او خواهان شهادت. سپاه عراق از پيروزى تو بر خود مى ترسد; درحالى كه سپاه شام از پيروزى على هراسى ندارد.
معاويه گفت: پس چه بايد كرد؟
عمرو عاص گفت: بايد پيشنهادى داد كه اگر بپذيرند، دچار اختلاف شوند و اگر نپذيرند نيز دچار دودستگى گردند. آنان را به كتاب خدا دعوت كن تا ميان تو و آنان حاكم باشد. در اين صورت، به خواسته خود نائل مى شوى. اين مطلب مدت ها در ذهن من بود; ولى از ابراز آن خوددارى مى كردم تا وقت آن برسد.
معاويه گفتار او را تصديق كرد.1 بامداد آن روز سپاه عراق با نيرنگ بى سابقه اى روبه رو شد و خوش خدمتى فرزند عاص به طاغيان، به حق مايه حيات مجدّد امويان و بازگشت آنان به صحنه اجتماع شد.
سپاه شام طبق دستور عمرو قرآن ها را بر سر نيزه ها بستند و صفوف خود را با قرآن ها آراستند. قرآنِ بزرگى را كه از دمشق به همراه آورده بودند، به كمك ده نفر، نوك نيزه نگاه داشتند; آنگاه

1. ابن مزاحم، وقعة الصفين، ص 477; ابن قتيبه دينورى، الاخبار الطوال، ص 188.

صفحه 138
اين شعار را سردادند: «حاكم ميان ما و شما كتاب خداست» و همگى مى گفتند:
اى مردم عرب! براى زنان و دخترانتان، خدا را در نظر بگيريد... پس از مردم شام، چه كسى از حدود و مرزهاى شام (كه جزو كشورهاى اسلامى آن روز شده بود)پاسدارى خواهد كرد و پس از مردم عراق، چه كسى از مرزهاى عراق پاسدارى خواهد كرد؟ چه كسى براى جهاد با روم و تُرك و ديگر كافران باقى خواهد ماند؟1

عوامل فريب

چند عامل باعث دودستگى در سپاه عراق شد كه عبارت اند از:
1. منظره روح انگيز مصاحف و ناله ها و شعارهاى مِهرآفرين و ترحم انگيز سپاه شام، عقل و هوش را از بسيارى از سربازان امام(عليه السلام)ربود و باعث سستى آنها در ادامه جنگ شد. البته در ميان ياران امام(عليه السلام) بودند دلير مردانى كه با رشادتِ تمام تلاش مى كردند دسيسه و مكر فرزند عاص را به ديگران گوشزد نمايند. ياران واقعى حضرت مانند مالك اشتر، عمرو بن الحَمِق، عدى بن حاتم كاملاً از واقعيت نيرنگ آنها آگاه بودند.
2. نفوذ برخى منافقين مثل اشعث بن قيس كه ارتباط آنان با معاويه كمابيش آشكار شده بود و خود را در جرگه ياران على(عليه السلام)

1. ابن مزاحم، وقعة صفين، ص478.

صفحه 139
قرار داده بودند. وى با گفتن جملاتى مثل «مردم خواهان زندگى هستند و با جنگ ميانه خوش ندارند» سعى مى كرد انگيزه سپاه عراق را براى ادامه جنگ تضعيف كند.1

خوارج شاخه اى از سپاه امام(عليه السلام)

درحالى كه افراد مخلصى در سپاه عراق، امام على(عليه السلام) را همراهى مى كردند، ناگهان بيست هزار نفر از رزمندگان سپاه عراق كه پوششى از آهن داشتند و پيشانى آنها از سجده پينه بسته بود و شمشير بر دوش داشتند، ميدان نبرد را رها كرده، به مقرّ فرماندهى رو آوردند. افرادى همچون مسعر بن فدكى، زيد بن حصين و برخى از قرّاء عراق كه بعدها از سران خوارج شدند.
آنان وقتى با حضرت رودررو شدند، با كمال بى ادبى به جاى «يا اميرالمؤمنين» وى را «يا على» خطاب كردند و به حضرت گفتند:
دعوت قوم را بپذير; وگرنه تو را مى كشيم; همچنان كه «عثمان بن عفان» را كشتيم. به خدا سوگند اگر دعوت آنان را اجابت نكنى، تو را مى كشيم.2 اين سخن را مى گفتند; درحالى كه امام در آستانه پيروزى بود و فرمانده لشكرش تا خيمه گاه فتنه چندان فاصله نداشت. بايد پذيرفت هيچ آفتى به اندازه دودستگى زيان بار نيست.
امام مقاومت در برابر 20 هزار سرباز مسلح و مقدس نما را

1. همان، ص482.
2. همان، ص 489.

صفحه 140
صلاح نديد و يكى از نزديكان خود به نام «يزيد بن هانى» را به سوى اشتر فرستاد و به او فرمان داد دست از نبرد بردارد و هرچه زودتر به سوى وى بشتابد.
هانى به سوى اشتر شتافت و پيام على(عليه السلام) را به وى داد. اشتر در ابتدا نپذيرفت (چون در يك قدمى خيمه گاه معاويه بود); ولى با مراجعت دوباره هانى كه مجدداً فرمان على(عليه السلام) را به وى ابلاغ كرد، اشتر به قاصد گفت: آيا ظفر و پيروزى را نمى بينى؟ آيا رواست در اين اوضاع صحنه نبرد را رها كنم؟!
يزيد در پاسخ اشتر گفت: آيا رواست كه تو در اينجا باشى و اميرمؤمنان كشته يا تحويل دشمن شود؟!
در اين هنگام اشتر از نبرد بازگشت. از طرف ديگر، آشوبگران فرصت طلب فرياد زدند: على داورى را پذيرفته و به حكميت قرآن راضى شده است.1
پيش بينى عمرو عاص كاملاً محقق شد، با پيشنهاد حكميت قرآن در هر دو صورت (چه بپذيرند، چه نپذيرند) سپاه عراق دچار اختلاف شد. عده اى هم فريب ظاهرسازى معاويه را خوردند و بدون اجازه امام شعار مى دادند: على به حكميت قرآن رضايت داده است و حال آنكه حضرت در سكوت مطلق فرورفته بود و به آينده اسلام مى انديشيد.

1. همان، ص 491; ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه، ج 2، ص 216ـ219.

صفحه 141

انتخاب حكمين

ترديدى نيست كه قرآن خود سخن نمى گويد و بايد افراد قرآن شناس آن را به سخن درآورند; بدين منظور، قرار شد عده اى از طرف شام و عده اى از طرف عراقيان برگزيده شوند.
سپاه شام مى دانستند عمرو عاص از طرف آنان برگزيده خواهد شد; ولى وقتى نوبت به امام(عليه السلام) رسيد، گروهى كه بعدها «خوارج» نام گرفتند، بر حكميت «ابوموسى اشعرى» اصرار داشتند.
گروه فشار يا همان خوارج استدلال مى كردند ابوموسى از ابتدا با اين جنگ مخالف بود و آن را فتنه مى خواند.
امام(عليه السلام) فرمودند: ابوموسى فردى است كه در روزهاى نخستِ خلافت، از من جدا شد و مردم را از يارى با من بازمى داشت. چگونه به حكميت او راضى باشم؟1 من ابن عباس را براى داورى انتخاب خواهم كرد; چون او همانند عمرو عاص از قريش است. خوارج با پذيرش ابن عباس مخالفت كردند. اشعث اعتراض كرد كه عمرو عاص و ابن عباس هر دو از قبيله مُضَر مى باشند و دو فرد مضرى نبايد به داورى انتخاب شوند!!
لذا حضرت، مالك اشتر را پيشنهاد كرد; ولى او هم متهم به

1. ابوموسى اشعرى هنگامى كه فرماندار كوفه بود، زمانى كه مردم براى خاموش كردن فتنه جمل عازم ميدان نبرد بودند، آنها را بازمى داشت و بهانه او روايتى از پيامبر(صلى الله عليه وآله) بود: هرگاه در ميان امت من فتنه اى پديد آمد، كناره گيرى كنيد. امام(عليه السلام) چگونه مى توانست به حكميت چنين فردى راضى شود؟

صفحه 142
جنگ افروزى شد.
درنهايت خوارج، امام را به حكميت ابوموسى اشعرى مجبور ساختند.1
درواقع همين افرادى كه صلح با معاويه را بر امام تحميل نمودند، نخستين كسانى بودند كه بعدها موضوع حكميت را گناهى بزرگ پنداشتند و همين گروه پس از نوشته شدن پيمان نامه، امام را مجبور به نقض پيمان كردند!

پيمان حكميت

پس از قبول حكميت (اجبارى) و پذيرفتن ابوموسى اشعرى به عنوان حَكَم، نوبت به نگارش متن پيمان نامه رسيد.
براى نوشتن پيمان نامه دو برگ زرد كه آغاز و انتهاى آن با مهر حضرت على(عليه السلام) (كه محمد رسول الله بود) و مهر معاويه، ممهور شده بود در نظر گرفته شد. دبير امام، عبيدالله بن رافع، نوشتن آن را بر عهده گرفت.
امام اين چنين سخن خود را آغاز كرد:
«بسم الله الرّحمن الرّحيم. هذا ما تقاضى عليه على اميرالمؤمنين و معاوية بنُ ابى سفيان و شيعتهما فيما تراضيا به من الحُكم بالله و سّنة نبيّه».

1. ابن قتيبه دينورى، الاخبار الطوال، ص 192; ابن مزاحم، وقعة صفين، ص 499; يعقوبى، التاريخ، ج 2، ص 189.

صفحه 143
در اين هنگام معاويه اعتراض كرد كه اگر كسى فردى را به عنوان اميرمؤمنان بپذيرد، بد آدمى است كه با او بجنگد. عمرو عاص به كاتب دستور داد: على بن ابى طالب را بنويس و گفت: او امير شماست، نه امير ما.
در اين اثناء، امام خاطره تلخ صلح حديبيّه را بيان كردند و فرمودند:
من در رويداد حديبيّه متن صلح را اين گونه تنظيم كردم: «هذا ما تصالح عليه محمد رسول الله(صلى الله عليه وآله) و سُهيل بن عمرو»; ولى نمايندگان مشركان اعتراض كردند ما نامه اى كه در آن خود را «پيامبر خدا» بخوانى، امضا نخواهيم كرد. بنويس «محمد بن عبدالله» تا بپذيريم.
پيامبر(صلى الله عليه وآله) در حديبيه ماجراى امروز را به من خبر داد و فرمود: «ان لك مثلها ستعطيها و أنت مضطهد»: چنين روزى براى تو نيز هست و چنين كارى انجام مى دهى; درحالى كه مجبورى.
در اين هنگام عمرو عاص اعتراض كرد و گفت: سبحان الله. ما را به كافران تشبيه كردى و حال آنكه ما مؤمن هستيم.
امام در پاسخ فرمودند: كدام روزى بوده كه تو حامى مشركان نبودى؟ تو شبيه مادرت هستى كه تو را زاييده است.1

1. ابن مزاحم، وقعة الصفين، 509; ابن قتيبه دينورى، الاخبار الطوال، ص 194; يعقوبى، التاريخ، ج 2، ص 189 (با كمى تفاوت); ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه، ج 2، ص232.

صفحه 144

متن پيمان صلح

اختلاف طرفين در اين مورد با انعطاف امام(عليه السلام) و الهام از روش پيامبر(صلى الله عليه وآله) پايان يافت و على(عليه السلام)رضا داد كه نام مبارك او بدون لقب «اميرمؤمنان» نوشته شود و نگارش پيمان حكميت ادامه يافت. مواد مهمّ آن به قرار زير بود:
1. هر دو گروه راضى شدند در برابر داورى قرآن سر فرود آورند و از دستورهاى او گام فراتر ننهند; جز قرآن چيزى آنان را متحد نسازد و كتاب خدا را از آغاز تا پايان، در مسائل مورد اختلاف داور خود قرار دهند.
2. على و پيروان او، عبدالله بن قيس (ابوموسى اشعرى) را به عنوان ناظر و داور خود برگزيدند و معاويه و پيروان او، عمرو عاص را به همين عنوان انتخاب كردند.
3. از هر دو نفر به بزرگ ترين پيمانى كه خدا از بنده خود گرفته است، ميثاق گرفته شد كه كتاب خدا را پيشواى خود قرار دهند و آنجا كه داورى آن را يافتند، از آن فراتر نروند و آنجا كه داورى آن را نيافتند، به سنّت و سيره پيامبر(صلى الله عليه وآله) مراجعه كنند; به اختلاف دامن نزنند و از هوا و هوس پيروى نكنند و در كارهاى مشتبه وارد نشوند.
4. عبدالله بن قيس و عمرو عاص هركدام از پيشواى خود پيمان الهى گرفتند كه به داورى هر دو، كه براساس كتاب و سنّت پيامبر انجام گيرد، راضى شوند و نبايد آن را بشكنند و غير آن را

صفحه 145
برگزينند و جان و مال و ناموس آنان در حكومت هر دو نفر تا هنگامى كه از حقّ فراتر نروند، محترم است.
5. هرگاه يكى از دو داور پيش از انجام دادن وظيفه درگذرد، امامِ آن گروه داور عادلى را به جاى او برگزيند; به همان شرايطى كه داور پيشين را برگزيده بود و اگر يكى از پيشوايان نيز پيش از انجام دادن داورى درگذرد، پيروان او مى توانند فردى را به جاى او برگزينند.
6. از هر دو داور پيمان گرفته شد كه از سعى و كوشش فروگذار نباشند و داورىِ ناروا نكنند. اگر بر تعهّد خود عمل نكردند، امّت از داورى هر دو بيزارى جويد و در برابر آنان تعهّدى ندارد. عمل به اين قرارداد بر اميران و داوران و امّت، لازم و واجب شمرده شد و از اين به بعد، تا مدّت انقضاى اين پيمان، جان و مال و اعراض مردم در امن و امان است. بايد سلاح بر زمين نهاده شود و راه ها امن گردد و در اين مورد بين حاضر در اين واقعه و غايب از آن تفاوتى نيست.
7. بر هر دو داور است كه در نقطه اى ميان عراق و شام فرود آيند و در آنجا جز كسانى كه مورد علاقه آنان است، حاضر شوند و آنان تا آخر ماه رمضان مهلت دارند امر داورى را به پايان برسانند و اگر خواستند مى توانند زودتر از آن موعد داورى كنند; همچنان كه مى توانند امر داورى را تا انقضاى موسم حج عقب بيندازند.
8. اگر هر دو داور بر طبق كتاب خدا و سنّت پيامبر داورى

صفحه 146
نكنند، مسلمانان به نبرد خود ادامه خواهند داد و هيچ تعهّدى ميان طرفين نيست. بر امّت اسلامى است كه به آنچه در اين پيمان است، عمل كنند و همگى در برابر كسى كه بخواهد زور بگويد يا تصميم به نقض آن بگيرد، امّت واحدى باشند.1
آنگاه به نقل طبرى، از هر دو طرف ده نفر به عنوان شهود پيمان حكميت را امضا كردند. در ميان امضاكنندگان از جانب امام(عليه السلام) اسامى عبدالله بن عباس، اشعث بن قيس، حجر بن عدى كندى، سعيد بن قيس الهمدانى، ورقاء بن سُمَىّ البجلى، عبدالله بن مُحِلّ العجلى، عبدالله بن الطفيل العامرى ديده مى شود.2
پيمان نامه در عصر روز چهارشنبه هفدهم صفر سال 37 هـ ق تنظيم شد و به امضاى طرفين رسيد.
هر دو داور تصميم گرفتند در سرزمين اذرع (منطقه مرزى ميان شام و حجاز) فرود آيند و در آنجا به داورى بپردازند. از هر دو طرف چهارصد نفر به عنوان ناظر اعزام شدند كه داورى را تحت نظر بگيرند.3

واكنش پيمان نامه

پس از نگارش متن پيمان نامه و امضاء شهود، قرار شد سپاه

1. ابن مزاحم، وقعة الصفين، ص 505 و 511; ابن قتيبه دينورى، الاخبار الطوال، ص 195.
2. طبرى، التاريخ، ج 5، ص54.
3. تاريخ ابن خلدون، ج 2، ص 365.

صفحه 147
عراق و شام از مفاد آن و نتيجه مذاكره مطلع شوند. اشعث پيمان حكميت را بر هر دو طرف قرائت كرد. از ناحيه سپاه شام اعتراضى نبود; درحالى كه از سپاه عراق، گروهى از طوايف عنزه مخالفت را علنى كرده، شعار «لا حكم الاّ لله» سر دادند.
براى نخستين بار دو برادر به نام هاى معدان و جعد با سردادن شعار «لاحكم الاّ لله» بر سپاه معاويه حملهور شده، در نزديكى خيمه گاه معاويه كشته شدند.
وقتى اشعث پيمان نامه را بر قبيله بنى تميم خواند، آنها شعار «لا حكم الاّ لله يقضى بالحق و هو خيرُ الفاصلين» را سر دادند.
عروة تميمى گفت: «أتحكمون الرجال فى أمر الله؟ لا حُكم الاّ لله، أين قتلانا يا أشعث؟»: آيا مردان را بر حكم خدا مقدم مى داريد؟ حكم و داورى از آن خداست. پس خون كشته شدگان ما بر عهده كيست اى اشعث؟
منظورش اين بود كه كشته شدگان ما بر حق كشته شدند يا بر باطل؟ او نيز بر اشعث حمله كرد; ولى موفق به كشتن وى نشد.
اگرچه اشعث اصرار داشت رضايت سپاه عراق از اين پيمان را به اميرمؤمنان(عليه السلام) منعكس كند، چيزى نگذشت كه شعار «لا حُكم الاّ لله» و «الحكم لله يا على لا لك» آوردگاهِ صفّين را فراگرفت. مى گفتند: ما به حكميت مردان رضايت نداريم و از اين كار پشيمان هستيم. داورى فقط از آن خداست. بايد مجدداً بر شاميان بتازيم و آنان را بكشيم. تو نيز توبه كن و در غير اين صورت، از تو هم

صفحه 148
بيزارى مى جوييم.1

محكّمه

نام ديگر خوارج «مُحَكِّمه»2 است; زيرا آنان از امر حكميت كه خود به اميرالمؤمنين(عليه السلام) پيشنهاد كرده بودند، نادم گشتند و اكنون نيز كه خود را در دامن فريب معاويه مى ديدند، اصرار داشتند حضرت نقض پيمان كند و مجدداً با آنها بجنگد. امام در پاسخ به اين گروه فرمودند:
«و يَحْكُمُ، أبَعْدَ الرضا والَعْهدِ نرجِعُ؟ أليس الله تعالى قد قال: (أفوا بالعقود) و قال: (وَ أَوْفُوا بِعَهْدِ اللّهِ اِذَا عَاهَدْتُمْ وَ لاَ تَنْقُضُوا الأَيْمَانَ بَعْدَ تَوْكِيدِهَا وَ قَدْ جَعَلْتُمُ اللّهَ عَلَيْكُمْ كَفِيلاً اِنَّ اللّهَ يَعْلَمُ مَا تَفْعَلُونَ)»:
واى بر شما! اكنون كه عهد و پيمان بستيم و راضى شديم، دو مرتبه به جنگ بازگرديم؟ مگر خدا نمى گويد بر عهدتان وفادار باشيد؟3
ولى سخنان حضرت بر خوارج مؤثر نبود. آنان حكميت را گناه مى شمردند و از آن بيزارى مى جستند.

1. ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه، ج 2، ص 237; ابن مزاحم، وقعة الصفين، ص512-513.
2. يا همان«مُحَكَّمه أولى» است.
3. مجلسى، بحارالانوار، ج 32، ص 545; ابن مزاحم، وقعة الصفين، ص514; ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه، ج2، ص 238.

صفحه 149

حاكميت قرآن، نه رجال

مسئله حكميت، حاكميت قرآن و سنّت پيامبر(صلى الله عليه وآله)در مورد اختلاف ميان دو گروه از مسلمانان بود; درحالى كه خوارج مى پنداشتند رجال در دين الهى قرار است داورى و حكميت كنند.
قرآن درخت بارور و راهنماى بى زبان است. ميوه آن چيده و مقاصدش فهميده نمى شود; مگر اينكه كسى آن را به سخن درآورد. امام در اين مورد مى فرمايد:
ما مردم را حاكم در دين خدا قرار نداديم; بلكه قرآن را حاكم قرار داديم و اين قرآن خطى است ميان دو جلد قرار گرفته و با زبان خود سخن نمى گويد و بيانگرى لازم دارد و ناطقان از آن سخن مى گويند. وقتى شاميان از ما خواستند قرآن را حاكم قرار دهيم، ما كسانى نبوديم كه از آن (قرآن) روى گردان شويم; چه خدا در قرآن مى فرمايد: اگر در چيزى نزاع كرديد، آن را به خدا و پيامبر بازگردانيد. رجوع به خدا، بازگشت به قرآن و رجوع به پيامبر، بازگشت به سنّت اوست.1
نبرد صفّين در 17 صفر سال 37هجرى به پايان رسيد. در اين مدت 90 بار (طبق نقلى ديگر 70 بار) حمله صورت گرفت. تعداد كشته شدگان سپاه امام را 25 هزار و كشته شدگان سپاه معاويه را 45هزار نوشته اند. در اين جنگ 25 تن از صحابه پيامبر به شهادت

1. نهج البلاغه، خطبه 125.

صفحه 150
رسيدند.1
پس از آنكه نگارش پيمان نامه به پايان رسيد، حضرت همه اسيران را به طور يكجانبه آزاد كرد.
امام، عبدالله بن عباس را به عنوان پيشواى مذهبى به همراه شريح بن هانى به عنوان فرمانده نظامى، به همراه چهارصد مرد، كه ابوموسى اشعرى (نماينده تحميلى) جزئى از آنان بود، براى اجراى مفاد پيمان نامه به منطقه اعزام داشت.2

ابوموسى فريب مى خورد

هنگام اعزام ابوموسى به دومة الجندل حضرت به او و به دبير خود، عبيدالله بن ارفع، گفت: براساس كتاب خدا داورى كن و از آن گام فراتر نرو. وقتى ابوموسى به راه افتاد، حضرت به عبيدالله گفت: او فريب مى خورد. در اين هنگام وى به حضرت گفت: پس چرا او را اعزام مى كنى؟!
در پاسخ حضرت گفت: «لو عمل الله فى خلقه بعلمه ما احتجَّ عليهم بالرُّسل»: اگر خداوند با عِلم خود با بندگانش رفتار مى كرد، هيچ گاه بر بندگان (بهوسيله ارسال رُسل) احتجاج نمى كرد.3

1. مسعودى، التنبيه والاشراف، ص 256; مسعودى، مروج الذهب، ج 2، ص 352.
2. تاريخ طبرى، ج 5، ص 67; تاريخ ابن خلدون، ج 2، ص635; ابن كثير، البدايه والنهايه، ج 7، ص 281.
3. آمدى، غرر الحكم، ص 570; ابن شهرآشوب، مناقب، ج 2، ص 261.

صفحه 151

ماجراى حكميت

دوست و دشمن بر سادگى و كم عمقى ابوموسى متفق القول بودند. اين فرد با برنامه ريزى قبلى بر حضرت تحميل شد. افرادى همچون شريح بن هانى أحنف نيز هشدارهايى دادند;1 ولى متأسفانه ابوموسى مغلوب عمرو عاص گرديد.
عمرو عاص از نخستين روز در دومة الجندل به ابوموسى احترام مى گذاشت و او را در مقام سخن گفتن مقدم
مى داشت; نتيجه اينكه ابوموسى اميرالمؤمنين(عليه السلام) را از
خلافت عزل كرد و عمرو عاص با حيله گرى فراوان، معاويه را
به خلافت برگزيد.
پس از جريان حكميت، عمرو عاص و چهارصد نفر از همراهانش به سوى شام شتافتند و هنگام ورود بر معاويه، به او به عنوان خليفه مسلمين سلام كردند.
ابن عباس و شريح نيز رهسپار كوفه شدند; ولى ابوموسى به خاطر خطايى كه مرتكب شد، به مكه پناهنده شد. در اين جريان ابوموسى و اشعث بن قيس بيشترين لطمه را به سپاه اميرمؤمنان(عليه السلام)وارد كردند و همواره مورد سرزنش واقع مى شدند.2

1. ابن مزاحم، وقعة صفين، ص 534; ابن أبى الحديد، شرح نهج البلاغه، ج 2، ص247.
2. ابن قتيبه دينورى، الاخبار الطوال، ص 202; نخجوانى، تجارب السلف، ص49.

صفحه 152

آثار زيانبار تحكيم

در پرتو سياست هاى فريبكارانه روباه شام، عمرو عاص، پيامدهاى ناگوارى متوجه امت اسلامى گرديد كه به اختصار عبارت اند از:
1. سلطه معاويّه بر شامات تثبيت شد و فرمانداران و بخشدارانى كه تا حدّى نيم نگاهى به حضرت على(عليه السلام)داشتند، به اين بهانه به معاويه پيوستند.
2. امامى كه در آستانه پيروزى بود، با آن فرسنگ ها فاصله گرفت و بازگشت مجدد به حالت سابق به آسانى ممكن نبود.
3. در سپاه عراق دودستگى و شكافى ايجاد شد. گروهى تحكيم را پذيرفتند و گروهى ديگر آن را گناه مى شمردند و پذيرندگان تحكيم را ملزم به توبه مى كردند.
4. در نگاه آنان پذيرندگان تحكيم هم رتبه با سپاه معاويه به حساب آمدند; سپس به نبرد با آنان مى پرداختند.
5. پس از جنگ صفين، مخالفان تحكيم شهر كوفه را ترك گفتند و در منطقه اى به نام نهروان گرد آمدند.
6. خوارج در جنگ نهروان از ميان رفتند; ولى بازماندگان آنان تيغ زهرگين بر فرق مبارك اميرمؤمنان(عليه السلام)زدند و او را در ماه مبارك رمضان در محراب مسجد كوفه به شهادت رساندند.

صفحه 153

فريب خوارج، چرا؟

سؤالى كه مطرح است، اين است كه چرا خوارج مغلوب نيرنگ معاويه شدند. پاسخ آن را در چند جمله مى توان خلاصه كرد:
1. تلفات جانى بسيارى بر عراقى ها تحميل شد; ضمن آنكه جبهه مقابل يعنى سپاه شام نيز متحمل تلفات بيشترى شده بود; اما تفاوتى كه وجود داشت، اين بود كه براى اولين بار در تاريخ اسلام هر دو طرف متخاصم مسلمان بودند و شعار «لا اله الاّ الله و محمد رسول الله(صلى الله عليه وآله)» سر مى دادند.
مردم چنان از جنگ خسته شده بودند كه مى گفتند اين جنگ ما را بلعيد. تنها عده قليلى بودند كه به جنگ تا پيروزى مى انديشيدند. همين عده هم به تدريج به سازش متمايل شدند. نجاشى اين سازهاى مخالف را در قالب قصيده اى آورده است كه مصرع آخر اين است:
فمن للذرارى بعدها و نسائنا *** و من للحريم ايها الفتيان1
«اگر هلاك شويم، چه كسى از فرزندان و زنان ما دفاع مى كند؟ اى جوانمردان! چه كسى (بعد از ما) از حريم كشورتان پاسدارى خواهد كرد؟»
2. ساده لوحى و ساده انديشى و كوته فكرى از خصايص

1. ابن مزاحم، وقعة صفين، ص 525.

صفحه 154
باديه نشينى است و غالب سپاه عراق را باديه نشينان تشكيل مى دادند. آنها ژرف انديش نبودند و با نيرنگ بازى ها و مكر و حيله گرى افرادى همچون عمرو عاص و معاويه آشنا نبودند. آنان همواره با صفا و صميميّت زندگى كرده بودند و از پس پرده خيمه گاه معاويه هيچ اطلاعى نداشتند.
3. زندگى باديه نشينى به صورت عشيره اى و قبيله اى است و همه تابع محض رئيس قبيله هستند. چون غالب سران قبائل، در سپاه عراق بودند، كافى بود كه با تغيير عقيده يك رئيس، بخش قابل توجّهى سپاه را آشفته كند.
لذا بيست هزار نفرى كه حكميّت را بر امام تحميل كردند، بسيار بعيد است كه فردفرد آنها به اين كار عقيده باطنى داشته باشند.

پشيمانى بعد از حكميت، چرا؟

با توجه به بررسى منابع تاريخى و مناظراتى كه نقل شده است، در چند جمله مى توان علّت پشيمانى عدّه اى را از پذيرش حكميت بيان كرد.
1. آنان مى گفتند چطور ممكن است دو نفر برطبق سليقه شخصى خود سرنوشت مسلمانان را رقم بزنند. اين عده فكر مى كردند در دين خدا داورى صورت پذيرفته بود و از اين بابت به آيه «لا حكم الاّ لله» استناد و احساس ندامت مى كردند و معتقد

صفحه 155
بودند سرنوشت مسلمانان برتر از آن است كه اشخاص با عقول ناقص خود، طبق آن حكومت كنند.
2. تصور مى كردند پذيرش حكميت، مستلزم اين مطلب است كه كشتگان اين جنگ همگى بر باطل كشته شده اند.
3. آنها مى گفتند: يا على! تو ابتدا ما را از حكميت بازداشتى; ولى بعداً آن را پذيرفتى و خود را به آن ملزم مى دانى. اگر حكميت بد است، چرا قبول كردى و اگر خوب است، چرا در آغاز نپذيرفتى (يعنى درواقع نوعى تناقض احساس مى كردند).
4. اعتراض ديگر آنان اين بود كه چرا در همان صفين
(روزى كه قرآن ها بر بالاى نيزه ها رفت) سرانجام ماجرا مشخص نشد و چرا حل و فصل آن به نقطه اى ديگر (دومة الجندل)
موكول گرديد.

پاسخ ها

1. در مورد وجه اول، امام در پاسخ اين پرسش فرمودند: «ما قرآن را حكم قرار نداديم. ما قرآن را در نزاع فى مابين، حكم قرار داديم.1
حكمان وظيفه داشتند زنده كنند آنچه را قرآن زنده داشته است و بميرانند آنچه را قرآن ميرانده است. زنده كردن چيزى به معناى وحدت و عمل كردن به آن است و ميراندن به معناى ازبين بردن

1. نهج البلاغه، خطبه 125.

صفحه 156
پراكندگى و جدايى است. رأى شما بر اين قرار گرفت كه دو نفر براى داورى انتخاب شوند. ما هم از آنان پيمان گرفتيم كه از قرآن تجاوز نكنند; اما افسوس كه آنها عقل خويش را از دست دادند و حق را ترك گفتند. پيش از داورى ظالمانه شان با آنان شرط كرديم كه به عدالت داورى كنند.1
لذا اصرار و تهديد بر پذيرشِ حكميت از جانب خوارج صورت پذيرفت; مع الوصف امام هم در متن پيمان نامه با آنها شرط كردند كتاب خدا از ابتدا تا انتها حجّت نزد ماست; ولى افسوس كه به فرمايش حضرت گوش ندادند و چنين مصيبتى را به امت اسلامى وارد كردند.
2. در مورد وجه دوّم، آيات قرآن در مواردى مسلمانان را به جهاد سفارش مى كند; مانند:
(قَاتِلُوا الَّذِينَ لاَ يُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَ لاَ بِالْيَوْمِ الاْخِرِ وَ لاَ يُحَرِّمُونَ مَا حَرَّمَ اللّهُ وَ رَسُولُهُ وَ لاَ يَدِينُونَ دِينَ الْحَقِّ مِنَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتَابَ حَتَّى يُعْطُوا الْجِزْيَةَ عَنْ يَد وَ هُمْ صَاغِرُونَ):2
با كسانى از اهل كتاب كه نه به خدا و نه به روز جزا ايمان دارند و نه آنچه را خدا و رسولش تحريم كرده اند حرام مى شمرند و نه آيين حق را مى پذيرند، پيكار كنيد تا زمانى كه با خضوع و تسليم،

1. همان، خطبه 127.
2. توبه: 29.

صفحه 157
جزيه را به دست خود بپردازند.
(وَ قَاتِلُوهُمْ حَتَّى لاَ تَكُونَ فِتْنَة):1
و با آنها پيكار كنيد تا فتنه (شرك و سلب آزادى) برچيده شود.
ولى در برخى ديگر از آيات مسلمانان را به صلح و آرامش دعوت مى كند:
(وَ اِنْ طَائِفَتَانِ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ اقْتَتَلُوا فَأَصْلِحُوا بَيْنَهُمَا...):2
و هرگاه دو گروه از مؤمنان با هم به نزاع و جنگ پردازند، آنها را آشتى دهيد و... .
جنگيدن و صلح دليل بر اين نيست كه خون هاى ريخته شده به ناحق بوده است. سيره پيامبر(صلى الله عليه وآله) هم همين گونه بوده است. در جنگ بدر، اُحد و خندق پيامبر(صلى الله عليه وآله) با مشركان جنگيد و خون هاى بسيارى از مسلمانان ريخته شد; ولى در فتح مكّه عفو عمومى اعلام كرد يا در صلح حديبيّه پيمان صلح با مشركان را امضا كرد.
لذا منافاتى ندارد كه حاكم اسلامى بنا به ضرورت صلح كند و در وقت ديگر بنا به دلايلى اعلام جهاد كند و بايد توجه داشت صلح و جنگ، هر دو حُكم خداست.
3. در مورد وجه سوّم، حضرت درحالى كه دست بر دست كوبيد، فرمودند:
اين سزاى كسى است كه بيعت خود را با امام ترك گويد و

1. انفال: 39.
2. حجرات: 9.

صفحه 158
پيمان بشكند. هنگامى كه شما را به جنگ با معاويه فراخواندم، خوشايندتان نبود; ولى خداوند خير شما را در آن قرار داده بود. اگر مقاومت مى كرديد، شما را راهنمايى مى كردم و اگر به انحراف مى رفتيد، شما را به راه راست برمى گرداندم. اگر سر بازمى زديد، دوباره شما را براى مبارزه آماده مى كردم. در آن صورت، وضعيتى مطمئن داشتيم; اما دريغ، با كدام نيرو بجنگم و به چه كسانى اعتماد كنم؟1
لذا حضرت در موقعى كه سربازانش مطيع وى بودند و امام را همراهى مى كردند، به وظيفه خود، كه جنگ بود، عمل كرد; تا جايى كه فرمود: بايد چشم فتنه را دربياوريم; ولى زمانى كه سربازان، مطيع فرمانده خود نيستند، فرمان جنگ چه سودى دارد و خود آنان حكميت را تحميل كردند و حضرت به نوعى در عمل انجام شده واقع شده است. حضرت در مدح ياران شهيدش مى فرمايد:
آنان لب هايشان از فراوانى دعا خشك و رنگ هاى صورت از شب زنده دارى زرد بود و بر چهره آنان غبار خشوع و فروتنى نشسته بود. آنان برادران من هستند و بر ماست كه تشنه ملاقاتشان باشيم و از اندوه فراقشان انگشت حسرت به دندان بگيريم.
4. اما در مورد وجه چهارم، واقعاً بهانه و اشكال ناپخته اى را مطرح مى كردند. چگونه ممكن است حل و فصل ماجرايى به اين

1. نهج البلاغه، خطبه 121.

صفحه 159
وسعت و با چنين حساسيّتى در صحنه جنگ و با آن تعجيل صورت گيرد؟
امام(عليه السلام) در پاسخ به اين اعتراض مى فرمايد:
«وَ أَمّا قَوْلُكُمْ: لِمَ جَعَلْتَ بَيْنَكُمْ وَبَيْنَهُمْ أَجلا فِى التَّحْكِمِ؟ فَاِنَّما فَعَلْتُ ذلِكَ لِيَتَبَيَّنَ الْجاهِلُ وَ يَتَثَبَّتَ الْعالِمُ وَلَعَلَّ اللهَ أَنْ يُصْلِحَ فِى هذهِ الْهُدْنَةِ أَمْرَ هذِهِ الأُمَّةِ»:1
اينكه مى گوييد چرا ميان شما و آنان مدّتى معيّن كردم و به امر داورى سرعت نبخشيدم. من اين كار را انجام ندادم; مگر براى اينكه افراد نادان آگاه شوند و دانايان استوار بمانند تا شايد خدا در اين فاصله كار امّت را اصلاح كند.

پيشگويى رسول الله(صلى الله عليه وآله)

در دوران خلافت اميرمؤمنان با اينكه خلافت ايشان هم منصوص و هم مورد قبول مهاجرين و انصار بود، مع الوصف سه گروه به مخالفت با ايشان پرداخته و امام را با نبرد سختى روبه رو كردند:
الف) نبرد با ناكثين يا همان پيمان شكنانى، همچو طلحه و زبير كه از آبروى عايشه بهره برده و نبرد سنگينى در جنگ جمل به راه انداخته و در نهايت سركوب شدند.
ب) نبرد با قاسطين يعنى متجاوزان از طريق حق كه از طرف

1. همان.

صفحه 160
فرزندان ابوسفيان به راه انداخته شد و قتل عثمان را دستاويز قرار دادند.
ج) نبرد با مارقين كه از شدت عبادت پيشانى آنان پينه بسته بود و آهنگ تلاوت آنان همواره به گوش مى رسيد. امام پس از ماه ها تلاش و نصيحت موفق به هدايت آنان نشد و چون حضرت با قيام مسلحانه ايشان مواجه شد، با آنان به نبرد پرداخت.
نام اين سه گروه را اميرالمؤمنين(عليه السلام) از رسول گرامى(صلى الله عليه وآله) نقل فرموده است: «أمرنى رسول الله بقتل الناكثين و القاسطين و المارقين».1
در حديث ديگر به نقل از رسول گرامى(صلى الله عليه وآله)مى فرمايند: «يا أم سلمه، هذا على) والله قَاتَل الناكثين والقاسطين والمارقين من بعدى».2
حرقوص از سران خوارج است و در سال 35 هجرى جزو كسانى بود كه عليه عثمان با شورشيان هم صدا شده بود.3 تاريخ مذاكره تندى را بين اميرمؤمنان(عليه السلام) و حرقوص گزارش كرده است.
حرقوص (خطاب به اميرمؤمنان): از خطايى كه مرتكب شدى، توبه كن و از پذيرش حكَمين بازگرد و ما را به نبرد با دشمن

1. مسعودى، مروج الذهب، ج 2، ص 404 (با كمى تفصيل بيشتر); ذهبى، تاريخ الاسلام، ج 11، ص 119; ثقفى، الغارات، ج 1، ص 184; ابن اعلم، الفتوح، ج 2، ص550.
2. مرحوم علامه امينى مدارك و مستندات اين حديث را به صورت مبسوط گزارش كرده است. علامه امينى، الغدير، ج 3، ص 195-198.
3. تاريخ الطبرى، ج 4، ص 349.

صفحه 161
(معاويه) اعزام كن تا با او بجنگيم و به لقاءالله نائل آييم.
امام(عليه السلام) فرمود: به هنگام طرح مسئله حكمين من اين مطلب را گوشزد كردم; ولى شما با من مخالفت كرديد. اكنون كه تعهّد داده ايم و ميثاق بسته ايم، از ما درخواست بازگشت مى كنيد! خداوند مى فرمايد:
(وَ أَوْفُوا بِعَهْدِ اللّهِ اِذَا عَاهَدْتُمْ وَ لاَ تَنْقُضُوا الأَيْمَانَ بَعْدَ تَوْكِيدِهَا وَ قَدْ جَعَلْتُمُ اللّهَ عَلَيْكُمْ كَفِيلاً اِنَّ اللّهَ يَعْلَمُ مَا تَفْعَلُونَ):1
به پيمان الهى آنگاه كه پيمان بستيد، وفادار باشيد و سوگندهاى خود ضامن قرار داده ايد، كه خدا از آنچه مى كنيد، آگاه است.
حرقوص: اين گناهى است كه بايد از آن توبه كنى.
امام(عليه السلام): گناهى در كار نبود; بلكه يك نوع سستى در فكر و عمل بود كه از ناحيه شما بر ما تحميل شد و من همان موقع شما را متوجه آن ساختم و از آن بازداشتم.
فرد ديگر از خوارج به نام زرعة بن نوح طائى به امام گفت: اگر از تحكيم دست برندارى، براى خدا و كسب رضاى او با تو مى جنگيم!
على(عليه السلام) خطاب به آنان گفت: بيچاره بدبخت! جسد كشته تو را در ميدان نبرد مى بينم كه باد بر آن خاك مى ريزد.

1. نحل: 91.

صفحه 162
زرعه: دوست دارم چنين باشم.
على(عليه السلام): شيطان شما را گمراه كرده است.
مذاكرات بى ادبانه و وقيحانه حرقوص با پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله)و اميرمؤمنان(عليه السلام)، برخلاف انتظار است. نمى توان او را يك مسلمان عادى دانست. وى از نظر مفسّران اسلامى،1 جزو منافقان بوده و آيه زير درباره او نازل شده است:
(وَ مِنْهُمْ مَنْ يَلْمِزُكَ فِى الصَّدَقَاتِ فَاِنْ أُعْطُوا مِنْهَا رَضُوا وَ اِنْ لَمْ يُعْطَوْا مِنْهَا اِذَا هُمْ يَسْخَطُونَ):2
برخى از منافقان درباره تقسيم غنائم بر تو ايراد مى گيرند. اگر به آنان سهمى داده شود، راضى مى گردند و اگر محروم شوند، ناگهان خشمگين مى شوند.

نمونه ديگر پرخاشگرى

يكى ديگر از ريشه هاى خوارج «ذوالثديه» است كه در كتاب هاى رجال به نام نافع از او ياد شده است. بسيارى از محدّثان تصورّ كرده اند حرقوص معروف به «ذوالخويصره» همان ذوالثديه است; ولى شهرستانى در كتاب ملل و نحل برخلاف آن نظر داده، مى گويد: «أَوَّلُهُمْ ذُوالْخُوَيْصِرَةِ وَ آخِرُهُمْ ذُوالثَّدْيَةَ».3 ازآنجاكه شيوه

1. طبرسى، مجمع البيان، ج 5، ص 63.
2. توبه: 58.
3. شهرستانى، الملل والنحل، ج 1، ص 134. ولى او در همان صفحه هر دو را يكى شمرده است و مى گويد: «حرقوص بن زهير المعروف بذى الثدية».

صفحه 163
اعتراض هر دو به پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله) يكسان بوده است و هر دو در تقسيم غنائم به پيامبر گفته بودند «عدالت كن» و آن حضرت پاسخ واحدى به هر دو داده بود، غالباً تصوّر شده است كه اين دو اسم يك مسمّى دارند; ولى توصيفى كه از ذوالثديه در تاريخ و در لسان پيامبر وارد شده، هرگز مانند آن درباره ذوالخويصره وارد نشده است.
پيامبر(صلى الله عليه وآله)فرمود: گروهى همچون پرتاب شدن تير از كمان از دين خارج مى شوند و ديگر به آن بازنمى گردند.1 نشانه اين گروه آن است كه در ميان آنان مرد سياه چهره ناقص دستى است كه منتهاى (دست) آن گوشتى است به سان پستان زن كه حالت ارتجاعى و كشش دارد.
امام على(عليه السلام) پس از فراغ از نبرد نهروان، دستور داد جسد ذوالثديه را در ميان كشتگان پيدا كنند و دست ناقص او را مورد بررسى قرار دهند. وقتى جسد او را آوردند، دست او را به همان وصفى ديدند كه رسول خدا(صلى الله عليه وآله) توصيف كرده بود.2
پس از جريان حكميت، وقتى حضرت از صفين به كوفه بازمى گشت، خوارج در ميانه راه از حضرت جدا شدند و در منطقه حرورا اردو زدند. امام(عليه السلام) ابن عباس را جهت مذاكره با آنان فرستاد; ولى مؤثر واقع نشد و دست خالى برگشت. براى بار دوم، خود

1. ابن هشام، السيرة النبويّة، ج 2، ص 496.
2. مسعودى، مروج الذهب، ج 2، ص 406; ابن كثير، البداية النهايه، ج 7، ص 289.

صفحه 164
امام(عليه السلام) به سوى آنان رهسپار شد و پس از مذاكراتى آنان راضى شدند و به شهر كوفه بازگشتند.

مذاكره ابن عباس با خوارج

ابن عباس: اشكال شما بر اميرمؤمنان چيست؟
خوارج: او اميرمؤمنان بود; ولى چون به حكميت تن داد، كافر است و بايد توبه كند تا ما به سوى او بازگرديم.
ابن عباس: پذيرش حكميت بر مبناى آيات قرآنى است.
سپس اين آيه را قرائت كرد:
(وَ مَنْ قَتَلَهُ مِنْكُمْ مُتَعَمِّداً فَجَزَاءٌ مِثْلُ مَا قَتَلَ مِنَ النَّعَمِ يَحْكُمُ بِهِ ذَوَا عَدْل مِنْكُمْ).1
اين آيه در مورد شكار در حال احرام است. زمانى كه خدا در چنين مسئله ساده اى، به حكميت فرمان مى دهد، چگونه در مسئله اى با اين اهميت، تحكيم روا نباشد.
بالاخره خوارج محكوم شدند; ولى چون لجاجت و عناد داشتند، ابن عباس را به باد انتقاد گرفتند كه تو از قبيله قريشى و خدا درباره آنها گفته است: (بَلْ هُمْ قَوْمٌ خَصِمُونَ).2
ابن عباس چند بار براى موعظه به سوى خوارج رفت. حضرت

1. مائده: 95.
2. زخرف: 58 .ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه، ج 2، ص 273 (به نقل از مبرّد، الخبر فى الكامل، ج 3، ص 165).

صفحه 165
در مواردى به ايشان تأكيد كردند كه براى مناظره از آيات قرآن استفاده نكند. خوارج احتمالاتى از قرآن را انتخاب مى كنند كه به نفعشان باشد.
حضرت در نهج البلاغه مى فرمايد:
«لا تُخاصِمُهُمْ بِالْقُرآنِ، فَانَّ الْقُرآنَ حَمّال ذُو وُجُوه تَقُولُ وَ يَقُولُونَ وَ لكِنْ حاجِجْهُمْ بِالسُّنَّةِ فَانَّهُمْ لَنْ يَجِدُوا عَنْها مَحِيصاً»:1
با خوارج به آيات قرآن مناظره مكن; زيرا آيات قرآن توان احتمالات زيادى دارد و در اين صورت تو مى گويى و آنان نيز مى گويند و كار به جايى نمى رسد. با سنّت برايشان استدلال كن كه چاره اى جز پذيرش نخواهند داشت.

شعار «لا حُكْمَ اِلاّ للهِ»

خوارج براى اعلام موجوديّت خود و مشروعيّت بخشيدن به آن، شعارهايى را كه همگى متخذ از قرآن است، سر مى دادند.
الف) (اِنِ الْحُكْمُ اِلاَّ لِلّهِ يَقُصُّ الْحَقَّ وَ هُوَ خَيْرُ الْفَاصِلِينَ):2
حكم مخصوص خداست، به حق دستور مى دهد و او بهترين داورهاست.

1. نهج البلاغه، نامه 77.
2. انعام: 57.

صفحه 166
ب) (أَلاَ لَهُ الْحُكْمُ وَ هُوَ أَسْرَعُ الْحَاسِبِينَ):1
آگاه باش كه حكم براى اوست و او سريع ترين مُحاسِب است.
ج) (اِنِ الْحُكْمُ اِلاَّ لِلّهِ أَمَرَ أَلاَّ تَعْبُدُوا اِلاَّ اِيَّاهُ):2
حكم از آن خداست. فرمان داده است جز او را نپرستيد.
د) (اِنِ الْحُكْمُ اِلاَّ لِلّهِ عَلَيْهِ تَوَكَّلْتُ وَ عَلَيْهِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُتَوَكِّلُونَ):3
حكم مخصوص خداست. بر او توكّل كرده ام و متوكّلان نيز بر او توكّل مى كنند.
هـ) (لَهُ الْحَمْدُ فِى الأُولَى وَ الاْخِرَةِ وَ لَهُ الْحُكْمُ وَ اِلَيْهِ تُرْجَعُونَ):4
ستايش در دنيا و آخرت مربوط به او و حكم از آنِ اوست و به سوى او بازمى گرديد.
ز) (وَ اِنْ يُشْرَكْ بِهِ تُؤْمِنُوا فَالْحُكْمُ لِلّهِ الْعَلِى الْكَبِيرِ):5
اگر براى او شريك قرار دهند، به او ايمان مى آوريد; پس حكم از آنِ خداى بزرگ و بلندمرتبه است.
خوارج افراد كوتاه فكرى بودند كه به فرموده پيامبر(صلى الله عليه وآله)قرآن از گلو و سينه هاى آنان فراتر نمى رفت و در انديشه و خِرد آنان وارد

1. انعام: 62.
2. يوسف: 40.
3. يوسف: 67.
4. قصص: 70.
5. غافر: 12.

صفحه 167
نمى شد.
محدثان اهل سنت روايتى را از پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) نقل كرده اند:
قال رسول الله(صلى الله عليه وآله): «يخرج فيكم قومٌ تحقرون صلاتكم مع صلاتهم، صيامكم مع صيامهم، عملكم مع عملهم و يقرأون القرآن لا يجاوز حناجِرَهم، يمرقون من الدين كما يمرق السهم من الرميّه».1
زمانى كه اميرمؤمنان شعار «لا حكم الاّ لله» آنان را مى شنيد، جمله معروفى دارند كه آن را يادآور مى شويم: «كَلِمَةُ حَقّ يُرادُ بِهَا الْباطِلُ...».2
آرى حق حاكميت از آنِ خداست (و هيچ بنده اى بدون اذن الهى حقّ حكومت ندارد); ولى خوارج از شعار خود هدف ديگرى دارند و آن اينكه اصلاً در جامعه نبايد حكومتى باشد; خواه مأذون از خدا يا غير آن.
چه سخت است براى شخصيتى همچون اميرمؤمنان(عليه السلام) كه در مقابل چنين قوم جاهلى قرار گرفت و آنان عناد ورزيده و ظاهر آيات را دستاويز افكار متحجّرانه خود قرار دادند.

1. مسند احمد، ج 3، ص 60; صحيح بخارى، ج 6، ص 115; صحيح مسلم، ج 3، ص112، دارالفكر، بى تا; سنن نسائى، ج 5، ص 32.
2. نهج البلاغه، خطبه 40.

صفحه 168

معانى «حكم» در قرآن

در قرآن مجيد، «حكم» در معانى مختلفى به كار رفته شده است.
1. تدبير جهان آفرينش و نفوذ اراده خداوند:
(اِنِ الْحُكْمُ اِلاَّ لِلّهِ عَلَيْهِ تَوَكَّلْتُ وَ عَلَيْهِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُتَوَكِّلُونَ).1
2. تشريع و قانونگذارى:
(اِنِ الْحُكْمُ اِلاَّ لِلّهِ يَقُصُّ الْحَقَّ وَ هُوَ خَيْرُ الْفَاصِلِينَ).2
3. حاكميت بر مردم و سلطه بر مردم به عنوان يك حق اصيل:
(اِنِ الْحُكْمُ اِلاَّ لِلّهِ أَمَرَ أَلاَّ تَعْبُدُوا اِلاَّ اِيَّاهُ).3
4. قضاوت و داورى ميان مردم طبق اصول الهى:
(وَ أَنِ احْكُمْ بَيْنَهُمْ بِمَا أَنْزَلَ اللّهُ وَ لاَ تَتَّبِعْ أَهْوَاءَهُمْ وَ احْذَرْهُمْ أَنْ يَفْتِنُوكَ عَنْ بَعْضِ مَا أَنْزَلَ اللّهُ اِلَيْكَ فَاِنْ تَوَلَّوْا فَاعْلَمْ أَنَّمَا يُرِيدُ اللّهُ أَنْ يُصِيبَهُمْ بِبَعْضِ ذُنُوبِهِمْ وَ اِنَّ كَثِيراً مِنَ النَّاسِ لَفَاسِقُونَ).4
5. زعامت بر مردم به عنوان يك امانتدار الهى:
(وَ لَقَدْ آتَيْنَا بَنِى اِسْرَائِيلَ الْكِتَابَ وَ الْحُكْمَ وَ النُّبُوَّةَ وَ

1. يوسف: 67.
2. انعام: 57.
3. يوسف: 40.
4. مائده: 49.

صفحه 169
رَزَقْنَاهُمْ مِنَ الطَّيِّبَاتِ وَ فَضَّلْنَاهُمْ عَلَى الْعَالَمِينَ).1
امامى كه خود قرآن ناطق است، مفسّر قرآن است، با صبر و حوصله با آنان به احتجاج مى پرداخت و آنان را خلع سلاح مى كرد.
خوارج هيچ گاه در مقام فهم واقعى كلام الهى نبودند و به فرموده پيامبر(صلى الله عليه وآله) هيچ گاه قرآن در انديشه و خرد آنان وارد نشد. «حكم» معانى مختلفى دارد; چگونه مى توان به ظاهر يك آيه استناد كرد و با آن به تكفير عده اى از مسلمانان نمود.

مناظره امام با خوارج

پس از اينكه مذاكره ابن عباس، صعصعة بن صوحان عبدى و زياد بن النضر با خوارج سودمند واقع نشد، امام تصميم گرفت خود شخصاً در اردوگاه خوارج حاضر شود و با آنان مذاكره كند.
الف) امام از صعصعة بن صوحان پرسيد: اين قوم بيشتر به چه كسى متمايل است؟ صعصعه گفت: يزيد بن قيس ارحبى (كه يكى از سران خوارج از قبيله يشكربن بكر بن وائل است). امام به خيمه يزيد وارد شد و دو ركعت نماز خواند و درحالى كه بر كمان خود تكيه كرده بود، سخن خود را آغاز نمود.
خدايا اين مقامى است كه هركه در آن پيروز شود، در روز رستاخيز نيز پيروز خواهد شد و هركس در آن محكوم گردد، در رستاخيز نيز نابينا و گمراه خواهد بود.

1. جاثيه: 16.

صفحه 170
آيا هنگام بلندكردن قرآن ها بر نيزه آن هم به صورت خدعه و حيله، شما نگفتيد آنان برادران و هم كيشان ما هستند؟ سرانجام، اين كار (تسليم در برابر خواسته آنان) برخلاف نظر من انجام گرفت و ديديم شما چه فرصتى به دشمن داديد.
خوارج در جواب گفتند: «انّا أذنبنا ذنبا عظيماً بالتحكيم و قد تُبنا. فَتب على الله كما تُبنا نَعْدِ لك»: آنچه مى گويى حق است; ولى ما مرتكب گناه بزرگى شده ايم و از آن توبه كرده ايم. تو نيز بايد توبه كنى.
امام بدون اينكه به گناه خاصى اشاره كند، به طور كلى گفت: «أنا استغفر الله من كلّ ذنب».
در اين هنگام شش هزار نفر از اردوگاه خارج شدند و به امام پيوستند.1
ابن ابى الحديد در تفسير اين استغفار مى نويسد: اين از باب «الحرب خدعة»2 و از باب توريه بوده است. ايشان سخن مجملى را گفت; همان طورى كه تمام پيامبران مى گويند. امام بدون اينكه به گناهى اعتراف كند، دشمن را نيز به آن راضى كرد.3
ب) امام در يكى از مناظرات خود با عبدالله بن كواء فرمود: من از روى ناچارى خواست شما را اجابت كردم. من شرط كردم

1. مجلسى، بحارالأنوار، ج 33، ص 353.
2. صدوق، من لايحضر الفقيه، ج 4، ص 378.
3. ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه، ج 2، ص 279.

صفحه 171
داورى آنان (در نزاع فى مابين) در صورتى نافذ است كه به حكم خدا داورى كنند.
ابن كواء در جواب گفت: بله. ما هم قبول داريم كه به اصرار ما حكميت را پذيرفتى و انتخاب حَكَم (ابوموسى) نيز از ناحيه ما تحميل شد; ولى (الان كار از كار گذشته است) همه كافر شديم و بايد توبه كنيم. تو نيز مانند ما توبه كن و مثل ما براى نبرد با معاويه آماده شو!
امام(عليه السلام): مگر خداوند در اختلاف بين زوجين دستور نداده است به دو حكم مراجعه شود؟
(فَابْعَثُوا حَكَماً مِنْ أَهْلِهِ وَ حَكَماً مِنْ أَهْلِهَا اِنْ يُرِيدَا اِصْلاَحاً يُوَفِّقِ اللّهُ بَيْنَهُمَا اِنَّ اللّهَ كَانَ عَلِيماً خَبِيراً).1
آيا در مورد ميزان كفاره صيد مُحْرِم (كه از محرمات احرام است) دستور نداده است به دو عادل مراجعه شود؟
(يَحْكُمُ بِهِ ذَوَا عَدْل مِنْكُمْ).2
ابن كواء: تو نام اميرمؤمنان را از كنار نام خودت پاك كردى و خودت را خلع كردى.
امام(عليه السلام): در صلح حديبيه پيامبر(صلى الله عليه وآله)مجبور شدند عبارت «رسول الله» را از كنار نام مبارك خودشان پاك كنند. اين كار من برگرفته از سنت پيامبر(صلى الله عليه وآله) است.

1. النساء: 35.
2. مائده: 95. بلاذرى، الانساب والاشراف، ج 2، ص 237.

صفحه 172
وقتى سخنان امام به پايان رسيد، دو هزار نفر و به نقلى چهار هزار نفر1 از خوارج كه در حرورا جمع شده بودند، به كوفه بازگشتند.2

آزار و اذيت امام(عليه السلام)

مخالفان تحكيم به كوفه بازگشتند; ولى منافقانى همچون اشعث بن قيس، همواره تلاش مى كردند در سپاه عراق فتنه افروزى كنند.
ابن ابى الحديد مى گويد: جريان فتنه و فساد در خلافت حضرت على(عليه السلام) از ناحيه أشعث بود. اگر مجادلات و سنگ اندازى هاى وى نبود، هيچ گاه جنگ نهروان3 پيش نمى آمد و حضرت مى توانست سپاه معاويه را كاملاً نابود كند و شامات را تصرف كند.4
در مدتى كه خوارج در كوفه بودند، همواره با رفتارها و گفتارهايشان باعث آزردگى خاطر اميرمؤمنان(عليه السلام)مى شدند. اينك نمونه هايى از آن:
شركت در نمازهاى جماعت مستحب است; ولى عدم

1. ذهبى، تاريخ الاسلام، ج 3، ص 591.
2. ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه، ج 2، ص 275، به نقل از الكامل، ج 3، ص181-182; ابن جوزى، المنتظم، ج 5، ص 125.
3. اين جنگ باعث شد حضرت على(عليه السلام) با خوارج مقابله نظامى كند.
4. ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه، ج 2، ص 279.

صفحه 173
حضور، آن هم به طور مستمر نوعى اعتراض تلقى مى شد. آنان با حضور در مسجد و عدم شركت در نماز جماعت، عملاً مخالفت خود با اميرمؤمنان(عليه السلام) را ابراز مى داشتند.
روزى امام در مسجد در حال ايراد خطبه بودند. فردى به نام «ابن كواء» براى اعتراض، اين آيه را تلاوت كرد:
(وَ لَقَدْ أُوحِىَ اِلَيْكَ وَ اِلَى الَّذِينَ مِنْ قَبْلِكَ لَئِنْ أَشْرَكْتَ لَيَحْبَطَنَّ عَمَلُكَ وَ لَتَكُونَنَّ مِنَ الْخَاسِرِينَ):1
و به راستى به تو و به كسانى (از پيامبران) كه پيش از تو بودند، وحى شده بود كه اگر مشرك شوى، حتماً عمل تو تباه خواهد شد و بى ترديد از زيانكاران خواهى شد.
امام نيز در پاسخ آن مرد اين آيه را تلاوت كرد:
(وَ اِذَا قُرِىءَ الْقُرْآنُ فَاسْتَمِعُوا لَهُ وَ أَنْصِتُوا لَعَلَّكُمْ تُرْحَمُونَ)(اعراف:204).2
در روايت ديگر حضرت در پاسخ اين فرد مزاحم، اين آيه را حضرت تلاوت كردند:3
(فَاصْبِرْ اِنَّ وَعْدَ اللّهِ حَق وَ لاَ يَسْتَخِفَّنَّكَ الَّذِينَ لاَ يُوقِنُونَ).4

1. زمر: 65.
2. ثقفى، الغارات، ج 2، ص 738.
3. مسعودى، مروج الذهب، ج 2، ص 395.
4. روم: 60. تاريخ الطبرى، ج 5، ص 73; مسعودى، مروج الذهب، ج 2، ص 395.

صفحه 174
بالاخره با تلاش منافقان و افرادى مثل اشعث، در كوفه شايعه شد اميرمؤمنان از پيمان خود برگشته و حكميت را كفر و گمراهى انگاشته است. حضرت آن چنان در محذور قرار گرفت كه ناچار به بيان حقيقت پرداختند و فرمودند:
«من زعم انى رجعت عن الحكومة فقد كذب و من رآها ضلالاً فقد ضلّ».1
بيان حقيقت چنان بر خوارج گران تمام شد كه همگى مسجد را با شعار (لا حكم الاّ الله) ترك كردند و به اردوگاه حرورا بازگشتند.2

1. مجلسى، بحارالأنوار، ج 33، ص 354; ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه، ج 2، ص279، هر دو به نقل از الكامل، ج 3، ص210ـ 212.
2. بلاذرى، الانساب والاشراف، ج 2، ص 356، فصل الحروريه.

صفحه 175
 

فصل سيزدهم

قيام هاى تكفيريان در عصر علوى

گروهى كه در مخالفت خود با امام على در مسئله «تحكيم» اصرار مىورزيدند، به بهانه امر به معروف و نهى از منكر، در خانه عبدالله بن وهب راسبى جلسه محرمانه تشكيل داده، تصميم بر قيام مسلحانه گرفتند. آنان با ديگر مخالفان مكاتباتى انجام داده، به خوارجِ بصره پيغام دادند كه در نهروان به آنها بپيوندند.1
بسى جاى تعجب است كه همين عدّه اى كه مى گفتند «لا حكم الاّ الله» و مرادشان اين بود كه حق حاكميّت از آن خداست و هيچ انسانى حقّ حكم بر ديگرى ندارد، در اين گردهمايى، دنبال تعيين حكمى بودند كه زير پرچم او جهاد كنند. فرد متنفذى در آن نشست چنين گفت: «فَوَلُّوا أمركم رجلاً فانه لابّدلكم من عماد و سناد وراية

1. ابن قتيبه دينورى، الامامة والسياسة، ج 1، ص 161; بلاذرى، الأنساب والاشراف، ج 2، ص363; تاريخ ابن خلدون، ج 2، ص 637.

صفحه 176
تحفون بها و ترجعون اليها»:1 فردى را به عنوان والى برگزينيد; زيرا از گزينش چنين فردى چاره اى نيست كه زير پرچم او گرد آيند و در مشكلات به او مراجعه كنند.
اينجاست كه انسان به ارزش والاى گفتار امام پى مى برد. ايشان در نقد شعار خوارج چنين فرمود:
«نَعَمْ اِنَّهُ لا حُكْمَ اِلاّ للهِ وَلكِنْ هؤلاءِ يَقُولُونَ لا اِمْرَةَ اِلاّ للهِ وَ اِنَّهُ لابَدَّ لِلنّاسِ مِنْ أَمِير أو فاجِر يَعْمَلُ فِى اِمْرَتِهِ الْمُؤمِنُ وَ يَسْتَمْتِعُ فِيهَا الْكافِرُ»:2
بلى. بر لوح كلم از آن خداست; ولى براى مردم وجود حاكمى ـ خواه نيكوكار و خواه بدكار ـ ضرورى است تا در سايه حكومت او مؤمن به كارهاى شايسته خود بپردازد و كافر نيز از زندگى مادى بهره مند شود.
يعنى اين افراد كوتاه فكر در همان چيزى افتادند كه از آن فرار مى كردند.

گزارش دردناك عبدالله بن خبّاب

خباب بن أرت از پيشگامان و نخستين گروندگان به اسلام است. وى در راه پذيرش اسلام متحمل رنج ها و سختى هاى بسيارى شد; به همين دليل، به او لقب «معذّبين فى الله» داده اند.

1. تاريخ طبرى، ج 5، ص 75; ابن قتيبه دينورى، الاخبار الطوال، ص 202.
2. نهج البلاغه، خطبه 40.

صفحه 177
مشركان قريش تن او را با زره آهنين مى پوشاندند و زير آفتاب سوزان قرار مى دادند.
زمانى كه صاحبش به نام «ام النمار» از اسلام او مطلع شد، آهن گداخته از كوره بيرون مى آورد و روى سرش مى گذاشت تا او از اسلام بازگردد. وى از مسلمانانى است كه به مدينه هجرت كرد و پس از رحلت پيامبر(صلى الله عليه وآله) از حاميان حضرت على(عليه السلام) بود و سرانجام در سال 37هـ. در كوفه درگذشت.
فرزند او (عبدالله) نيز همانند پدر مهر و محبت على(عليه السلام) را در سينه داشت.1 خوارج در يكى از روزها با عبدالله بن خباب (به همراه همسر باردارش) مواجه شدند. خوارج از او پرسيدند: تو كيستى؟
وى گفت: عبدالله.
خوارج: نظر تو درباره على چيست؟
عبدالله: به نظر من او اميرمؤمنان است و اولين كسى است كه به خدا و رسول او ايمان آورده است.
خوارج: نام تو چيست؟
عبدالله: عبدالله فرزند بن خباب بن أُرّت هستم كه صحابى رسول الله(صلى الله عليه وآله) بود.
خوارج: آيا ترسيدى؟

1. تسترى، قاموس الرجال، ج 4، ص 156; سيدمحسن امين، اعيان الشيعه، ج 11، ص304.

صفحه 178
عبدالله: آرى.
خوارج: تو را آزار نمى دهيم. از پدرت روايتى نقل كن كه او از رسول خدا(صلى الله عليه وآله) شنيده باشد. شايد خدا از آن نفعى به ما برساند.
عبدالله: حديثى را كه از پدرش شنيده بود، نقل كرد:
حدّثنى عن رسول الله(صلى الله عليه وآله) «ستكون فتنة من بعدى، يموت فيها قلب الرّجل كما يموت بدنه، يُمسى مؤمناً و يصبح كافراً»:
بعد از من فتنه اى پيش خواهد آمد كه قلب مرد در آن مى ميرد; همچنان كه بدنش مى ميرد; شب مؤمن است و روز كافر.
خوارج: آيا ما از تو اين حديث را خواستيم؟ به خدا قسم تو را به گونه اى خواهيم كشت كه قبل از تو كسى را آن طور نكشته باشند.
آنگاه وى و همسرش را به كنار درخت خرمايى آوردند. در اين موقع دانه خرمايى از بالاى درخت به زمين افتاد. يكى از آنها خرما را به دهان گذاشت. كسى به او گفت: از صاحب درخت اجازه دارى؟! آن مرد خرما را از دهان بيرون انداخت. پس در همين موقع، خوكى (از اهل ذمّه) بر كنار نهرى مى گذشت. فردى از آنان با پرتاب تير خوك را كشت. بعضى از خوارج گفتند: كار تو از چيزهايى است كه فساد را در روى زمين زياد مى كند; پس آن مرد نزد صاحب خوك رفت و از او رضايت طلبيد.
عبدالله كه ناظر واقعه بود، گفت: شما اگر در كارى كه انجام مى دهيد صادق باشيد، هيچ آسيبى به من نخواهد رسيد. به

صفحه 179
خدا سوگند من در اسلام كارى انجام نداده ام كه موجب بيرون
رفتن من از اسلام شده باشد. من مؤمن هستم و شما به من
ايمان داريد.
خوارج با نهايت سبُعيّت و شقاوتى كه تاريخ آن را كمتر شنيده است، عبدالله و زنش را در كنار نهر سر بريدند. به اين هم اكتفا نكرده، شكم همسرش را دريدند و كودك را بيرون آورده، ذبح كردند. آنان حتى سه زن ديگر را كشتند. يكى از آنان ام سنان از ياران رسول خدا(صلى الله عليه وآله) بود.
وقتى داستان شهادت عبدالله به يك مرد مسيحى رسيد، بانگ برآورد كه شما از خون ريختن مسلمانى هراسى نداريد; اما از خوردن ميوه درختى حذر داريد.1
زمانى كه اين خبر را به على(عليه السلام) دادند، حارث بن مره را براى تحقيق از ماجرا به سوى خوارج فرستاد. خوارج او را نيز به شهادت رساندند.2

درخواست قصاص قاتلان عبدالله

امام(عليه السلام) عازم نبرد با معاويه بود. زمانى كه از قتل عبدالله
آگاه شد، با لشكر خود به سوى اردوگاه خوارج در نهروان

1. ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه، ج 2، ص 282; مجلسى، بحارالأنوار، ج 33، ص355، هر دو به نقل از مبرّد، الكامل.
2. ابن قتيبه، الامامة والسياسه، ج 1، ص168; تاريخ الطبرى، ج 5، ص 82; ابن اثير، الكامل، ج3، ص342.

صفحه 180
حركت كرد. نخست امام به خوارج پيغام داد قاتلان عبدالله
را تحويل دهيد تا قصاص شوند. خوارج در پاسخ گفتند: ما
همگى قاتلان عبدالله بوده ايم و خون او را حلال شمرده ايم. خوارج اصرار داشتند كه ما كافر شده ايم و توبه كرده ايم. تو نيز كافر
شده اى و توبه كن.
امام(عليه السلام) فرمودند: آيا پس از ايمان و جهاد در كنار رسول الله(صلى الله عليه وآله)بر كفر خود شهادت دهم؟ آيا تن دادن به حكميت (كه خود آن را
بر من تحميل كرديد) سبب مى شود شما شمشيرها را بر فرق
مردم فروبريد و خون مردم (زنان و كودكان بى گناه) را
حلال بشماريد؟

پذيرش توبه خوارج

قتل عبدالله چنان رعب و وحشتى در جامعه به وجود آورده بود كه امام چاره اى نديد جز آنكه جهت دفع فساد خوارج به سوى آنان بشتابد. امام آنگاه كه از اصلاح آنان مأيوس شد، به آرايش جنگى پرداخت.
دستور داد در بخش سواره نظام پرچم امان برافراشته شود
و هركس گرد آن آيد، در امان است و به أبوأيّوب انصارى
دستور داد در ميدان فرياد بزند كه راه بازگشت، باز است.
اصرارى به ريختن خون آنها نداريم، هركس توبه كند و به

صفحه 181
كوفه بازگردد، توبه او را مى پذيريم.1

خوارج آغازكننده جنگ

امام دستور داد يارانش آغازگر جنگ نباشند.2 در اين بين مردى از صف خوارج بيرون آمد و به سه نفر حملهور شد و آنها را كشت; پس امام(عليه السلام) خود به ميدان رفت و نخست آن فرد را كشت و فرمود: به خدا سوگند جز ده نفر از شما سالم نمى ماند.3
عبدالله بن وهب راسبى به ميدان آمد و گفت: اى فرزند ابوطالب! دست از تو برنمى دارم تا تو را از پاى درآورم يا بر من دست يابى! امام در پاسخ او را با يك ضربت به يارانش ملحق ساخت.

پايان خوارج (نهروان)

پس از جنگ، همه خوارج از پاى درآمدند. به جز نُه نفر كه دو نفر به خراسان، دو نفر به عمان، دو نفر به يمن، دو نفر به جزيره و يك نفر به تَلّ موزن پناهنده شدند و در آنجا زاد و ولد كردند تا به نسل خوارج بقا ببخشند.4

1. ابن قتيبه دينورى، الاخبار الطوال، ص 210; همو، امامة والسياسه، ج 1، ص 169; بلاذرى، الانساب والاشراف، ج 8، ص 333; ابن اثير، الكامل، ج 3، ص345.
2. ابن قتيبه دينورى، الاخبار الطوال، ص 210.
3. ابن شهرآشوب، مناقب، ج 2، ص 263.
4. مجلسى، بحارالأنوار، ج 33، ص 398 و 433.

صفحه 182
حضرت در اين مورد مى فرمايند:
«كَلاَ، وَ اللهِ انَّهُمْ نُطَفٌ فِى أَصْلابِ الرِّجالِ وَ قَرَاراتِ النِساء، كُلّما نَجَمَ مِنْهُمْ قَرْنٌ قُطِعَ حَتّى يَكُونَ آخِرُهُم لُصُوصاً سلاّبين»:1
نه. چنين نيست. آنان به صورت نطفه هايى در صلب مردان و رحم زنان به سر مى برند. هرگاه شاخى از آنان برويد، (از طرف حكومت ها) بريده مى شود (و شاخ ديگرى در جاى آن مى رويد) تا سرانجام به صورت گروه هاى غارتگر و ربايندگان اموال درمى آيند. پس از من با خوارج جنگ نكنيد; زيرا كسى كه جوينده حق باشد ولى به عللى راه خطا برود، با آن كس كه جوينده باطل باشد و به آن برسد، يكسان نيست.2
انحراف خوارج، كار ازپيش طراحى شده اى نبود. آنها سطحى نگر بودند و مقهور جهل نامقدّس خود شدند. خوارج متحجرانه با قضايا برخورد مى كردند; برخلاف شاميان كه جاه طلب و مترصد فرصتى بودند تا به مقام و موقعيّى دست يابند.
كلام ابن ابى الحديد در اين مورد:
خوارج با شبهه اى گمراه شدند. آنان فى الجمله طالب حق بودند و مقيّد در دين بودند و در مقام دفاع از آن برمى آمدند; هرچند دچار اشتباه شدند (اعتقدوها و انْ أخطئوا فيها). معاويه

1. نهج البلاغه، خطبه 59.
2. همان، خطبه 58.

صفحه 183
باطل را دنبال مى كرد و از عدالت به دور بود. در چنين اوضاعى جايز نبود مسلمانان از او دفاع كنند. خوارج عليه او جنگيدند. آنان با وجود گمراهى، از معاويه بهتر بودند زيرا نهى از منكر مى كردند و قيام عليه رهبر ستمگر را واجب مى دانستند.1
عده اى هم كه در نهروان مجروح شده بودند، به خانواده هايشان تحويل داده شدند. امام وسائل جنگى را بين سپاه تقسيم كرد و اثاثيه، كنيزان و اموال باقى مانده را به وارثانشان بازگرداند.2
همه خوارج در جنگ نهروان حاضر نبودند. عدّه اى در بصره و نقاط ديگر هنوز با اين طرز تفكر وجود داشتند و قيام هايى به پا كردند كه به اجمال به آنها مى پردازيم:

1. قيام خريت بن راشد ناجى

خريت نزد حضرت آمد; اما به نام اميرالمؤمنين بر ايشان خطاب نكرد و گفت: اى على! به خدا سوگند پشت سر تو نماز نمى خوانم و فردا از تو جدا مى شوم.3
وى در راه مرد مسلمانى را ديد و از او درباره على(عليه السلام) سؤال كرد. او نيز در پاسخ نظرش را درباره على(عليه السلام)بيان داشت و بر او

1. ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه، ج 5، ص 78.
2. ابن قتيبه، امامة والسياسه، ج 1، ص 170.
3. ثقفى، الغارات، ج 1، ص 333.

صفحه 184
درود فرستاد و از او به نيكى ياد كرد. جمعى از ياران خريت بر مرد مسلمان حملهور شدند و با شمشير او را قطعه قطعه كردند. در همان جاى با مرد يهودى برخوردند; اما مزاحمش نشدند. وى هيچ گاه سلاح بر روى زمين نگذاشت و همواره مردم را عليه على(عليه السلام) تحريك مى كرد و نزد افرادى كه ماليات نمى دادند، مى رفت و مى گفت: زكات خود را محكم نگاه داريد و آن را به خويشاوندانتان بدهيد. او گروه هايى را در اهواز گرد خود جمع كرد. در اين موقع امام معقل بن قيس رياحى را جهت سركوب او فرستاد. سفارش حضرت به معقل اين بود:
«يا معقل! اتق الله ما استطعت فانها وصيةُ الله للمؤمنين، لاتتبع اهل القبله و لا تظلم اهل الذّمه و لا تتكبر فان الله لا يحب المتكبرين»:1
اى معقل! تقوا را تا مى توانى پيشه خود ساز. اين سفارش خدا بر مؤمنان است. اهل قبله را تعقيب مكن. هر اهل ذمه ستم روا مدار. تكبر مكن. خدا متكبران را دوست نمى دارد.

2. قيام اشرس بن عوف شيبانى

در ربيع الآخر سال 38 هـ اشرس با دويست نفر در دسكره (شهرى در عراق) همزمان با قيام خوارج در نهروان، عليه اميرمؤمنان قيام كردند. در اين موقع حضرت ابرش بن حسان را

1. تاريخ طبرى، ج 5، ص 122; مجلسى، بحارالأنوار، ج 33، ص 411.

صفحه 185
براى سركوب او فرستاد.1
به اعتقاد برخى، اولين قيامى كه بعد از نهروان صورت پذيرفت، قيام اشرس بوده است.2

3. قيام هلال بن علقمه

در جمادى الآخره سال 38هـ هلال بن علقمه همراه برادرش، مجالد، در ماسبندان قيام كردند. حضرت اين بار نيز معقل بن قيس رياحى را به جنگ با او فرستاد.3

4. قيام اشهب بن بشر

در جمادى الآخره سال 38هـ اشهب (و طبق قولى اشعث) كه اهل بجيله بود، با 180 نفر قيام كرد. حضرت جارية بن قدامه و طبق قولى، حجر بن عدى را براى سركوب آنان اعزام كرد.4

5. قيام سعيد بن قفل تميمى

سعيد بن قفل در رجب سال 38هـ در بندجين به همراهى دويست نفر خروج كرد. به يكى از شهرهاى مدائن آمد و حضرت، سعد بن مسعود را براى سركوب وى اعزام كرد.

1. ابن اثير، الكامل، ج 3، ص 372.
2. بلاذرى، الانساب والاشراف، ج 2، ص 481.
3. همان، ص 482.
4. همان، ص 483.

صفحه 186

6. قيام ابومريم السّعدى التميمى

در رمضان 38هـ در شهرزور قيام كرد. اكثر مواليان را همراه خود كرد و به سمت كوفه آمد. اينان توانستند تا نزديكى كوفه بيابند. حضرت شريح بن هانى را به جنگ آنان فرستاد. درنهايت خود حضرت به آنان نزديك شد و از جنگ بر حذرشان داشت.
آنان گفتند: «ما بينى و بينك الاّ الحرب». سرانجام نزاع درگرفت و عده اى امان خواستند. حضرت به آنها امان داد و مجروحانشان را مداوا كرد.1
***
امام على(عليه السلام) در شب 19 ماه مبارك رمضان به دست شقى ترين افراد كه از خوارج بود، به درجه شهادت نائل گرديد. حضرت در مورد آينده خوارج اين گونه مى فرمايند:
پس از من گرفتار ذلت هميشگى و شمشير برّان مى شويد. ستمگران كشتن شما را شيوه خود قرار مى دهند.2
پس از شهادت اميرمؤمنان، امام حسن(عليه السلام) در سال 40 هجرى به خلافت رسيد; ولى معاويه با دسيسه ها و نيرنگ هاى فراوان بر تمام عراق و شامات مسلط گرديد; غافل از اينكه بذرى كه در صفين كاشت، روزى گريبان خود او را خواهد گرفت.

1. بلاذرى، الانساب والاشراف، ج 2، ص 486; ابن اثير، الكامل، ج 3، ص 373.
2. نهج البلاغه، خطبه 58.

صفحه 187
 

فصل چهاردهم

قيام هاى تكفيريان در دوران امويان

همان طور كه يادآور شديم، تخم فاسدى كه معاويه در صفين كاشت، بعدها دامنگير خودش شد. پس از شهادت امام، خوارج تكفيرى به قيام هاى خود عليه حكومت معاويه و جانشينان وى ادامه دارند كه به صورت فشرده يادآور مى شويم:

1. قيام فروة بن نوفل

خوارجى كه در زمان اميرمؤمنان در شهرزور جمع شده بودند، در سال 41 هـ.ق عليه معاويه قيام كردند. معاويه به سمت عراق رهسپار شد. خوارج در اين موقع گفتند: الان كسى به سمت ما آمده است كه هيچ شكى در كفر او نداريم.1 درنهايت قيام آنان با حمله نظامى با شكست مواجه شد.

1. تاريخ طبرى، ج 5، ص 166.

صفحه 188

2. قيام شبيب بن بجره

شبيب كه در زمان شهادت اميرمؤمنان(عليه السلام) همراه ابن ملجم در مسجد كوفه حاضر بود، زمانى كه مغيرة بن شعبه حاكم كوفه شد، عليه او قيام كرد. در اين هنگام مغيره گروهى را به فرماندهى خالد بن ارفطه و به قولى معقل بن قيس رياحى براى سركوبى آنها اعزام كرد.1

3. قيام معين بن عبدالله

به حاكم كوفه (مغيرة بن شعبه) خبر دادند معين خارجى قصد شورش دارد. او را دستگير كردند و چون به خلافت معاويه شهادت نداد، او را كشتند.2

4. قيام أبومريم

وى اولين فردى بود كه به همراه زنانى همچو قطام و كحيله قيام كرد و در پاسخ اعتراض عدّه اى، اين گونه توجيه مى كرد كه زنان در كنار پيامبر و ساير مسلمانان در شام مى جنگيدند. او و همراهانش سرانجام در منطقه بادورا توسط مغيره كشته شدند.3

1. تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 220; ابن اثير، الكامل، ج 3، ص 411.
2. ابن اثير، الكامل، ج 3، ص 412.
3. همان.

صفحه 189

5. قيام ابوليلى

او مردى سياه چهره و بلندقامت بود. در مسجد كوفه با شعار «لا حكم الاّ لله» قيام كرد و درنهايت در اطراف كوفه به دستور مغيره، در سال 42هـ.ق كشته شد.1

6. قيام مستورد

خوارجِ باقيمانده نهروان در منزل حيان بن ظبيان گرد آمدند تا براى خود رهبرى انتخاب كنند و در آغاز ماه شعبان 43ق قيام كنند. درنهايت معقل بن قيس رياحى با عدّه اى به منطقه بهرسير اعزام شدند و بين آنها جنگى خونين درگرفت و به جز عدّه اى اندك، همگى يا كشته شدند يا فرار كردند.2

7. قيام بردگان به نفع خوارج

بردگان در طول تاريخ همواره تحقير مى شدند و همين نارضايتى نوعى ارتباط با خوارج را بين آنها تشكيل مى داد (هرچند از حيث اعتقادى وجه اشتراك نداشتند). لذا عدّه اى از بردگان كوفه قيام كردند. اين اولين قيامى بود كه در آن بردگان مشاركت داشتند. مغيره نيز فردى از بجليه را براى سركوبى آنها فرستاد.3

1. همان.
2. نايف معروف، الخوارج فى العصر الاموى، ص118; تاريخ طبرى، ج 5، ص 181; ابن اثير، الكامل، ج 3، ص425; تاريخ يعقوبى، ج2، ص 221.
3. تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 221.

صفحه 190

8. قيام حيان بن ظبيان سلمى

بعد از مرگ مغيرة بن شعبه در سال 50هـ.ق بسيارى از خارجى ها كه در زندان به سر مى بردند، آزاد شدند. در همين موقع ظبيان سلمى از فرصت بهره جست و به كمك يارانش در منطقه أنقياء قيام كرد و در همان جا سركوب شد.1

9. قيام خطيم باهلى

فقط كوفه مركز قيام هاى خوارج نبود. اين حوادث مناطق ديگرى نيز اتفاق مى افتاد. سهم بن غالب در اهواز قيام كرد و هنگام مراجعت توسط ابن زياد كشته شد. خطيم باهلى كه از همراهان سهم بود، به بحرين تبعيد شد و هنگام مراجعت چون مطيع دستورات ابن زياد نشد، او را نيز كشتند.2

10. قيام قريب بن مره و زحاف طائى

اين دو فرد در زمان حكومت ابن زياد بر بصره قيام كردند و متعرض مردم شدند. به هر قبيله و هر فردى كه مى رسيدند، او را مى كشتند. به حدّى جنايات اينان نفرت انگيز بود كه برخى خوارج از آنان بيزارى جستند.3

1. ابن اثير، الكامل، ج 3، ص 515.
2. همان، ص 417.
3. ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه، ج 4، ص 135، به نقل از مبرّد، الكامل، ج 2، ص 180.

صفحه 191

11. قيام زياد بن خراش عجلى

زياد بن خراش با سيصد سوار قيام كرد. وى در منطقه مسكن مستقر گرديد و به دستور ابن زياد، همگى از بين رفتند.1

12. قيام معاذ طائى

وى يكى از افراد قبيله طى به نام معاذ بن زياد بود. او در سال 51هـ كنار رود عبدالرحمان بن ام حكم به همراه سى نفر قيام كرد كه آنها را نيز كشتند; ولى طبق نقلى خود را تسليم كرد.2

13. قيام طواف بن غلاق

عبيدالله بن زياد همانند پدرش (زياد بن ابيه) در برابر خوارج سخت گير بود. آنان را زندانى و به آنان تكليف مى كرد در زندان يكديگر را بكشند و مى گفت هركه زنده بماند، آزاد است. طواف از آزادشدگان همين گروه است. ديگر خوارج او را سرزنش مى كردند كه چرا برادرانش را كشته است. او مى گفت مجبورمان كردند.
او براى توبه به همراه يارانش در سال58هـ. قيام كرد و به اين آيه تمسّك جست:
(ثُمَّ اِنَّ رَبَّكَ لِلَّذِينَ هَاجَرُوا مِنْ بَعْدِ مَا فُتِنُوا ثُمَّ جَاهَدُوا وَ صَبَرُوا اِنَّ رَبَّكَ مِنْ بَعْدِهَا لَغَفُورٌ رَحِيمٌ):3

1. ابن اثير، الكامل، ج 3، ص 491.
2. همان.
3. النحل: 110.

صفحه 192
ولى (با اين حال) پروردگار تو نسبت به كسانى كه پس از آن آزارها كه ديدند، هجرت كردند و سپس جهاد نمودند (و در اين راه) صبر و استقامت پيشه ساختند، بى گمان پروردگارت پس از (انجام دادن) اين (كارها) ـ (نسبت به آنها) قطعاً آمرزنده و مهربان است.
او به همراه يارانش قيام كرد و درنهايت از تيغ ابن زياد در امان نماند و به دارش زدند.1

14. قيام عروة بن أديّه

زمانى كه عبيدالله بن زياد براى ديدن مسابقه اى همراه عده اى در مكانى جمع شده بود، در بين مردم فردى به نام عروة بن أديّه به عبيدالله بن زياد گفت: در امت گذشته، چند چيز است كه براى ما نيز هست!
(أَتَبْنُونَ بِكُلِّ رِيع آيَةً تَعْبَثُونَ * وَ تَتَّخِذُونَ مَصَانِعَ لَعَلَّكُمْ تَخْلُدُونَ * وَ اِذَا بَطَشْتُمْ بَطَشْتُمْ جَبَّارِينَ):2
آيا در هر جاى بلندى بنايى بيهوده (و از روى سرگرمى و هوسرانى) براى نشانه بر پا مى كنيد * و كاخ هاى محكم (و زيبا) مى سازيد; بدان اُميد كه جاودانه بمانيد؟ * و چون (كسى را) كيفر مى دهيد، مانند جبّاران از حدّ مى گذرانيد.

1. ابن اثير، الكامل، ج 3، ص 516.
2. شعراء: 128ـ130.

صفحه 193
ابن زياد فوراً از معركه خارج شد و دستور داد دست و پاى او را بريدند; سپس از عروة پرسيد: در چه حالى؟ گفت: مى بينم كه تو دنياى مرا خراب كردى و من آخرت تو را تباه كردم.
سپس ابن زياد دستور داد او را بكشند و نيز دستور قتل دخترش را صادر كرد.1

15. قيام ابوبلال مرداس بن اديّه

وى برادر عروة بن اديّه و در جنگ صفين از افرادى بود كه حكميت را نپذيرفت و در نهروان از جمله خوارج بود كه جان سالم به در برده بود. ابن زياد او را زندانى كرد; ولى بعداً با شفاعت زندان بان آزاد شد. او پس از آزادى تصميم به شورش گرفت.
نكته جالب توجه اين است كه رويّه ابوبلال، برخلاف سلف خود، رويه اى اعتدالى بود; براى مثال، وى هنگام خروج در مسير اهواز هرجا كه به بيت المال دست مى يافت، به اندازه خودش سهم برمى داشت و از حدّ خود تجاوز نمى كرد و از بقيه مال چشم مى پوشيد.
هنگام مقابله نظامى، فرمانده ابن زياد (أسلم) آغازگر جنگ شد. ابوبلال گفت: آنها نبرد را آغاز كردند. اكنون بر ما رواست كه حمله كنيم.2

1. ابن اثير، الكامل، ج 3، ص 518.
2. همان، ص 519.

صفحه 194

علت ناكامى قيام ها

خوارج با استناد به اينكه حكومت هاى موجود، حكومت هاى جور و كفرند و امويان به جهت فسادشان از دايره ايمان خارج اند، عليه آنها قيام مى كردند; ولى هيچ نقطه درخشانى در كارنامه خود ندارند. آنان در تمام قيام ها شكست مى خوردند. برخى از علل اين شكست ها را يادآور مى شويم:
اول) آنان سر راه مردم را مى گرفتند و از عقايدشان پرسوجو مى كردند. همانند ماجراى دردناك عبدالله بن خباب و مردم را به جهت اينكه عثمان يا على(عليه السلام) را كافر نمى دانستند، مى كشتند.
وجود چنين خشونت هايى چگونه مى تواند به نام اسلام و سنّت پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله) اسلام انجام شود و براى مردمى كه سيره پيامبر و اميرمؤمنان(عليه السلام) را غالباً به چشم خود ديده يا شنيده اند، پذيرفتنى باشد؟
ناامن كردن راه ها و كشتن زنان و افراد بى گناه و عقايد فاسدى كه مرزهاى ايمان و كفر را ترسيم مى كند، براى مردم ساده نبود.
اگرچه برخى فرقه هاى خوارج، خود را از اين جنايات مبرّا دانسته اند، اين لكه ننگين تا ابد بر دامن خوارج نشسته است تا جايى كه لفظ «حروريّه» خونريزى، راهزنى و رعب و ترس را به ذهن متبادر مى كرد.
دوم) خوارج شيوه عداوت با اميرمؤمنان(عليه السلام) را در پيش رو داشتند; غافل از اينكه آيات صريح قرآنى مانند (اِنَّمَا يُرِيدُ اللّهُ

صفحه 195
لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً)1 در حق اهل بيت پيامبر(صلى الله عليه وآله) نازل شده است.
سوم) در اين بين، حيله گران شام براى سركوبى شيعيان گاهى از نيروى خوارج بهره مى گرفتند. درواقع با يك تير دو نشان مى زدند; براى مثال، در قيام فروة بن نوفل كه خوارج براى نبرد با سپاه معاويه آماده شده بودند، با تدبير معاويه مردم كوفه عليه آنها شوريدند. خوارج اصرار مى كردند كه ما براى جنگ با سپاه معاويه آماده شده ايم. مگر معاويه دشمن مشترك ما و شما نيست؟ بگذاريد با او بجنگيم. اگر او را از ميان برداشتيم، دشمن شما را دفع كرده ايم. اگر ما كشته شديم، شما از ما آسوده خاطر مى شويد. معاويه به مردم كوفه پيغام فرستاد:
«لا أمان لكم والله عندى حتى تكفوا بوائقكم:2
به خدا سوگند امان نداريد. اگر شَرّ خودتان را از پيش رو برداريد.
در اين هنگام مردم كوفه به مقابله خوارج رفتند و با آنها جنگيدند.

1. احزاب: 33.
2. تاريخ الطبرى، ج 5، ص 166.

صفحه 196
 

فصل پانزدهم

فِرَق پنج گانه خوارج

نويسندگان ملل و نحل براى خوارج نام هاى متعددى ذكر كرده اند; مانند:
1. خوارج: كسانى كه بر حكومت مشروع و منصوص اميرمؤمنان على(عليه السلام) خروج و قيام كردند.
2. مُحكّمه: كسانى كه با استناد به آيه شريفه «لا حكم الاّ لله» متعرض تحكيم على(عليه السلام) در صفين مى شدند يا حكومت على را زير سؤال مى بردند.
3. حروريّه: كسانى كه بعد از صفين در منطقه حرورا مخالفت عملى خود با اميرمؤمنان(عليه السلام) را آشكار كردند.
4. شرّاة: كسانى كه مدعى بودند جان هايشان را در برابر بهشت خريدارى كرده اند.

صفحه 197
5. مارقه: به استناد اين توصيف از پيامبر(صلى الله عليه وآله)كه «از قوم من عده اى از دين خارج مى شوند; همانند جداشدن تير از كمان»، مارقه خوانده شدند.

فرقه هاى اصلى خوارج

1. محكّمه نخستين; 2. ازارقه; 3. نجديّه; 4. صُفريّه; 5. عَجارده.
عجارده به انشعابات متعدد پراكنده شده است كه عبارت اند از:
1. خازميّه; 2. شعيبيّه; 3. معلوميه و مجهوليه; 4. صَلتيه; 5. حمزيه; 6. معبديّه; 7.أخنسيّه; 8.شيبانيه; 9. رشيديّه; 10. مُكرميّه; 11. اباضيّه; 12. اصحاب اطاعت; 13. شبيبيّه; 14.شمراخيه; 15. ابراهيميه; 16. واقفه.
بغدادى مى گويد: از اباضيه چند فرقه منشعب شدند كه بزرگ ترين آنها «حفصيّه» و «حارثيه» است. وى مى افزايد: «يزيديّه» از اباضيه و «ميمونيه» از عجارده هستند و هر دو از كافران افراطى و خارج از امت اسلامى هستند.1
شهرستانى هشت فرقه را براى خوارج نام مى برد:
1. محكمه اولى; 2. ازارقه; 3. نجديّه; 4. بيهسيه; 5. عجارده; 6. ثعالبه; 7. اباضيه; 8. صفريه.2

1. بغدادى، الفرق بين الفرق، ص 72-82.
2. شهرستانى، الملل والنحل، ج 1، ص 133-159.

صفحه 198
به اعتقاد بغدادى و اشعرى، خوارج ]تا زمان عبدالله بن زبير [به سه مطلب اتفاق نظر داشتند:
1. تكفير مرتكب كبيره;
2. ردّ اساس حكميت;
3. تكفير عثمان، على(عليه السلام) و اصحاب جمل (معاويه، طلحه و زبير).1
اينك به شرح حال چهار فرقه مهم و تأثيرگذار خوارج مى پردازيم:

فرقه اول: ازارقه

پس از مرگ يزيد و ناكامى سپاه شام از تصرف شهر مكّه كه در اختيار عبدالله بن زبير بود، خوارج از وضع پيش آمده بهره جستند و با ابن زبير هم پيمان شدند كه براى جنگ با شاميان به او ملحق شوند.
نافع بن ازرق سردسته گروهى بود كه مردم را جهت ملحق شدن به ابن زبير تشويق مى كرد. وى مى گفت: همگى به مكه مى رويم. اگر او با ما هم رأى بود، همراه او با شاميان مى جنگيم. اگر مخالف عقيده ما بود، او را كنار مى زنيم و خود متصدى امور مى شويم. وقتى خوارج به مكه نزد ابن زبير رفتند، او از ملحق شدن به آنان ابراز خرسندى كرد و بدون اينكه در عقايد آنان تفتيش كند،

1. بغدادى، الفرق بين الفرق، ص 73.

صفحه 199
آنان را پذيرفت. خوارج با او در جنگ ها شركت مى كردند تا اينكه يزيد مُرد. روزى عده اى از خوارج در مورد عثمان از او جويا شدند. ابن زبير براى پاسخ تا شب مهلت خواست. شب ابن زبير همراه يارانش مسلح بر آنان وارد شدند. حضور ابن زبير به طور مسلحانه سبب شد خوارج به اعتقاد ابن زبير ]كه مخالف اعتقاد خوارج بود[ پى بردند. در اين هنگام نافع بن ازرق حنظلى به همراه يارانش، عبيدالله بن صفار سعدى صديمى، حنظله بن بيهس و بنى ماخور و عبدالله بن اباض به طرف بصره رفتند و با ابوطالوت خروج كرده، در سال 64هـ.ق نجدة بن عامر حنفى را به رهبرى خود برگزيدند.1
نجدة بن عامر به سوى يمامه و نافع به سوى اهواز رفت. اختلافات فكرى بين نجده و نافع سبب انشعاب در خوارج شد.
نجده، تقيه را جايز مى شمرد. او به آيه(اِلاَّ أَنْ تَتَّقُوا مِنْهُمْ تُقَاةً)2 و همچنين به آيه (قَالَ رَجُل مُؤْمِنٌ مِنْ آلِ فِرْعَوْنَ يَكْتُمُ اِيمَانَهُ)3 استناد مى كرد; همچنين در مورد قعود از جنگ با استناد به آيه (فَضَّلَ اللّهُ الْمُجَاهِدِينَ بِأَمْوَالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ عَلَى الْقَاعِدِينَ دَرَجَةً وَ كُلاً وَعَدَ اللّهُ الْحُسْنى وَ فَضَّلَ اللّهُ الْمُجَاهِدِينَ عَلَى الْقَاعِدِينَ

1. تاريخ طبرى، ج 5، ص 565 و 567; ابن اثير، الكامل، ج 4، ص 167.
2. آل عمران: 28.
3. غافر: 28.

صفحه 200
أَجْراً عَظِيماً)1 مى گفت: قعود از جنگ جايز است و در صورت امكان، جهاد بهتر است; ولى نافع برخلاف او فكر مى كرد و به دليل اختلافات فكرى بين آنها انشقاقى ايجاد شد.
مكاتباتى بين نافع و نجد انجام گرفته است كه براى نمونه به برخى از آنها اشاره مى كنيم:

نامه نجد به نافع

عهد من با تو اين بود كه يتيمان را پدرى و مسلمانان را يارى كنى و ياور ستمگر نباشى. تو قاعدين مسلمان را (كه به جهاد نپرداختند) كافر شمردى; درحالى كه خداوند متعال مى فرمايد:
(لَيْسَ عَلَى الضُّعَفَاءِ وَ لاَ عَلَى الْمَرْضَى وَ لاَ عَلَى الَّذِينَ لاَ يَجِدُونَ مَا يُنْفِقُونَ حَرَجٌ اِذَا نَصَحُوا لِلّهِ وَ رَسُولِهِ مَا عَلَى الْمُحْسِنِينَ مِنْ سَبِيل وَ اللّهُ غَفُورٌ رَحِيمٌ).2
آن موقع تو قتل كودكان را جايز شمردى; ولى پيامبر(صلى الله عليه وآله) از آن منع مى كرد و خداوند فرمود:
(وَ لاَ تَزِرُ وَازِرَة وِزْرَ أُخْرى وَ مَا كُنَّا مُعَذِّبِينَ حَتَّى نَبْعَثَ رَسُولاً).3
نيز خداوند فرمود:

1. نساء: 95.
2. توبه:91.
3. اسراء: 15.

صفحه 201
(فَضَّلَ اللّهُ الْمُجَاهِدِينَ بِأَمْوَالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ عَلَى الْقَاعِدِينَ دَرَجَةً وَ كُلاً وَعَدَ اللّهُ الْحُسْنى وَ فَضَّلَ اللّهُ الْمُجَاهِدِينَ عَلَى الْقَاعِدِينَ أَجْراً عَظِيماً).1
همچنين فرمود:
(لاَ يَسْتَوِى الْقَاعِدُونَ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ غَيْرُ أُولِى الضَّرَرِ).2
خداوند قاعدين را جزو مؤمنان قرار داده است. تو امانت مخالفان را به صاحبانشان برنمى گردانى. از خدا بترس. پدر به جاى فرزند و فرزند به جاى پدر كيفر نمى شود... والسلام.

پاسخ نافع

در نامه ات مرا دعا كردى. از خدا مى خواهم مرا از كسانى قرار دهد كه سخنان را مى شنوند و از بهترين آن پيروى مى كنند.
اما قاعدين; قاعدين عصر ما، به سان قاعدين عهد رسول الله(صلى الله عليه وآله) نيستند; زيرا آنان در مكه مغلوب و محصور بودند و راهى براى فرار نداشتند و راهى براى پيوستن به مسلمانان نمى يافتند; ولى اينان در دين تفقه مى كنند و قرآن مى خوانند و راه برايشان روشن است. كلام خداوند درباره كسانى كه مثل اينان بودند و مى گفتند(كُنَّا مُسْتَضْعَفِينَ فِى الأَرْضِ)3 اين بود: (أَلَمْ تَكُنْ

1. نساء: 95.
2. همان.
3. نساء: 97: ما در زمين بيچاره و ناتوان بوديم.

صفحه 202
أَرْضُ اللهِ وَاسِعَةً فَتُهَاجِرُوا فِيهَا)1 و فرمود: (فَرِحَ الُْمخَلَّفُونَ بِمَقْعَدِهِمْ خِلاَفَ رَسُولِ اللهِ وَ كَرِهُوا أَنْ يُجَاهِدُوا بِأَمْوَالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ فِى سَبِيلِ اللهِ);2 نيز فرمود: (وَ جَاءَ الْمُعَذِّرُونَ مِنَ الأَعْرَابِ لِيُؤْذَنَ لَهُمْ).3 خداوند از عذرتراشى آنان خبر داد كه آنان به خدا و رسولش دروغ مى گويند و آنگاه فرمود: (سَيُصيِبُ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْهُمْ عَذَابٌ أَلِيمٌ);4 پس به نشانه ها و علامات آنها توجه كن!
اما كودكان; نوح كه پيامبر خدا و از من و تو عالم تر بود، به خدا عرض كرد: (رَبِّ لاَ تَذَرْ عَلَى الأَرْضِ مِنَ الْكَافِرِينَ دَيَّارا * اِنَّكَ اِنْ تَذَرْهُمْ يُضِلُّوا عِبَادَكَ وَ لاَ يَلِدُوا اِلاَّ فَاجِرا كَفَّارا).5 او كسانى را كافر ناميد كه كودك بودند و هنوز به دنيا نيامده بودند. پس چگونه مى شود كه درباره قوم نوح اين روا باشد و تو درباره قوم ما آن را قبول نداشته باشى; حال آنكه خداوند متعال مى فرمايد: (أَكُفَّارُكُمْ خَيْرٌ مِنْ أُولَئِكُمْ أَمْ لَكُمْ بَرَاءَة فِى الزُّبُرِ)6 و اينها مانند مشركان اند كه جزيه از آنها پذيرفته نمى شود و بين ما و آنان جز شمشير و اسلام

1. همان: آيا زمين خدا فراخ نبود تا در آن مهاجرت كنيد؟
2. توبه: 81: آنهايى كه با پيامبر به جنگ نرفتند و در خانه ماندند، از اين ماندن خوشحال بودند و خوش نداشتند كه با جان و مال خود در راه خدا جهاد نمايند.
3. توبه: 90: بعضى از عرب هاى صحرانشين آمدند تا از جهاد رخصت يابند.
4. همان: كافرانِ اين دو گروه به زودى به عذاب دردناك گرفتار خواهند شد.
5. نوح: 26 ـ 27: پروردگارا! از كافران كسى را بر زمين زنده مگذار. اگر آنها را باقى بگذارى، بندگانت را گمراه مى كنند و جز فاجر و كافر به دنيا نمى آورند.
6. قمر: 43: آيا كافران شما از آنها بهترند يا آنكه براى شما امان نامه اى در كتاب آمده است؟

صفحه 203
چيزى حاكم نيست.
اما حلال شمردن امانات مخالفان; خداوند مال آنها را مانند خونشان براى ما حلال كرده است. خونشان حلال و اموالشان غنيمت مسلمانان است; پس از خدا بترس و به خودت مراجعه كن كه عذرى جز توبه ندارى. نابودى و بازداشتن ما از عقايدى كه برايت بيان كردم، هرگز در توان تو نيست. درود بر كسى كه حق را بپذيرد و بدان عمل كند.1

آرا و عقايد ازارقه

ازارقه عقايد منحرف و بدعت هاى ناروا داشته اند كه در بعضى از آنها با ديگر خوارج شريك اند:
1. آنها معتقد بودند مخالفانشان از اين امت، مشرك اند و محكّمه اولى مى گفتند آنان كافرند، نه مشرك.
2. آنها معتقد بودند قاعدين ـ كه با آنها هم عقيده اند ـ چون به آنها نپيوسته اند، مشرك اند.
3. كسى كه به نيروهاى آنها مى پيوست و مدعى بود از آنهاست، او را امتحان مى كردند; بدين صورت كه اسيرى از اسيران مخالفان خود را به او مى سپردند و دستور مى دادند او را بكشد. اگر

1. ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه، ج4، ص137 ـ 139، به نقل از مبرد، الكامل، ص 613، طبع اروپا. براى نقد مطالب به بخش «حكم فرزندان مشركان» مراجعه شود.

صفحه 204
او را مى كشت، ادعاى او را تصديق مى كردند و اگر او را نمى كشت، مى گفتند: او منافق و مشرك است و او را مى كشتند.
4. قتل كودكان و زنان (مخالفان) را مباح مى دانستند. مقصود از مخالفان، مسلمانان بود و معتقد بودند كودكان، مشرك اند و عقيده داشتند كودكان مخالفان با پدرانشان در آتش مخلّد مى شوند.
5. رجم زانى را به اين دليل كه در قرآن، سخنى از آن به ميان نيامده است، ساقط كردند. اگر كسى به مرد زن دار نسبت ناروا مى داد، او را حد نمى زدند1 و درعين حال، اگر كسى به زن شوهردار نسبت ناروا مى داد، او را حد مى زدند.
6. تقيه را نه در قول و نه در عمل جايز نمى دانستند.
7. مى گفتند ممكن است خداوند پيامبرى را مبعوث كند و او بعد از نبوتش كافر شود يا قبل از بعثت كافر باشد.
8. ازارقه همگى عقيده داشتند مرتكب كبيره مرتد ملّى است و شخص با گناه كبيره، به كلى از اسلام خارج و با ساير كفار در آتش مخلّد مى شود. براى اين نظر به كفر ابليس استدلال مى كردند و مى گفتند: او يك كبيره بيشتر مرتكب نشد; زيرا به سجده بر آدم(عليه السلام)مأمور شده بود; اما امتناع ورزيد; وگرنه او به وحدانيت خداوند متعال عارف بود.
9. آنها عقيده داشتند دار مخالفان، دار كفر است و مى گفتند:

1. به اين دليل كه خداوند سبحان فرمود: (الذين يرمون المحصنات)(نور: 4) و نفرمود: «والذين يرمون المحصنين».

صفحه 205
مخالفان مشرك اند; ازاين رو بر ما واجب نيست اماناتشان را به آنها برگردانيم.1

فرقه دوم: نجديّه

يادآور شديم آنان پيروان نجدة بن عامر حنفى بودند. خوارج در يك زمان دو امام داشتند; امامى در بصره به نام نافع بن ازرق و امامى در يمامه به نام نجدة بن عامر. از عقايد اين گروه برمى آيد كه آنان از ازارقه ميانه روتر بودند. اينك برخى عقايد آنان را يادآور مى شويم:
1. جايزدانستن تقيه;
2. معاف داشتن قاعدين و مسلمانان ناتوان از قيام;
3. حرمت كشتن كودكان;
4. وجوب رد امانات مخالفان;2
5. بى نيازى مردم به امام; مردم بايد همديگر را امر به معروف كنند و اگر اين امر ممكن نشد، مى توانند رهبرى را انتخاب كنند;3
6. دوستى و تولّى با آن دسته از موافقانى كه (مرتكب جنايت شده اند) و حدّ بر آنها واجب شده است;
7. اگر كسى به نامحرم كوچك ترين نگاه كرد يا دروغ اندكى

1 . بغدادى، الفرق بين الفرق، ص 84; شهرستانى، الملل والنحل، ج 1، ص 139.
2. اين چهار اصل از نامه نجد به نافع فهميده مى شود.
3. شهرستانى، الملل والنحل، ج 1، ص 143.

صفحه 206
گفت و بر آن اصرار ورزيد، مشرك است. اگر كسى زنا يا دزدى كرد يا شراب خورد و بر آن اصرار نورزيد، مسلمان است.1

فرقه سوم: بيهسيه

خوارج بيهسيه به ابوبيهس هيصم بن جابر منسوب اند.
در زمان او دو دسته خوارج وجود داشتند; يكى ازارقه كه
عقايد افراطى داشتند و ديگرى هواداران عبدالله بن اباض كه
داراى عقايد تفريطى بودند و بعداً به عنوان فرقه پنجم خواهد
آمد; براى مثال، معتقد بودند مخالفان، كافران نعمت اند; همان طورى كه خداوند متعال در استطاعت حج مى فرمايد، آنها كافر شده اند.
(وَ لِلّهِ عَلَى النَّاسِ حِجُّ الْبَيْتِ مَنِ اسْتَطَاعَ اِلَيْهِ سَبِيلاً وَ مَنْ كَفَرَ فَاِنَّ اللّهَ غَنِى عَنِ الْعَالَمِينَ):2
و براى خدا حجّ اين خانه برعهده مردم است; (البته) هركس كه استطاعت و توانايى رفتن به آن را داشته باشد و كسى كه كفر ورزد (و حجّ به جاى نياورد، به خدا زيانى نرسانيده است كه) به راستى خدا از همه جهانيان بى نياز است.
وى نظريه حد وسطى را انتخاب كرد. قتل كودكان و زنان را نمى پسنديد و عقيده عبدالله بن اباض را (كه مخالفان را مشرك

1. اشعرى، مقالات الاسلامين، 91.
2. آل عمران: 97.

صفحه 207
نمى دانست) تفريط تلقى مى كرد. او دشمنان خوارج را دشمنان پيامبر مى دانست.1

فرقه چهار: صفريه

در اينكه چرا به اين عدّه صفريه مى گويند، اقوال مختلف است; برخى آنان را پيرو ابن صفار مى دانند;2 عده اى آن را به زياد بن اصفر نسبت مى دهند.3
طبق نظر اشعرى، اصل خوارج از ازارقه، اباضيه، نجديّه و صفريه تشكيل شده است و الباقى فرق خوارج منشعب از صفريّه است.4

اعتقادات

1. در آزار كودكان با ازارقه مخالف اند. كشتن آنها را جايز نمى دانند و به كافر و مخلدبودن آنها در آتش حكم نمى دهند.
2. قاعدين را تكفير نمى كنند.

1. دانشنامه جهان اسلام، مدخل «بيهسيه»، ج 5، ص 321.
2. و به شعر ابن عاصم استدلال مى كنند:
فارقت نجدة والذين تزرقوا *** و ابن الزبير و شيعته الكذاب
والصفر الاذان الذين تخيروا *** ديناً بلاثقة و لا بكتاب
من از نجده و ازارقه و ابن زبير و شيعان كذابِ او فاصله گرفتم و از زردگوش ها كه دين بى پايه و بى اساسى را برگزيده اند، دورى گزيدم.
3. اشعرى، مقالات الاسلامين، ص 101.
4. همان.

صفحه 208
3. رجم را نفى نمى كنند.
4. تقيه در قول را جايز مى دانند و تقيه در عمل را جايز نمى دانند.
5. درباره اطلاق كافر و مشرك بر مرتكبان كباير به تفصيل قائل اند. گناهى كه حد براى آن تعيين شده است، مرتكبان آن فقط به نام همان گناه ناميده مى شوند; مانند زنا، سرقت، قذف كه مرتكبان آن، زانى، سارق و قاذف ناميده مى شوند، نه كافر و مشرك; ولى گناهى كه به دليل اهميت آن، حدى برايش تعيين نشده است، مانند ترك نماز و فرار از جبهه جنگ، مرتكب چنين گناهانى كافر محسوب مى گردد.
6. از ضحاك كه از صفريه است، نقل شده كه او ازدواج زنان مسلمان با كفار (منظورش ديگر مسلمان هاست) را در دار تقيه جايز مى دانسته و در غير دار تقيه جايز نمى دانسته است.
7. از زياد بن اصفر نقل شده است: زكات در دار تقيه يك مصرف دارد.1
8. باز از او نقل شده است: ما خود را مسلمان مى دانيم و اينكه آيا نزد خدا از دايره ايمان بيرونيم يا نه، نمى دانيم!
9. كفر دو نوع است; يكى كفرِ ناشى از كفران نعمت و ديگرى

1. منظورش آن است كه لازم نيست زكات بر اصناف هشتگانه كه در آيه صدقات آمده است، صرف شود; چون در دار تقيه، دست باز نيست; بلكه در يك مورد مصرف مى شود.

صفحه 209
كفرِ ناشى از انكار ربوبيت.
10. تبرى دو نوع است; تبرى از اهل حدود كه مستحب است و تبرى از منكران خدا كه واجب است.1

فرقه پنجم: اباضيه

بسيارى از فرقه نويسان، اباضيه را معتدل ترين فرقه خوارج معرفى كرده اند و آنها تا امروز به حيات خود ادامه داده اند; برخلاف ديگر فرقِ خوارج كه اكثراً فقط نامى از آنها به جا مانده است. گروهى از اباضيه اكنون در عمان، زنگبار و شمال افريقا وجود دارند و اكنون مذهب رسمى در كشور عمان است.
پايه گذار اين فرقه عبدالله بن اباض مقاعسى تميمى است. او هم عصر با معاويه است و تا پايان حكومت عبدالملك مروان مى زيسته و از جمله كسانى است كه براى جلوگيرى از حمله مسلم بن عقبه (از عوامل يزيد) به مكه رفتند.2
زمانى كه خوارج از عقيده ابن زبير در مورد عثمان باخبر شدند، از دورش پراكنده شدند. در اين موقع گروهى از آنها به سمت بصره و اهواز رفتند كه از آن دسته نافع بن أزرقى و عبدالله بن أباض و عبدالله بن صفار بود.

1. شهرستانى، الملل والنحل، ج 1، ص 159; بغدادى، الفِرق بين الفِرَق، ص 90; اشعرى، مقالات الاسلامين، ص 101.
2. زركلى، الاعلام، ج 4، ص 62.

صفحه 210
اشعرى مى گويد: اكثر اباضيه، خوارج را به استثناى كسانى كه خروج كرده اند، دوست مى دارند. آنها معتقدند مخالفانشان (از اهل نماز) كافرند; ولى مشرك نيستند.1
بغدادى مى گويد: همه اباضيه در يك عقيده با هم شريك اند
و آن اينكه كفار (مخالفان) اين أمت، از شرك و ايمان برى
هستند; يعنى نه مؤمن اند و نه مشرك; ولى كافرند. كشتن
علنى را جايز مى دانند و كشتن مخفيانه را جايز نمى شمارند.
برخى اموال مخالفان را حلال و برخى را حرام مى شمارند;
ولى طلا و نقره را اگر به غنيمت بگيرند، به صاحبشان بازمى گردانند.
وى مى افزايد: اباضيه به چهار گروه تقسيم مى شوند: حفصيه، حارثيه، يزيديه و اصحاب طاعت (مراد طاعت خدا نيست) و يزيديّه از غلات هستند.2
امّا خود اباضيه كه اخيراً كتاب هايشان منشتر شده است، برخلاف فرقه نويسان معتقدند فقط در مسئله «تحكيم» با ساير مسلمانان اختلاف دارند و در باقى مسائل با آنها برابرند. و فرقه هايى را كه اشعرى و بغدادى به آنها نسبت داده اند، قبول ندارند.
اباضيه خود را اولين گروه معتدل و ميانه رو معرفى مى كنند و

1. اشعرى، مقالات الاسلامين.
2. بغدادى، الفرق بين الفرق، ص 103.

صفحه 211
مى گويند: اين فرقه خود را درگير جنگ با مردم نكرده و متعرضشان نشده است.1
البته پيش از اباضيه، ابوبلال مرداس بن جرير اولين فردى بود كه خوارج را در مورد كشتن و غارت اموال نكوهش كرده، و همواره به اندازه سهم خود از بيت المال برمى داشت و فقط با كسى كه آغازگر جنگ باشد، مى جنگيد.

1. على يحيى معمر، الاباضيه بين الفرق الاسلاميه، ج 1، ص 21ـ28.

صفحه 212
 

فصل شانزدهم

حكم مرتكب كبيره از ديدگاه خوارج

خوارج مرتكب كبيره را كافر مى دانند; زيرا عمل را از مؤلفه هاى ايمان مى شمارند. مسلماً اگر عمل جزو ايمان باشد و فردى گناهى را مرتكب شود يا واجبى را ترك كند، در اين صورت او از دايره ايمان خارج مى شود; ولى اگر عمل جزو ايمان نباشد، همچنان مؤمن است; ولى عصيان كرده و فاسق است.
ـ ازارقه گناهكار را مشرك مى دانند; چه برسد به كافر و فرقى بين گناه صغيره و كبيره قائل نشده اند.
ـ نجديه قائل به تفصيل است; يعنى مرتكب كبيره مشرك است; اما مرتكب صغيره مشرك نيست.
ـ اباضيه معتقد است مرتكب كبيره كافر است (نه مشرك); منتها كسى كه گناه مى كند، مؤمن است; ولى كفران نعمت مى كند.
ـ معتزله همانند خوارج معتقدند اگر مرتكب كبيره توبه نكند، مخلّد در جهنم است.

صفحه 213
ـ اماميّه، اشاعره و اهل حديث هم معتقدند مرتكب كبيره مؤمن فاسق است و مخلّد در دوزخ نيست.

مصاديق شرك

1. ازارقه مى گويند: فرد عاصى (چه مرتكب كبيره يا صغيره) مشرك است.
در روايتى از رسول گرامى(صلى الله عليه وآله) در تفسير آيه شريف ذيل، سؤال شده است:
(فَمَنْ كَانَ يَرْجُوا لِقَاءَ رَبِّهِ فَلْيَعْمَلْ عَمَلاً صَالِحاً وَ لاَ يُشْرِكْ بِعِبَادَةِ رَبِّهِ أَحَداً):1
پس هركس به ديدار پروردگارش اميد دارد، بايد كارى شايسته كند و در عبادت پرودگار خود هيچ كس را شريك او نسازد.
حضرت فرمود: كسى كه نمازش را براى ريا بخواند، مشرك است و هركس عملى را كه خدا به آن دستور داده است براى نشان دادن به مردم انجام دهد، مشرك است و خداوند عمل ريا كار را قبول ندارد.2
***
نقد: بايد توجه داشت منظور از شرك در اين روايت «شرك خفى» است و به موضوع بحث ما ]توحيد و شرك[ كه يك مصطلح

1. كهف: 110.
2. حرّ عاملى، وسائل الشيعه، ج 1، ص 68.

صفحه 214
قرآنى است، ربطى ندارد. مشرك در آيات قرآنى به كسى اطلاق مى شود كه هيچ يك از اديان آسمانى را قبول نداشته باشد; چنان كه مى فرمايد:
(لَتَجِدَنَّ أَشَدَّ النَّاسِ عَدَاوَةً لِلَّذِينَ آمَنُوا الْيَهُودَ وَ الَّذِينَ أَشْرَكُوا وَ لَتَجِدَنَّ أَقْرَبَهُمْ مَوَدَّةً لِلَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ قَالُوا اِنَّا نَصَارى ذَلِكَ بِأَنَّ مِنْهُمْ قِسِّيسيِنَ وَ رُهْبَاناً وَ أَنَّهُمْ لاَ يَسْتَكْبِرُونَ).1
(لَمْ يَكُنِ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ أَهْلِ الْكِتَابِ وَ الْمُشْرِكِينَ مُنْفَكِّينَ حَتَّى تَأْتِيَهُمُ الْبَيِّنَةُ).2
2. اگر كسى براى خدا (در ذات يا صفات يا افعال) همتايى قائل شود، مشرك است; لذا بت پرستان را مشرك مى ناميدند; چنان كه مى فرمايد:
(فَلاَ تَجْعَلُوا لِلّه أَنْدَاداً وَ أَنْتُمْ تَعْلَمُونَ).3
در آيه ديگر مى فرمايد:
(ذَلِكُمْ بِأَنَّهُ اِذَا دُعِىَ اللّهُ وَحْدَهُ كَفَرْتُمْ وَ اِنْ يُشْرَكْ بِهِ تُؤْمِنُوا فَالْحُكْمُ لِلّهِ الْعَلِى الْكَبِيرِ):4
اين (عذاب) به آن جهت است كه چون خدا به يگانگى خوانده

1. مائده: 82.
2. بيّنه: 1.
3. بقره: 22.
4. غافر: 12.

صفحه 215
مى شد، شما (يگانگىِ خدا را) انكار مى كرديد و اگر براى او شريكى مى پنداشتند، (به آن) ايمان مى آورديد. اكنون داورى مخصوص خداوند والاى بزرگ است.
حقيقت شرك در مضامين قرآنى در جايى اطلاق مى شود كه فردى براى خدا همتايى اختيار كند. مسلمانى كه شهادتين را اقرار مى كند و مثل و مانندى براى خدا قائل نيست، چگونه مى توان او را مشرك ناميد؟

دليل ازارقه بر مشرك بودن گناهكار

ازارقه به اين آيات استدلال مى كردند:
1. (وَ مَنْ يُشْرِكْ بِاللّهِ فَقَدْ ضَلَّ ضَلاَلاً بَعِيداً):1
و كسى كه به خدا شرك ورزد، قطعاً دچار گمراهى بسيار دورى شده است.
ظاهر آيه اطلاق دارد كه مشركان در ضلالت بعيدى واقع شده اند و از طرفى چون مرتكب معاصى نيز در ضلالت بعيدى واقع شده است، پس مرتكب معاصى همانند مشرك است.
اين استدلال كاملاً بى پايه است; زيرا مفهوم آيه اين است كه مشرك در گمراهى بعيد است و دلالت ندارد كه هر گمراهى اى شرك است. درواقع هر گردويى، گرد است; اما «هر گردى، گردو نيست». شايد شرك، ضابطه ديگرى غير از ارتكاب گناه داشته

1. نساء: 116.

صفحه 216
باشد.
علاوه بر اين آيه شريفه، قرآن «ضلال بعيد» را در مورد مشركان و كافرانِ منكر معاد به كار برده است.
براى روشن شدن اين گفتار، به آيات ذيل توجه فرماييد:
(بَلِ الَّذِينَ لاَ يُؤْمِنُونَ بِالاْخِرَةِ فِى الْعَذَابِ وَ الضَّلاَلِ الْبَعِيدِ):1
بلكه آنان كه به آخرت ايمان نياورده اند; در عذاب و گمراهىِ دور و درازى هستند.
(اِنَّ الَّذِينَ يُمَارُونَ فِى السَّاعَةِ لَفِى ضَلاَل بَعِيد):2
بدانيد به راستى آنها كه درباره قيامت ترديد مى كنند، در گمراهىِ دور و درازى هستند.
(اَلَّذِى جَعَلَ مَعَ اللّهِ اِلَهاً آخَرَ فَأَلْقِيَاهُ فِى الْعَذَابِ الشَّدِيدِ *قَالَ قَرِينُهُ رَبَّنَا مَا أَطْغَيْتُهُ وَ لَكِنْ كَانَ فِى ضَلاَل بَعِيد):3
همان كسى كه معبود ديگرى با خدا قرار داد، (آرى) او را در عذاب شديد بيفكنيد * و هم نشينش (از شياطين) مى گويد: «پروردگارا! من او را به طغيان وادار نكردم; وليكن خودش در گمراهى دور و درازى بود».
آيا مى توان مؤمنى را كه به خاطر هواى نفس خود و غلبه

1. سبأ: 8.
2. شورى: 18.
3. ق: 26 ـ27.

صفحه 217
شيطان مرتكب معصيتى شده است مشرك دانست؟
2. ديگر آيه اى كه ازارقه به آن استناد كرده اند:
(وَ لاَ تَأْكُلُوا مِمَّا لَمْ يُذْكَرِ اسْمُ اللّهِ عَلَيْهِ وَ اِنَّهُ لَفِسْقٌ وَ اِنَّ الشَّيَاطِينَ لَيُوحُونَ اِلَى أَوْلِيَائِهِمْ لِيُجَادِلُوكُمْ وَ اِنْ أَطَعْتُمُوهُمْ اِنَّكُمْ لَمُشْرِكُونَ):1
و از آنچه نامِ خدا بر آن برده نشده است، نخوريد كه به راستى اين كار گناه و نافرمانى (خدا) است و شياطين به دوستان خود (مطالبى مخفيانه) القا مى كنند تا با شما به مجادله و ستيز برخيزند و اگر از ايشان پيروى كنيد، قطعاً شما نيز مشرك خواهيد بود.
با اين آيه كه بر مشرك بودن مرتكب معاصى دلالت دارد، استدلال كرده اند كه هركس در خوردن مردار (از مشركين) تبعيت كند، او هم مانند او مشرك خواهد شد.
اين استدلال نيز به سان پيشين بى پايه است; چون آيه مى گويد: كسى كه حرام خدا را حلال بشمارد (توحيد در ولايت تشريعى پروردگار را قبول نداشته باشد)، درواقع مشرك است; همانند شيطان كه ولايت تشريعى خداوند و امر پروردگار در مورد سجده بر آدم را نپذيرفت.
اما در مورد ما نظر فردى است كه از وى معصيتى سر زده است

1. انعام: 121.

صفحه 218
و درعين حال، به اين مطلب توجه دارد كه گناهى را مرتكب شده است و در برابر پروردگار شرمسار است.
آيا مرتكب معاصى كافر است؟ برخلاف ازارقه و نجديّه كه مرتكب معاصى را مشرك مى دانند، اباضيه معتقد بودند اگر كسى معصيتى كند، كافر است (نه مشرك) و به آياتى استدلال مى كردند.

آيه اوّل:

(وَ لِلّهِ عَلَى النَّاسِ حِجُّ الْبَيْتِ مَنِ اسْتَطَاعَ اِلَيْهِ سَبِيلاً وَ مَنْ كَفَرَ فَاِنَّ اللّهَ غَنِى عَنِ الْعَالَمِينَ):1
براى خدا بر مردم است كه آهنگ خانه (او) كنند; آنها كه توانايى رفتن به سوى آن دارند. هركس كفر ورزد (حج را ترك كند، به خود زيان رسانده است) و خداوند از همه جهانيان بى نياز است.
وجه استدلال: خداوند در اينجا، تارك حج را كافر برشمرده است; يعنى اگر كسى عمل واجبى را ترك كند، كافر خواهد بود.
پاسخ: در اين آيه شريفه دو احتمال وجود دارد.
1. اين آيه در مورد كفرانِ نعمت سخن مى گويد و شاهد اين مدعا، آيه شريفه است كه خداوند كفرانِ نعمت را در مقابل شكرگزاران قرار داده است.
(وَ اِذْ تَأَذَّنَ رَبُّكُمْ لَئِنْ شَكَرْتُمْ لاََزِيدَنَّكُمْ وَ لَئِنْ كَفَرْتُمْ اِنَّ

1. آل عمران: 97.

صفحه 219
عَذَابِى لَشَدِيدٌ).1
2. اين آيه درباره افرادى است كه وجوب حج را انكار كرده اند (توحيد در ولايت تشريعى را انكار كرده اند); به قرينه اينكه در ابتداى آيه از وجوب حج سخن مى گويد: (وَ لِلّهِ عَلَى النَّاسِ حِجُّ الْبَيْتِ).

آيه دوّم:

(فَلاَ وَ رَبِّكَ لاَ يُؤْمِنُونَ حَتَّى يُحَكِّمُوكَ فِى مَا شَجَرَ بَيْنَهُمْ ثُمَّ لاَ يَجِدُوا فِى أَنْفُسِهِمْ حَرَجاً مِمَّا قَضَيْتَ وَ يُسَلِّمُوا تَسْلِيماً):2
به پروردگات سوگند كه آنها مؤمن نخواهند بود; مگر اينكه در اختلافات خود، تو را به داورى بطلبند; سپس از داورى خود، در دل احساس ناراحتى نكنند و كاملاً تسليم باشند.
ولى نه! (اين گونه نيست). به پروردگارت سوگند كه آنها ايمان نمى آورند; مگر آنكه در كشمكش ها و اختلافى كه ميان خود دارند، تو را به داورى طلبند; سپس از داورى و حُكمى كه كرده اى، در دل هاى خود احساس ناراحتى نكنند و به طور كامل (و بى چون و چرا) تسليمِ داورىِ تو باشند.
وجه استدلال: آن كس كه داورى پيامبر(صلى الله عليه وآله) را نپذيرد، جزو

1. ابراهيم: 7.
2. نساء: 65.

صفحه 220
جامعه ايمانى نيست و نپذيرفتن داورى پيامبر(صلى الله عليه وآله)يك نوع معصيت است كه سبب مى شود انسان از خيمه ايمان بيرون برود.
پاسخ: آن كس كه داورى پيامبر(صلى الله عليه وآله) را نمى پذيرد، كنايه از آن است كه رسالت او را نپذيرفته است; در اين صورت، چنين فردى مؤمن نخواهد بود. شاهد اين گفتار اين است كه آيه در شأن منافقان نازل شده است كه هرگز به رسالت او ايمان نداشتند.

آيه سوم:

(اِنَّهُ لاَ يَيْأَسُ مِنْ رَوْحِ اللّهِ اِلاَّ الْقَوْمُ الْكَافِرُونَ):1
به جز مردمان كافر كسى از رحمت خدا مأيوس نمى شود.
وجه استدلال: كسى كه فسقى انجام مى دهد، از رحمت خدا نااميد است; پس كافر است.
پاسخ: مؤمنانِ فاسق هرگز از رحمت خدا نوميد نيستند; بلكه به رحمت او اميد دارند. گواه سخن ما اين است كه آنان توبه مى كنند.

آيه چهارم:

(وَ مَا كَانَ لِمُؤْمِن أَنْ يَقْتُلَ مُؤْمِناً اِلاَّ خَطَأً):2
شأن هيچ مؤمنى نيست مؤمنى را بكشد; پس اگر عمداً كشت،

1. يوسف: 87.
2. نساء: 92.

صفحه 221
مؤمن نيست; مگر آنكه از روى خطا و اشتباه باشد.
پاسخ: آيه در شأن ترغيب مؤمنان به احترام گذارى به خون مؤمن است. مقتضاى ايمان اين است كه فردى را عمداً نكشد. حالا اگر عمداً كشت، طبعاً برخلاف شئون رفتار كرده است، نه اينكه مؤمن نيست.

آيه پنجم:

(وَ مَنْ لَمْ يَحْكُمْ بِمَا أَنْزَلَ اللّهُ فَأُوْلَـئِكَ هُمُ الْكَافِرُونَ):1
و آنها كه طبق آنچه خدا نازل فرموده است، داورى نكنند، كافرند.
وجه استدلال: خداوند افرادى را كه به حكم خداوند حكم نكنند، در چند مورد توصيف نموده است.
(وَ مَنْ لَمْ يَحْكُمْ بِمَا أَنْزَلَ اللّهُ فَأُوْلَـئِكَ هُمُ الْكَافِرُونَ).2
(وَ مَنْ لَمْ يَحْكُمْ بِمَا أَنْزَلَ اللّهُ فَأُوْلَـئِكَ هُمُ الظَّالِمُونَ).3
(مَنْ لَمْ يَحْكُمْ بِمَا أَنْزَلَ اللّهُ فَأُوْلَـئِكَ هُمُ الْفَاسِقُونَ).4
دو آيه اول به قرينه صدر آيه كه مى فرمايد (اِنَّا أَنْزَلْنَا التَّوْرَاةَ) در مورد قوم يهود است و آيه اخير در مورد نصارى است; به قرينه صدر آيه (أَهْلُ اِنْجِيلِ) و مع الوصف حكم به اين دو گروه اختصاص ندارد. هر گروهى كه حكم خداوند را ناديده بگيرد و

1. مائده: 44.
2. همان.
3. مائده: 45.
4. مائده: 47.

صفحه 222
برخلاف او عمل كند، كافر، ظالم و فاسق است.
الف) وجه ظالم بودنش: هركس حكم خدا را ترك كند، نوعى به حقوقى الهى تعدى و تجاوز كرده است; زيرا حق تشريع از آن خداست.
(أَفَحُكْمَ الْجَاهِلِيَّةِ يَبْغُونَ وَ مَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللّهِ حُكْماً لِقَوْم يُوقِنُونَ):1
آيا (اينها) حكم جاهليّت را (از تو) خواستارند؟ و چه كسى بهتر از خدا، براى مردمى كه اهلِ يقين هستند، داورى مى كند؟
ب) وجه فاسق بودنش: فسق به معناى خروج از طاعت الهى است و هركس به حكم الهى عمل نكند، از طاعت الهى خارج شده است و فاسق است.
ج) وجه كافربودنش: آيه در مورد كسانى است كه واقعه رجم را در تورات انكار كرده اند و به حكم خدا عمل نكرده و به دليل انكار حكم خدا، كافر شده اند.
پاسخ: آيه آن كس را كافر مى خواند كه حكم خدا را انكار كرده است و اين مسئله هيچ ارتباطى با كندكارى فرد مؤمن كه حكم را پذيرفته است، ولى به دليل هواى نفسِ خود، مرتكب گناهى شده است، ندارد. ظاهر آيه در مورد كسانى است كه قلباً آن را نپذيرفته و عملاً هم ملتزم نشده اند و كافرند و هركس حكم پيامبر خدا را انكار

1. مائده: 50.

صفحه 223
كند، مانند اين است كه حكم خدا را منكر شده است.
ناديده گرفتن، مطلبى است و انكار، مطلبى است ديگر.1

آيه ششم:

(فَأَنْذَرْتُكُمْ نَاراً تَلَظَّى * لاَ يَصْلاَهَا اِلاَّ الأَشْقَى * الَّذِى كَذَّبَ وَ تَوَلَّى):2
و من شما را از آتشى كه زبانه مى كشد بيم مى دهم * كسى جز بدبخت ترين مردم وارد آن نخواهد شد * همان كسى كه (آيات خدا را) تكذيب كرد و به آن پشت نمود.
وجه استدلال: خداوند مى فرمايد: ورود به آتش منحصر به تكذيب كنندگان و پشت كنندگان به آيات الهى است كه كافر شده اند و از طرفى همه مسلمانان معتقدند فاسق وارد آتش مى شود. نتيجه اينكه فاسق و كافر (چون هر دو وارد آتش مى شوند) يكى هستند.
پاسخ: آيه برخلاف نظر آنان دلالت دارد; زيرا دخول در آتش و سوختن در آن را مخصوص گروهى مى داند كه پيامبر را تكذيب كنند و بر شريعت او پشت كنند; اما معناى فاسق چنين نيست.

آيه هفتم:

(اِنَّ جَهَنَّمَ لَمُحِيطَة بِالْكَافِرِينَ):3

1. فخر رازى، تفسير مفاتيح الغيب، ج 12، ص 368.
2. ليل: 14-16.
3. توبه: 49.

صفحه 224
به راستى كه جهنّم بر كافران احاطه دارد.
وجه استدلال: مى گويند چون به اتفاق همه مسلمانان، جهنم به فاسق احاطه دارد، پس حتماً او كافر است.
پاسخ: اين استدلال كاملاً بى پايه است. فرض كنيم جهنم بر فاسقان احاطه دارد; ولى اين مسئله دليل فسق كافران نيست. چه مانعى دارد كه جهنم بر هر دو گروه احاطه داشته باشد؟

آيه هشتم:

(يَوْمَ تَبْيَضُّ وُجُوهٌ وَ تَسْوَدُّ وُجُوهٌ فَأَمَّا الَّذِينَ اسْوَدَّتْ وُجُوهُهُمْ أَكَفَرْتُمْ بَعْدَ اِيمَانِكُمْ فَذُوقُوا الْعَذَابَ بِمَا كُنْتُمْ تَكْفُرُونَ):1
(در) آن روزى كه چهره هايى سفيد مى شود و چهره هايى سياه; امّا كسانى كه رويشان سياه (و تاريك) شده است (به آنها گفته مى شود) آيا پس از ايمان آوردنتان كافر شديد؟ اينك به كيفر همان كُفرورزى تان عذاب الهى را بچشيد.
وجه استدلال: مؤمنى كه فاسق است، نمى تواند در روز قيامت روسفيد باشد; پس به ناچار روسياه است; درنتيجه او كافر است; به قرينه آخر آيه كه مى فرمايد: (بِمَا كُنْتُمْ تَكْفُرُونَ).
پاسخ: آيه در مقام بيان حكم دو گروه است; گروه اول كه مؤمن هستند و هيچ گناهى را مرتكب نشده اند و گروه دوم، كافرى كه به

1. آل عمران: 106.

صفحه 225
خدا ايمان ندارد يا در صفات و ذات يا افعال او شريك قائل است. آيه در بيان حكم گروه سوم كه نماز و روزه مى گيرند و براى خدا هم شريك قائل نيستند، ولى بر اثر غفلت گناهى را مرتكب شده اند، متعرض نشده است. ولى دليل نداريم كه چهره آنها سياه مى شود.
مرحوم طبرسى مى افزايد: اين آيه نمى تواند دستاويز خوارج باشد; چون ممكن است اين گروهِ سوم، چهره هايشان غبارآلود يا زردرنگ يا به هر رنگ ديگرى باشد.1

آيه نهم:

(اِنَّ عِبَادِى لَيْسَ لَكَ عَلَيْهِمْ سُلْطَانٌ اِلاَّ مَنِ اتَّبَعَكَ مِنَ الْغَاوِينَ):2
بر بندگانم تسلط نخواهى يافت; مگر بر گمراهانى كه از تو پيروى كنند.
وجه استدلال: اين آيه خطاب به ابليس است و مى رساند كسانى كه از شيطان تبعيت كنند، از گمراهان هستند.
در آيه ديگر مى فرمايد:
(اِنَّمَا سُلْطَانُهُ عَلَى الَّذِينَ يَتَوَلَّوْنَهُ وَ الَّذِينَ هُمْ بِهِ مُشْرِكُونَ):3

1. طبرسى، مجمع البيان، ج 2، ص 809.
2. حجر: 42.
3. النحل: 100.

صفحه 226
تسلط او (شيطان) تنها بر كسانى است كه او را به سرپرستى برگزيده اند و آنها كه به او (خدا) شرك ورزيده اند (و فرمان شيطان را به جاى فرمان خدا گردن مى نهند).
مرتكب كباير از غاوين (گمراهان) است; چون شيطان بر او مسلط شده است (صغرى) و طبق آيه دوم او از مشركين است (كبرى). نتيجه اينكه مرتكب كباير مشرك است.
پاسخ: گروه غاوين دو دسته اند.
ـ گروهى كه از شيطان پيروى كرده اند.
ـ گروهى كه به خدا شرك ورزيده اند.
مرتكب كبيره جزو گروه اول است، نه دوم. فردى كه مرتكب معصيتى مى شود، از شيطان پيروى مى كند; ولى قلباً به خدا و پيامبرش ايمان دارد; امّا بر اثر غلبه هواى نفس، در مقام اطاعت قصور داشته است.

آيه دهم:

(هُوَ الَّذِى خَلَقَكُمْ فَمِنْكُمْ كَافِرٌ وَ مِنْكُمْ مُؤْمِنٌ):1
او همان كسى است كه شما را خلق كرده است; پس بعضى از شما كافر و بعضى ديگر مؤمن است.
وجه استدلال: كسى كه مؤمن نباشد، قطعاً كافر است و از طرفى چون فاسق، مؤمن نيست، پس الزاماً كافر است.

1. تغابن: 2.

صفحه 227
پاسخ: معتقد به اصول و معارف كه گاهى مغلوب نفس مى شود، جزو صف دوم است، نه اوّل. مستدل مسلم گرفته است كه فرد فاسق، جزو گروه كافر است.

نظر ازارقه در مورد كشتن كودكان

در فصل گذشته در مورد ارزش انسان بحث به ميان آورديم و گفتيم اصل اساسى در مورد دماء انسان ها حرمت است; ولى پيشواى ازارقه كشتن كودكان و زنان كافر را جايز مى داند و مى گويد: حضرت نوح(عليه السلام)، پيامبر خدا كه عالم تر به احكام خدا بود، مى گويد:
(رَبِّ لاَ تَذَرْ عَلَى الأَرْضِ مِنَ الْكَافِرِينَ دَيَّارا * اِنَّكَ اِنْ تَذَرْهُمْ يُضِلُّوا عِبَادَكَ وَ لاَ يَلِدُوا اِلاَّ فَاجِرا كَفَّارا):1
پروردگارا! در زمين از كافران كسى را باقى مگذار. اگر آنها را باقى بگذارى، بندگانت را گمراه مى كنند و جز فاجر و كافر به دنيا نمى آورند.
نوح آنها را با آنكه كودك بودند (و قبل از آنكه به دنيا
بيايند) كافر ناميد. چگونه مى شود كه درباره قومى اين حكم
درست باشد و درباره قوم ما درست نباشد؟ حال آنكه خداوند متعال مى فرمايد:

1. نوح: 26 ـ 27.

صفحه 228
(أَكُفَّارُكُمْ خَيْرٌ مِنْ أُولَئِكُمْ أَمْ لَكُمْ بَرَاءَة فِى الزُّبُرِ):1
آيا كافران شما بهتر از آنان هستند يا براى شما برائت نامه اى در كتاب هاى آسمانى آمده است؟
حكم آنان (كافران) مانند حكم مشركان عرب است كه جزيه از آنها پذيرفته نمى شود و بين ما و آنها جز شمشير يا اسلام چيزى حاكم نيست.
پاسخ: اولاً تسميه آنها به كافر به اين اعتبار نبوده است كه آنها در حال عدم كافر هستند; چون اين مطلب بالاتفاق باطل است و يك شىء معدوم نمى تواند به يكى از اوصاف وجودى متصف شود; بلكه مقصود آن است كه فرزندان پس از قدم گذاشتن به عالم وجود، كافر مى شوند; چون در دامان پدران و مادران كافر پرورش مى يابند. وراثت و محيط در فرزندان تأثير مى گذارد; پس (معناى آيه اين مى شود كه) آنها در آينده، كسانى را به دنيا مى آورند كه از كافران مى گردند. مثل آنكه در فصل زمستان به درخت ميوه گفته شود ثمردار كه مقصود از آن، ثمرداربودنش در فصل ثمر است.
ثانياً كودكان و زنان (كافران) محكوم به كفرند; اما همان طور كه گذشت، پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) خون آنها را محترم شمرده است و تنها اسارت و مملوكيتشان را تجويز نموده است; بنابراين هر كافرى را نمى توان كشت.

1. قمر: 43.

صفحه 229
ثالثاً تمامى موارد مزبور درباره مشركان و كافرانِ حقيقى است; اما سرايت دادن اين احكام به اهل قبله و مسلمانان كه به يگانگى خدا و رسالت پيامبر او(صلى الله عليه وآله) گواهى مى دهند و نماز را به پا مى دارند و زكات مى دهند و روزه ماه رمضان را مى گيرند و فريضه حج را به جا مى آورند، بى معناست; پس آيا مى توانيم چنين افرادى را به دليل آنكه مرتكب گناه كبيره شده اند، كافر بناميم؟!1

1. جعفر سبحانى، بحوث فى الملل والنحل، ج 5، ص 509.

صفحه 230
 

فصل هفدهم

تكفير سياسى

سيد قطب و انديشه جهادى

در قرن بيستم، سيد قطب به عنوان يك اسلام گراى تندرو شناخته مى شود. بسيارى از انديشه هاى تكفيرى و افراطى را به وى نسبت مى دهند. وى از اعضاى اخوان المسلمين بود و به اتهام ترور جمال عبدالناصر در سال 1954م به زندان محكوم شد. او در زندان اثر بارزى را به نام معالم فى الطريق تأليف كرد.
وى اغلب در كنار اسلام گرايان برجسته همچون مولانا ابوالاعلى مودودى (م1979) و حسن البنّا (م1949)
از نظريه پردازان جهادى و مبارز، در عصر معاصر به شمار
مى رود.
در دادگاه نظامى زمانى كه از او سؤال شد از نظرات
ابوالاعلى بهره برده است، در پاسخ گفت: عقيده من همان

صفحه 231
عقايد اوست.1
وى چند سالى كه در آمريكا مشغول تحصيل بود (1948ـ 1950م) مسائلى ازقبيل نژادپرستى، مادى گرايى، ابتذال، ممنوعيت طلاق، حمايت نكردن آمريكا از مردم فلسطين و غيره را شاهد بود و از آنها انتقاد مى كرد. او شاهد هجمه هاى غرب عليه مسلمانان بود و تلاش مى كرد علّت اين عقب ماندگى و استعمار را آسيب شناسى كند.
وى معتقد است عمل نكردن به احكام الهى و دورى از فرمان هاى خداوند مهم ترين عامل عقب ماندگى و آسيب كشورهاى اسلامى است.
جهادى هاى تكفيرى معتقدند ريشه تكفير در اواخر قرن بيستم از نويسنده مصرى، سيد قطب، سرچشمه گرفته است. او در تفسير خود به نام فى ظلال القرآن مى گويد در هيچ نقطه اى از جهان كشورِ اسلامى وجود ندارد و به يك معنا همه جا را «دارالحرب» تلقى مى كند; چون معتقد است در هيچ كشور به اصطلاح اسلامى، احكام اسلامى اجرا نمى شود و قوانين وضعى، جانشين آن شده است.
اينك در اينجا بخشى از گفتار وى را كه در فى ظلال القرآن آورده است، مى آوريم:

1. سوزنگر، انديشه هاى سياسى سيد قطب، ص 34.

صفحه 232
«انّه ليس على وجه الأرض اليوم دولة مسلمة ولا مجتمع مسلم; قاعدة التعامل فيه هى الشريعة الله والفقه الاسلامى»:1
امروز در روى زمين دولت مسلمانى نيست و همچنين جامعه اسلامى وجود ندارد كه در آن جامعه به شريعت خدا و فقه اسلامى عمل شود.
در جاى ديگر مى گويد:
«فقد ارتدت البشريه الى عبادة العباد، والى جور الاديان و نكصت عن لا اله الاّ الله، و ان ظل فريق منها يردو على المآذن: «لا الله الاّ الله» دون أن يدرك مدلولها، و دون أن يعلى هذا المدلول و هو يرددها...».2
بشريت به سوى پرستش بندگان رفته است و از عمل به «لا اله الاّ الله» بازمانده است. آرى. گروهى در گلدسته ها «لا اله الاّ الله» مى گويند; بدون اينكه معناى آن را بفهمند. ]باز مى گويد[: بشريت به تمام معنا در شرق و غرب عالم، كلمات «لا اله الاّ الله» را مى گويند; اما فاقد مدلول و حقيقتِ واقع. آنان در روز قيامت سخت ترين عذاب را دارا هستند; زيرا آنان به بشرپرستى غلطيده اند. پس از آنكه راه هدايت بر آنها آشكار شده است و پس از آنكه در دين خدا بودند، از آن خارج شدند.

1. سيد قطب، فى ظلال القرآن، ج 4، ص 2122.
2. همان، ج 2، ص 1057.

صفحه 233
در انديشه هاى سيد قطب ايمان، كمالى است كه متكى بر اطاعت و عمل بر شرع مقدس حاصل مى شود و كفر گمراهى و ضلالتى است كه از طاغوت سرچشمه مى گيرد; لذا كفر را شايسته طاغوت و ايمان را ثمره الله مى داند.1
او مى گويد:
«ان الكفر ينبغى أن يوجه الى ما يستحق الكفر، و هو الطاغوت و انَّ الايمان يجب أن تيجه الى من يجدر الايمان به و هو الله».

تحليل

اكنون اين سؤال مطرح است كه آيا منظور سيد قطب، ناظر به تكفير مصطلح فقهى است يا صرفاً او به عنوان يك نظريه پرداز، مشاهدات خود را از اوضاع " امت متفرق اسلامى" و ايده خود را در غالب " تكفير سياسى" مطرح مى كند.
از آنجا كه بيان احكام شرع مقدس اسلام بر عهده فقيه گذاشته شده است، خود فقها هم به نحوى كه گذشت، در مسائلى همچون تكفير، بسيار آهسته گام برداشته، پيوسته تلاش مى كنند در اين گونه موارد با احتياط سخن بگويند.
سيد قطب در تفسير آيه 94 سوره نساء2 رواياتى را يادآور

1. همان، ج 1، ص 292.
2. (يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اِذَا ضَرَبْتُمْ فِى سَبِيلِ اللّهِ فَتَبَيَّنُوا وَ لاَ...).

صفحه 234
مى شود و نتيجه مى گيرد:
«انَّ عرض الحياة الدنيا لا يجوز أن يدخل للمسلمين فى حساب; اذا خرجوا يجاهدون فى سبيل الله. انه ليس الدافع الى الجهاد ولا الباعث عليه. و كذلك التسرع باهدار دم قبل التبيّن، و قد يكون دم مسلم عزيز، لايجوز أن يراق»:1
گردآورى مال دنيا نبايد در جهاد مسلمانان نقشى داشته باشد، آنگاه كه در راه خدا پيكار مى كنند; زيرا تسلط بر مال دنيا انگيزه جهاد نيست. انگيزه جهاد بسى برتر از آن است و شتابورزيدن در ريختن خون مسلمان قبل از تحقيق و تفحّص، امرى نابخشودنى است. چه بسا خون مسلمانى كه نزد پروردگار بسيار عزيز است، به ناحق ريخته شود.
محمد قطب كه از طرفداران فكرى برادرش، سيد قطب است، و اخيراً در جدّه درگذشت، در مجلة المجتمع مى نويسد:
كراراً از برادرم شنيدم كه مى گفت: ما داعى هستيم، نه قاضى. وظيفه ما صدور حكم بر مردم نيست; بلكه وظيفه ما اين است كه مردم را با مفهوم «لا اله الا الله» آشنا سازيم... . صدور حكم عليه مردم مستلزم وجود قرينه قاطع و يقينى است كه تحقيق، روش ما دعوت است نه دولت. دعوتى كه وظيفه اش، تعيين حقايق بر مردم

1. سيد قطب، فى ظلال القرآن، ج 2، ص 737.

صفحه 235
است، نه صادركردن احكام براى آنان.1
يكى از محققان مصرى به نام زينب غزالى كه در زمان ترور جمال عبدالناصر همراه عدّه اى زندانى شده و تحت شكنجه قرار گرفته بود، مطلبى را از سيد قطب نقل مى كند: صدور حكم شرعى، مختص فقها و علماست و من هرگز وارد اين مقوله نشده ام و هدف من بيان كلياتى درباره جامعه اى است كه مدعى اسلام است; ولى از آن دور مانده است.2
به تعبير ديگر، تكفير سيد قطب ناظر به تكفير اصطلاحى و فقهى نيست; بلكه به تكفير سياسى بازمى گردد; چرا كه خودش مدعى است هيچ گاه متعرض احكام شرعى نشده است و احكام شرعى در حوزه تخصصى فقهاست و او هرگز به انديشه هاى تكفير اعتقاد نداشته است.

عبدالله عزام

قضاوت در مورد سيّد قطب هرچه كه باشد، در دوران معاصر افرادى همچون عبدالله عزام به لحاظ فكرى و جهادى، خود را وامدار مكتب سيد قطب مى دانند.
او در جنگ شش روزه اعراب و اسرئيل(1967 م) در صف

1. مجلة المجتمع، شماره 271، شوال 1395هـ.
2. سيدهادى خسروشاهى، «يادى از سيدقطب»، پايگاه اينترنتى دائرة المعارف بزرگ اسلامى.

صفحه 236
جهادگران اخوان المسلمين مصر بود.
عبدالله دكتراى اصول فقه داشت و در دانشگاه هاى اردن
و همچنين دانشگاه ملك عبدالعزيز جدّه تدريس مى كرد. اوائل
دهه 1980م عبدالله در زمان اشغال افغانستان توسط شوروى
از مجاهدان و سرداران جهادى بود. همچنين او زمينه ورود
اسامه بن لادن و هزاران عرب ديگر را به بهانه جهاد با كفّار
به افغانستان فراهم كرد تا جايى كه به «پدر جهاد جهانى»
شهرت يافت.
بنابراين بايد راه و روش عزّام را از دو راه تفسير كرد. او فكر جهادى را از سيد قطب گرفت و جمعى را براى جهاد با كفار شوروى دعوت كرد و همراه خود برد; امّا تكفير را كه يك مسئله كلامى است، هرگز از قطب فرانگرفت; بلكه به عقيده خود آن را از ابن تيميه فراگرفته است;1 درحالى كه ابن تيميه نيز در تكفير معين شرايطى را قائل شده است كه هرگز عبدالله عزام و ديگر افراطى ها به اين اصول پايبند نيستند. در گذشته درباره شرايط و موانع تكفير معيّن از نظر ابن تيميه سخن گفتيم.
اينك كلام ابن تيميه را يادآور مى شويم:
«حقيقة الأمر انهم اصابهم فى الفاظ فى كلام الائمّة ما أصاب الأوّلين فى الفاظ العموم فى نصوص الشّارع كلّما

1. عبدالرحيم على، حلف ارهاب.

صفحه 237
رأوهم قالوا: من قال كذا فهو كافر اعتقد المستمع أنّ هذا اللّفظ شامل لكلّ من قاله ولم يتدّبروا أنّ التّكفير له شروطّ و موانع قد تنتقى فى حقّ المعيّن وانّ تكفير المطلق لا يستلزم تكفير المعيّن».1
ابن تيميه بين تكفير مطلق و معين فرق گذاشته و معتقد است كه در تكفير معين تحقق شرايط و انتفاء موانع شرط است. برخى شرايط مانند:
اولاً كافر معين، قصد معناى كفرآميز كند و به آن ملتزم باشد. چه بسا ممكن است فردى معناى ديگرى غير از معناى كفرآميز را اراده كرده باشد;2 همچنين اگر سخنى داراى چند وجوه مختلف است كه برخى از آنها كفرآميز است و برخى ديگر كفرآميز نيست، بايد حتماً روشن شود كه آيا معانى كفرآميز را اراده كرده است يا نه.3
ثانياً حجت بر كافر معين تمام شده باشد و به اعتقاد وى، قيام حجت در حق كفار همان رسول مبلغ و تمكين از شنيدن و تدبر در سخنان ايشان است و به صرف تمكن در شنيدن، حجت بر او تمام نمى شود. وى به آياتى ازجمله (وَ مَا كُنَّا مُعَذِّبِينَ حَتَّى نَبْعَثَ

1. ابن تيميه، مجموع الفتاوى، ج12، ص 487.
2. همان، ج 5، ص 305 و 307 و ج 20، ص218.
3. همان، ج 2، ص 659.

صفحه 238
رَسُولاً)1 استناد مى كند.
ثالثاً موانعى مثل خطا، اكراه و جهل در كار نباشد.2
***
ورود ابرقدرت ها در عرصه جغرافيايى خاورميانه سبب بروز افراطيگرى، خشونت و ستيزهاى فرقه اى در چند دهه اخير بالاخص در افغانستان، عراق و سوريه شده است.

اشغال افغانستان به دست شوروى (1972ـ1989 م)

در اين جنگ، سه كانون قدرت به مصاف اين ابرقدرت آمدند; آمريكا و اروپا با كمك هاى بين المللى و اطلاعاتى در جهت محدودكردن نفوذ بلوك شرق از يك سو، عربستان با كمك هاى مالى و پاكستان با كمك هاى لجستيكى از يك سو و سومين آنها نيروهاى محلّى و اقوام افغان بودند كه نيروى انسانى در مقابل تهاجم شوروى به كشور اسلامى افغانستان را سازماندهى مى كردند.
در اين جنگ مفهوم جهاد در برابر كفّار، علاقه مندان و جوانان عرب را به منطقه افغانستان كشاند.

1. اسراء: 15.
2. تفصيل گفته هاى وى در فصل هفتم گذشت.

صفحه 239

طالبان

طالبان جمع طالب است و در اصطلاح مردم افغانستان و ديگر كشورها، به كسانى اطلاق مى شود كه در مكاتب و مدارس دينى، تعاليم اسلامى را فرامى گيرند; ولى در اصطلاح سياسى امروز به گروهى از شبه نظاميان اطلاق مى شود.
پس از خروج نيروهاى اشغالگر شوروى و در اوج جنگ هاى داخلى افغانستان، در اكتبر سال 1994م گروهى به ولايت قندهار (در جنوب افغانستان) حملهور شدند و نام خود را «تحريك اسلامى طالبان كرام» نهادند. در ميان طالبان، عرب هايى از عربستان سعودى نيز وجود داشتند. شعار آنها در آغاز «جهاد با شرك و كفر» بود. طالبان به طور فزاينده اى مناطق جنوب افغانستان را كه تحت تسلط دولت مركزى بود، تصاحب نموده، درنهايت در 26 سپتامبر 1996م پايتخت افغانستان را، اشغال كردند و رفته رفته حوزه اقتدار آنان خطر جهانى محسوب شد. حمايت هاى مالى و سياسى عربستان از اين گروهِ تازه تأسيس، سبب تقويت و رسميت يافتن آنها گرديد. طالبان با سرنگون كردن دولت مجاهدين (به رياست جمهورى ربّانى) به تدريج بر كل افغانستان مسلط شد. به شهادت رساندن 8 تن از ديپلمات ها و اعضاى كنسولى جمهورى اسلامى در مزارشريف به دست طالبان در 17 مرداد سال 1377ش در همين مقطع صورت پذيرفت.
اين عدّه موضعى افراطى و ستيزه جويانه بر ضدّ اديان ديگر و

صفحه 240
نيز ديگر فرق اسلامى اتخاذ كردند و بدون توجه به وضعيت زمان و مكان بر اين قلمرو اسلامى حكومت مى كردند. تعاليم وهابى و سنّت هاى قبيله اى پشتون به همراه كمك هاى مالى عربستان و پاكستان و امارات، افغانستان را به كانون آموزش تروريسم بين المللى بدل كرد و درنهايت سبب پديدآمدن تشكيلاتى به نام «القاعده» گرديد.

امارت اسلامى

طالبان پس از اشغال كابل رسماً تشكيلات خود را توسط راديوى افغانستان اعلام نمودند. در اين هنگام، بيشتر خاك افغانستان تحت حكومت طالبان قرار گرفت; جز مناطقى از شمال كه در اختيار مجاهدان به فرماندهى احمدشاه مسعود بود.
و در همين موقع سه كشور عربستان سعودى، امارات متحده عربى و پاكستان دولت آنها را به رسميت شناختند.
وقوع جنگ هاى داخلىِ پى درپى در افغانستان و خسته شدن مردم از اوضاع نابسامان و عقب ماندگى هاى موجود، زمينه را براى پذيرش امارات اسلامى در افغانستان فراهم آورد و نام جمهورى اسلامى به «امارات اسلامى افغانستان» به رهبرى «ملا محمّد عمر» تغيير يافت.
رفتوآمد زنان به تنهايى در انظار ممنوع اعلام شد. ريش مردان در نظام طالبان بايد بلند مى بود و مردم را به زور براى حضور

صفحه 241
در نماز جماعت وادار مى كردند و همچنين با راديو و تلويزيون، موسيقى، نقاشى و آثار هنرى مخالف بودند; براى نمونه، مجسمه هاى بودا را كه در باميان از عجايب زمان خود بود، منهدم كردند و درنهايت اعدام ها به روش هاى غيرمتعارف و خشن در دستور كار آنها قرار گرفت.

القاعده (از 11سپتامبر 2001 تا بيدارى اسلامى)

تشكيلات القاعده در بين سال هاى 1996ـ1998م توسط اسامه بن لادن، كه در آغاز هدف آنان نيز مسلح كردن و آموزش مجاهدين بود، تشكيل يافت و ايمن الظواهرى به عنوان نفر دوّم القاعده به اين گروه پيوست.1 آنان در آوريل سال 2002 ميلادى با صدور بيانيه اى تحت عنوان «جبهه اسلامى جهانى» كه در آن جنگ عليه يهوديان و مسيحيان و كشتن شهروندان آمريكايى را واجب كرده بودند، در رسانه ها به شهرت رسيدند.
ورود آمريكا در عرصه نظامى به افغانستان و عراق به بهانه نابودى تروريسم سبب شد اين غدّه سرطانى به صورت انفعالى به كل منطقه سرايت كند.

1. وجه نامگذارى اين گروه برگرفته از واژه «قاعدة الجهاد» بود كه در بيانيه هاى خود از آن استفاده مى كردند.

صفحه 242

بهار عربى و ظهور نسل سوم القاعده(داعش)

حمله آمريكا به عراق منجر به ايجاد نسل سومى از القاعده به نام «داعش» شد. داعش كه علامت اختصارى دولت اسلامى عراق و شام است، در صدد تشكيل يك امارات اسلامى با اهداف كشتن آمريكاييان، ايرانيان، شيعيان و علويان برآمد.
پس از پيدايش بهار عربى در تونس و سپس در ليبى و مصر... رژيم هاى وابسته به غرب در شمال آفريقا و خاورميانه در سراشيبى سقوط قرار گرفتند. عربستان از اين رخداد به شدت نگران بود و با صرف هزينه هاى سنگين تلاش مى كرد حركت اين قطار مرگ آسا را متوقف كند. تركيه و قطر نيز هر يك به نوبه خود مى خواستند از فضاى بهوجودآمده به نفع خود بهره بردارى كنند; لذا سوريه را كه از ديرباز در صف اوّل مقاومت در جبهه اسرائيل خودنمايى مى كرد، به چالش كشيدند تا به گونه اى مسير اين انقلاب ها را منحرف كنند.
نظير آنچه در افغانستان رخ داده بود، اكنون در سوريه و عراق تكرار مى شود و تروريست ها در خشونت و خونريزى با هم مسابقه مى دهند.
اكنون بيش از دو هزار تروريست از اروپا در خاك سوريه مى جنگند. پس از گذشت 3 سال، جنگ سوريه به يك جنگ فرسايشى تبديل شده است و زمزمه بازگشت تروريست ها به مواطنشان مطرح شده است. سياستمندان از بازگشت آنها به شدت

صفحه 243
ابراز نگرانى مى كنند. حتى اخيراً سياستمداران كشورهاى اروپايى به خطر تروريست هاى سلفى در اُروپا صراحتاً هشدار داده اند.
تروريست هاى تكفيرى علاوه بر قتل و غارتِ اموال مسلمانان، منازل مردم را مصادر كرده، تابلوى «اموال خلافت» روى آن نصب مى كنند.

تخريب حرم سامرّا

حرم امامين عسكريين، مدفن دو امام بزرگوار، امام هادى(عليه السلام)(م 255 هـ) و امام حسن عسكرى (م260 هـ) و ازجمله حكيمه خاتون (دختر امام جواد(عليه السلام)) و همسر امام حسن عسكرى است. سردابى نيز كه به «سرداب غيبت» معروف است، در جوار ضريح اين بزرگواران قرار دارد.
اين حرم درواقع منزل مسكونى امام هادى(عليه السلام) بوده است و بيتى است كه خداوند در حق آن مى فرمايد:
(فِى بُيُوت أَذِنَ اللّهُ أَنْ تُرْفَعَ وَ يُذْكَرَ فِيهَا اسْمُهُ يُسَبِّحُ لَهُ فِيهَا بِالْغُدُوِّ وَ الاْصَالِ).1
سيوطى روايتى را از أنس بن مالك نقل مى كند. زمانى كه پيامبر(صلى الله عليه وآله) در مسجد در مورد اين آيه سخن مى گفت، فردى از پيامبر سؤال كرد: مراد از اين بيوت چيست؟ حضرت(صلى الله عليه وآله)در پاسخ فرمودند: مراد بيت انبيا و اولياست. ابوبكر (درحالى كه به بيت

1. نور: 36.

صفحه 244
على(عليه السلام) و فاطمه(عليها السلام) اشاره مى كرد) سؤال كرد: آيا اين بيت را نيز شامل مى شود؟ حضرت فرمودند: «نَعَم مِنْ أَفاضِلها».1
بيوت اهل بيت پيامبر(عليهم السلام) از مكنت و جايگاه مقدسى برخوردار بوده است و اجماع و سيره مسلمانان بر اين امر دلالت دارد و اين بارگاه چندين بار در طول تاريخ بازسازى شده است.
در تاريخ 23 محرم 1427ق عده اى وابسته به گروه القاعده، با برنامه ريزى قبلى وارد حرم امامين عسكريين شده، با جاسازى مواد انفجارى، اقدام به تخريب گنبد و ضريح مطهر كردند.
در مرحله ديگر در تاريخ 27 جمادى الاولى 1428هـ. با اقدامى مشابه، گلدسته هاى حرم مطهر را نيز ويران كردند.

تخريب زيارتگاه شهداى صفين

زيارتگاه شهداى صفّين در شهر رقّه از باشكوه ترين مكان هاى زيارتى عراق بود. اين مكان مزار عمّار ياسر صحابى پيامبر(صلى الله عليه وآله)، اويس قرنى و ابى بن قيس بود كه در جنگ صفّين در ركاب اميرمؤمنان(عليه السلام) جنگيدند و به درجه شهادت نائل شدند.
اين بنا كه اخيراً به اهتمام جمهورى اسلامى ايران در سال 1383 بازسازى شده بود، به دست نيروهاى سلفى داعش در سال جارى تخريب گرديد.

1. سيوطى، الدرالمنثور، ج 5، ص 50.

صفحه 245

تخريب زيارتگاه ابراهيم بن اشتر

در نزديكى شهر دُجَيل در استان صلاح الدين، زيارتگاه ابراهيم فرزند مالك اشتر است. او يكى از سرداران معروف شيعه است كه در قيام مختار نقش مهمى داشته است و در سال 67ق عبيدالله بن زياد و ابن نُمير را كشت.
اين زيارتگاه در سال 2005 ميلادى بر اثر هجوم سلفى هاى تكفيرى تخريب گرديد.
تخريب اماكن مذهبى و ازبين بردن هزاران مسجد، حسينيه، اماكن زيارتى و مزار امامزادگان و نبش قبر صحابى جليل القدر پيامر(صلى الله عليه وآله)، حجر بن عدى، از جمله جناياتى است كه اين گروه در عراق، سوريه، ليبى، تونس و... انجام داده است.1
«جهاد نكاح» يكى از بدعت هايى است كه اين عدّه متوجه آن شده اند و با تهديد و ارعاب مردم، به زور به نواميس مسلمانان تجاوز مى كنند.
با اعلام خلافت از جانب ابوبكر البغدادى در نماز جمعه موصل و تسلط اين عدّه بر منابع نفتى شمال عراق و شمال شرقى سوريه انتظار مى رود جهان شاهد ابعاد تازه اى از پس پرده اين گروه ها باشد.
نكته حائز اهميت اين است كه در اين روزها(ماه مبارك

1. گزارش «ديوان وقف شيعه»، كشور عراق.

صفحه 246
رمضان 1435هـ.ق) غزّه شاهد نسل كشى از جانب رژيم غاصب صهيونيسم است; امّا هيچ گروه تكفيرى اقدام نظامى عليه نظاميان اسرائيل انجام نمى دهند و هيچ خطابه يا بيانيه اى نيز از اين گروه شنيده نمى شود; حتى در برخى مناطق افرادى را كه در حمايت از مردم مظلوم فلسطين تظاهرات كرده بودند، به خاك و خون كشيدند.1

1. برگرفته از: على خوشرو، «مردم سالارى دينى راه مهار افراطيگرى در خاورميانه».

صفحه 247
 
Website Security Test