welcome to official website of Grand Ayatollah Sobhani
فارسی العربیة
الصفحة الرئيسية المقالات الصور

اسم الکتاب : رساله توضيح المسائل*
تألیف :آيت الله العظمي سبحاني*

رساله توضيح المسائل

1
   
   رساله توضيح المسائل

2

3
مطابق با فتاواى

4
حضرت آيت الله العظمى سبحانى تبريزى، 1308 ـ
      رساله توضيح المسائل مطابق با فتاوى معظم له / . ـ قم : مؤسسه امام صادق(عليه السلام)، 1436 ق .
ـ 1394 .
      504 ص .    ISBN : 978 - 964 - 357 - 488 - 8
      كتابنامه به صورت زير نويس.
فهرستنويسى بر اساس اطلاعات فيپا
      1 . فقه جعفرى ـ ـ رساله عمليه. الف. مؤسسه امام صادق (عليه السلام). ب. عنوان.
1394 8043م 2س/ 8/188 BP    357 / 297
اسم كتاب:   … رساله توضيح المسائل
مؤلف:   … حضرت آية الله العظمى جعفر سبحانى
نوبت چاپ:   … يازدهم / 1394
تيراژ :   … 5000 نسخه
چاپخانه:   … مؤسسه امام صادق (عليه السلام)
ناشــر:   … مؤسسه امام صادق (عليه السلام)
   مسلسل انتشار: 903   مسلسل چاپ اول: 284
نشانى دفاتر حضرت آيت الله العظمى جعفر سبحانى (مدظله العالى)
* دفتر مركزى قم: چهاراه شهدا، دفتر آيت الله العظمى جعفر سبحانى تلفن: 37743151-025
   دورنگار: 37732652-025
* دفتر مركزى تهران: ابتداى پاسدران انتهاى نگارستان يكم، پلاك 1 . تلفن 9 - 22892225 -021
* كـرج: خيابان مصلى، خيابان امام زاده حسن، خيابان شهيد كاويانپور، خيابان شهيد طرفه،
    تلفن: 32211044 026
* تبريز، خيابان شهيد مطهرى (راسته كوچه)، جنب مسجد سيدالشهداء، كوچه شهيد سبزى، پلاك 23
    تلفن: 35264585 041
مركز پخش آثار:
قم ميدان شهداء ; انتشارات توحيد ?37745457 ; 09121519271
http://www.imamsadiq.org
www.tohid.ir
www.shai.ir

5

6

25
الحمد لله ربّ العالمين والصّلاة والسلام على خير خلقه
محمد وآله الطا هرين.
انسان از نظر آيين مقدس اسلام، دو نوع تكليف دارد:
      1. تكليف عقيدتى و قلبى.
      2. تكليف رفتارى و عملى.
مقصود از تكليف نخست، همان عقايد و باورهاى قلبى است كه اساس دين و ايمان را تشكيل مى دهد.
مقصود از تكليف دوم، همان رفتارها و اعمال است كه وظايف عملى يك مسلمان را در بر مى گيرند.
در اين كتاب، بخشى درباره تكليف نخست به نام «عقايد» به صورت فشرده آمده، آنگاه به بيان تكاليف رفتارى و عملى يك فرد پرداخته شده است.
اميد است علاقه مندان از هر دو بخش، بهره بگيرند.
ناشر

26

27
بخش اوّل
اصول عقايد اسلامى

28

29
نقش دين در ابعاد چهارگانه   

   1

تأثير دين

در ابعاد چهارگانه

زندگى در صورتى حالت صحيح به خود مى گيرد كه با معنويت ودين آميخته باشد. وانسان درصورتى انسان مى باشد كه علاوه بر ارضاى جنبه هاى مادى، به ارضاى جنبه هاى معنوى نيز بپردازد. اكنون بايد دو مطلب را روشن سازيم:
1. دين چيست؟
2. تأثير دين در زندگى چگونه است؟
در باره موضوع نخست، ياد آور مى شويم كه دين، بازگردانيدن بشر به جهل ونادانى وتوحش و بربريت نيست، دين يك نهضت همه جانبه به سوى تكامل است كه ابعاد چهارگانه دارد:
الف ـ اصلاح فكر و عقيده
ب ـ پرورش اصول عالى اخلاق انسانى
ج ـ حسن روابط افراد اجتماع
د ـ حذف هرگونه تبعيضهاى ناروا
وهمه ابعاد در پرتو ايمان به خدا كه مسئوليت زا ست تحقق مى پذيرد. اينك ما همه اين ابعاد را به صورت فشرده مطرح مى كنيم:

30

اصلاح فكر و انديشه

در باره اصلاح فكر وعقيده ياد آور مى شويم كه ذهن انسان، خلأ پذير نيست وبدون عقيده نمى تواند زندگى كند، حتى افراد مادى و به اصطلاح «لامذهب» ، باز داراى عقيده ومسلكى هستند كه از آن طريق، خود را قانع مى سازند. مذهب در اين باره مى گويد:
«جهان خروشان ماده از نظر وجود واز نظر نظام، مخلوق موجود برتر ووالاترى است كه ماده را آفريده وبه آن نظام بخشيده است».
او اين جهان وانسان را براى هدفى آفريده ولغو وعبث به ساحت او راه ندارد، وبراى تحقق بخشيدن به اهداف مربوط به انسان، معلمان وراهنمايانى را برانگيخته است كه او را به سوى هدف هدايت كنند.
در برابر اين گروه، ا فرادى هستند به نام فاقد دين و نافى مذهب كه مى گويند: «ماده ونظام آن قديم و ديرينه است واين خود ماده فاقد شعور است كه به خود نظم ونظام بخشيده است وبراى جهان هدفى در كار نيست» .
و به ديگر سخن: جهان از نظر يك فرد الهى سرآغاز وسرانجامى دارد، واز خدا سرچشمه گرفته وسرانجام آن معاد انسان وجهان است. درحالى كه در مكتب مقابل جهان، انسان نه سرآغاز روشنى دارد ونه سرانجامى. يعنى اگر از يك فرد مادّى بپرسيم سرچشمه جهان وانسان چيست؟ مى گويد: نمى دانم ويا اگر بپرسيم سرانجام آن چيست؟ باز اظهار بى اطلاعى مى كند!
اين جا است كه بايد گفت: جهان وانسان از نظر مادّى بسان يك كتاب خطى است كه اوراقى از اول وآخر آن افتاده باشد وانسان نتواند آن را تشخيص دهد. در حالى كه از نظر الهى كاملاً شناخته و هيچ نوع ابهامى در سر آغاز و سرانجام آن وجود ندارد.
وبه عبارت ديگر: ذهن انسان پيوسته با سه پرسش همراه است، اين پرسشهاى سه گانه عبارتند از:
1. از كجا آمده ام؟
2. براى چه آمده ام؟
3. به كجا خواهم رفت؟

31
هر سه سؤال از نظر يك فرد خداشناس، داراى پاسخ روشن است در حالى كه در مكتب مادى، هر سه پرسش فاقد جواب مى باشد. يعنى جوابى ندارد كه به آن پرسش بدهد، ونمى تواند به اين سه پرسش پاسخ بگويد، ناچار بايد مكتب خود را ترك گويد.
اين جا است كه بايدگفت: مذهب ابعادى دارد، يكى از ابعاد آن، اصلاح فكر و انديشه است. و درست با مقايسه محتواى دو مكتب الهى و مادى مى توان گفت كه فكر و انديشه، در سايه مذهب به تكامل مى رسد; درحالى كه محتواى مكتب ماديگرى، سراپا ابهام و جهل و ناآگاهى است واحياناً غير معقول. زيرا چگونه مى توان باور كرد كه ماده جهان، برخود نظم ونظام بخشيده است.

پرورش اصول اخلاقى

درباره پرورش اصول عالى اخلاق انسانى، اجمالاً مى بينيم مذهب پشتوانه اى براى اصول اخلاق است. زيرا رعايت اصول اخلاقى با يك سلسله محروميّتها همراه است، مثلاً: فداكارى، كمك به نيازمندان، رعايت امانت، و...، كه يك سلسله اصول مسلّم اخلاقى است ورعايت اينها خالى از رنج و دردسر نيست. هرگاه انديشه وفكر را از طريق مذهب اصلاح كرديم وباور كرديم كه خداوند به رعايت اين اصول دستور داده است وآنها را به صورت تكليف بر ما لازم كرده است، و در مخالفت آنها كيفرهايى وجود دارد، در اين صورت اخلاق به عنوان يك وظيفه دينى، خود به خود اجرا مى شود. ودر غير اين صورت اخلاق به صورت تذكرات ويادآوريهايى خواهد بود كه ضامن اجرايى ندارد، گروهى آنها را رعايت كرده وگروهى زير پا مى نهند.
ويل دورانت مورخ معاصر مى گويد: بدون ضمانت مذهب، اخلاق يك حسابگرى بيش نيست، وبدون آن احساس تكليف از ميان مى رود(1).
در باره حسن روابط افراد ياد آور مى شويم: همان طورى كه مذهب پشتوانه اخلاق است، همچنين پشتوانه اصول اجتماعى نيز هست ودر افراد مذهبى اصول اجتماعى به صورت يك

1 . لذات فلسفه، ص 478.

32
تكليف مقدس انجام مى پذيرد. ودر غير اين افراد، به صورت قانونى خواهد بود كه فقط در پرتو قدرت پليس ونيروى نظامى اجرا مى گردد. وآنجا كه از قلمرو قدرتهاى مادى بيرون است، اصول اجتماعى و قوانين كشورى ضامن اجرايى ندارد. واين مسأله با مراجعه به زندگى افراد غير مذهبى روشن و واضح است.
در باره بعد چهارم كه رفع تبعيضات است، افراد مذهبى، همه انسانها را بسان دندانه هاى شانه تلقى كرده و همگان را مخلوق خدا مى دانند، در اين صورت، تبعيض چرا؟!پرخورى گروهى وگرسنگى گروهى ديگر چرا؟!!
اكنون كه با ابعاد چهارگانه مذهب آشنا شديم، از تذكر دونكته ناگزيريم:
اولاً ـ هر مذهبى نمى تواند پديد آورنده اين چهار بعد، در حيات فردى واجتماعى انسان باشد. مذهبى مى تواند خود را در اين چهار بعد به روشنى نشان دهد كه بر پايه عقل وخرد استوار باشد; در غير اين صورت، مذهب سر از خرافه پرستى، رهبانيت، فرار از زندگى مثبت، گرايشهاى منفى نيمه عرفانى كه نمونه هاى آن در زندگى ماشينى غرب ديده مى شود، در مى آورد. واگر گروهى، مذهب را عامل باز دارنده ترقى و پيشرفت يا رجوع وبازگشت به عصر جاهلى معرفى مى كنند، ناظر به چنين مذهبهاى رهبرى نشده است كه چنين نتايج زشتى را به دنبال دارد.
ثانياً ـ مذهب نفى كننده تبعيض است نه تفاوت، تفاوتهاى مثبت بين افراد قابل حذف نيست، همان طورى كه انگشتان يك دست با هم اختلاف دارند، انسانها نيز از نظر فكر وانديشه، تحرك و تلاش، اختلاف دارند وهر نوع اختلاف در زندگى كه مربوط به تفاوتهاى آفرينش انسان باشد، قابل حذف نيست.
آن گونه اختلافات قابل حذف است كه ريشه هاى سرشتى وخلقتى نداشته وقدرت وزور، تحميلگر آنها باشد.
تا اين جا با واقعيت مذهب وابعاد آن آشنا شديم. اكنون وقت آن رسيده است كه با فوايد وريشه هاى آن در درون انسان آشنا شويم و اين همان گفتار ما در بحث آينده است.

33
   

2

ريشه هاى مذهب در آفرينش انسان

اعتقاد به خداو توجه به ماوراء طبيعت، بر خلاف انديشه مادّيها يك فكر وارداتى نيست كه از خارج بر ما تلقين شده باشد; بلكه تمايلات مذهبى يك نوع ريشه در وجود وآفرينش ما دارد واز اين جهت مذهب را در عداد امور فطرى در آورده است.
اصولاً آگاهى هاى انسان بر دو نوع است:
1. آگاهى كه از خارج بر او تفهيم وتلقين شده است واگر عامل خارجى نبود او هرگز به اين فكر نمى رسيد. مانند: قوانين فيزيكى و شيمايى واصول هندسى كه يك رشته افكارى هستند كه از خارج به او رسيده است.
2. آگاهى هايى كه از درون انسان مى جوشد، ودر اين آگاهى، عامل خارجى دخالت ندارد. مانند: آگاهى انسان از گرسنگى وتشنگى خويش، آگاهى انسان از هستى وبودن خويش. يا تمايل به ازدواج درسن خاص، يا علاقه او به مال و مقام در مقطع معيّن از زندگى، كه همگى يك نوع يافته هاى درونى است كه از باطن انسان سرچشمه مى گيرد واينها را فطريات وغرائز مى نامند. با توجه به اين تقسيم ميل به خداجويى وخداخواهى، ريشه فطرى دارد واين مسأله اى است كه روانشناسى امروز آن راتصديق كرده وحس مذهبى را يكى از چهار حس اصيل وهمگانى انسان مى داند.
روانشناسى امروز مى گويد: بشر با احساسات چهارگانه اى مجهز است:

34
الف ـ حس كنجكاوى كه خلاق علوم ودانشهاست.
ب ـ حس نيكى كه مايه گرايشهاى انسان به خوبيها ونيكيهاست. از اين جهت همه انسانها امانتدارى را نيك وپيمان شكنى را بد مى دانند.
ج ـ حس زيبايى كه خلاق صنايع زيبا ومايه گرايشهاى او به امور زيبا است. وتمام صنايع ظريف وكاشى كاريها، مخلوق اين حس مى باشند.
د ـ حس مذهبى كه در اوان بلوغ، در دختر و پسر ظهور و بروز بيشترى دارد وناخود آگاه ، انسان را به سازنده اين جهان وقدرت مافوق رهبرى مى كند. شما مى توانيد براى آگاهى ازاين حس مذهبى، به كتابهاى روانشناسى، بالأخص كتاب «حس دينى يا بُعد چهارم روح انسانى» مراجعه كنيد.
قرآن در نقاط متعددى، آگاهى انسان را از خدا واز نيكى ها وبديها، نهادى مى داند واين مطلب در چند آيه وارد شده است; كه برخى را در اين جا مى آوريم:
1. (فَأقِمْ وَجْهَكَ للدِّينِ حَنيفاً فِطْرَتَ اللّهِ الَّتي فَطَرَ النّاسَ عَلَيْها...)(سوره روم آيه 30)
به آيين خدا روى بياور آيينى كه آفرينش خدا است در انسان وآنها را بر آن آفرينش آفريده است.
جمله (فِطْرَتَ اللّهِ) بيانگر لفظ دين است كه قبل از آن قرار گرفته است وحاكى است كه دين از امور فطرى وخلقتى در بشر است.
2. (وهَدَيْناهُ النَّجْدَينِ) (سوره بلد آيه هاى 10و...)
او را به نيكيها وبديها آشنا ساختيم.
3. (وَنَفْس وما سَوّيها * فأَلْهَمَها فُجُورَها وَ تَقْويها)(سوره شمس آيه هاى 7ـ 8)
سوگند به جان انسان وخدايى كه آن را آفريد و بديها و خوبيها را به او الهام

35
كرد.
بنابر اين، طبق نظريه دانشمندان وصراحت قرآن، دين به صورت اجمالى (يعنى توجه به سازنده جهان ويك رشته اصول كلى آن) فطرى است وريشه هاى درونى دارد. ولى يك امر فطرى در صورتى به خوبى رشدمى كند كه به وسيله افراد بيدار وآگاه رهبرى شود، وگرنه شاخه هاى كج ومعوجى پيدا مى كند كه نتيجه مطلوب را نمى دهد.

نقش دين در زندگى

چون دين يك امر فطرى وسرشتى است، نقش عظيمى در زندگى علمى و اجتماعى بشر دارد كه به صورت فشرده به آن اشاره مى شود:
الف ـ دين خلاق علوم ودانشهاست. اعتقاد به خدا واين كه موجودى دانا و توانا، ماده را آفريده وصاحب اين جهان است، روح تحقيق را در انسانها زنده مى سازد. زيرا مصنوع موجود دانا و توانا، بايد داراى نظم وقانون باشد. در حالى كه اعتقاد به مادى گرى ، روح تحقيق را از بين مى برد، زيرا او معتقد است كه ماده قديم است واين موجود فاقد علم و شعور در خود اثر گذارده است در حالى كه مصنوع موجود فاقد شعور، نمى تواند داراى نظم و قانون باشد كه از آن تحقيق كنيم.
وبه ديگر سخن، هرگاه معتقد شويم كه جهان خالق دانا وتوانايى دارد، اين عقيده دانشمند را در آزمايشگاهها بر آن مى دارد كه در باره اسرار آفرينش به فكر و بررسى بپردازد; ولى اگر معتقد شويم كه جهان، خالق دانا و توانايى ندارد، واگر هم نظام وقانونى داشته باشد از طريق تصادف است، اين عقيده ما را به تحقيق وادار نمى كند. از اين جهت بايد گفت: اعتقاد مذهبى به پيشرفت علوم كمك كرده وروح تحقيق را زنده مى كند. همچنان بايد گفت: آن دانشمند مادى كه پشت لابراتوار نشسته ومى خواهد كاشف قوانين ونظام جهان باشد، قبلاً معتقد است كه اين جهان داراى قوانين ونظام است ومى خواهد آنها را كشف كند; چنين عقيده اى جدا ازاين نيست كه براى جهان، نظام بخشى دانا و توانا وجود دارد. واگر داراى چنين

36
عقيده نبود هرگز به دنبال تحقيق نمى رفت. واين عقيده جدا از اعتقاد به خدا نيست والا اعتقاد به اصالت مادّه واين كه جز مادّه چيزى نيست، نمى تواند چنين نتيجه اى دهد كه جهان صد در صد نظم وقانون دارد.
ب ـ مذهب پشتوانه اخلاق است: شكى نيست كه انسان اخلاقى بايد يك رشته محروميتها را بپذيرد، زيرا درستكارى، عدالت، و... مستلزم چشم پوشى ازيك رشته لذائذ و معنويّات است. از اين جهت، احياء روح مذهبى ضامن اجراى اصول عاليه اخلاقى است.
ج ـ دين تكيه گاه استوارى در برابر حوادث است واين فايده را دارد كه انسان را در برابر حوادث بيمه مى سازد. زيرا اولاً يك فردمذهبى، حوادث جهان را مربوط به اراده حكيمانه خدا مى داند واين اعتقاد سبب مى شود كه همه ناگواريها را به نفع خود تفسير كند هرچند از اسرار آن آگاه نباشد; ثانياً معتقد مى شود كه حوادث ناگوار امروز، پاداشهاى عظيمى در سراى ديگر دارد واين نوع حوادث، بى اجر ومزد نيست. از اين جهت، در مقابل سختيها ودشواريها مانند كوه ثابت واستوار مى ماند.
تا اينجا از ريشه هاى دين و نقش آن آگاه شديم، اكنون وقت آن رسيده است كه خود دين را بشناسيم و موضع گيريهاى آن را در محورهاى اعتقادى، اجتماعى و اقتصادى بدانيم.

 


37

 

 

3

شناخت ارزشمند در اسلام كدام است؟

نخستين گام در «آشنايى با اسلام» اين است كه بايد به شناخت مورد نظر او توجه كنيم. آيا اسلام هر شناختى را مى پذيرد؟ يا آن گونه شناخت را مى پذيرد كه صورت جزمى و يقينى داشته باشد؟
اسلام تنها براى شناختى ارزشى قائل است كه قطعى وجزمى باشد; از اينرو ما را از پيروى كردن از هرگونه ظن و شك باز مى دارد:
(وَلا تَقْفُ ما لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ إنَّ السَّمْعَ والبَصَرَ والفُؤادَ كُلُّ أُولئِكَ كانَ عَنْهُ مسْئُولاً) (سوره إسرا آيه 36).
«از آنچه كه به آن علم ندارى پيروى مكن زيرا گوش وچشم ودل همه مسئولند».
قرآن آن گونه پيروى هايى را كه ملاكى جز عادات و سنتهاى نياكان ندارد، به شدت رد مى كند ومى گويد: نبايد روش نياكان سبب پيروى گردد:
(بَلْ قالُوا إنّا وَجَدْنا آباءَنا عَلى أُمَّة وَ إنّا عَلى آثارِهِمْ مُهْتَدُونَ)(سوره زخرف آيه 22).
«مى گويند، ما پدران خود را بر همين راه وروش يافتيم وما از روش آنان پيروى مى كنيم».
قرآن در آيه اى ديگر، هر نوع پيروى به عنوان خود باختگى در برابر بزرگان را رد مى كند ومى فرمايد:

38
(رَبَّنا إنّا أطَعْنا سادَتَنا وَكُبَراءَنا فَأضَلُّونَا السَّبيلا)(احزاب آيه 67).
«مى گويند، پروردگارا ما از بزرگان وپيشوايان خود پيروى كرديم وما را گمراه كردند».
اسلام، به شناختى ارزش مى دهد كه از نظر ابزار يا متكى به حس، يا متكى به عقل وخرد باشد:
(وَاللّهُ أخْرَجَكُمْ مِنْ بُطُونِ أُمَّهاتِكُمْ لاتَعْلَمُونَ شَيْئاً وَ جَعَلَ لَكُمُ السَّمْعَ والأبْصارَ والأفْئدةَ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرونَ) ( نحل آيه 78).
خداوند شما را از شكم مادران بيرون آورد درحالى كه چيزى نمى دانستيد وبراى شما گوش، چشم ودل، قرار داد، تا خدا را سپاسگزار باشيد.
در آيه «سمع» و «بصر» كه مربوط به حس و تجربه است، از ابزار شناخت شمرده شده است و «فؤاد» به معنى «دل» و «عقل» ، كه مربوط به استدلال و برهان است، يكى ديگر از ابزار شناخت، معرفى گرديده است. از اين جهت، هر نوع شناختى كه مبنى بر يكى از دو ابزار ياد شده باشد مورد پذيرش اسلام است. بنابر اين، شناختهاى پندارى وتقليدى، مورد اعتبار اسلام نيست.
در اينجا ، پاسخ به يك سؤال، لازم است و آن اين كه: اگر شناختهاى تقليدى از ارزش بيرون است، چگونه مسلمانان در مسائل فروع، از مجتهد تقليد مى كنند؟
در پاسخ بايد گفت: رجوع به مجتهد ، رجوع به متخصص است واساس زندگى بشر اين است كه فرد ناوارد، به متخصص مراجعه كند. زيرا يك فرد نمى تواند در همه مسائل متخصص گردد.
گذشته از اين، رجوع به مجتهد از طريق دليل قطعى ثابت شده است وخود آورنده شريعت گفته است كه بايد در مسائل فرعى وعملى، به مجتهد عادل مراجعه كرد. و چون اين مراجعه به حكم خود صاحب شريعت است، قطعاً يك نوع شناخت قطعى خواهد بود. (البته قطعى اجمالى).

39
تقليد در اصول عقايد امكان پذير نيست، زيرا معناى آن اين است كه انسان يكى از مكتبهاى متضاد را بدون دليل بپذيرد، در حالى كه در تقليد در فروع، اصل مكتب با دليل ثابت شده، در فروع و جزئيات تقليد مى كند «ببين تفاوت ره از كجاست تا به كجا».

موضوع شناخت

اسلام در ميان موضوعات شناخت، به شناخت سه چيز اهميّت بيشترى مى دهد:
1ـ شناخت انسان:
(سَنُريهِمْ آياتِنا فِي الآفاقِ وَفي أنْفُسِهِمْ حتَّى يَتَبَيَّنَ لَهُمْ أنَّهُ الحَقُّ أَوَ لَمْ يَكْفِ بِرَبِّكَ أنَّهُ عَلى كُلِّ شيء شهيدٌ) (سوره فصلت آيه 53).
«به همين زودى نشانه هاى خود را در جهان ودر نفوس انسانها، ارائه مى دهيم تا بدانند او حق است واو بر همه چيز قادر وتوانا است».
جمله (وَفي أنْفُسِهِمْ) دعوت به شناخت نفوس انسانى است كه مى تواند پايه شناختها ى ديگرى باشد.
2ـ شناخت طبيعت: شناخت جهان، مورد علاقه اسلام است:
(قُلِ انْظُرُوا ما ذا فِي السَّمواتِ والأرضِ) (سوره يونس آيه 101).
«بگو: به آنچه در آسمانها وزمين است، بنگريد».
در آيه ديگرى، شناخت جهان را از نشانه هاى افراد خردمند دانسته :
(إنَّ في خَلْقِ السَّمواتِ والأرضِ واخْتِلافِ اللَّيل والنَّهارِ لاَيات لاِولِى الألْبابِ)( آل عمران آيه 190).
«در آفرينش آسمانها وزمين ودر پى آمدن شب وروز، براى خردمندان نشانه ها است».
3ـ شناخت تاريخ: قرآن شناخت تاريخ را به عنوان يك معلّم پند دهنده معرفى مى كند:

40
(لَقَدْ كانَ في قَصَصِهِمْ عِبْرَةٌ لاُِولِى الألْبابِ) (سوره يوسف آيه 111).
ودر آيات ديگر، انسانها را دعوت مى كند كه زندگانى اقوام وملل گذشته را عالمانه مطالعه كنند:
(فَاقْصُصِ القَصَصَ لَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرونَ) (سوره اعراف آيه 176).
«داستانها را بازگو كن، شايد آنان فكر كنند.»
ولى تمام اين شناختها مقدمه شناخت خدا و پديدآورنده انسان و طبيعت و تاريخ است از اين جهت، پيرامون شناخت خدا، به گونه اى بحث مى كنيم.

41

4

راه هاى خداشناسى

اكنون كه با شناخت مطلوب در اسلام آشنا شديم، لازم است راههاى شناخت خدا را يكى پس از ديگرى مورد بررسى قرار دهيم، همان گونه كه گفته اند، راه به سوى خدا، به اندازه شمارش نفسهاى انسان است وهر پديده اى در جهان، بسان سكّه دو رويه اى است كه يك رويه آن ، طبيعت ويك رويه ديگر آن خداست وهر انسان خردمندى از مطالعه پديده ها، راهى به سوى خدا دارد. ولى درعين حال، اين طرق بى شمار را مى شود تحت ضوابطى در آورد. اينك برخى از طرقى كه قرآن ما را به آن دعوت كرده است:

1. برهان نظم:

مقصود از برهان نظم اين است كه نظام جهان گواهى مى دهد كه موجود دانا و توانايى ، اين نظام را پديد آورده است وگرنه خود ماده، ناتوان تر از آن است كه به خود نظم ونظام بخشد.
پذيرش برهان نظم، بر چهار اصل استوار است:

الف ـ جهانى خارج از ذهن وجود دارد:

مقصود از اين اصل اين است كه دايره هستى به ذهن وذهنيات منحصر نيست، بلكه آنچه را كه ما تصور مى كنيم، در خارج از ذهن واقعيت دارد وبه ديگر سخن، در بررسيهاى خود «رئاليست» مى باشد نه «ايده آليست» . مقصود از رئاليست آن شخص واقع گرا است كه

42
جهان خارج از ذهن را مى پذيرد ومى گويد در خارج از ذهن من، ماه وآفتاب، دريا وهامون، وجود دارد ويك فرد خداشناس تا اين اصل را نپذيرد، نمى تواند گامى بسوى خداشناسى بردارد.
شگفت اين جاست كه برخى از مادى ها وبه دنبال آن ماركسيستها، خدا پرستان را ايده آليست قلمداد كرده ويك چنين جنايت علمى را مرتكب شده اند، در صورتى كه پايه خداشناسى كه برهان نظم است، بر اساس پذيرفتن عينيتهاى خارجى است.

ب ـ جهان ماده داراى نظم وقوانين است:

اين مطلبى است كه علوم، به اثبات آن كمر بسته وقوانين حاكم بر طبيعت را كشف كرده اند وهرچه دانشهاى بشرى در اين مورد پيش رود گامى به سوى خدا شناسى برداشته مى شود.

ج ـ اصل عليّت:

مقصود ازاين اصل، اين است كه قوانين حاكم بر ماده عاملى لازم دارد وچيزى در جهان بدون علّت امكان پذير نيست.

د ـ تصادف علّت نظم نيست:

مقصود از اين اصل، اين است كه اين نظم نمى تواند برخاسته از خود ماده باشد; زيرا ماده فاقد شعور ودرك نمى تواند آفريننده يك چنين نظم حساب شده باشد وتصور اين كه تصادف مولكول ها آفريننده اين نظم بوده، منطق كودكانه اى است كه هيچ خردى آن را نمى پذيرد. انسان خردمند هرگز نمى پذيرد يك نامه ماشين شده، محصول حركت انگشتان يك فرد بى سواد ويا يك انسان بازيگر باشد، بلكه همگان به روشنى مى گويند، ماشين نويس آگاه از كار ماشين، با توجه به حروف آن وبا توجه به نامه اى كه قصد تايپ آن را دارد، اين نامه را ماشين كرده است.

43

اين نوع شناخت ها، شناخت آيتى است

در قرآن ، كلمه آيه وآيات بيش از حدّ به كار مى رود وغالباً اين لفظ در مورد نشانه هاى وجود خدا استعمال مى شود واين شناخت آيتى است; يعنى از اثر يك شىء به وجود مؤثر وصفات آن پى ببريم، زيرا اثر يك شىء همان گونه كه از وجود مؤثر حكايت مى كند، از صفات آن نيز حكايت دارد همگى مى گوييم، فردوسى يك شاعر اديب وآگاه از داستانهاى ايران باستان است، ما هرگز فردوسى را نديده ايم وخصوصيات روحى او را نيازموده ايم، اثر ادبى او، از وجود او وخصوصيات روحى او كاشف وبازگو كننده است; عين اين مطلب، در باره قانون بوعلى كه در طب است حاكم وجارى است. اين نوع شناختها را شناختهاى آيتى مى گويند وهدف اين است كه از نشانه به صاحب نشانه پى ببريم.
بحث حضرت ابراهيم با گروههاى ستاره پرست، ماه پرست، آفتاب پرست معروف است; وى براى بى پايه نشان دادن پرستش اين نوع اجرام، براى مدت كوتاهى با پرستندگان آنها هم صدا شد، ولى بعداً، ربوبيت آنها را باطل كرد; زيرا اين اجرام، دستخوش انقطاع از انسان است وخداى مربى وپرورش دهنده، پيوسته بايد با انسان در رابطه باشد واز او غفلت نكند، او از اين طريق، ثابت كرد كه نشانه هاى ربوبيّت، در اين اجرام نيست وبايد سراغ آن خدايى رفت كه اينها را آفريده وپيوسته حضور دارد و چنين فرمود:
(إنّي وَجَّهْتُ وَجْهِيَ لِلَّذي فَطَرَ السَّمواتِ والأرضَ حَنيفاً وَ ما أنَا مِنَ المُشْرِكينَ)(سوره انعام آيه 79).

2ـ هدفدارى وهماهنگى در آفرينش جهان

يكى ديگر از دلايل اثبات صانع، وجود هماهنگى و هدفدارى در جهان آفرينش است.
سلول انسان در رحم مادر پرورش پيدا مى كند، همراه با رشد «جنين» و رسيدن آن به مرحله تولد، غده هاى توليد كننده شير، تحت تأثير «هورمونهاى» مخصوص، آرام آرام خود را براى تغذيه نوزاد آماده مى كند، به گونه اى كه همزمان با تولد فرزند غذاى او نيز آماده مى شود.

44
اين هماهنگى، نشانه وجود تدبير ونقشه در آفرينش كودك ومادر است; زيرا ساليان قبل از تولد كودك، دستگاهى متناسب با دهان ودست وگلوى كودك، در پيكر مادر تعبيه شده وبه تدريج رشد يافته ودر روزى كه نوزاد به آن نياز شديد دارد، مورد بهره بردارى قرار گرفته است.
دراين جا مادّى نمى تواند اين هدفدارى را از طريق تصادف توجيه كند، همچنان كه نمى تواند در اين مورد، به خاصيت ماده پناه برد. ممكن است بگويد رشد يك نطفه ودر آمدن آن به صورت انسان، خاصيّت ماده است، يا بگويد رشديك نهال ودر آمدن آن به صورت يك درخت برومند، خاصيت سلول درختى و نهال آن است، ولى هرگز نمى تواند پيشى بينى نيازهاى آينده يك موجود را كه مدتها پيش از آن به وجود آمده است از طريق تصادف يا خاصيت ماده تفسير كند; چه اينكه اين پيش بينى از مقوله آينده نگرى وكار از روى نقشه وحساب است.
گاهى دو موجود، هركدام مكمل ديگرى است، مثلاً وجود درخت مكمل جانداران وهمچنين وجود جاندار، مكمل وجود درختان است واگر هستى منحصر به يكى از اين دو بود، اثرى از هيچكدام نبود، زيرا درخت، توليد كننده «اكسيژن ومصرف كننده «كربن» است، در حالى كه جاندار ، توليد كننده كربن و مصرف كننده اكسيژن است واگر يكى بود وديگرى نبود از وجود هيچ كدام خبرى نبود. اين نظام، گواه بر وجود نقشه و تدبير در خلقت هر دو است وهرگز نمى توان چنين نظامى را برخاسته از ماده بى عقل و شعور دانست.

يادآورى دو نكته:

1. در شناخت صانع جهان، پيوسته بايد از نظام موجود، بر وجود خدا استدلال كرد. مثلاً، خود قرآن (چنانكه در بحث صفات مى آيد)، گردش منظم بادها را گواه بر وجود صانع جهان گرفته است; در حالى كه گاهى ديده مى شود، افراد از حادثه هاى استثنائى، بر وجود خدا استدلال مى كنند، مثلاً اگر روزى باد از طرف غير معمول بوزد آن را گواه بر وجود خدا مى گيرند; در صورتى كه بايد در هر دو شكل، بر وجود خدا استدلال كنيم، نه اينكه تنها در موارد استثنائى; زيرا، مفاد آن، اين است كه نظام علمى، منتهى به اثبات صانع نمى شود وآنچه را كه

45
علم كشف كرده است نمى تواند خدا را ثابت كند وتنها پديده هايى كه علت آنها شناخته نشده است، گواه بر وجود خدا است. يك چنين طرز تفكر بهانه به دست دشمن مى دهد و دين را با علم، ناسازگار قلمداد مى كند.
2. گاهى ديده مى شود كه تنها وجود حيات وپيدايش آن در ماده، نخستين، پايه استدلال بر وجود خدا قرار مى گيرد; به اين بيان كه :زمين، جزء خورشيد بود، چگونه اين موجود داغ و سوزان كه همه مواد حياتى آن كشته شده، داراى حيات وزندگى گشت؟
درحالى كه وجود حيات كنونى نيز ، مى تواند ما را به سوى خدا رهبرى كند وقرآن وجود موجودات زنده را در زمين، نشانه وجود او گرفته است:
(وَبَثَّ فيها مِنْ كُلِّ دابَّة) (سوره بقره آيه 164).
در زمين از هر جاندارى پخش كرد.
ما در اين بخش به دلائل كمى اكتفاء كرديم زيرا وجود خدا، آنچنان روشن است كه جز گروه كمى، همه به آن معتقدند.
آنچه مهم است، مسئله تحليل صفات خدا است كه سرچشمه بسيارى از مذاهب و مكاتب كلامى است.

46

 

 

5

صفات خدا

يكتايى خدا در ابعاد سه گانه

از ميان صفات خداوند، صفت توحيد از صفات برجسته اوست; تو گويى تمام پيامبران براى تبليغ اين اصل آمده اند واگر براى پيامبران، قانون اساسى تصور كنيم، توحيد نخستين اصل از اصول آن را تشكيل مى دهد و اتفاقاً گروه مخالف بيشتر با اين اصل در نبرد و پيكارند.

اقسام توحيد ومراتب آن

توحيد براى خود مراتبى دارد كه به گونه اى فشرده ياد آور مى شويم:
1. توحيد ذاتى: مقصود از توحيد ذاتى اين است كه ذات خدا يكى است ونظير ومانندى ندارد.
2. توحيد افعالى: به اين معنى است كه خالق جهان يكى است ومؤثر تام ومستقلى جز او نيست و تأثير ديگر اسباب در پرتو فاعليت و خالقيت اوست.
3. توحيد در عبادت: يعنى پرستش مخصوص اوست وجز او نبايد كسى را پرستش كرد.
توحيد ذاتى به اين معنى كه خدا نظير ومانندى ندارد وبا توجه به اين كه خدا يك موجود با كمال است ونقص به آن راه ندارد، روشن وواضح است; زيرا فرض دو خدا مستلزم

47
اين است كه هركدام متناهى باشد تا يكى از ديگرى متمايز گردد، ولازمه متناهى بودن دو خدا اين است كه هر يك از ديگرى سلب شود و سلب يكى از ديگرى، سلب كمال از ديگرى و در نتيجه ناقص بودن اوست و موجود ناقص نمى تواند خدا باشد.
به ديگر سخن، فرض تعدد، فرض متناهى بودن است وفرض تناهى، ملازم با نقص است ونقص با خدايى سازگار نيست از اين جهت ، بايد وجود خدا را، نامتناهى فرض كنيم وشىء نامتناهى قابل تكرار نيست.زيرا وجود خداى نخست همه جا اعم از ذهن و خارج را احاطه كرده و براى خداى ديگر، امكان وجود نيست. شايد آيه:(قُلْ هُوَ اللّهُ أحَدْ) ناظر به چنين توحيدى باشد.
توحيد ذاتى، معنى ديگرى دارد وآن اينكه: خداوند، داراى اجزاء نيست وبسيط است، زيرا فرض جزء براى خدا مستلزم اين است كه خدا در تحقق خود به اجزائى كه غير از خود هستند، محتاج ونيازمند باشد.
شكى نيست هر مركّبى غير جزء خود هست; يك دستگاه ماشين، يك محلول شيميائى، غير تك تك اجزاء آن است; فرض تركيب در خدا، اين است كه او به تك تك اجزاء كه غير خود وى هستند، محتاج گردد واحتياج با مقام خدايى سازگار نيست.
توحيد افعالى مقصود اين است كه، خالق جهان يكى است وگواه روشن آن، وجود هماهنگى درعالم آفرينش است واينكه كوچكترين تصادمى در وضع كلى جهان نيست. اين امر، نشانه اين است كه اراده واحدى بر اين جهان حكومت مى كند واگر اين جهان زير نظر دو اراده، اداره مى شد، واختلاف اراده، مايه اختلاف تدبير وبه هم خوردن هماهنگى در اجزاء جهان مى گشت.
قرآن با تكيه بر براهين گذشته خدا را به يگانگى مطلق مى خواند:
(وَإلهُكُمْ إلهٌ واحِدٌ لا إلهَ إلاّ هُوَ الرَّحْمنُ الرَّحيمُ)(سوره بقره آيه 163).
خداى شما خداى يگانه است، جز او خدايى نيست و او بخشنده ومهربان

48
است.
آنگاه قرآن در آيه بعد هماهنگى جهان را گواه بر اين مدعا مى گيرد ومى فرمايد:
(إنَّ في خَلْقِ السَّمواتِ والأرضِ واخْتِلافِ اللَّيلِ والنَّهارِ والفُلكِ الَّتي تَجْري فِي البَحْرِ بِما يَنْفَعُ النّاسَ وَ ما أَنْزَلَ اللّهُ مِنَ السَّماءِ مِنْ ماء فَأحْيا بِهِ الأرضَ بَعْدَ مَوْتِها وَ بَثَّ فيها مِنْ كُلِّ دابَّة وَ تَصريفِ الرِّياحِ والسَّحابِ المُسَخَّرِ بَيْنَ السَّماءِ والأرضِ لاَيات لِقَوم يَعْقِلُونَ) (سوره بقره آيه 164).
در آفرينش آسمانها وزمين وگردش شب و روز وحركت كشتى در دريا به سود مردم وفرود آمدن باران از آسمان كه به وسيله آن زمين پس از مردنش زنده مى شود وپخش موجودات زنده در زمين وگردش بادها وحركت ابر موجود ميان آسمان وزمين (در همه اينها)، گواه روشن براى افراد عاقل وخردمند است.
در اين آيه، سخن از نظام آفرينش است كه گواه بر وحدانيّت تدبير ويگانگى خالق جهان است.
توحيد در عبادت: مقصود از اين اصل، اين است كه فقط بايد خدا را پرستش كرد واز پرستش غير او دورى جست. در اينجا بايد دو مطلب روشن شود:
1. چرا بايد خدا را پرستش كرد؟
2. چرا بايد غير او را پرستش نكرد؟
پرستش خدا انگيزه هايى دارد، بزرگترين انگيزه آن، كمالى است كه انسان در خدا سراغ دارد و آگاهى از اين كمال، سبب مى شود كه انسان خود به خود در برابر آن كانون كمال، خضوع وخشوع كند. اين نوع انگيزه، مخصوص طبقه عارف وآشنايان به مقام ربوبى است; ولى طبقات ديگر، خدا را از آن جهت پرستش مى كنند كه او سرچشمه نعمتها وفيض ها است ويكى از فيضهاى مستمر او، وجود انسان است، پس به حكم عقل، بايد در برابر مُنعِمْ خضوع نمود

49
وسپاس او را به جا آورد; گروه سوّمى نيز خدا را به پاداشهاى بزرگ و يا ترس از كيفرهاى او مى پرستند. در هر حال اين انگيزه ها سبب مى شود كه خدا را بپرستيم.
اما چرا بايد از پرستش غير او امتناع ورزيد؟ زيرا غير اوكمال ندارد يا منبع فيض ونعمت نيست كه ما را وادار به تواضع كند; همچنان كه كيفرها وپاداشهايى در اختيار ندارد كه انگيزه پرستش گردد. زيرا غير خدا، هرچه دارد از كانون كمال دارد وخود، كانون كمال نيست.
حال بايد ديد، حقيقت پرستش چيست؟
گروهى در معناى پرستش ، افراط مىورزند وهر نوع احترام به اولياء الهى را در حال حيات وممات آنان پرستش آنان تصور مى كنند; از اين رو، بوسيدن ضرايح مقدسه يا توسّل به ارواح پاك، در نظر آنان پرستش صاحب مرقد وروح شمرده مى شود. براى آگاهى از معناى پرستش،بايد توجه كنيم كه پرستش آن گونه از خضوع واظهار كوچكى در مقابل كسى است كه او را خدا بدانيم يا معتقد شويم كه كارهاى خدايى به او تفويض شده است وخدا در آن قسمت از كارها كنار رفته است; به ديگر سخن، او را خداى بزرگ ويا خداى كوچك بدانيم. همچنان كه عرب جاهلى، بتها را خدايان كوچك مى دانست ومعتقد بود كه قسمتى از كارهاى خدا به آنها واگذار شده است.
بنابر اين، هرگاه در برابر موجودى خضوع كنيم در حالى كه او را نه خداى بزرگ ونه خداى كوچك بينديشيم بلكه بنده پاك وبى آلايش خدا تصور كنيم كه در نزد او مقامى دارد، اين خضوع، هرچند هم به نهايت برسد، احترام خواهد بود نه پرستش. وما اگر نسبت به پيشوايان بزرگ ، در حال حيات وممات، احترام مى كنيم، يا توجه به اين كه همگى بندگان مخلص خدا هستند، قطعاً عمل ما رنگ عبادت و پرستش به خود نخواهد گرفت.
گواه اين مطلب اين كه خدا به فرشتگان فرمان مى دهد كه آدم را سجده كنند ونهايت خضوع را در برابر او انجام دهند، اگر اين خضوع، پرستش آدم بود، بايد فرشتگان، مشرك وشيطان ياغى، رئيس الموحدين باشد.

50

شناخت ديگر صفات خدا

براى خدا صفات ثبوتى وسلبى هست. مقصود از صفات ثبوتى صفات كمالى است كه بر خدا ثابت مى باشد ومقصود از صفات سلبى آن رشته از نقايص است كه از خدا سلب مى گردد. از صفات ثبوتى خدا پنج صفت را در اينجا متذكر مى شويم:
(1) ـ دانا (2) ـ توانا (3)ـ زنده (4) ـ بينا (5) ـ شنوا
در باره اثبات دو صفت نخست كافى است كه مصنوعات او را از اتم تا كهكشان مطالعه كنيم.
علوم بشرى با پى گيرى ده هزار ساله خود توانسته است قسمت ناچيزى از اسرار و رازهاى پيچيده جهان را به دست آورد; در حالى كه قسمت اعظم آنها تحت پوشش جهل انسان باقى است.
مطالعه اين جهان ما را به علم بى پايان وقدرت نامتناهى خدا رهنمون مى گردد ومى رساند كه خدا از مجموع قوانينى كه بشر در علوم طبيعى كشف كرده است آگاه بوده وجهان را با قدرت خود آفريده است. واين مطالعه ما را به دو صفت علم و قدرت خدا رهبرى مى كند.
درباره صفت حيات نياز به دليل جداگانه نداريم زيرا وقتى ثابت شد كه او دانا و توانا است طبعاً ثابت مى شود كه او زنده است زيرا موجود زنده جز به اين دو صفت بارز به صفات ديگرى نياز ندارد.
درست است كه در علوم طبيعى مى گويند موجود زنده موجودى است كه خصيصه هاى : رشد، توليد مثل، پاسخ به محرك، تغذيه را دارا مى باشد. حيات وزندگى به اين معنا، مخصوص موجودات طبيعى است وگرنه حيات معناى وسيع وگسترده اى دارد، كه ممكن است به هيچ كدام از اين خصيصه ها نيازى نداشته باشد. دانشمندان علوم طبيعى چون سرو كار با موجودات طبيعى دارند ولذا حيات را در محدوده علم ودانش خود تفسير مى كنند. ولى يك فيلسوف كه مسأله را از ديدگاه برترى مى نگرد براى آن معناى وسيع قائل شده واين خصائص را از آن در حيات موجودات طبيعى مى داند نه اينكه واقعيت «حيات» مطلقاً بستگى به آنها داشته باشد.

51
در اين جا دو صفت ديگر خدا به معناى سميع و بصير نيز روشن مى شود زيرا اين دو صفت بخشى از علم خداست زيرا آگاهى خدا از مسموعات ومبصرات سبب شده است كه خدا را شنوا وبينا معرفى كنيم. وگرنه «سميع» به معناى اين كه از طريق ابزار ويا «بصير» به معنى اين كه از طريق دستگاه خاصى ببيند ويا بشنود در اينجا مطرح نيست. بلكه حضور جهان نزد خدا از آن جمله مسموعات ومبصرات، سبب آن شده كه او را با اين دو صفت ياد كنيم.

52
با ديگر صفات ثبوتى و سلبى خدا آشنا شويم   
 
6

با ديگر صفات ثبوتى و سلبى خدا

آشنا شويم

با بيشترين صفات ثبوتى خدا آشنا شديم ولى سه صفت ديگر از صفات ثبوتى او را متذكر مى شويم:

1. عادل 2. حكيم 3. غنى (بى نياز )

عدل ودادگرى يكى از صفات خدا به شمار مى رود، واساس مسئله عدل الهى را موضوع توانائى خرد بر تشخيص زشت وزيبا تشكيل مى دهد، از آنجا كه عقل وخرد بر تشخيص اين نوع از كارها توانا است، به روشنى داورى مى كند كه ساحت خدا از هر كار قبيح وزشت پيراسته مى باشد وظلم وستم يكى از كارهاى زشت، مى باشد كه او هرگز انجام نمى دهد.
انگيزه انجام ظلم يكى از دو چيز ياد شده در زير است:
1. يا فاعل از زشتى ظلم آگاهى ندارد.
2. يا به آن نياز دارد.
فرض نخست با گستردگى علم خدا صد درصد منتفى است هرگاه خرد، زشتى ظلم وستم را درك مى كند خدا كه پديد آرنده كليه مغزها ودركها است به نحو روشن از آن آگاه خواهد بود وچيزى بر خداى جهان مخفى نمى باشد.

53
فرض دوم كه خدا به ستم نياز داشته باشد نيز منتفى است. او خالق جهان وانسان است وهر چه آفريده ها دارند از او دارند، واو ديگر چه نيازى به ظلم دارد.
برخى كه از توصيف خدا به عدل وداد خوددارى مى كنند انكار خود را چنين توجيه مى نمايند:
«ما حق نداريم قلمرو قدرت خدا را محدود سازيم وحق نداريم به او بگوئيم بايد به عدل و داد رفتار كند نه به ظلم و ستم، بلكه هر كارى كه او انجام داد همان خوب است» .
در اين سخن مغالطه روشنى وجود دارد:
اين كه مى گوئيم خدا دادگر است و ظلم وستم نمى كند، مقصد محدود كردن قلمرو قدرت او نيست بلكه هدف اين است كه با توجه به علم گسترده خدا وتوانائى او بر همه چيز، و بى نيازى وى از همه چيز، كشف مى كنيم كه خدا چنين كارى را انجام نمى دهد زيرا دواعى ظلم در او موجود نيست.
فرق است بين اين كه بگوئيم خدا نبايد انجام دهد وبه اصطلاح، حكم و فرمانى صادر كنيم وبين اين كه با توجه به يك رشته مقدمات، حكمى را استكشاف بنمائيم، مثلاً مى گوييم سه زاويه مثلث با صدو هشتاد درجه مساوى است، نه كمتر است ونه زيادتر. هدف از اين جمله حكم و فرمان نيست زيرا واقعيات، تابع حكم وفرمان ما نمى باشد اگر زاويه هاى مثلث با دو زاويه قائمه مساوى نباشد هرگز با حكم وفرمان ما اين واقعيت تحقق نمى پذيرد بلكه ما درا ين موقف از روى يك رشته مقدمات چنين حكمى را به دست مى آوريم.
در مورد خدا نيز جريان از اين قبيل است وهرگز حكم و فرمانى در كار نيست وهدف محدود كردن قدرت او نمى باشد; زيرا شكى نيست كه او قدرت و توانائى بر داد وستم، زيبا و زشت دارد بلكه هدف اين است كه با توجه به اين كه او زشت وزيبا را تشخيص مى دهد وبا توجه به اين كه ظلم بر ديگران نازيبا است واز طرف ديگر نيازى به آن ندارد، كشف مى كنيم كه انگيزه هاى ظلم در خدا موجود نيست.
قرآن هدف از برانگيختن انبيا را اقامه عدل مى داند و ياد آور مى شود كه تمام پيامبران به

54
اقامه عدل در جامعه دعوت شده اند چنانكه مى فرمايد:
(لَقَدْ أرْسَلْنا رُسُلَنا بِالبَيِّناتِ وأنْزَلْنا مَعَهُمُ الكِتابَ وَ المِيزانَ لِيَقُومَ النّاسُ بِالقِسْطِ...)(حديد آيه 25).
«ما پيامبران خود را با دلائل روشن برانگيختيم وهمراه آنان كتاب وميزان (عقل كه مايه سنجش حق وباطل است) فرو فرستاديم تا مردم عدل وداد را به پا دارند».
مقصود از صفت دوم(حكيم) اين است كه كارهاى او دور از لغو وعبث وبيهودگى است، زيرا موجود سرا پا علم و قدرت جهت ندارد كه كار عبث انجام دهد وكار عبث سرچشمه اى جز فقدان آگاهى صحيح ندارد. وبه ديگر سخن، آن كس كار لغو انجام مى دهد كه از زشتى آن ناآگاه ويا بر ترك آن قادر وتوانا نباشد وهر دو عامل در خدا منتفى است از اين جهت او موجود حكيم است.
مقصود از صفت سوم(غنىّ) اين است كه وجود خداوند مبدأ ومنبع همه نوع كمال است، طبعاً او غنى وبى نياز خواهد بود زيرا فرض اين است كه همه كمالات از او سرچشمه مى گيرد. غير از او موجود صاحب كمالى نيست كه رفع نياز از خدا كند.
قرآن مجيد خدا را چنين معرفى مى كند:
(يا أيُّهَا النّاسُ أنْتُم الفُقَراءُ إلَى اللّهِ واللّهُ هُوَ الغَنِيُّ الحَميدُ)(فاطر/15)
اى مردم همگى به خدا نيازمنديد وخداوند بى نياز وستوده است.
ودر جاى ديگر مى فرمايد:
(وقالَ مُوسى إنْ تَكْفُرُوا أنْتُمْ وَ مَنْ في الأرضِ جَميعاً فإنَّ اللّهَ لَغَنِيٌّ حَميدٌ)(سوره ابراهيم آيه 8)
«موسى (عليه السلام) گفت اگر شما و همه مردم روى زمين كفر ورزند، پس خداوند بى نياز و ستوده است».

55
تا اين جا به گونه اى با صفات ثبوتى خدا آشنا شديم اكنون وقت آن رسيده است كه با صفات سلبى آشنا شويم.

صفات سلبى خدا

مقصود از صفات سلبى، سلب آن رشته از نقائص است كه ذات حق پيراسته تر از آن است كه با آنها متصف شود.
در ميان صفات سلبى به دو صفت ياد شده در زير توجه فرمائيد:
1. خدا جسم نيست .
2. خدا مركب نيست.
دليل هر دو سلب، روشن است، زيرا اگر جسم باشد طبعاً نياز به مكان خواهد داشت وشىء محتاج نمى تواند خدا باشد.
همچنين مركب نيست زيرا مركب به اجزاء خود نياز دارد. واجزاء،غير مركب مى باشند، وموجود محتاج نمى تواند خدا باشد. بلكه نياز به قدرتى دارد كه از او رفع نياز نمايد. وهم چنين است ديگر صفات سلبى خدا كه همگى به آن خاطر ازخدا سلب مى شوند كه وجود آنها مايه نقص ونياز است وخدا بالاتر از آن است كه نقص ونياز به ذات او راه يابد.
اصولاً مى توان تمام صفات ثبوتى را به يك صفت و همه صفات سلبى را نيز به يك صفت باز گرداند وآن اين كه، هر نوع كمالى كه به انديشه انسان برسد خدا آن كمال را داراست واگر عالم وقادر است ازاين جهت است كه علم وقدرت، كمال است. هم چنين هر نقصى كه به انديشه انسان برسد خدا از آن منزه وپيراسته است.
واگر خدا جسم ومركب نيست از آن جهت است كه جسم بودن وتركيب مستلزم نقص است ازا ين جهت مى توان گفت كه خداوند يك صفت ثبوتى وآن ثبوت تمام كمالات برخدا ويك صفت سلبى وآن سلب تمام نقائص از او، بيش ندارد.

56

رفع يك اشتباه

گاهى گفته مى شود چگونه انسان، موجود محدودى است كه مى تواند موجود نامحدود را مانند خدا بشناسد، در حالى كه نامحدود در افق موجود محدود قرار نمى گيرد. وبه تعبير دانشمندان:
به كنه ذاتش خرد برد پى *** اگر رسد خس به قعر دريا
وبه قول ديگرى:
اى برتر از خيال وقياس و گمان ووهم *** وز هرچه گفته اند وشنيديم وخوانده ايم
ولى پاسخ اين سؤال روشن است زيرا فرق است ميان شناخت مطلق وشناخت نسبى. آنچه ممكن نيست، شناخت تمام جوانب و ابعاد وجود اوست، نه شناخت نسبى، موجود محدود مى تواند از طريق صفات خدا به گونه اى با او آشنا شود.

شناخت صفات خدا از طريق قرآن

قرآن خدا را در سوره حشر با صفات چهارده گانه اى معرفى كرده است آنجا كه مى فرمايد:
(هُوَ اللّهُ الَّذي لاإلهَ إلاّ هُوَ عالِمُ الغَيْبِ والشَّهادَةِ هُوَ الرَّحمنُ الرّحيمُ * هُوَ اللّهُ الَّذي لاإلهَ إلاّ هُوَ المَلِكُ القُدُّوسُ السَّلامُ المُؤمِنُ المُهَيْمِنُ العَزيزُ الجَبّارُ المُتَكَبِّرُ سبْحانَ اللّهِ عَمّا يُشرِكُونَ * هُوَ اللّهُ الخالِقُ البارِىءُ المُصَوِّرُ لَهُ الأسْماءُ الحُسْنى يُسَبِّحُ لَهُ ما فِي السَّمواتِ والأرضِ وَ هُوَ العَزيزُ الحَكيمُ)(سوره حشر آيه 22ــ 24).
1ـ اوست خدائى كه جز او خدائى نيست .2ـ او آگاه از پنهان و آشكار است. 3ـ او رحمان ورحيم است. 4ـ فرمانرواى مطلق. 5ـ پاك. 6ـ بى عيب . 7ـ ايمنى بخش. 8ـ نگهبان. 9ـ گرانقدر. 10ـ پرقدرت. 11ـ بلند پايه .12ـ آفريننده. 13ـ تصويرگر است.

57
ودر سوره آل عمران او را چنين معرفى مى كند:
(إنَّ اللّهَ لايَخْفى عَلَيْهِ شيءٌ فِي الأرضِ وَلا فِي السّماءِ) (سوره آل عمران آيه5).
براى خداوند چيزى در زمين وآسمان پنهان نمى ماند.

معرفى هاى تورات از خدا

بايد در شناخت خدا به عقل و خرد يا به كتاب آسمانى تحريف نشده اعتماد كنيم وگرنه معرفى كتابهاى تحريف شده جز دورى از شناخت واقعى نتيجه ديگرى ندارد اينك دو نمونه از معرفى هاى تورات نسبت به خدا را ياد آور مى شويم.
1. تورات در سفر تكوين (كتاب آفرينش) خدا را آن چنان معرفى مى كند كه گويا در باغهاى بهشت راه مى رود وآواز مى خواند وجايگاه آدم را نمى داند(1)، يك چنين معرفى از خدا كجا ومعرفى كه قرآن از خداوند در باره آگاهى گسترده او مى كند كجا.
2. قرآن در مواردى كه سخن از آفرينش آسمانها وزمين در شش روز به ميان مى آورد بلافاصله مى گويد:
(...وَما مَسَّنا مِنْ لُغُوب) (سوره ق آيه 38)
«به ما خستگى دست نداد».
اصرار براين مطلب در قرآن گويا ناظر بر مطلبى است كه تورات در اين مورد دارد كه خداوند پس از آفرينش آسمانها وزمين در اين مدت خسته شده وبه استراحت پرداخت(2) اين نوع معرفى ها مايه دورى طبقه روشنفكر از خدا بود.

1 . تورات سفر تكوين ، فصل سوم جمله هاى 9ـ11.
2 . تورات سفر تكوين،فصل دوم جمله3.

58
   

7

نياز بشر به راهنمايان آسمانى

«نبوّت عامّه »
بطور مسلم بشر براى هدفى آفريده شده است، هدفى كه به خود انسان باز مى گردد نه به خدا. وبه ديگر سخن، آفرينش انسان بى هدف نيست هرچند براى آفريدگار در اين مورد هدفى كه بر طرف كننده نياز او باشد وجود ندارد ودليل اين مطلب روشن است، زيرا خداى حكيم، پيراسته از آن است كه كار لغو و عبث انجام دهد وانگيزه هاى عمل لغو در خدا موجود نيست، آن فرد كار لغو انجام مى دهد كه يا از زشتى آن آگاه نباشد ويا به آن نياز داشته باشد وهر دو عامل در خدا منتفى است.
از اين بيان نتيجه مى گيريم كه براى آفرينش انسان هدفى است كه بشر براى آن هدف خلق شده است واين هدف جز تكامل انسان از صورت يك ذره بى مقدار تا برسد به صورت يك انسان كامل كه در علم وتوانائى مثَل خدا و جانشين او در روى زمين گردد.
بطور مسلّم بشر در رسيدن به اين مرحله از تكامل به راهنمايانى نياز دارد كه او را به اين مقصد رهبرى كنند وگرنه خود بشر با پاى خود نمى تواند به هدف برسد. اكنون براى روشن شدن اين مطلب دو مثال مى زنيم:
1. شكى نيست كه اقتصاد در زندگى انسان نقش مؤثرى دارد وهمه جهان آن را به عنوان يك اصل مؤثر پذيرفته اند، ولى هنوز بشر الفباى اقتصاد را به دست نياورده ودر شيوه آن دو مكتب متضاد در برابر هم قرار دارند يكى (سوسياليسم) از آن پس كمونيست وديگرى

59
(كاپيتاليسم). مكتب نخست، بخش خصوصى را غير قانونى اعلام كرده و منتظر آن است كه مالكيت شخصى را نيز لغو كند ومى گويد هنوز بشر آماده پذيرش بهشت كمونيست نيست كه مالكيت به صورت كلى اعم از خصوصى وشخصى لغو گردد. مكتب ديگر، مالكيت را به صورت گسترده پذيرفته و براى آن محدوديتى نه از نظر سبب نه از نظر نتيجه قائل نشده است. اين مكتب هر نوع در آمد را هر چند از طريق ربا و فروختن سلاحهاى مخرب و ويرانگر و فحشا به رسميت شناخته وانسان را مالك آن مى داند. بنابراين بشر الفباى اقتصاد صحيح را نمى داند و از دو مكتب صد درصد متضاد ترويج مى كند.
2. در مسئله شناخت صفات خدا بشر به توافق جزئى نرسيده است تا آنجا كه گروهى مانند مجوس به دوگانگى ومسيحيت به سه گانگى، مشركان به صدگانگى معتقد گشته وتوحيد را كه صفت بارز خداست، منكر شده اند. يك چنين بشرى كه از الفباى امور مادى ومعنوى بى خبر است چگونه مى تواند بدون آموزگاران آسمانى به سعادت ممكن برسد.
درهند فقر زده، صد وپنجاه ميليون گاو زندگى مى كنند ومزارع را پايمال مى سازند ولى مردم هند با بدبختى دست به گريبانند واز بدى تغذيه هر روز عدّه زيادى مى ميرند اما جرأت اين كه از گوشت اين گاوها استفاده كنند، ندارند. زيرا مبانى خرافى عقيدتى آنها اجازه چنين كارى را به آنان نمى دهد از اين جهت خدا براى راهنمائى بشر پيامبرانى را اعزام مى كند.

صفات پيامبران

اكنون كه بشر در يك چنين مسائل ضرورى به حقيقتى نرسيده، آيا لازم نيست كه براى تعليم بشر آموزگارانى، اعزام گردد. اكنون لازم است ما صفات ومشخصات آنان را به دست آوريم. اينك مشخصات آنان:

60

الف. عصمت

مقصود از عصمت اين است كه پيامبران بايد در مقابل گناه مصون وبيمه باشند. اين شرط به دو چيز بازگشت مى كند:
الف ـ چرا پيامبران بايد معصوم ومصون باشند؟
ب ـ چه مى شود كه آنان داراى چنين قوه وقدرت مى شوند؟
اينك هر دو جهت را بيان مى كنيم: اما جهت نخست، دليل آن اين است كه انبياء براى هدايت مردم برگزيده شده اند وشرط هدايت اين است كه مردم به آنان اعتماد داشته باشند وواقعاً سخن آنها را سخن خدا تلقى كنند، اگر پيامبرى به گفته خود عمل نكند وبه اصطلاح گناهى از او سر بزند اين كار سبب مى شود مردم به او اعتماد نكرده ودر ادعاى او شك و ترديد كنند وبگويند اگر او واقعاً خود را بر انگيخته خدا مى داند، چرا به گفته خود عمل نمى كند؟
البته اين بيان بخشى از مدعاى نخست را ثابت مى كند وآن اين كه پيامبران بايد مصون از گناه باشند واما بخش ديگر از ادعا وآن اينكه پيامبران بايد پيراسته از اشتباه و خطا باشند، دليل آن اين است كه اگر پايه گذار دين در تبليغ احكام دچار اشتباه شود اعتماد مردم از بين مى رود وسلب اعتماد، مايه از بين رفتن هدايت مردم كه براى آن برانگيخته شده اند، مى گردد.
و همچنين اگر در امور عادى دچار اشتباه شود، اين كار سبب مى شود كه مردم به ديگر گفته هاى او اگر مربوط به شريعت باشد از ديده شك و ترديد بنگرند.
خلاصه براى تحقق هدفى كه انبياء براى آن برانگيخته شده اند لازم است پيامبران با نيروى عصمت ومصونيت از گناه و خطا مجهز شوند تا غرض الهى عملى گردد.
اكنون لازم است در باره مطلب دوم سخن بگوييم وآن اين كه چه مى شود كه انبياء از گناه وخطا مصونيت پيدا مى كنند وعامل باز دارنده آنان در دو مرحله چيست، واين همان موضوع گفتار ما در بخش آينده است.

61
عامل عصمت در پيامبران چيست؟   

8

عامل عصمت در پيامبران

چيست؟

عامل باز دارنده راهنمايان آسمانى از گناه همان ايمان قوى وتقواى فوق العاده آنهاست كه از علم به عواقب گناه سرچشمه مى گيرد. به طور مسلم، علم صد درصد قطعى به واكنش عملى، در انسان ايجاد عصمت مى كند وآنچنان تقوائى در او پديد مى آورد كه هرگز انديشه گناه در مغز او خطور نمى كند، فرض كنيد، به انسانى يك ميليارد دلار بدهند واز او بخواهند كه دست به سيم عريان بزند، كه برق كشنده در آن جريان دارد، بطور مسلم هيچ انسان عاقلى به هيچ قيمتى خود را آلوده به چنين گناهى نمى كند زيرا نتيجه اين نوع گناه مرگ است واو در اين نتيجه شك وترديدى ندارد.
حالا اگر يك نفر نسبت به عواقب شوم ونتايج مرگ بار گناه كه دوزخ وآتش سوزان است چنين علم قطعى پيدا كند، به طور مسلّم دست به گناه نزده واين علم در او يك نوع تقوا ومصونيّتى پديد مى آورد كه به هيچ نحو شكست نمى خورد.
در اين جا ممكن است سؤال شود كه گاهى برخى از آگاهى هاى قطعى در انسان ايجاد مصونيّت نمى كند زيرا مى بينيم افرادى كه مى دانند الكل ضرر دارد وسيگار مضر است مع الوصف مى نوشند ومى كشند پس چرا علم در اين مورد عصمت ايجاد نمى كند؟
پاسخ اين سؤال روشن است وآن اين كه علم در صورتى مى تواند مصونيّت آفرين باشد

62
كه از مغز به قلب واز حالت علمى به صورت ايمان در آيد. وتا علم رنگ ايمان به خود نگيرد مايه هدايت ورستگارى نمى گردد، از باب مثال مى گوييم، همه ما مى دانيم كه مرده نمى تواند به انسان ضررى برساند ولى در عين حال همگى از آن مى ترسيم وحاضر نيستيم يك شب با او در بستر بخوابيم. حال آنكه مرده شور نمى ترسد و واهمه ندارد. تفاوت علم ما با علم مرده شور، در اين است كه علم ما فقط آگاهى است وهنوز به علم خود ايمان نداريم. در حالى كه مرده شور بر اثر ممارست، مؤمن است واز مرده نمى ترسد. علم اين گروه كه الكل مى نوشند علمى است كه به حالت ايمان (كه بازدارندگى اثر آن است) در نيامده است.
گذشته از اين، اين گروه يك محاسبه ديگرى نيز مى كنند وآن اينكه زندگى توأم با كيفيت را بر زندگى با كميّت اما بدون كيفيّت مقدّم مى دارند . ودرحقيقت زندگى نخست را بر زندگى دوّم ترجيح مى دهند ومعتقدند شصت سال زندگى با عيش ونوش بهتر از هشتاد سال زندگى پيراسته از آن است.

چگونه از خطا مصون مى شوند؟

عامل باز دارنده پيامبران از گناه روشن شد، اكنون بايد ديد عامل باز دارنده آنان از خطا چيست؟
عامل باز دارنده آنان از خطا يك عامل غيبى است كه در روايات از آن به روح القدس تعبير آورده اند. خداوند آنان را با قدرت ونيروئى مجهز كرده كه نمى گذارد آنان به خطا واشتباه بيفتند، وپيوسته آنان در متن واقعيات قرار مى گيرند واين لطف الهى در حق آنان براى اين است كه اعتماد مردم را به خود جلب كنند، ودر نتيجه هدايت مردم كه براى آن هدف برانگيخته شده اند عملى گردد.

ب. دارنده معجزه

يكى از ديگر صفات آنان اين است كه بايد براى اثبات حقانيت خود دليل وگواهى همراه داشته باشند ويكى از طرق اثبات حقانيت، داشتن معجزه است هرچند، معجزه دليل منحصر

63
نيست ونبوت پيامبران را از راههاى ديگر نيز مى توان ثابت كرد، معناى معجزه اين است
كه پيامبر كارى را صورت مى دهد كه همه افراد بشر در برابر آن عاجز وناتوان گردند. يك
چنين عمل خارق العاده نشانه آن است كه آورنده آن با قدرت الهى مجهز است. زيرا اگر
تنها قدرت بشرى بود، جهت نداشت كه همه افراد بشر در طول زمان از مقابله با او عاجز گردند. ولذا هركار خارق العاده كه مايه عاجز شدن همه مردم نباشد يا محصول رياضت است
كه مرتاض ديگر نيز مى تواند آن كار را انجام دهد ويا محصول صنعت است كه ديگر افراد نيز مى توانند با آن مقابله نمايند. از اين جهت كار مرتاضان هند به خاطر امكان مقابله وكار پرتاب فضانورد به فضا به خاطر وجود معارضه در بلوك ديگر معجزه نيست بلكه علل روشن وقابل تحصيلى دارد.
در اينجا بحث ديگرى پيش مى آيد وآن اين كه چگونه معجزه گواه بر صدق گفتار آورنده آن است؟ درست است كه معجزه حاكى از مجهز شدن به قوه الهى است ولى چگونه دليل بر راست گوئى آورنده آن است؟
پاسخ اين سؤال روشن است زيرا خداى علاقمند به هدايت بندگان، هرگز چنين قدرت را به آدم دروغگو نمى دهد. زيرا اين كار با هدفى كه خدا در آفرينش بشر دارد سازگار نيست.
وبه ديگر سخن داشتن معجزه مايه جذب مردم است وتمام انسانها بدون اختيار به چنين فردى جذب مى شوند. و اگرچنين قدرت در اختيار آدم دروغگو نهاده شود قطعاً مايه گمراهى مى گردد وخداى مهربان وعلاقمند به هدايت بندگان چنين قدرتى را در اختيار مدعى دروغگو نمى گذارد.

ج . پيراستگى از عيوب و نقايص

پيامبران از هر عيب و نقص جسمى وروحى كه مايه دورى مردم از آنان مى گردد بايد پيراسته باشند. زيرا وجود چنين عيوب مايه دورى مردم از انبياء مى گردد. ودرنتيجه هدف از بعثت، كه هدايت مردم است به دست نمى آيد.

64

د. زندگى عادى ومعمولى

پيامبران به حكم اين كه براى هدايت مردم برانگيخته شده اند زندگى عادى ومعمولى خواهند داشت آنان بسان مردم راه مى روند، كار مى كنند، عقد زناشوئى مى بندند وهرگز كارهاى متناسب با مرتاضان وتاركان دنيا را انجام نمى دهند. ولذا بايد برنامه پيامبران يك برنامه مفيد وسازنده باشد وهرگز نبايد مردم را به رهبانيت وترك زندگى دعوت كنند. در صدر اسلام يكى از خرده هائى كه بر پيامبر مى گرفتند اين بود كه مى گفتند:
(...ما لِهذا الرَّسُولِ يَأكُلُ الطَّعامَ وَ يَمْشي فِي الأسواقِ...)(سوره فرقان آيه7)
چرا اين پيامبر غذا مى خورد ومانند ما در بازار راه مى رود .
آنان كه اين ايراد را مى كردند از هدف بعثت آگاه نبودند كه پيامبر بايد با مردم بياميزد و از آنان فاصله نگيرد تا بهتر بتواند در آنان نفوذ كند.

هـ . اخلاص دردعوت

شيوه تمام پيامبران اين بود كه در دعوت خود خواهان اجر و پاداش نبودند ومنطق همگى اين بود كه :
(وَما أسْألُكُمْ عَلَيْهِ مِنْ أجْر إنْ أجْرِيَ إلاّ على رَبِّ العالَمين)(سوره شعراء آيه109)
براى كار خود اجر و پاداشى نمى طلبم، اجر من بر عهده خداى جهانيان است .
واگر پيامبر گرامى در موردى مى فرمايد:
(...قُلْ لا أسئَلُكُم عَلَيْهِ أجْراً إلاّ المَوَدَّةَ فِي القُربى)(شورى آيه 23)
بگو من مزد و پاداشى جز دوستى خاندانم نمى خواهم .
بدين جهت است كه يك چنين پاداش، پاداش صورى است نه حقيقى، زيرا نتيجه ارتباط با خاندان پيامبر به خود انسان باز مى گردد، نه به خود آنها، اين نوع ارتباط از قبيل ارتباط

65
ناقص با كامل وشاگرد با استاد است كه قهراً به سود طرف ناقص تمام مى شود نه كامل.
اكنون وقت آن رسيده است كه ببينيم وسيله آگاهى پيامبران از تعاليم خود چيست؟ وتفاوت آنان با نوابغ چگونه است؟ اين مطالب موضوع بحت ما است در بخش آينده.

66
   

9

پيامبران و نوابغ

آگاهى پيامبران ازجهان بالا به وسيله وحى الهى است. معنى وحى چيست؟
وحى اين است كه پيامبر بدون اينكه از عقل وخرد بهره بگيرد وانديشه اى بسازد، خود مطلب بر قلب پيامبر وارد مى شود ويا فرشته اى را مى بيند وسخن را از او مى گيرد.
پيامبران در حالى كه با نيروى عقل و خرد مجهز مى باشند، ولى علاوه براين دستگاه يك دستگاه ديگرى در وجود آنان تعبيه شده است كه به وسيله آن مى توانند فرمانهاى خدا را دريافت كنند وآن را در اختيار بشر بگذارند.
وبه ديگر سخن پيامبران دو نوع انديشه عرضه مى كنند انديشه اى كه محصول تجربه وآزمون راهنماى عقل وخرد آنهاست. چنين انديشه اى وحى نيست بلكه مطلبى است كه محصول دستگاه فكرى واستدلالى آنان، آن را ساخته است ودر مقابل آن پيامبران دريافت هايى دارند ازجهان برتر بدون اينكه عقل وخرد آنها ويا تجربه وآزمون، در پديد آمدن آنها مؤثر باشد واين گيرندگى خاصى است كه فقط پيامبران با آن مجهزند.
از اين بيان روشن مى شود كه مقام نبوت غير از مقام نبوغ است ونبى غير از نابغه مى باشد. انديشه نوابغ محصول حسابگريها ومطالعات ديرينه آنهاست وچه بسا هم به واقعياتى برسند وحقايقى را دريابند. درحالى كه معارف پيامبران ودريافت هاى آنان، محصول ارتباط
آنان با جهان ديگر است وبدون كوچكترين تفكر وانديشه از جهان بالا بر قلب آنان
القا مى شود.
اصولاً در جهان دو نوع مصلح و خير انديش داريم; مصلحى كه همه چيز را به خود نسبت داده و مى گويد:«من چنين مى گويم» ، «ومن چنين فكر مى كنم» در مقابل

67
مصلحى داريم كه همه چيز را به خدا نسبت مى دهد ومى گويد:«خدا چنين گفته» است بنابراين ما نبايد اين دو مصلح را يكى بگيريم وراه هر دو را يك راه بينديشيم، درست است هدف
يكى است وهر دو مى خواهند دست بشر را بگيرند وبه قله سعادت برسانند ولى راه و وسيله دو تا است.
از آنجا كه انديشه هاى نابغه محصول فكر و دستگاه ادراكى او است، قهراً به حكم
اين كه بشر محدود است، اشتباهاتى درآن رخ خواهد داد، ونمى تواند صد درصد واقع نما
باشد.
«بطلميوس» دانشمند مصرى نابغه عصر خود بود، در تفسير جهان بالا طرحى ريخت كه پانزده قرن فكر بشر را به خود مشغول ساخت، اما پس از مدتى به وسيله چهار دانشمند فلكى اصول آن فرو ريخت. اين چهار دانشمند عبارتند از:«كوپرنيك، كپلر، گاليله ونيوتن» كه هر كدام با اثبات اصلى از اصول فلكى كليه نظام فكرى بطلميوس را فرو ريختند وآن را باطل اعلام كردند.
ولى گفته پيامبران محصول وحى الهى است وتمام گفته هاى آنان از مقام ربوبى (كه خالق جهان وانسان است وبر همه چيز احاطه دارد) سرچشمه مى گيرد.
قطعاً از هر نوع خطا واشتباه مصون خواهد بود.اگر در كتابهاى شرق شناسان در باره هوش وقدرت فكرى پيامبر سخن مى گويند، غالباً مى خواهند ريشه را بزنند ووحى را كه بر او نازل مى شد واساس آئين او را تشكيل مى داد، انكار كنند، و ما در عين پذيرفتن استعداد و هوش فوق العاده آنان، آئين آنان را زائيده فكر و نبوغ آنان نمى دانيم، بلكه همگى مستند به وحى الهى است.

بعثت پيامبران و اختيار انسان

انسان از نظر جهان بينى پيامبران، يك موجود مختار وآزاد است كه مى تواند راه خود را برگزيند وآنچه را كه مى خواهد انتخاب كند آنان به خاطر آزاد بودن انسان ، براى تربيت او اعزام شده اند واگر انسان آزاد نبود، امر و نهى وتشريع احكام وبازخواست معنى نداشت .

68
ولى از طرف ديگر معتقديم كه همه چيز به تقدير خدا وقضا و حكم او انجام مى گيرد. اكنون سؤال مى شود اگر همه چيز به تقدير خدا وقضاى اوست، ديگر اختيار چه معنى دارد؟ پاسخ اين سؤال روشن است وآن اينكه بايد ديد تقدير و قضاى خدا در باره انسان چيست، در اين موقع مى توان نتيجه گرفت كه آيا تقدير وسرنوشت با انتخابگرى وآزادى انسان منافات دارد يا نه؟
اصولاً تقدير خدا در باره هر موجود متناسب مقام وجودى او است.
خدا مقدّر كرده است كه هر فاعل طبيعى مانند آتش به صورت طبيعى كار انجام دهد. همچنان كه مقدّر كرده هر موجود عاقل وخردمند كه داراى علم وقدرت است از روى حريّت وآزادى كارى را صورت دهد. يعنى خدا خواسته است كه آفتاب بدون اختيار نور افشانى كند وانسان با اختيار مبدأ كار شود; بنابر اين يك چنين قضا و قدر نه تنها مايه جبر نمى شود بلكه اختيار انسان را تثبيت وتأكيد مى كند. يعنى اگر خورشيد از روى اختيار نور افشانى كند اين بر خلاف تقدير خداست واگر انسان از روى جبر مبدأ كارى شود اين نيز بر خلاف قضاى الهى است.
پس در عين اعتقاد به حريت وآزادى انسان تمام كارهاى وى از روى تقدير وقضاى الهى است واگر «سرنوشت» گفته مى شود، مقصود سنت هاى الهى كه يكى از آنها اين است كه هر فاعل مختارى مانند انسان ، با كمال اختيار كار را صورت دهد، و به ديگر سخن، سرنوشت دو معنى دارد:
1. سنتها و قوانين خلقت
2. علم پيشين خدا بر اعمال انسان
كيفيت بهره بردارى از قوانين خلقت در اختيار انسان است و كليد آن در دست اوست.
قانون خلقت است كه انسان ميگسار دچار بيماريهاى كبدى و غيره گردد.
قانون آفرينش است كه ملت رفاه طلب، از قافله تمدن عقب بماند و گزينش هر يكى از دو راه در اختيار انسان است.

69
قضاء و قدر به اين معنى، با اختيار و آزادى انسان منافات ندارد.
علم پيشين خدا، بر آزادى انسان در عمل، تعلق گرفته است.
و چنين علمى، مؤكد اختيار مى باشد زيرا علم خدا بر اين تعلق گرفته است كه انسان از روى اختيار فلان كار را صورت خواهد داد و چنين علمى، علت تام براى انجام كار نيست، بلكه ميان علم و دانش او، و عمل انسان، اراده و اختيار او متوسط است(1).

1 . در اين مورد ما در كتاب سرنوشت از ديدگاه قرآن و سنت و عقل، گسترده سخن گفته ايم.

70
پيامبر گرامى ما آخرين سفير الهى است   

10

پيامبر گرامى ما

آخرين سفير الهى است

بحثهاى پيش ثابت كرد كه براى وصول به هدف نياز به راهنمايى الهى داريم كه ما را در اين مسير هدايت كند، تاريخ نشان مى دهد كه خدا نيز در طول تاريخ زندگى بشر پيامبرانى را بر انگيخته كه هدايت انسانها را بر عهده داشته اند. مانند:حضرت ابراهيم، حضرت موسى، حضرت مسيح (عليهم السلام) و... هر كدام از اين پيامبران با برنامه متناسب با وضع زمان و استعداد مردم آن زمان برانگيخته شده ومشعلهاى فروزانى در جامعه خود بوده اند خلاصه: هر آيينى به وسيله هر پيامبرى كه فرستاده شده است، آيين كامل همان عصر وزمان بوده وكوچكترين نقصى نداشته است، چيزى كه هست هريك از اين آيين ها نسبت به آيين بعدى كلاس پيشين بود كه مى تواند پايه اى براى كلاس بعدى بوده باشد وامّتها را در طول زمان از كلاسى به كلاس ديگر ببرد.
دراينجا اين سؤال مطرح مى شود، آيينى كه بايد اكنون از آن پيروى نمود چيست وحجت خدا در اين مورد كيست؟ مسلمانان مى گويند حضرت محمّد بن عبد اللّه (صلى الله عليه وآله وسلم) آخرين سفير الهى، با برنامه كاملى براى عموم بشرها اعزام شده است وبرنامه او آن چنان كامل وجامع مى باشد كه با همه تمدنها سازگار بوده وبشر را در هر دوره به كمال مطلوب هدايت مى كند.
اين سفير الهى در سال 570 ميلادى برابر با عام الفيل ديده به جهان گشود ودر سال 610 به پيامبرى مبعوث گشت كه پس از 23 سال انجام وظيفه، دعوت حق را لبيك گفت .در شب ميلاد او كرامتهايى مشاهده شد كه تاريخ همگى را ضبط كرده است مانند: سرنگون شدن

71
بتهاى مكّه و خاموش گشتن آتش آتشكده فارس وپديد آمدن شكاف در كنگره هاى ايوان كسرى.

هدف از اين كرامتها چه بود؟

اين كرامتها از دو راه تفسير مى شود:
1. هرگاه بت پرستان وآتش پرستان وكاخ نشينان ايوان كسرى سر عقل بيايند قطعاً در اين مورد، فكر خواهند كرد كه چه شد آتش آتشكده با بودن مواد سوختى خاموش گشت، چرا همه چيز در مكه برجاى خود ثابت ماند تنها بتها سرنگون شدند؟! چه شد كه خانه گلى در كنار ايوان كسرى شكاف برنداشت، ولى ايوان با آن عظمت دچار شكاف شد، اگر در باره اين چراها فكر كنند اجمالاً تصديق خواهند كرد كه حكومت آتشكده ها وكاخهاى ستم وبت هاى فاقد شعور سپرى گشته وبه همين زودى پايان خواهند يافت و اين كار به وسيله يك نيروى غيبى انجام خواهد گرفت.
2ـ هرگاه پس از گذشت چهل سال مردى دعوت به يكتا پرستى كرد ومردم متوجه شدند كه در شب ميلاد او حادثه هايى رخ داده كه با هدف ودعوت او كاملاً هماهنگ مى باشد، در اين صورت اين كار شاهد گويايى بر صدق گفتار او خواهد شد و يك چنين كرامت كمتر از معجزه هاى دوران رسالت او نخواهد بود.

زندگانى پيامبر

مشروح زندگانى پيامبر را بايد در كتابهاى تاريخ و سيره مطالعه كردو كتاب «فروغ ابديت» مى تواند تا حدودى ما را با زندگانى او آشنا سازد ولى اجمالاً ياد آور مى شويم:
پيامبر در دوران شير خوارگى به دست دايه اى به نام «حليمه» سپرده شد كه در هواى آزاد رشد وپرورش پيدا كند زيرا مكه بر اثر رفت و آمد زائران محل بروز وبا و طاعون بود از اين جهت جدّ او «عبدالمطلب» كه سرپرستى او را بر عهده داشت مصلحت ديد كه نوزادش در هواى آزاد پرورش پيدا كند به همين جهت پنج سال در ميان قبيله بنى سعد به سرپرستى

72
بانوى مهربانى به نام «حليمه» به سر برد از حوادث دوران كودكى او جريانى است كه مادر وى نقل مى كند ومى گويد: روزى نوزاد عبدالمطلب درخواست كرد كه مانند ديگر كودكان به صحرا برود من بارفتن او به صحرا موافقت كردم اما از آن مى ترسيدم كه مبادا آسيبى به او برسد از اين جهت يك مهر يمنى بر گردن وى آويختم كه نگهبان وحافظ وى باشد ناگهان با خشم كودك روبرو شدم كه به من گفت مادر آرام، آرام، من حافظ ونگهبانى با خود دارم آنگاه مهر را از گردن باز كرد وبه دور افكند(1).
كودك عبد المطلب در پنج سالگى به مكه بازگشت ودر سن هشت سالگى جدّ خود را از دست داد وتحت سرپرستى عموى خود ابو طالب قرار گرفت يك بار با او در سن دوازده سالگى تا محلى به نام «بصرى» رفت واز آنجا به مكّه همراه عموى خود بازگشت زيرا راهب آن منطقه او را شناخت وبه عموى او گفت در حفظ برادر زاده خود بكوش واو را به محل خود بازگردان اگر قوم يهود او را بشناسند بر قتل او تصميم مى گيرند.
بار ديگر او در سن بيست و چهار سالگى كالاهاى بازرگانى خديجه را به شام برد و به مكه بازگشت، امانت دارى وسوابق درخشان محمّد سبب شد كه خديجه كه پانزده سال از او بزرگتر بود، درخواست ازدواج نمايد وازدواج در سن بيست و پنج سالگى آن حضرت انجام گرفت واو با اين بيوه زن تا سن 50 سالگى به سر برد وتا او زنده بود هيچ زنى را برنگزيد واگر بعدها همسران متعددى گرفت به خاطر يك رشته مصالح سياسى بود كه در تاريخ موجود است. ودر سن چهل سالگى به مقام نبوت برانگيخته شدو در 27 ماه رجب فرشته اى را مشاهده كرد كه لوحى بر دست دارد وبه او دستور خواندن مى دهد واو در پاسخ مى گويد من قادر به خواندن نيستم او سه بار اين پيشنهاد را تكرار مى كند وسرانجام رسول گرامى در خود احساس خواندن آياتى مى كند كه در آن لوح نوشته شده بود وآنها عبارت بودند از آيات:
(إقْرَأْ بِاسمِ رَبِّكَ الَّذي خَلَقَ * خَلَقَ الإنْسانَ مِنْ عَلَقِ * إقْرَأْ وَ رَبُّكَ الأكْرَمُ * الَّذي علَّمَ بالقَلَمِ * عَلَّمَ الإنْسانَ ما لَمْ يَعْلَمْ)(سوره

1 . مجلسى، بحار الانوار .

73
علق آيات 1تا 5).
بخوان به نام پروردگارت كه تو را آفريد. انسان را از خون بسته پديد آورد. بخوان در حالى كه پروردگار تو گرامى است. خدايى كه تو را آنچه را كه نمى دانستى آموخت(1).
آنگاه پيامبر از نقطه عبادت به سوى شهر (مكّه) سرازير مى شود ونخستين كسى كه به او ايمان مى آورد همسر او خديجه وآنگاه على بود واز اين كه خانواده او نخستين مؤمن به او مى گردد، اين نشانه آن است كه زندگى او آن چنان آميخته با طهارت و پاكى بود كه به گفتار او مؤمن بوده در آن احتمال خلاف نمى داد. زيرا انسان هرچه هم بخواهد معايب خود را پنهان بدارد نمى تواند از همسر خود آن را مخفى سازد.
او سه سال تبليغ سرّى را آغاز كرد پس از سپرى شدن سه سال تبليغ عمومى را شروع نمود وپس از سيزده سال اقامت درمكّه رهسپار مدينه شد كه تا به كمك مردم مدينه ومهاجران مكّه بتواند اسلام را در جهان منتشر سازد. وى ده سال د رمدينه زيست وپس از مجاهدتها در بيست وهشتم ماه صفر سال يازدهم هجرت به درود زندگى گفت.
او در مدت اقامت خود، بيست و هفت بار، شخصاً در جهاد با مشركان شركت كرد، و 55 گردان به فرماندهى برخى از ياران خود، براى جهاد، اعزام نمود.
و در سال هشتم هجرت نامه هايى براى سران جهان آن روز نوشت و آنها را به آئين خود دعوت نمود و از اين طريق ثابت كرد كه آيين او كاملاً جهانى است.
اكنون وقت آن است كه دلائل نبوت او را از نزديك مطالعه و بررسى كنيم اين است موضوع گفتار در بحث آينده.

1 . مجمع البيان، ج5،ص487.

74
   

11

دلايل نبوّت پيامبر خاتم

نبوت پيامبر گرامى را از طرق مختلف مى توان ثابت كرد ومجموع اين طرق را مى شود در سه اصل خلاصه نمود:
1. اثبات نبوّت از طريق معجزه هايى كه در اختيار داشت.
2. تنصيص پيامبر پيشين بر نبوّت پيامبر اسلام.
3. جمع قرائن وشواهد.
اين تنها پيامبر اسلام نيست كه مى توان نبوّت او را از طريق اين سه اصل ثابت نمود بلكه نبوّت تمام پيامبران را مى توان به وسيله يكى از اين سه اصل ثابت نمود.اينك ما هر سه اصل را در باره پيامبر اسلام پيگيرى مى كنيم.

بررسى معجزات پيامبر گرامى اسلام

پيامبر گرامى مانند ديگر پيامبران داراى معجزاتى بوده است، ولى يگانه معجزه جاودانه او كه در همه اعصار مى درخشد، قرآن او مى باشد درست است كه كليه معجزات پيامبر در كتابهاى تاريخ وسيره وارد شده است ولى استدلال به آنها در صورتى ممكن است كه همگى به صورت متواتر به ما رسيده باشد.
مقصود از خبر متواتر اين است كه راويان خبر در هر عصر وزمانى به اندازه اى باشند كه احتمال اجتماع بر دروغ به صورت امر محال در آيد. وثبوت يك چنين نقل متواتر در معجزات پيامبر نياز به تحقيق و بررسى دارد زيرا بايد با مراجعه به كتابهاى سيره وتاريخ، معجزات

75
پيامبر را استخراج كنيم وراويان آنها را در هر عصرى در نظر بگيريم آنگاه ثابت كنيم كه راويان آنها در هر طبقه واجد شرط تواتر بوده اند و اين كار هر چند براى همه مقدور نيست وى اگر تك تك معجزات او هر چند متواتر نيست ولى با توجه به مجموع رواياتى كه در انواع معجزات او وارد شده است مى توان گفت كه او قطعاً داراى معجزه بوده ومعجزه داشتن او اجمالاً متواتر است. اينك بحث خود را در باره معجزه جاودان او كه قرآن است متمركز مى كنيم، معجزه اى كه براى او غروب وفنايى نيست تا روز رستاخيز باقى و پايدار مى باشد.

جهات هشتگانه اعجاز قرآن

قرآن از جهات مختلفى معجزه است وهريك از اين جهات حاكى از آن است كه قرآن ساخته و پرداخته فكر انسان نيست بلكه يك نيروى غيبى پشت اين قرآن وجود دارد كه آن را بر قلب بشرى فرود آورده است اين جهات هشتگانه عبارتند از:
1. اعجاز قرآن از نظر فصاحت و بلاغت.
2. اعجاز قرآن از نظر خبرهاى غيبى.
3. اعجاز قرآن از نظر قانونگذارى.
4. اعجاز قرآن از نظر علوم طبيعى.
5. اعجاز قرآن از نظر معارف الهى.
6. اعجاز قرآن از نظر اصول اخلاقى.
7. اعجاز قرآن از نظر عدم تناقض در محتوى.
8. اعجاز قرآن از نظر بيان قصص وتاريخ پيامبران.
اينك همه اين جهات هشتگانه به گونه فشرده بيان مى شود.

76

اعجاز قرآن از نظر فصاحت و بلاغت

قرآن از نظر شيرينى بيان وعالى بودن محتوا به پايه اى است كه همه افراد بشر را به شگفت واداشته، وتاكنون احدى به فكر مبارزه با آن در اين قسمت نيفتاده است زيرا هرچه در اين قسمت به پيش رفته و در صدد مقابله برآمده است ضعف و ناتوانى ديگران روشن شده است.
اصولاً معجزه را متخصصان فن مربوط به آن درك مى كنند ولذا هنگامى كه حضرت موسى، عصاى خود را انداخت و جادوى جادوگران را نابود ساخت نخستين كسانى كه به او ايمان آوردند خود ساحران دربار فرعون بودند زيرا آنان با تخصصى كه در فن سحر داشتند فهميدند كه كار موسى كار سحر وجادو نيست وسحر وجادو پايين تر از آن است كه داراى چنين قدرت شگرفى گردد.
استادان فن سخن همان عربهاى عصر رسالت بودند كه با قريحه خدادادى آگاه شدند كه سخن پيامبر از سنخ كلام بشر نيست ولذا هنگامى كه وليد بن مغيره از رسول گرامى درخواست كرد كه بخشى از قرآن خود را بخواند وپيامبر از سوره «فصلت» آياتى را بر او خواند وقتى به اين آيه رسيد، (...فَقُلْ أنْذَرْتُكُمْ صاعِقَةً مِثْلَ صاعِقَةِ عاد وَ ثَمودَ) (سوره فصلت آيه 13).
ناگهان موهاى او بر بدنش راست شد وبرخاست به درون خانه خود رفت وقتى قريش از انزواى او پرسيدند وى در پاسخ گفت از محمّد (صلى الله عليه وآله وسلم)سخنى شنيدم كه شبيه كلام انس و جن نيست. سخنان او ريشه هاى عميقى در قلوب دارد وثمره هاى شيرينى از شاخسار آن آويزان است از هر سخن برتر است وبرتر از آن سخنى نيست(1).
امروز جهان غرب با انواع وسائل به جنگ اسلام برخاسته ودر صدد مقابله با آن مى باشد وبراى نيل به اين هدف شيطانى از هر طريقى وارد شده است مانند ساختن دانشگاهها، درمانگاهها وبيمارستانها واعزام پدران روحانى! به كشورهاى اسلامى... ولى هرگز به فكر نيفتاده كه از طريق مبارزه با قرآن وارد ميدان شود وقرآنى بسازد كه همه كيان مسلمانان را از

1 . بحار الأنوار ج15ص392.

77
بين ببرد. زيرا مى داند كه در اين مبارزه جز شكست نتيجه ديگرى عايد او نخواهد شد واين مطلب در صورتى روشن تر مى گردد كه بدانيم كه قرآن در مبارزه به يك سوره نيز اكتفا كرده وآوردن سوره كوتاهى مانند سوره هاى قرآن را كافى در عقب نشينى دانسته است(1).
در طول تاريخ گروهى به فكر مبارزه با قرآن افتاده و جمله هايى را سرهم كرده و خواسته اند آياتى مانند آيات قرآن بسازند و هرگز نه از نظر زيبايى ونه از نظر محتوى به پايه قرآن نمى رسند. و براى اين افراد جز رسوايى نتيجه ديگرى نداشته است.
اكنون وقت آن رسيده است كه اعجاز قرآن را از زاويه ديگر يعنى خبرهاى غيبى تعقيب كنيم. واين موضوع گفتار ما است در بحث آينده.

1 . سوره بقره آيه 23.

78

12

 

قرآن وخبرهاى غيبى

دريچه دوم براى اعجاز قرآن، بررسى خبرهاى غيبى آن است. در قرآن مجيد، قريب به (30) گزارش غيبى وارد شده است كه غالب آنها محقق شده اند، ولى بايد توجه نمود كه فرق است ميان پيش بينى يك مقام نظامى ويا يك سياستمدار، وگزارشهاى غيبى قرآن.
يك فرد نظامى با مطالعه در باره استعداد و تجهيزات طرفين، وديگر شرايط رزمى، از پيروزى گروهى بر گروه ديگر خبر مى دهد. ويا يك ديپلمات بامطالعه شرايط يك كشور، از حوادثى كه اوضاع كشور آبستن آن است گزارش مى كند.
يك چنين پيش بينى ها بر فرض صحت واستوارى دليل بر وابستگى به مقام وحى نيست زيرا، اين قراين و امارات است كه در كنار هم چيده مى شوند واز آن يك سلسله نتايج گرفته مى شود. ولى خبرهاى غيبى قرآن، درست بر خلاف اين شيوه بوده است. قرآن از يك سلسله حوادث گزارش مى دهد كه هرگز كوچكترين نشانه اى بر وجود اين حوادث نبوده است و چه بسا قراينى بر خلاف آن حادثه گواهى مى داد اينك ما نمونه هايى از گزارشهاى غيبى قرآن را مى آوريم كه همگى مصداق روشن اين نوع از گزارشهاى غيبى است:

1. روم مغلوب پيروز مى گردد:

در سال هفتم بعثت، خبر پيروزى سپاه ايرانيان كه به نوعى مشرك و آتش پرست بودند بر سپاه روميان كه به نوعى خدا پرست بودند، به مكّه رسيد.

79
وصول اين خبر، گروهى ازمشركان را خوشحال كرد وهمگى، آن را به فال نيك گرفتند وگفتند: همان طور كه سپاه بت پرست ايران، بر سپاه خدا پرست روم پيروز شد ما نيز بت پرستان مكه، بر محمّد (صلى الله عليه وآله وسلم)وياران او كه خدا پرست هستند پيروز خواهيم شد.
يك چنين تفأل، مايه غمگينى وتأثر ياران پيامبر شد. در اين موقع وحى الهى فرود آمد وگزارش داد كه چيزى نمى گذرد كه سپاه مغلوب روم پيروز مى شود، وسپاه غالب ايران مغلوب مى گردد. ومدتى كه براى اين پيروزى مجدد در وحى الهى معين شده بود بين 3 الى 9 سال بود. آنجا كه فرمود:
(غُلِبَتِ الرُّومُ في أدْنَىَ الأرضِ وهُمْ مِنْ بَعْدِ غَلَبِهِمْ سَيَغْلِبُونَ * في بِضْعِ سِنينَ...)(سوره روم آيه هاى 2و3).
«سپاه روم در سرزمين پستى مغلوب گشت وآنان در مدت كمى پس از مغلوبيت پيروز مى شوند» .
قرآن اين خبر را در موقعى داد كه كوچكترين گواهى در خارج بر غلبه مجدد روميان در كار نبود. پيامبر در مكه بود وبه حسب ظاهر نه از آرايش نظامى طرفين آگاهى داشت ونه از پايه تسليحات وتداركات آنان و در حالى كه ازمحل وقوع حادثه فرسنگها دور بود ودر كمال انقطاع به سر مى برد، ويك چنين خبر غيبى آن هم به صورت قاطع، مدركى جز وحى الهى نمى تواند داشته باشد.
2. سپاه قريش شكست مى خورد
در سال دوّم هجرت دو سپاه شرك وتوحيد در سرزمين بدر روبروى هم قرار گرفتند. و همه قراين ظاهرى نشان مى داد كه سپاه قريش كه تا دندان مسلح شده و از نظر تعداد ونوع سلاح قوى تر و نيرومندتر بودند، بر سپاه اسلام پيروز خواهند شد. در چنين موقع بود كه پيامبر از زبان وحى فرمود:
(سَيُهْزَمُ الجَمْعُ وَ يُوَلُّونَ الدُّبُرَ) (سوره قمر آيه 45).
اين گروه شكست مى خورند وپا به فرار مى گذارند.

80
واتفاقاً روز بدر طولى نكشيد كه سپاه اسلام با كشتن (70) نفر واسير گرفتن (70) نفر ديگر بر سپاه دشمن پيروز شد.
3. ابولهب كافر مى ميرد
رسول گرامى مطابق گزارش وحى خبر مى دهد كه عموى من ابولهب كافر از دنيا مى رود. ووارد آتش مى شود. نه خود او ونه همسر او هيچ گاه به من ايمان نمى آورند. ودر اين مورد مى فرمايد:
(سَيَصْلى ناراً ذاتَ لَهَب * وَامْرَأتُهُ حَمّالَةَ الحَطَبِ)(سوره تبت آيه هاى 2و3).
به اين زودى وارد آتش مى شود وهمسر او فرد هيزم كش است (كنايه از اين كه سخن چين مى باشد).
اتفاقاً ابولهب در سال دوم هجرى پس از آگاهى از پيروزى مسلمانان در جنگ بدر بر اثر آتش غم و غضب در گذشت.
اينها نمونه هايى است ازخبرهاى غيبى قرآن كه مى توان در اين مورد يادآور شد.

81

13

 

اعجاز قرآن از جهت هاى ديگر

1. اعجاز قرآن از نظر قانونگذارى

دريچه سوم براى درك اعجاز قرآن بررسى قوانين آن است. در اين بررسى بايد قوانين اسلام را در مسائل اجتماعى واقتصادى وسياسى در نظر گرفت و يك فرد درس نخوانده قوانينى را آورده، كه آنچنان با آفرينش انسان ومصالح او تطبيق مى كند كه درهيچ عصر وزمانى مورد نقد وانتقاد قرار نگرفته است او نظام رباخوارى را كه يك نظام ظالمانه است تحريم كرده وعصر حاضر مفاسد آن را با چشم خود مى بيند كه چگونه گروهى با اندوخته خود بر هستى گروهى ديگر چوب تاراج مى زنند وفرد بدهكار را وادار مى سازند كه بايد بهره پول را بپردازد خواه سود كند وخواه ضرر، خواه كار كند وخواه كار نكند و از اين طريق گروهى، راحت طلب و رفاه خواه، غرق عيش ونوش خواهند بود وگروهى ديگر از بگاه تا پگاه بايد بدوند وتازه مالك زندگى خود نشوند.
او اگر شراب وقمار را حرام كرده و از نجاسات و پليديها جلوگيرى نموده است پيوسته مصلحت جامعه در آن بوده است وهم چنين است ديگر قوانين آن، اين بيان ميرساند كه پيامبر، اين قوانين را كه با همه تمدنهاى انسانى سازگار است ازمقامى ديگر گرفته است وگرنه نمى توانست داراى چنين اتقان و استحكامى باشد. امروز هيئت وزيران پس از مطالعات زياد، طرحى را به مجلس پيشنهاد مى كند و طرح در كمسيون ويژه آن طرح مورد بررسى قرار

82
مى گيرد وحك واصلاح مى شود آنگاه در خود مجلس پس از سخنرانى موافق ومخالف قانون از نظر دقت به حدّ كمال مى رسد وتثبيت مى گردد ولى چيزى نمى گذرد كه نقص قانون وعدم كارايى آن روشن وواضح مى گردد آنگاه متمم ها بر آن مى افزايند تا نقص قانون را برطرف كنند باز سرانجام عدم كفايت آن روشن مى گردد وبا يك قيام و قعود لغو مى شود. با در نظر گرفتن اين وضع، قوانين استوار قرآن گواه بر ارتباط پيامبر بر عالم غيب نيست؟!

2. اعجاز قرآن از نظر علوم طبيعى

شكى نيست كه قرآن، كتاب علوم طبيعى نيست وهرگز براى تعليم قوانين شيمى وفيزيك ويا تعليم معمارى وغيره نازل نشده است ولى در عين حال در مواردى كه مى خواهد ما را به معارف و بالأخص به وجودو وحدانيّت خدا و ديگر صفات و علم و قدرت گسترده او رهنمون شود از يك رشته مسائل مربوط به آفرينش سخن مى گويد كه همگى امروز مورد قبول كاشفان علوم و پى افكنان معارف جديد مى باشد.
مثلاً آنجا كه قرآن در باره زوج بودن هر پديده طبيعى سخن مى گويد ومى فرمايد:
(ومِنْ كُلِّ شَيْء خَلَقْنا زَوجَيْنِ اثْنَيْنِ لَعَلَّكُمْ تَذَّكَرونَ)(سوره ذاريات آيه 49)
از هر چيزى جفت آفريديم تا شما ياد آور شويد.
مى توان بعد آگاهى قرآن را از جهان طبيعت به دست آورد.
آنجا كه قرآن مى فرمايد:
(خَلَقَ السَّمواتِ بِغَيْرِ عَمَد تَرَونَها...) (سوره لقمان آيه 10).
ما آسمانها را بدون ستونى كه ببينيد بر افراشتيم .
مى توان عمق نظر قرآن را در باره خلقت واجرام سماوى ومعلّق بودن آنها در آسمان به دست آورد.
باز ياد آور مى شويم قرآن هرگز در صدد تعليم علوم طبيعى نيست بلكه او با طرح مسائل

83
مربوط به آفرينش مى خواهد ما را به خداى قادر وتوانا و بى نظير ويكتا راهنمايى كند ودر اين موقع پرده از يك رشته قوانينى بر مى دارد كه بشر معاصر بعد از چهارده قرن بر آنها دست يافته و از طريق تلسكوپهاى قوى ونيرومند ازآنها آگاه شده است.
يك چنين آگاهى از يك فرد اُمّى در آن عصر جاهلى نشانه ارتباط او با جهان غيب است.

3. اعجاز قرآن از نظر معارف الهى

مقصود از معارف الهى يك رشته بحثهايى است كه قرآن در باره خدا و صفات او وجهان برزخ وسراى ديگر ودر باره صفات پيامبران انجام ميدهد وآن چنان اين بحثها را عميق ودقيق مطرح مى كند كه فلاسفه جهان به زحمت آنها را درك مى كنند.
شما مسئله توحيد قرآن را در ابعاد مختلف با تثليث مسيحيان بسنجيد تثليثى كه هنوز بر خود آنان نيز مفهوم نيست زيرا از يك طرف خود را موحد و يكتا پرست و از طرفى سه گانه پرست مى نامند ولى مدعى هستند كه يكتايى او با سه گانگى او سازگار است واو در عين يكى سه تا است، ودر عين سه تا يكى است.
بالأخره اين معارف مسيحى نه تنها بر توده مردم مفهوم نيست بر دانشمندان آنان نيز مبهم و مجهول است. چگونه مى توان گفت كه يك شىء در آن واحد هم واحد است وهم كثير، هم يكى است وهم سه تا، شما در مقابل اين تفكر آيات وحدانيّت قرآن را مطرح كنيد آنجا كه مى گويد:
(لاإلهَ إلاّ هُوَ) يا (قُلْ هُو اللّهُ أحَدٌ)
مسيحيان مى گويند واقعيت خدا يك واقعيتى است كه از خداى پدر وخداى پسر وخداى روح القدس تشكيل يافته است. شما اين عقيده را در كنار تعاليم قرآن بگذاريد كه يك فرد امىّ مى گويد: (لَمْ يَلِدْ وَلَمْ يُولَدْ وَلَمْ يَكُنْ لَهُ كُفْؤاً أحَدُ)
چگونه مى توان براى خدا فرزندى تصوّر كرد در حالى كه حقيقت فرزند اين است كه جزئى از پدر وارد رحم مادر گردد وبا جزئى از وجود او تركيب شود آنگاه فرزندى به وجود آيد. آيا بر خداى بزرگ چنين انديشه رواست؟ كه جزئى از خود را جدا سازد ودر رحم مريم قرار دهد

84
شما اين عقيده را با آيات قرآن در اين زمينه مقايسه كنيد آنجا كه مى فرمايد:
(... ما اتَّخذَ صاحِبَةً وَلا وَلَداً)(سوره جن آيه 3).
براى خود همسرى وفرزندى برنگزيده است .

4. اعجاز قرآن از نظر اصول اخلاقى

يكى از جهات اعجاز قرآن قوانين اخلاقى آن است. قوانين اخلاقى بايد به گونه اى باشد كه انسان را به سعادت وخوشبختى در دو جهان رهنمون باشد وبه ديگر سخن فضايل اخلاقى و سجاياى انسانى را در او زنده كند. وسرانجام به صورت «انسان كامل» در آورد. «انسان كامل» كسى است كه در آن جهات مادّى ومعنوى هر دو رشد كرده ودوشادوش يكديگر پيش روند.
اكنون برگرديم به اخلاق كليسا ودر مقابل آن اخلاق يونانى را بررسى كنيم وهر دو اخلاق در زمان پيامبر رواج كاملى داشتند اخلاق كليسا به جنبه هاى مادّى توجه نكرده وانسان را به گوشه گيرى، ترك دنياوزندگى در ديرها وغارها دعوت مى كرد، وازدواج را نكوهش نموده وتجرد را پسنديده مى خواند يك چنين اخلاق جز ناديده گرفتن جنبه هاى طبيعى وجود انسان نتيجه اى ندارد و سرانجام يكى از دو بال انسان را قطع كرده وسنگينى را بر يك بال مى افكند.
در برابر آن اخلاق يونانى انسان را به زندگى مادى هرچه تمامتر وانجام وظايف اخلاقى براى كسب مقام و مال دعوت مى كندو اگر هم انسان بايد كار نيك انجام دهد به خاطر اين است كه از اين رهگذر سودى عايد او گردد واين همان اخلاق مادى يونانى است كه درجهان غرب نيز رواج دارد واز اين جهت هر دو اخلاق نمى تواند به انسان آنچه را كه براى آن آفريده شده است، ببخشد.
ولى اخلاق اسلامى در عين دعوت به بهره گيرى از طيّبات، جنبه هاى معنوى را فراموش نكرده وانسان را در محدوده اى ميان آن دو پرورش مى دهد.
انسان در اخلاق اسلامى نه تنها براى امور مادّى آفريده شده كه جز لذّت چيزى را فكر نكند ونه براى معنويّت محض كه از امور دنيوى دست بشويد، بلكه بايد از هر دو به نحو

85
متناسب بهره بگيرد از اين جهت در عين نهى از زاويه نشينى وترك دنيا و دير گزينى، او را به تلاش و كار دعوت كرده واز طرف ديگر او را به كارهاى نيك، آن هم براى خدا نه براى جلب منافع مادى، فرا خوانده است وشعار مسلمان اين است كه:
(ربَّنا آتِنا فِي الدُّنْيا حَسَنَةً وَفِي الآخِرَةِ حَسَنَة):
پروردگارا ما را در اين جهان ودر سراى ديگر نيكى عطا فرما.

5. عدم تناقض در محتواى قرآن

انسان يك موجود تكامل پذير است كه به تدريج از مرحله نقص به مرحله كمال مى رسد ولذا هر روز فكر جديدى وطرح نوى به ذهن او مى رسد وهر كارى را كه صورت مى دهد فرداى آن روز نقص آن بر او روشن شده وخلاف آن را بر مى گزيند. هيچ متفكرى درجهان پيدا نمى شود كه در آراء ونظريات دوران جوانى خود تجديد نظر نكند وخلاف آن را نگويد واين همان نشانه تكامل پذيرى انسان است.
پيامبر اسلام در مدت 23 سال قرآن را در شرايط بسيار گوناگون به مردم بازگو نموده و آنچه را كه در روزهاى نخست مى گفت همان رانيز در روزهاى پسين گفته است يك انسان اگر در شرايط يكنواخت آن هم در مدّت كوتاه كتابى راتنظيم كند شايد بتواند از تناقض گويى خوددارى نمايد ولى پيامبر در يك زمان بس ممتد با شرايط گوناگون كه در مكّه ومدينه داشت در ميان غزوه ها وجنگها در كنار ده ها وظايف،كتابى را به سوى مردم آورد كه در مجموع محتواى آن كوچكترين تناقض نيست.
اهميّت اين مطلب موقعى روشن مى گردد كه بدانيم قرآن در موضوعات بسيار گوناگون كه شماره آن از (500) تجاوز مى كند بحث وگفتگو مى كند وهرگز دچار تناقض نمى گردد واين نشانه اين است كه آورنده آن از مقام ربوبى كمك گرفته و به وسيله نيروى قدرتمندى از لغزش محفوظ مانده است. وقرآن مجيد به اين نوع اعجاز اشاره مى كند ومى فرمايد:
(قُلْ وَلَوْ كانَ مِنْ عِنْدِ غَيْرِ اللّهِ لَوَجَدُوا فيهِ اختِلافاً كَثيراً)

86
بگو اگر قرآن ازجانب غير خدا بود در آن اختلاف زيادى مى يافتيد (سوره نساء آيه 82).

6. اعجاز قرآن ازنظر قصص اقوام پيشين

قرآن كتاب تاريخ نيست، اما سرگذشت اقوام گذشته را به عنوان عبرت ياد آور مى شود ولى در اين ميان وقتى به شرح زندگى پيامبرانى مانند آدم ونوح وابراهيم ولوط و داود و سليمان مى رسد آن چنان سرگذشت آنان را تشريح مى كند كه اصول علمى وواقعيت تاريخى ايجاب مى كند كه آنان نيز آن چنان باشند، در حالى كه تورات كه بازگو كننده زندگانى اين گروه مى باشد آن چنان نسبتهاى ناروا به رجال وحى مى دهد كه انسان از شنيدن آن مشمئز مى گردد.
آيا صحيح است كه پيامبرى مانند لوط دوبار مست شود وهر بار با يكى از دخترانش آميزش كند ومبدأ نسل انسان كنونى گردد؟!!(1)
آيا صحيح است كه سليمان به بت پرستى دعوت كند؟!! (2)
آيا صحيح است كه مسيح هشت خُم آب را از طريق اعجاز تبديل به شراب كند؟!! (3) به طور مسلّم نه، ولى تورات و انجيل كنونى اين نوع نسبتها را به پيامبران مى دهد وآنان را بدتر ازاين هم توصيف مى كند!
از اين مقايسه به دست مى آوريم كه تورات و انجيل كنونى مورد دستبرد واقع شده واز حالت نخستين بيرون آمده است همچنان نتيجه مى گيريم كه قرآن از طريق كتب پيشين تدوين نگشته و رسول گرامى از اين كتابها استفاده نكرده است وجز وحى الهى براى داستانها منبعى نيست.

1 . تورات سفر تكوين فصل نوزدهم جمله هاى 32ـ37.
2 . كتاب اول پادشاهان فصل يكم.
3 . انجيل متى فصل 17 وبه انجيل يوحنا فصل دوم نيز مراجعه شود و درحالى كه در انجيل متى فصل يازدهم بر تحريم شراب تصريح شده است.

87
با ديگر دلايل نبوت پيامبر اسلام آشنا شويم   
14
با ديگر دلايل نبوت پيامبر اسلام
آشنا شويم
ياد آور شديم براى شناختن پيامبر واقعى از مدعى دروغگو سه راه در اختيار داريم راه نخست اين بود كه معجزات پيامبر را نشانه حقانيّت او بدانيم واين راه در باره نبوّت پيامبر اسلام پيموده شد.
راه دوّم اين است كه پيامبر پيشين بر نبوّت پيامبر بعدى تصريح كند.
راه سوم جمع قراين وشواهد كه نبوّت او را قطعى و روشن سازد. اينك توضيح دو راه ديگر:

تنصيص پيامبر پيشين بر نبوت پيامبر بعدى

به طور مسلّم هرگاه نبىّ سابق بر نبوّت شخص بعدى تنصيص كند واو را شخصاً ويا از طريق امارات وشواهد كه فقط بر يك نفر منطبق است، معيّن كند طبعاً نبوّت او ثابت مى گردد واين مسأله در مورد پيامبر گرامى در صورتى روشن مى شود كه گواهيهاى تورات و انجيل را بر نبوت پيامبر عربى از نسل هاشم فرزند عبد اللّه را مورد بررسى قرار دهيم واين شواهد به اندازه اى است كه مى توان پيرامون آن كتابى نوشت و دانشمندان ما در اين باره كتابهايى نوشته اند كه مى توان از دو كتاب جامع نام برد:

88
1. «أنيس الأعلام» نگارش فخر اسلام.
2. «إظهار الحق» نوشته يكى از دانشمندان هند.
در اين دو كتاب مجموع اشارات تورات وانجيل در باره پيامبر گرد آمده ومراجعه به آنها مرد منصف را به حقانيّت وراستگويى پيامبر گرامى معتقد مى سازد ما از ميان تمام اين اشارات يك بشارت از انجيل يوحنا را متذكر مى شويم كه حضرت مسيح به صورت روشن از آمدن نبيّى به نام «احمد» گزارش مى دهد.
مطالعه فصل هاى چهاردهم وپانزدهم وشانزدهم از اين انجيل مى رساند كه حضرت مسيح مى گويد:«من مى روم و «فارقليط» را براى شما مى فرستم وتا من نروم او نخواهد آمد» . مفسران انجيل براى پرهيز از نفوذ اسلام در ميان مسيحيان اين كلمه را به روح القدس تفسير كردهاند در صورتى كه آمدن روح القدس هيچگاه مشروط به رفتن پيامبر قبلى نيست. بلكه اين پيامبر جديد است كه آمدن آن مشروط به رفتن پيامبر قبلى است. از اين جهت بايد گفت كه مقصود از آن در زبان سريانى همان احمد به معنى ستوده است كه بسيارى از لغت شناسان آن را تأييد مى كنند.
بطور مسلّم حضرت مسيح لفظ «احمد» را به زبان آورده است ولى مترجمان انجيل اسم او را كه به معنى ستوده است به «فارقليط» آن هم به معنى ستوده است ترجمه كرده و از اين طريق اشتباهى رخ داده است.
فخر اسلام در مقدمه كتاب خود مى نويسد من به درجه كشيشى رسيده بودم ودر نزد استادم كه اسقف عالى مقام بود محبوبيت فوق العاده داشتم روزى استاد به درس نرفت ومرا مأمور كرد به مدرسه بروم وشاگردان را از بيمارى استاد آگاه سازم، من ا نجام وظيفه كردم و به محضر استاد برگشتم او پرسيد شاگردانم مشغول چه بحثى بودند گفتم در باره «فارقليط» بحث مى كردند وآن را به «روح القدس» تفسير مى كردند او برگشت به من گفت: از معنى اين كلمه جز استادان محقق مسيحى آگاهى ندارند واين به معنى «احمد» پيامبر مسلمانان است، سپس دستور داد انجيلى را كه در محفظه خاصى نگهدارى مى شد آوردند واين انجيل قبل از اسلام

89
نوشته شده بود. ودر آنجا به جاى كلمه «فارقليط» لفظ «احمد» نوشته بود(1).

جمع قراين و شواهد

امروز در دادگسترى برا ى شناختن مجرم از طريق جمع قراين وشواهد استفاده كرده وبا تراكم نشانه ها مجرم رامعيّن مى كنند.
ما امروز از اين راه مى توانيم بسيارى از حقايق را كشف كنيم واختصاصى به مسائل قضايى ندارد. اوّل كسى كه از اين راه استفاده كرد قيصر روم بود. زيرا پس از آن كه نامه رسول گرامى به دست او رسيد. فوراً دستور داد گروهى را كه اين پيامبر را خوب مى شناسند به دربار بياورند. اتفاقاً در آن روزها ابوسفيان با گروهى براى امور بازرگانى وارد شام شده بودند ازاين جهت فوراً به دربار جلب شدند و قيصر به وسيله مترجم پرسشهايى از او كرد واو پاسخ هايى داد كه در زير مشاهده مى كنيد:
قيصر: آيا در نياكان نزديك اين مدعى نبوّت، فردى بود كه ادعاى نبوّت كرده باشد؟
ابوسفيان: خير.
قيصر: آيا يكى از نياكان نزديك او سلطنت داشت يا نه؟
ابوسفيان: خير.
قيصر: آيا اين مرد قبل از ادعاى نبوّت در ميان مردم به امانت وراستگويى معروف بود يا نه؟
ابوسفيان:او چهل سال قبل از نبوّت در ميان ما به امانت و پاكدامنى زيسته است.
قيصر: چه گروهى از مردم به او گرويده اند؟
ابوسفيان: غالباًجوانان دور او را گرفته اند.
قيصر: او در جنگ با مخالفان خود پيوسته غالب است يا مغلوب؟
ابوسفيان: او گاهى غالب وگاهى مغلوب مى باشد.
قيصر: آيا از گروندگان به وى تاكنون كسى از آيين او برگشته است يا خير؟

1 . أنيس الأعلام ج1ص4.

90
ابوسفيان:خير.
آنگاه قيصر رو به ابوسفيان كرد و گفت اگر اين پاسخهايى كه تو در برابر پرسشهاى من دادى صحيح و راست باشد نويسنده نامه كه مرا به آيين خود دعوت كرده است پيامبر خدا است زيرا تمام آنچه كه گفتى نشانه نبوّت او است.
من نخست فكر كردم كه او نبوّت را به تقليد از يكى از نياكان خود عنوان كرده ويا براى جبران سلطنت از دست رفته بدان پناه برده است وچون شما هر دو را نفى كرديد روشن شد كه در ادعاى نبوّت چنين انگيزه هايى در كار نبوده است.
ازا ين كه گفتى او قبل از نبوّت به درستى و راستگويى معروف بود اين گواه بر اين است كه اين مرد در ادّعاى نبوّت راستگو است زيرا مردى كه چهل سال به مردم راست بگويد ممكن نيست يك مرتبه منقلب گردد و به خدا دروغ ببندد.
از اين كه گفتى دور او را جوانان گرفته اند اين نيز نشانه نبوّت او است زيرا دور مردان خدا را همان جوانان مى گيرند.
در پاسخ سؤال من گفتى كه او در جنگ گاهى غالب وگاهى مغلوب است وهمچنين گفتى كه احدى از ياران او از آيين وى دست بر نمى دارند اين نيز نشانه نبوّت او است زيرا پيامبران گاهى در جنگ پيروز مى شوند وگاهى شكست مى خورند وگروندگان وى دست از آيين او بر نمى دارند.
ابوسفيان پس از خروج از دربار از اين كه حقايق را بازگو كرده وبه نفع محمّد (صلى الله عليه وآله وسلم)تمام شده، بسيار متأثر بود (1).
در عصر حاضر نويسنده مصرى سيد محمد رشيد رضا در كتاب «الوحي المحمّدي» به جمع قرائن پرداخته واز اين طريق رسالت او را ثابت كرده است، وما نيز در بخش آينده برخى از قرائنى را كه راستگويى پيامبر را مبرهن مى سازد خواهيم آورد.

1 . سيره ابن هشام ج1ص192ـ199 ومروج الذهب ج2ص279.

91
   

15

 

جمع قرائن و شواهد

آخرين راه براى شناخت پيامبر راستين از مدعى دروغين مطالعه يك رشته قرائن وشواهدى است كه مسأله را يك طرفه كرده وحقيقت را بازگو مى كند زيرا انسان در سايه يك رشته شواهد حقيقت را حدس مى زند.
اينك اين قرائن در باره پيامبر

1. تاريخ زندگانى پيامبر قبل از بعثت

بررسى زندگانى پيامبر قبل از بعثت گواهى بر صدق وراستگويى او در ادعاى نبوّت، مى دهد. زيرا اين مرد چهل سال در ميان مردم به درستى و پاكى معروف بود تا آنجا كه او را «محمّد امين» ناميدند. حتى هنگامى كه سيلى از كوههاى مكّه سرازير وكعبه را آسيب رسانيد در بازسازى كعبه ميان قبايل چهارگانه مكّه، اختلافى رخ داد وهر رئيسى مى گفت افتخار نصب «حجر الأسود» بايد نصيب من گردد. در اين لحظه مردى پيشنهاد كرد اختيار اين كار را به دست كسى بسپاريد كه قبل از همه از يكى از درهاى مسجد الحرام وارد شود در اين انتظار به سر مى بردند كه پيامبر وارد شد و صداى همه به رضايت بلند شد. گفتند: اين مرد امين است وهرچه بگويد مورد قبول ما است.
او دستور داد پارچه اى آوردند، سنگ را در ميان پارچه نهاد و به هريك از سران چهارگانه دستور داد يكى از گوشه هاى پارچه را بگيرند وبه پاى ديوار كعبه بياورند. آنگاه خود با دست

92
خود«حجر» را بر جايش نصب كرد واز اين طريق از يك خونريزى جلوگيرى نمود(1).
رسول گرامى در سفر خود به شام سفر كرد، مردى او را به بت سوگند
داد او در پاسخ گفت مبغوض ترين شىء در نظر من همين بتهاست، يك
چنين ابراز انزجار از بت پرستى در دوران كودكى نشانه يك نوع ارتباط با غيب است.

2. او يك مرد امىّ بود

تاريخ گواهى مى دهد كه: پيامبر در طول زندگى نزد كسى درس نخوانده وكتابى رامطالعه نكرده است مع الوصف يك فرد امىّ يك چنين كتابى را آورده كه عقول خردمندان را به شگفت واداشته ويك تنه در باره بسيارى از موضوعات سخن گفته وهمگى مورد تصديق خردمندان ومحققان واقع گشته است.
شكى نيست فرزند صحرا، پرورش يافته بيابان، بدون امداد غيبى نمى تواند پيرامون متجاوز از (500) موضوع سخن بگويد كه مرور زمان از عظمت و صدق گفتار او سر سوزنى نكاسته است ودر اين مورد حافظ مى گويد:
نگار من كه به مكتب نرفت و خط ننوشت *** به غمزه مسأله آموز صد مدرّس شد
وبه قول سعدى:
يتيمى كه ناخوانده ابجد درست *** كتابخانه هفت ملّت بشست

3. بررسى تعاليم او

مطالعه تعاليم او مى رساند كه بر خلاف مدعيان دروغگو كه براى جلب افراد به آنان اجازه عيش وعشرت داده ودست آنان را در شهوترانى وثروت اندوزى باز ميگذارند، تا از اين طريق افراد غافل را به آيين خود جذب كنند وى چنين كارى نكرده است اين مسأله در صورتى روشن مى شود كه به آيين هاى ساختگى باب وبها در ايران و آيين قاديانى در هند مراجعه شود

1 . تاريخ الخميس ج1ص258.

93
وروشن گردد كه چگونه آنان دست انسانها را در ارتكاب گناه در برابر پرداخت يك جريمه آزاد گذاردند. وآميزشهاى حرام را با پرداخت نُه مثقال طلا بلامانع(1) اعلام كردند،بنابراين افراد متمكن وثروتمند پيوسته مى توانند از اين طريق به لذايد نفسانى برسند ودرعين حال متديّن نيز باشند.
آيين قاديانى در دوران تسلّط انگلستان بر هند ظهور كرد وبراى جلب نظر اين دولت استعمار گر جهاد را تحريم نمود و زندگى پر ذلّت و اسارت را به رسميّت شناخت.
درحالى كه در تعاليم اسلام به شدّت از شهوترانيهاى نامحدود ودور از عفت جلوگيرى شده وپرخاش بر ستمگر، وظيفه معرفى شده است.

4. مطالعه قوانين نظامى او

مطالعه قوانين پيامبر در نبرد نشان مى دهد كه وى هيچگاه از اصل «ماكياوليستى» «هدف وسيله را توجيه مى كند» استفاده نمى كرد. آب به روى دشمن نمى بست ودر جنگ خيبر بااين كه راه آب قلعه ها را به وسيله چوپانى به دست آورد اما آب را به روى آنان نبست (2). در دستورات نظامى او آمده است به نام خدا نبرد كنيد،مجروحى را تعقيب نكنيد، فرارى دشمن را كه پشت به شما كرده دنبال ننماييد وبا زنان وپيران سالخورده، دشمن به خوشى رفتار كنيد.
هرگز آبهاى دشمن را مسموم نكرده وبه دام ودرخت دشمن آسيب نرسانيد. اين تعاليم بازگو كننده روح لطيفى است كه در عين قدرت، اصول انسانى وفضايل اخلاقى را فراموش نكرده وپيروزى را در سايه اعمال ضد انسانى نمى طلبد.

5 . بررسى حالات ياران پيامبر

دوست انسان وعلاقمند او، تا حدّى مى تواند آيينه روحيّات انسان وكمالات ويا رذايل او

1 . مجموعه حدود واحكام.
2 . سيره ابن هشام ج1ص 424ـ425.

94
باشد زيرا خوبان هميشه گرد خوبان وبدان دور بدها جمع مى شوند وبه اصطلاح مردم، موقعيت امامزاده را بايد از زائر آن شناخت.
وقتى ما حالات ياران پيامبر را مطالعه مى كنيم، مى بينيم پاك دلان دور او را گرفته بودند كه از نظر تقوا وعدالت براى آنان لنگه ونظيرى نيست واين شخصيت ها عبارتند از: على، سلمان، ابوذر، مقداد و... كه هر كدام نمونه هاى بارز اخلاق وانسانيّت بودند.
اگر پيامبر اسلام نعوذ باللّه مدعى دروغينى بود، به تربيت چنين افرادى موفق نمى گشت واين افراد نيز دور او گرد نمى آمدند.
اين قرائن به خوبى نشان مى دهد كه پيامبر اسلام، فرستاده خدا است وآنچه مى گويد از مقام وحى اخذ مى كند.
بااين بخش، بحث ما در باره خدا شناسى، صفات شناسى و پيامبر شناسى پايان يافت.
اكنون وقت آن رسيده است كه ببينيم مسأله خلافت پيامبر وجانشينى او چگونه است؟ واين موضوع بحث ما را در بخش آينده تشكيل مى دهد.

95

16

 

خلافت و امامت

مسأله خلافت وجانشينى از طرف پيامبر از مسائلى است كه مسلمانان را به دو گروه تقسيم كرده است وهر گروه آن را به شيوه اى توضيح مى دهد آنگاه طبق آن شرايط خليفه را معيّن مى كند، سپس انگشت روى خليفه اى كه پس از پيامبر جانشين او شد مى گذارد. ما اكنون به هر دو نظريه اشاره مى كنيم سپس نظريه خود را در اين مورد ياد آور مى شويم.

خلافت يك مقام عادى است

شكى نيست كه پيامبر اكرم در زمان خود حكومت تشكيل داده بود امنيّت كشور را فراهم، ونيازمنديهاى منطقه را برطرف مى نمود واحكام خدا را در باره مجرمان اجرا مى كرد. وبه ديگر سخن حكومت پيامبر گرامى داراى جنبه هاى سياسى، نظامى و اقتصادى بود وپس از درگذشت او فردى لازم است كه اين اهداف را عملى كند ودر رأس امور قرار گيرد. ازا ين جهت در خليفه جز تدبير وكاردانى، لياقت وشايستگى براى اداره امور نظامى و مسائل سياسى وجنبه هاى اقتصادى چيزديگرى شرط نيست واين چنين فرد را امّت اسلام مى توانند برگزينند.

خلافت ادامه وظايف نبوّت است

پيامبر گرامى علاوه بر انجام امور ياد شده در قسمت اول، وظايف ديگرى را نيز بر عهده داشت مانند:

96
الف ـ بيان احكام موضوعاتى كه پيش مى آمد.
ب ـ تفسير قرآن مجيد.
ج ـ پا سخ به سؤالاتى كه امّت اسلامى مى كردند.
د ـ صيانت اسلام از شبهات كه از جانب مخالفان مطرح مى شد.
هـ ـ تربيت انسانهاى كاملى كه از نظر رتبه تالى امام و تالى پيا مبر معصوم بودند.
انجام اين وظايف به ضميمه وظايف پيشين علاوه بر تدبير وكاردانى يك رشته شرايط وامكاناتى لازم دارد كه جز در پرتو عنايات الهى امكان پذير نيست.
اداره كننده اين مقامات بايد ازعلم وسيع وگسترده اى برخوردار باشد كه بتواند نيازمنديهاى امّت اسلامى را در زمينه هاى: بيان حلال وحرام، وتفسير آيات قرآن، و پاسخ گويى به پرسشهاى آنان، و نقد شبهات و ايرادها، برطرف سازد.
نه تنها بايد داراى چنين علمى باشد، بلكه بايد داراى عصمت و پيراستگى از گناه وخطا هم باشد كه به اين وظايف قيام كند. وتربيت چنين فرد مانند پيامبر جز از طريق عنايت الهى ممكن نيست. هم چنانكه شناخت او بدون معرفى خدا امكان پذير نمى باشد.
اين جاست كه دو نظريه در باره خلافت به نامهاى «انتخابى» و «تنصيصى» مطرح مى شود. آنها كه خلافت را تا حدّ يك مقام رسمى در كشورهاى امروز تنزّل داده اند واز او همان كارى را مى طلبند كه از رؤساى جمهور ونخست وزيران مملكت درخواست مى شود ـ آنان ـ در خليفه نه علم وسيع را شرط مى دانند ونه عصمت، وجز درايت وكاردانى نسبت به امور محوّل به او، چيزى را لازم نمى دانند وروى اين اساس مقام خلافت را يك مقام انتخابى وگزينشى تلقى مى كنند.
ولى آن گروه كه مى گويند درست است كه پس از در گذشت پيامبر باب نبوّت بسته گرديد وديگر شريعت وآيينى نخواهد آمد وبر كسى وحى نخواهد شد ولى وظايف پيامبر استمرار دارد

97
وبايد در ميان امّت كسى باشد كه اين وظايف را انجام دهد وگرنه امّت اسلامى به قلّه تكامل نخواهد رسيد زيرا هرگز امّت از بيان حلال و حرام بى نياز نشده وخود پيامبر موفق به بيان كليه احكام نگرديد همچنان كه امت از تفسير قرآن بى نياز نبود. وبه خاطر همين است كه هفتاد ودو فرقه براى خود از قرآن دليل مى آورند واين نيست جز اين كه به مفسّر واقعى قرآن رجوع نمى شود.
براى امّت پيوسته سؤالات وپرسشهايى مطرح است كه خود پيامبر در حال حيات خود پاسخگوى آنها بود وبعد از درگذشت او بايد فردى به اين وظيفه قيام كند. همگان مى دانيم كه مغرضان وملحدان پيوسته در مقام ايراد شبهه و شك بر اسلامند وخود رسول گرامى در زمان حيات خود پاسخگوى اين شبهات بودند وهرگز نبايد اين مناصب تعطيل شود وامّت از اين فيض محروم گردند. واز طرفى ديگر قيام به اين وظايف بدون يك سلسله امكانات كه فقط خدا بايد در اختيار انسانها بگذارد، امكان پذير نيست روى اين جهات امام بايد مورد عنايات خدا باشد وطبعاً خدا مى تواند وى را تربيت كند و معرفى كند.
روى اين بيان روشن مى شود كه مقام امامت يك مقام الهى وتنصيصى است وبايد از جانب خدا معرفى شود.

انتخاب امّت و مصالح اجتماعى

در اين جا لازم است در انتخاب يكى از اين دو نظريّه، يك سلسله مسائلى را بررسى كنيم وآن اين كه آيا مسائل اجتماعى ايجاب مى كند كه امام از طرف مردم برگزيده شود يا از جانب خدا تعيين گردد. در اين جا است كه بايد به دو موضوع كه در زمان پيامبر وپس از پيامبر مطرح بود توجه كنيم:

خطر مثلث

در زمان پيامبر وپس از او خطر مثلثى كيان اسلام را تهديد مى كرد. يك ضلع آن در ايران بود و لذا خسرو پرويز از پيدايش چنين قدرت سخت ناراحت شد، نامه پيامبر را پاره كرد وبه

98
فرماندار خود در يمن نوشت كه اين مرد مدعى نبوّت را دستگير كند وروانه دربار او نمايد(1).
ضلع ديگر اين مثلث، شمال شبه جزيره بود كه دولتهايى در شام به صورت دست نشانده از جانب قيصر حكومت مى كردند خود پيامبر بود با اين قدرتهاى موجود در شمال، دو برخورد نظامى داشت، يكى در سال هفتم هجرت به نام جنگ موته وديگرى در سال نهم هجرت به نام جنگ تبوك. وبه طور مسلّم اين دشمن زخمى در كمين اسلام بود كه پس از پيامبر مدينه را هدف قرار دهد.
ضلع ديگر اين مثلث ستون پنجمى به نام منافقان بود در خود مدينه واطراف آن كه قسمتى از شورشها وكارشكنيها، مربوط به آنان بود وآنان در پى فرصت بودند كه با ديگر همفكران خود بر اسلام بتازند.
آيا صحيح است كه پيامبر با مشاهده اين خطر مثلث كه پيوسته اسلام را تهديد مى كرد براى مسلمانان سرپرستى تعيين نكند وآنان را به همان حالت بگذارد وبرود، به طور مسلّم پيامبر نمى تواند اين ناحيه از وضع مسلمانان را ناديده بگيرد وبه آن اعتنا نكند. زيرا مقابله با دشمن در درجه نخست نياز به يك سرپرست كاردان آگاهى دارد كه سرپرستى او مورد اتفاق همگان باشد. واين كار جز با تعيين الهى امكان پذير نيست واگر از غير اين راه تعيين شود مسلّماً موافق ومخالفى پيدا خواهد كرد كه وحدت را از مسلمين بر خواهد گرفت وآنان را در مقابل دشمن ناتوان خواهد ساخت.

1 . الإصابة: شرح حال «باذان» .

99

17

 

امامت و تعيين جانشين

زندگى عرب در محيط مكّه ومدينه بلكه تمام شبه جزيره به صورت قبيله اى بود و قبيله اى از قبيله ديگرى منشعب شده وقبايلى را پديد آورده بودند. در چنين زندگى، افراد قبيله تابع بزرگ قبيله هستند واز خود استقلال فكرى ندارند وهرچه بزرگ قبيله گفت همان را مى گويند وتأييد مى كنند، بنابراين در شهرى مثل مدينه واطراف آن تمام تصميمات مربوط به ده نفر از سران قبيله خواهد بود. آيا صحيح است پيامبر مصلحت جامعه را به دست ده نفر يا كمى بيشتر بسپارد كه آنان تصميم بگيرند، اگر در تمام امّت در آن روز قدرت تصميم گيرى بود ودر تصميم حر وآزاد بودند، جا داشت كه بگوييم امّت از طريق مشاوره، لايق ترين وشايسته ترين فرد را برگزيند.
ولى در اجتماع قبيلگى كه افراد قدرت بر تصميم ندارند وتصميم در دست يك اقليّت ناچيز است، مسئله شورا وگزينش اصلح امكان پذير نيست.
اتفاقاً برداشت خود پيامبر از مسأله امامت برداشت تنصيصى بود نه انتخابى، زيرا وقتى يكى از سران قبايل ايمان خود را مشروط بر اين كرد كه پس از وى رهبرى به او واگذار شود حضرت در پاسخ او فرمود:«اَلأمرُ إلَى اللّهِ يَضَعُهُ حَيْثُ يَشاءُ » كار در دست خداست او هركس را صلاح ببيند او را بر مى گزيند(1).

1 . سيره نبوى نگارش ابن هشام 2 / 424 - 425.

100

سرگذشت غدير

محاسبات اجتماعى ثابت كرد، كه مصلحت امّت در تعيين امام بود نه در واگذارى آن به امت، اتفاقاً، از نظر عمل اين امر نيز تأييد شد. پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) در سال دهم هجرت هنگام بازگشت ازحجة الوداع در نقطه اى به نام غدير نزديكى «جحفه» دستور داد كاروان متوقف شود تا رسالت بزرگى كه خدا بر دوش او نهاده است به انجام رساند، در اين نقطه كه مركز جدا شدن عراقى ها، مصرى ها ومدنى ها بود، منبرى ترتيب داد وبر روى آن قرار گرفت وخطابه اى خواند و در مقدمه آن فرمود:
«نزديك است من از ميان شما بروم ومن دو يادگار گرانبها در ميان شما مى گذارم: يكى كتاب خدا و ديگرى اهل بيت من است» .
آنگاه افزود:
«آيا من أولى وشايسته تر به جان ومال شما از خود شما نيستم؟» .
صداى تصديق از همگان بلند شد. آنگاه فرمود:
«مَنْ كُنْتُ مَولاهُ فَهذا عَلِيٌّ مَولاهُ، أَللّهُمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عَادِ مَنْ عاداهُ »
هركه را مولا منم، على مولاى اوست. خدايا دوستان على را دوست بدار ودشمنانش را دشمن بدار.
مقصود ازلفظ «مولى» در اين جمله همان أولى به نفس است كه درجمله قبلى وارد شده است وهدف اين است كه آن اولويت وشايستگى كه پيامبر نسبت به خود مردم داشت بعد از درگذشت او در على بن ابى طالب مجسم ومتمركز است واولويت فردى به انسان نسبت به جان ومال او جز ولايت الهى چيز ديگرى نيست ودارنده چنين ولايتى حق امر ونهى دارد كه بايد همگان از آن پيروى كنند. ويك چنين مقام كه اطاعت او لازم است، همان «اولو الأمرى» است كه در قرآن بدان اشاره شده است آنجا كه مى فرمايد:

101
(...أطِيعُوا اللّهَ وَ أطيعُوا الرَّسُولَ وأُولِى الأمْرِ مِنْكُمْ)
خدا ورسول او وصاحبان فرمان را اطاعت كنيد. (سوره نساء آيه 59)
مرد صاحب فرمان همان حاكم اسلامى وخليفه پيامبر و رئيس مسلمين است كه بايد از او پيروى كرد.

حديث غدير در هر قرنى متواتر است

حديث غدير در هر قرن سينه به سينه نقل شده آنگاه دانشمندان آن را در كتابهاى خود ضبط كرده اند در قرن نخست كه عصر صحابه است متجاوز از يكصد وده (صحابى) آن را نقل كرده اند ودر عصر دوم كه عصر تابعان است نود تابعى آن را بازگو كرده اند واز قرن سوّم به بعد كه عصر علما ونويسندگان است تا عصر حاضر قريب سيصد و شصت (360) نفر آن را در كتاب خود آورده (1) وبر صدور آن از پيامبر صحّه گذارده اند (2). وشايد در ميان احاديث اسلامى حديثى كه از نظر تواتر به پاى آن برسد، پيدا نشود. وتازه اينها از اهل تسنن هستند كه اين حديث را نقل كرده اند واگر مدارك شيعه را برآن اضافه كنيم موقعيت حديث به عالى ترين درجه تواتر مى رسد.
تا اينجا خلافت امير مؤمنان به وسيله حديث غدير ثابت شده، واما امامت پيشوايان ديگر به وسيله امام قبلى منصوص و تعيين شده است. رواياتى كه در اين مورد از پيشوايان ما نقل شده است در كتاب «اصول كافى»، كتاب الحجة ودر كتاب «إثبات الهداة بالبيّنات و المعجزات» جمع مى باشد. علاقمندان مى توانند براى آگاهى ازاين احاديث به دو كتاب ياد شده مراجعه نمايند.
با در گذشت امام على (عليه السلام) يازده امام ديگر يكى بعد از ديگرى زمام خلافت را به دست گرفتند وامامت هريك ازآنان به تنصيص خدا بوده است و شرح حال هريك از اين دوازده امام را در كتاب «سيره پيشوايان» مطالعه فرماييد.

1 . الغدير 73ـ151.
2 . الغدير 14ـ60.

102

18

 

معـــــــاد

انسان و جهان

معاد انسان از اصول مسلّم تمام شرايع آسمانى است وهيچ شريعتى نمى تواند بدون طرح آن نام شريعت بر خود گذارد دلايلى كه لزوم معاد را اثبات كند بيش از آن است كه در اينجا مطرح شود اينك ما به دو دليل اشاره مى كنيم:

معاد هدف زندگى است:

هر فردى از انسان در اين جهان پس از طى مراحلى به كمالى مى رسد وبه صورت انسان دانا وتوانا در مى آيد، هرگاه مرگ پايان زندگى باشد آفرينش او لغو وباطل خواهد بود وكار لغو بر خدا شايسته نيست، آفرينش انسان بدون معاد بسان ساختن كوزه اى است با نقش ونگار، سپس شكستن و دور انداختن آن. اگر هيچ كوزه گرى دست به چنين كار لغوى نمى زندخدا كه از نظير حكيم بودن، فوق همه است نبايد سنگ اجل، شيشه عمر انسان را به گونه اى بشكند كه دگر اميدى به بقاى او نباشد. قرآن به اين برهان اشاره مى كند ومى فرمايد:
(أفَحَسِبْتُمْ أنّما خَلَقْناكُمْ عَبَثاً وَ أنّكُمْ إلَيْنا لاتُرجَعُونَ)
آيا فكر مى كنيد كه ما شما را عبث وبى هدف آفريديم وشما به سوى ما باز نمى گرديد؟ (سوره مؤمنون آيه 115).

103
معاد ترسيم گر عدالت خداوند   

19

 

معـــــــــاد

ترسيم گر عدالت خداوند

شكى نيست كه افراد بشر در اين جهان به صورت هاى مختلف زندگى مى كنند، گروهى عادل ودادگر، خدمتگذار ووظيفه شناس مى باشند وگروهى ديگر ظالم وستمگر بوده وهدفى جز ارضاء خواسته هاى درونى خود ندارند. نه قانونى را به رسميّت مى شناسند ونه براى خواسته هاى خود حد ومرزى را معتقدند. وگروه سومى گاهى به صورت گروه نخست وگاهى به شكل گروه دوّم زندگى مى كنند. هرگاه مرگ پايان زندگى همه انسانها باشد وسرانجام زندگى وظيفه شناس با قانون شكن، يكسان باشد، چنين وضعى، با عدل خداوندى متناسب نخواهد بود. عدل الهى ايجاب مى كند كه وضع اين دو گروه يكسان نباشد وميان آنها تفاوتى وجود داشته باشد وچون اين تفاوتها در زندگى دنيوى وجود ندارد طبعاً بايد در سراى ديگر وجود داشته باشد. قرآن به اين دليل از معاد اشاره كرده مى فرمايد:
(أَفَنَجْعَلُ المُسْلِمينَ كَالْمُجرِمين * مالَكُمْ كَيْفَ تَحْكُمُونَ)(سوره قلم آيات 35و36).
آيا ما فرد تسليم و وظيفه شناس را با جنايتكار قانون شكن يكسان قرار مى دهيم، چگونه حكم و داورى مى كنيد؟
هرگاه «مرگ» پايان زندگى باشد، آفرينش انسان لغو وبيهوده خواهد بود، آفرينش

104
انسان در اين جهان، آنگاه چند صباح زندگى كردن، نمى تواند خود هدف باشد، وخداوند حكيم پيراسته از آن است كه فعل او، خالى از حكمت وهدف باشد، هرچند اين هدف مربوط به خود مخلوق باشد.
به خاطر اين دو جهت معاد كه هم ترسيم گر هدف زندگى وهم ترسيم كننده عدل الهى است بايد تحقق پذيرد.

دلايل امكان معاد

بازگشت انسان به زندگى مجدد روى اصول علمى وفلسفى كاملاً امرى ممكن است; زيرا:
اولاً ـ طبق اصل «لاوازيه» ماده جهان نابود نمى شود چيزى كه هست صورتها عوض مى شود، ولى اصل آن محفوظ مى ماند. بنابر اين انسانهايى كه مى ميرند، صورت آنها تغيير مى كند ولى ماده آنها به صورتهاى مختلف از قبيل خاك و گاز محفوظ مى ماند. واين خود مايه اى مى شود براى زندگى مجدد.
ثانياً ـ طبق اصلى كه «مادام كورى» آن را ثابت كرده وگفته فاصله ماده وانرژى بسيار كم است وپيوسته ماده به انرژى تبديل مى شود وكليه انرژيها در جهان محفوظ مى باشد «طبق اين اصل» كليه كارها وحركات انسان كه به شكل انرژى در آمده در جهان محفوظ است.
بنابراين امكان اين كه، انسان اعمال و حركات خود را در سراى ديگر ببيند، به حكم بقاى انرژى امكان پذير مى باشد.
گذشته از اينها قرآن در امكان معاد برهان روشنى دارد كه نقل آن بستگى دارد كه مجموع آيه كه مركب از يك اعتراض و دو جواب است نقل گردد.
اينك مجموع متن و ترجمه آيه:
(وَقالُوا أءِذا ضَلَلْنا فِي الأرضِ أءِنّا لَفي خَلْق جَديد بَلْ هُمْ بِلِقاءِ رَبِّهِمْ كافِرونَ * قُلْ يَتَوفيكُمْ مَلَكُ المَوتِ الَّذي وُكِّلَ بِكُمْ ثُمَّ إلى رَبِّكُمْ تُرْجَعُونَ)(سوره سجده آيات 11ـ 12)

105
مى گويند: آنگاه كه ما مرديم واعضاء بدن ما در زمين پخش و پراكنده وگم شد آيا بار ديگر به اين جهان بر مى گرديم؟ بلكه آنان به ملاقات با پروردگار كفر مىورزند. بگو فرشته مرگ كه مأمور بر أخذ جان شماست جان شما را مى گيرد سپس به سوى پروردگار خود باز مى گرديد.
توضيح اين كه اين آيه مركب از يك اعتراض ودو پاسخ است وشيوه استدلال قرآن بر امكان معاد در صورتى روشن مى شود كه هر سه فراز از آيه جدا از هم مطالعه شود.
اينك اين سه فراز:
الف ـ اعتراض: آيا آنگاه كه ما مرديم واعضاى بدن ما در زمين پخش وپراكنده وگم شد آيا بار ديگر به اين جهان باز مى گرديم؟
ب ـ پاسخ اجمالى: آنان به ملاقات با پروردگار خود كفر مىورزند.
ج ـ پاسخ تفصيلى: بگو فرشته مرگ كه مأمور قبض روح شماست جان شما را مى گيرد و سپس به سوى پروردگار خود باز مى گرديد.
فراز سوّم به صورت قاطعانه مى گويد آنچه كه بودن شما به آن بستگى دارد آن گم نمى شود وآن را فرشته وحى مى گيرد وحفظ مى كندو در روز رستاخيز، به سوى پروردگار خود باز مى گرديد.
اين فراز از آيه مى رساند آنچه كه گم مى شود بدن انسان است كه هرگز انسان بودن انسان به آن بستگى ندارد. گم شدن يا گم نشدن آن تأثيرى در امكان معاد ندارد. وآن كه شخصيت انسان به آن بستگى دارد همان روح وروان اوست كه هرگز گم نمى شود ودر پيشگاه خدا محفوظ مى باشد.
بنابر اين هرگاه اين روح با هر بدنى همراه شد معاد انسان متحقق مى گردد.وديگر نيازى نيست كه آن ذرات گم شده گرد آورى شود تا معاد انسان ممكن گردد.
ياد آورى مى شود كه اين جمله نه بدان معناست كه معاد انسان جسمانى نيست وتنها روحانى است ونيز نه بدان معناست كه آن ذرات پخش شده قابل گرد آورى نيست، بلكه در

106
عين اعتراف به اين كه معاد انسان هم جسمانى وهم روحانى است وگرد آورى اين ذرات در امكان خداست ولى بايد توجه نمود كه محور معاد بقاء روح وروان است. وشخصيت انسان به اين كه اين انسان همان انسان دنيوى است به وسيله بقاء روح وروان او انجام مى گيرد.
قرآن در اثبات امكان معاد طرقى را ارائه كرده است كه ما از ميان آنها به دو طريق اشاره مى كنيم واين موضوع بحث ما را در بخش آينده تشكيل مى دهد.

107
   

20

 

با ديگر دلايل

«معاد» آشنا شويم

قرآن علاوه بر برهان ياد شده در سوره سجده دو دليل ديگر در امكان معاد ارائه مى دهد كه در باب خود بسيار محكم وارزنده است اينك ما هر دو دليل را متذكر مى شويم:
1. ارزيابى قدرت خدا: قرآن در مسأله معاد توجه ما را به قدرت گسترده خدا جلب كرده ومى فرمايد:
(وَما قَدَرُوا اللّهَ حَقَّ قَدْرِهِ وَالأرضُ جَميعاً قَبْضَتُهُ يَوْمَ القيمَةِ والسَّمواتُ مَطْوِيّاتٌ بِيَمينِهِ سُبْحانَهُ وتَعالى عَمّا يُشْرِكُونَ)(سوره زمر آيه 67).
خدا را به اندازه ارجى كه دارد ارج نگذاشتند (دانايى و توانايى او را به صورت صحيح ارزيابى نكردند) زمين در روز قيامت در چنگ اوست وآسمانها به قدرت او درهم پيچيده اند او منزه وبرتر است از آنچه كه شرك مىورزند.
اين آيه به منكران امكان معاد هشدار مى دهد كه اگر قدرتهاى بشرى ناتوان از اعاده انسان به حيات مجدد مى باشند ولى قدرت گسترده خدا بالاتر از آن است كه اين توهم در باره

108
او بشود. خدا با قدرت گسترده خود مى تواند بار ديگر به انسان زندگى مجدد ببخشد.
2. توجه به زندگى نخستين: قرآن توجه انسان را به زندگى نخستين او جلب مى كند وياد آور مى شود كه معاد انسان يك امر ممكن است بسان آفرينش نخستين او. آن جا كه مى فرمايد:
(...كَما بدَأنا أوَّلَ خَلْق نُعيدُهُ وََعْداً عَلَيْنا إنَّا كنّا فاعِلينَ)
همان طور كه در آغاز شما را آفريديم باز مى گردانيم اين وعده اى است برما، ما اين كار را انجام مى دهيم. (سوره انبيا آيه 104).
ودر جاى ديگر مى فرمايد:
(...إنَّهُ يَبْدَؤُ الخَلْقَ ثُمَّ يُعيدُهُ) (سوره يونس آيه 4)
اوست كه خلقت را آغاز مى كند وبر مى گرداند.
بنابر اين خدايى كه آفرينش نخستين را پديد آورد بر آفرينش مجدد آن نيز توانا خواهد بود ودر آيه سوم اين مسأله را به صورت روشن تر بيان مى كند آنجا كه عرب بيابانى استخوان مرده اى را كوبيد وبه صورت گرد در آورد وآن را در هوا پخش كرد وگفت چگونه ممكن است كه خدا اين استخوانهاى پوسيده را بار ديگر زنده كند.
در پاسخ آن پيامبر مأمور شد كه چنين بگويد:
(قُلْ يُحْييهَا الَّذي أنّشأها أوَّلَ مَرَّة وَ هُوَ بِكُلِّ خَلْق عليمٌ).
بگو همان خدايى كه اين استخوانها را براى اولين بار آفريد او زنده مى كند واو بر همه چيز آگاه وداناست.(سوره يس آيه 79)
قرآن علاوه براين طرق، دلايل روشن وهمگانى براى اثبات امكان معاد ارائه داده است كه در كتب تفسير و عقايد وارد شده است. شما مى توانيد اين طرق را در كتاب معاد انسان وجهان مطالعه بفرماييد.

109

21

 

تناسخ چيست ؟

مقصود از تناسخ اين است كه انسان بار ديگر از طريق نطفه وعلقه و... به اين جهان باز گردد. واين نظريه در كشورهايى مانند هند وجنوب آسيا طرفدارانى دارد. اين گروه معتقد هستند كه انسانها در زندگى دنيوى خود مختلفند گروهى وظيفه شناس ودرستكار وگروهى ديگر ستمگر وجنايتكار وازآنجا كه عدل الهى ايجاب مى كند كه اين دو گروه سرنوشت يكسانى نداشته باشند بار ديگر اين افراد به اين جهان بازگشته وسزاى اعمال خود را مى بينند. گروهى كه در چشم انداز ما مرفه مى باشند وغرق در نعمت هستند اينها، همان انسانهايى هستند كه در زندگى قبلى وظيفه شناس و درستكار بوده اند ولى آن گروه بدبخت وبيچاره كه رقت انسانها را به خود جلب مى كنند همان انسانهاى جنايت پيشه بودند كه بايد كيفر اعمال خود را به وسيله زندگى سياه ودردمند بچشند. خلاصه متنعم بودن گروهى ومحروم بودن گروه ديگر واكنش شيوه زندگى هاى پيشين انسان هاست وچاره اى از اين دو نوع زندگى نيست.

چرا تناسخ باطل است؟

اين گروه از مدعيان، به صورت انحرافى معاد را انكار كرده وبه تناسخ گراييده اند وكسانى كه در كشور هاى اسلامى دم از چنين زندگى هاى مجدد مى زنند به گونه اى مى خواهند معاد را انكار نمايند اما نه به طور مستقيم بلكه به صورت انحرافى.

110
واما چرا تناسخ باطل است، زيرا چنين بازگشت، كار عبث ولغو بوده وساحت حق تعالى از آن پيراسته است. انسانى كه هفتاد سال در اين جهان زندگى كرده وطبعاً كمالاتى فكرى ومعنوى پيدا كرده است وسرانجام به صورت سلمانها، ابوذرها، مقدادها، ميثم ها، در آمده است، آيا صحيح است كه اين نوع افراد بار ديگر كمال خود را از دست بدهند واز طريق نطفه زندگى را آغاز كنند وبه تدريج گامهايى به سوى كمال بردارند؟ واين همان است كه فلاسفه مى گويند: «تبديل فعليّت به قوه محال است» ويا لاأقل خلاف حكمت وعبث مى باشد.
آيا رئيس آموزش مى تواند به خود اجازه دهد كه يك فرد تحصيل كرده را كه به مدارج عالى علمى رسيده ودر رشته اى دكترا گرفته است به كلاس اول بازگرداند وبگويد تو بايد از نو آغاز تحصيل كنى، به طور مسلّم چنين نيست.
اختلاف زندگى بشرها ايجاب مى كند كه پاداشها و كيفرهاى مختلف در كمين آنها باشد ولى هرگز ايجاب نمى كند كه اين پاداشها وكيفرها در همين جهان تحقق پذيرد بلكه لازم است در سراى ديگر كه ازهستى برترى برخوردار است اين كار جامه عمل بپوشد.
در باره معاد اشكالات و پرسشهاى ديگرى هست كه همه اين پرسشها با پاسخ هاى متناسبى در كتب عقايد مطرح شده كه ميتوان با مراجعه به كتاب «معاد انسان وجهان» به پاسخ همه آنها دست يافت.
***
در اين جا، سخن ما درباره عقايد اسلامى آن هم به صورت فشرده به پايان مى رسد از اين به بعد، پيرامون احكام و رفتارهاى مكلف و وظايف عملى آنان سخن خواهيم گفت. ان شاءالله.

111
بخش دوم
احكام
و
وظايف شرعى

112

113
اَلْحمْدُ للهِ رَبِّ العالَمينَ وَالصَّلاةُ وَالسَّلامُ عَلى
خَيْرِ خَلْقِهِ مُحَمَّد وَآلِهِ الطّاهِرينَ.
عبوديت و بندگى انسان در گرو دو چيز است:1. داشتن عقيده صحيح و درست، 2. انجام عمل صالح و نيك. در بخش گذشته، با عقايد و باورهاى صحيح همراه با دليل و برهان روشن آشنا شديم، اكنون وقت آن رسيده است كه با عمل صالح، كه از ايمان و عقيده صحيح سرچشمه مى گيرد آشنا شويم.
عمل صالح، جزئى از «شكرگزارى» انسان در برابر نعمت هاى بيكران الهى است، عقل و خرد هر چند، با برخى از كردارهاى نيك، آشنا است، ولى معرفت كلى و گسترده جز از طريق وحى الهى ميسّر نيست.
اين رساله شريفه به توضيح تكاليف و وظايف انسان كه ضامن سعادت او در دو جهان است پرداخته است، اميد است اين بخش نيز بسان گذشته مفيد و سودمند، و در پيشگاه الهى مجزى باشد.

114
   
(1)

احكام تقليد

(مسأله 1) مسلمان بايد در مورد اصول دين ـ اگر يقين نداشته باشد ـ تحصيل يقين كند و در احكام اسلام مى تواند يكى از سه راه را برگزيند:
1. مجتهد باشد كه بتواند احكام را از روى دليل به دست آورد.
2. از مجتهد تقليد كند يعنى مطابق فتواى او عمل كند.
3. از راه احتياط طورى به وظيفه خود عمل نمايد كه يقين كند تكليف خود را انجام داده است، مثلاً اگر عده اى از مجتهدين عملى را حرام مى دانند و عده ديگر مى گويند حرام نيست آن عمل را انجام ندهد، و اگر عملى را بعضى واجب و بعضى مستحب مى دانند آن را به جا آورد، پس كسانى كه مجتهد نيستند و نمى توانند به احتياط عمل كنند واجب است از مجتهد تقليد نمايند.
(مسأله 2) تقليد در احكام; عمل كردن به فتواى مجتهد است(1) يعنى عمل خود را به استناد فتواى او انجام دهد. و از مجتهدى بايد تقليد كرد كه مرد و بالغ و عاقل و شيعه دوازده امامى و حلال زاده و زنده و عادل باشد. و از مجتهدهاى ديگر اعلم باشد.
(مسأله 3) مجتهد و اعلم را از سه راه مى توان شناخت:
اوّل آنكه خود انسان يقين كند، مثل آنكه از اهل علم باشد و بتواند مجتهد و اعلم را بشناسد.دوم آنكه يك عالم عادل; كه مى تواند مجتهد و اعلم را تشخيص دهد، مجتهد بودن و اعلم بودن كسى را تصديق كند، به شرط آنكه يك نفر عالم عادل ديگر با گفته او مخالفت ننمايد. اجتهاد و اعلميت به گفته يك نفر كه مورد وثوق باشد نيز ثابت مى شود. سوم آنكه در محافل علمى، مجتهد و يا اعلم بودن او معروف و مشهور باشد و از گفتار آنان براى انسان

1. ولى در بقاء بر تقليد ميت، فرا گرفتن مسايل كفايت مى كند.

115
اطمينان حاصل شود.
(مسأله 4) به دست آوردن فتواى مجتهد در مسأله چهار راه دارد: اوّل شنيدن از خود مجتهد. دوم شنيدن از فرد عادل كه فتواى مجتهد را نقل كند. سوم شنيدن از كسى كه مورد اطمينان و راستگوست. چهارم مراجعه به رساله مجتهد در صورتى كه انسان به درستى آن رساله اطمينان داشته باشد.
(مسأله 5) اگر مجتهد اعلم در مسأله اى فتوى دهد مقلِّد آن مجتهد نمى تواند در آن مسأله به فتواى مجتهد ديگر عمل كند ولى اگر فتوى ندهد، مثلاً بگويد احتياط آن است كه در ركعت سوم و چهارم نماز، تسبيحات اربعه يعنى سُبْحانَ اللهِ وَالْحَمْدُ للهِ وَلا اِلهَ اِلاّ اللهُ وَاللهُ اَكْبَر، را سه مرتبه بگويند، در اين صورت مقلّد بايد يكى از دو راه را برگزيند:1. به اين احتياط كه به آن «احتياط واجب» مى گويند عمل كند و سه مرتبه بگويد.2. به فتواى مجتهدى كه پس از وى «اعلم» به شمار مى رود عمل نمايد. پس اگر او يك مرتبه گفتن را كافى بداند، مى تواند يك مرتبه بگويد.
(مسأله 6) اگر مجتهدى كه انسان از او تقليد مى كند، از دنيا برود بايد از مجتهد زنده تقليد كند. ولى در مسائلى كه آنها را ياد گرفته است مى تواند بر تقليد قبلى باقى بماند.
(مسأله 7) اگر در مسأله اى به فتواى مجتهدى عمل كرده و يا فرا گرفته باشد ولى پس از درگذشت او در همان مسأله به فتواى مجتهد زنده رفتار نمايد، دوباره نمى تواند آن را مطابق فتواى مجتهدى كه از دنيا رفته است انجام دهد. ولى اگر مجتهد زنده در مسأله اى فتوى ندهد، و احتياط نمايد و مقلد مدتى به آن احتياط عمل كند، دوباره مى تواند به فتواى مجتهدى كه از دنيا رفته عمل نمايد مثلاً اگر مجتهدى گفتن يك مرتبه سُبْحانَ اللهِ وَالْحَمْدُ للهِ وَلا اِلهَ اِلاّ اللهُ وَاللهُ اَكْبَر، را در ركعت سوم و چهارم نماز كافى بداند و مقلّد مدتى به اين شيوه عمل نمايد و يك مرتبه بگويد، چنانچه آن مجتهد از دنيا برود و مجتهد زنده احتياط واجب را در سه مرتبه گفتن بداند و مقلد مدتى به اين احتياط عمل كند و سه مرتبه بگويد، دوباره مى تواند به فتواى مجتهدى كه از دنيا رفته برگردد و يك مرتبه بگويد.

116
(مسأله 8) مسائلى را كه انسان غالباً به آنها احتياج دارد واجب است ياد بگيرد.
(مسأله 9) اگر براى انسان مسأله اى پيش آيد كه حكم آن را نمى داند، مى تواند صبر كند تا فتواى مجتهد اعلم را به دست آورد يا اگر احتياط ممكن است، به احتياط عمل نمايد بلكه اگر احتياط ممكن نباشد چنانچه از انجام عمل محذورى لازم نيايد، مى تواند عمل رابه جا آورد. ولى اگر معلوم شود كه مخالف فتواى مجتهدى كه بايد از او تقليد كند بوده دوباره بايد انجام دهد.
(مسأله 10) اگر مكلف مدتى اعمال خود را بدون تقليد انجام دهد، سپس تقليد كند در صورتى اعمال سابق او صحيح است كه مطابق فتواى مجتهدى باشد كه اكنون از او تقليد مى كند و گرنه بايد اعاده كند.
(مسأله 11) عدول از مجتهدى به مجتهد ديگر جايز نيست مگر اين كه دومى اعلم باشد، و نيز فتوى دادن و اظهار نظر در مسائل شرعى براى كسى كه قادر بر استنباط احكام از مدارك آن نيست حرام است، و مسئول اعمال ديگران خواهد بود.
(مسأله 12) عدالت يك حالت خداترسى باطنى در انسان است كه او را از ارتكاب گناهان كبيره و اصرار بر صغيره باز مى دارد و اگر هم گناهى از او سر زد فوراً نادم شده و استغفار مى كند.
(مسأله 13) منظور از اصرار بر گناهان صغيره اين است كه گناهى را كه كرده است دو يا سه مرتبه پشت سر هم انجام دهد امّا با يك مرتبه انجام دادن و يا قصد تكرار، اصرار صورت نمى پذيرد.
تذكر: هر كجا كه حكم مسئله به لفظ «احتياط واجب» يا «احتياط» ذكر شده است عمل به آن احتياط الزامى است.

117
   
(2)

طهارت

اقسام آبها

آب مطلق و مضاف
(مسأله 14) آب يا مطلق است يا مضاف: آب مضاف آبى است كه آن را از چيزى بگيرند مثل آب هندوانه و گلاب، يا با چيزى مخلوط باشد مثل آبى كه بقدرى با گل و مانند آن مخلوط شود، كه ديگر به آن آب نگويند و غير اينها، آب مطلق است و آن بر پنج قسم است اول آب كر دوم آب قليل سوم آب جارى چهارم آب باران پنجم آب چاه.

1. آب كُر

(مسأله 15) آب كر مقدار آبى است كه اگر در ظرفى كه درازا و پهنا و گودى آن هريك سه وجب و نيم است بريزند، آن ظرف را پر كند. و وزن آن ـ بنابر محاسبه اهل فن ـ 384 كيلوگرم است.
(مسأله 16) اگر عين نجس مانند بول و خون به آب كر برسد. چنانچه آن آب بو، يا رنگ يا مزه نجاست را بگيرد، نجس مى شود و اگر تغيير نكند نجس نمى شود.
(مسأله 17) اگر بوى آب كر به واسطه غير نجاست تغيير كند، نجس نمى شود.
(مسأله 18) اگر عين نجس مانند خون به آبى كه بيشتر از كر است برسد و بو يا رنگ يا مزه قسمتى از آن را تغيير دهد، چنانچه مقدارى كه تغيير نكرده كمتر از كر باشد تمام آب نجس

118
مى شود. و اگر باندازه كر يا بيشتر باشد، فقط مقدارى كه بو يا رنگ يا مزه آن تغيير كرده نجس است.
(مسأله 19) اگر چيز نجس را زير شيرى كه متصل به كر است بشويند، آبى كه از آن چيز مى ريزد اگر متصل به كر باشد و بو يا رنگ يا مزه نجاست نگرفته باشد پاك است.
(مسأله 20) اگر مقدارى از آب كر يخ ببندد و باقى آن به قدر كر نباشد چنانچه نجاست به آن برسد نجس مى شود، و هر قدر از يخ هم آب شود نجس است.
(مسأله 21) آبى كه به اندازه كر بوده، اگر انسان شك كند از كر كمتر شده يا نه، مثل آب كر است، يعنى نجاست را پاك مى كند و اگر نجاستى هم به آن برسد نجس نمى شود. و آبى كه كمتر از كر بوده و انسان شك دارد به مقدار كر شده يا نه، حكم آب كر را ندارد.
(مسأله 22) كر بودن آب، به سه راه ثابت مى شود: اول آنكه خود انسان يقين كند. دوم آنكه يك مرد عادل خبر دهد. سوم كسى كه آب در اختيار او است به كرّ بودن خبر دهد، به شرط اينكه از قول او اطمينان حاصل شود.

2. آب قليل

(مسأله 23) آب قليل آبى است كه از زمين نجوشد و از كر كمتر باشد.
(مسأله 24) اگر آب قليل روى چيز نجس بريزد، يا چيز نجس به آن برسد نجس مى شود. ولى اگر از بالا با فشار روى چيز نجس بريزد، مقدارى كه به آن چيز مى رسد نجس و هرچه بالاتر از آن است پاك مى باشد.
(مسأله 25) آب قليلى كه براى برطرف كردن عين نجاست روى چيز نجس ريخته شود و از آن جدا گردد، نجس است. و بنابراحتياط واجب بايد از آب قليلى هم كه بعد از برطرف شدن عين نجاست، براى آب كشيدن چيز نجس روى آن مى ريزند و از آن جدا مى شود اجتناب كنند. ولى آبى كه با آن مخرج بول و غايط را مى شويند با پنج شرط پاك است: اول: آنكه بو يا رنگ يا مزه نجاست نگرفته باشد. دوم: نجاستى از خارج به آن نرسيده باشد. سوم: نجاست ديگرى مثل خون با بول يا غائط بيرون نيامده باشد. چهارم: ذره هاى غائط در آب پيدا نباشد.

119
پنجم: بيشتر از مقدار معمول; نجاست به اطراف مخرج نرسيده باشد.
3. آب جارى
(مسأله 26) آب جارى آبى است كه از زمين بجوشد و جريان داشته باشد مانند آب چشمه و قنات.
(مسأله 27) آب جارى اگرچه كمتر از كر باشد، چنانچه نجاست به آن برسد تا وقتى بو يا رنگ يا مزه آن به واسطه نجاست تغيير نكرده پاك است.
(مسأله 28) اگر نجاستى به آب جارى برسد، مقدارى از آن، كه بو يا رنگ يا مزه اش به واسطه نجاست تغيير كرده نجس است. و طرفى كه متصل به چشمه است اگرچه كمتر از كر باشد پاك است. و آبهاى ديگر نهر اگر به اندازه كر باشد يا به واسطه آبى كه تغيير نكرده به آب طرف چشمه متصل باشد، پاك وگرنه نجس است.
(مسأله 29) آب چشمه اى كه جارى نيست ولى طورى است كه اگر از آن بردارند باز مى جوشد، حكم آب جارى دارد، يعنى اگر نجاست به آن برسد، تا وقتى بو يا رنگ يا مزه آن به واسطه نجاست تغيير نكرده پاك است.
(مسأله 30) آبى كه كنار نهر، ايستاده و متصل به آب جارى است با ملاقات، نجس نمى شود ولى حكم آب جارى را ندارد.
(مسأله 31) چشمه اى كه مثلا در زمستان مى جوشد و در تابستان از جوشش مى افتد فقط وقتى كه مى جوشد حكم آب جارى دارد.
(مسأله 32) آب حوض اگر چه كمتر از كر باشد، چنانچه به منبعى كه آب آن به اندازه كر است متصل باشد، مثل آب جارى است.
(مسأله 33) آب لوله هاى حمام و ساختمان ها كه از شيرها و دوشها مى ريزد اگر متصل به كر باشد مثل آب جارى است.
(مسأله 34) آبى كه روى زمين جريان دارد ولى از زمين نمى جوشد، چنانچه كمتر از كر

120
باشد و نجاست به آن برسد نجس مى شود. اما اگر از بالا با فشار به پايين بريزد; چنانچه نجاست به پايين آن برسد بالاى آن نجس نمى شود.

4. آب باران

(مسأله 35) اگر به چيز نجسى كه عين نجاست در آن نيست يك مرتبه باران ببارد، جايى كه باران به آن برسد پاك مى شود. و در فرش و لباس و مانند اينها فشار لازم نيست. ولى باريدن دو سه قطره فايده ندارد، بلكه بايد طورى باشد كه باران روى زمين سخت جارى شود.
(مسأله 36) اگر باران، به عين نجس ببارد و به جاى ديگر ترشح كند، بايد از آن اجتناب نمود.
(مسأله 37) اگر بر سقف عمارت يا روى بام آن عين نجاست باشد، تا وقتى باران به بام مى بارد; آبى كه به چيز نجس رسيده و از سقف يا ناودان مى ريزد پاك است. و بعد از قطع شدن باران اگر معلوم باشد آبى كه مى ريزد به چيز نجس رسيده است نجس مى باشد.
(مسأله 38) زمين نجسى كه باران بر آن ببارد پاك مى شود. و اگر باران بر زمين جارى شود و به جاى نجسى كه زير سقف است برسد; آن را نيز پاك مى كند. مشروط بر اين كه، هنگام رسيدن به زير سقف، باران قطع نشده باشد.
(مسأله 39) خاك نجسى كه به واسطه باران گل شود و آب آن را فرا گيرد پاك است; اما اگر فقط رطوبت به آن برسد پاك نمى شود.
(مسأله 40) هرگاه آب باران در جايى جمع شود، اگرچه كمتر از كر باشد چنانچه موقعى كه باران مى آيد، چيز نجسى را در آن بشويند و آب، بو يا رنگ يا مزه نجاست نگيرد، آن چيز نجس پاك مى شود.
(مسأله 41) اگر بر فرش پاكى كه روى زمين نجس است باران ببارد; و بر زمين نجس جارى شود، فرش، نجس نمى شود و زمين هم پاك مى گردد.

81

13

 

اعجاز قرآن از جهت هاى ديگر

1. اعجاز قرآن از نظر قانونگذارى

دريچه سوم براى درك اعجاز قرآن بررسى قوانين آن است. در اين بررسى بايد قوانين اسلام را در مسائل اجتماعى واقتصادى وسياسى در نظر گرفت و يك فرد درس نخوانده قوانينى را آورده، كه آنچنان با آفرينش انسان ومصالح او تطبيق مى كند كه درهيچ عصر وزمانى مورد نقد وانتقاد قرار نگرفته است او نظام رباخوارى را كه يك نظام ظالمانه است تحريم كرده وعصر حاضر مفاسد آن را با چشم خود مى بيند كه چگونه گروهى با اندوخته خود بر هستى گروهى ديگر چوب تاراج مى زنند وفرد بدهكار را وادار مى سازند كه بايد بهره پول را بپردازد خواه سود كند وخواه ضرر، خواه كار كند وخواه كار نكند و از اين طريق گروهى، راحت طلب و رفاه خواه، غرق عيش ونوش خواهند بود وگروهى ديگر از بگاه تا پگاه بايد بدوند وتازه مالك زندگى خود نشوند.
او اگر شراب وقمار را حرام كرده و از نجاسات و پليديها جلوگيرى نموده است پيوسته مصلحت جامعه در آن بوده است وهم چنين است ديگر قوانين آن، اين بيان ميرساند كه پيامبر، اين قوانين را كه با همه تمدنهاى انسانى سازگار است ازمقامى ديگر گرفته است وگرنه نمى توانست داراى چنين اتقان و استحكامى باشد. امروز هيئت وزيران پس از مطالعات زياد، طرحى را به مجلس پيشنهاد مى كند و طرح در كمسيون ويژه آن طرح مورد بررسى قرار

82
مى گيرد وحك واصلاح مى شود آنگاه در خود مجلس پس از سخنرانى موافق ومخالف قانون از نظر دقت به حدّ كمال مى رسد وتثبيت مى گردد ولى چيزى نمى گذرد كه نقص قانون وعدم كارايى آن روشن وواضح مى گردد آنگاه متمم ها بر آن مى افزايند تا نقص قانون را برطرف كنند باز سرانجام عدم كفايت آن روشن مى گردد وبا يك قيام و قعود لغو مى شود. با در نظر گرفتن اين وضع، قوانين استوار قرآن گواه بر ارتباط پيامبر بر عالم غيب نيست؟!

2. اعجاز قرآن از نظر علوم طبيعى

شكى نيست كه قرآن، كتاب علوم طبيعى نيست وهرگز براى تعليم قوانين شيمى وفيزيك ويا تعليم معمارى وغيره نازل نشده است ولى در عين حال در مواردى كه مى خواهد ما را به معارف و بالأخص به وجودو وحدانيّت خدا و ديگر صفات و علم و قدرت گسترده او رهنمون شود از يك رشته مسائل مربوط به آفرينش سخن مى گويد كه همگى امروز مورد قبول كاشفان علوم و پى افكنان معارف جديد مى باشد.
مثلاً آنجا كه قرآن در باره زوج بودن هر پديده طبيعى سخن مى گويد ومى فرمايد:
(ومِنْ كُلِّ شَيْء خَلَقْنا زَوجَيْنِ اثْنَيْنِ لَعَلَّكُمْ تَذَّكَرونَ)(سوره ذاريات آيه 49)
از هر چيزى جفت آفريديم تا شما ياد آور شويد.
مى توان بعد آگاهى قرآن را از جهان طبيعت به دست آورد.
آنجا كه قرآن مى فرمايد:
(خَلَقَ السَّمواتِ بِغَيْرِ عَمَد تَرَونَها...) (سوره لقمان آيه 10).
ما آسمانها را بدون ستونى كه ببينيد بر افراشتيم .
مى توان عمق نظر قرآن را در باره خلقت واجرام سماوى ومعلّق بودن آنها در آسمان به دست آورد.
باز ياد آور مى شويم قرآن هرگز در صدد تعليم علوم طبيعى نيست بلكه او با طرح مسائل

83
مربوط به آفرينش مى خواهد ما را به خداى قادر وتوانا و بى نظير ويكتا راهنمايى كند ودر اين موقع پرده از يك رشته قوانينى بر مى دارد كه بشر معاصر بعد از چهارده قرن بر آنها دست يافته و از طريق تلسكوپهاى قوى ونيرومند ازآنها آگاه شده است.
يك چنين آگاهى از يك فرد اُمّى در آن عصر جاهلى نشانه ارتباط او با جهان غيب است.

3. اعجاز قرآن از نظر معارف الهى

مقصود از معارف الهى يك رشته بحثهايى است كه قرآن در باره خدا و صفات او وجهان برزخ وسراى ديگر ودر باره صفات پيامبران انجام ميدهد وآن چنان اين بحثها را عميق ودقيق مطرح مى كند كه فلاسفه جهان به زحمت آنها را درك مى كنند.
شما مسئله توحيد قرآن را در ابعاد مختلف با تثليث مسيحيان بسنجيد تثليثى كه هنوز بر خود آنان نيز مفهوم نيست زيرا از يك طرف خود را موحد و يكتا پرست و از طرفى سه گانه پرست مى نامند ولى مدعى هستند كه يكتايى او با سه گانگى او سازگار است واو در عين يكى سه تا است، ودر عين سه تا يكى است.
بالأخره اين معارف مسيحى نه تنها بر توده مردم مفهوم نيست بر دانشمندان آنان نيز مبهم و مجهول است. چگونه مى توان گفت كه يك شىء در آن واحد هم واحد است وهم كثير، هم يكى است وهم سه تا، شما در مقابل اين تفكر آيات وحدانيّت قرآن را مطرح كنيد آنجا كه مى گويد:
(لاإلهَ إلاّ هُوَ) يا (قُلْ هُو اللّهُ أحَدٌ)
مسيحيان مى گويند واقعيت خدا يك واقعيتى است كه از خداى پدر وخداى پسر وخداى روح القدس تشكيل يافته است. شما اين عقيده را در كنار تعاليم قرآن بگذاريد كه يك فرد امىّ مى گويد: (لَمْ يَلِدْ وَلَمْ يُولَدْ وَلَمْ يَكُنْ لَهُ كُفْؤاً أحَدُ)
چگونه مى توان براى خدا فرزندى تصوّر كرد در حالى كه حقيقت فرزند اين است كه جزئى از پدر وارد رحم مادر گردد وبا جزئى از وجود او تركيب شود آنگاه فرزندى به وجود آيد. آيا بر خداى بزرگ چنين انديشه رواست؟ كه جزئى از خود را جدا سازد ودر رحم مريم قرار دهد

84
شما اين عقيده را با آيات قرآن در اين زمينه مقايسه كنيد آنجا كه مى فرمايد:
(... ما اتَّخذَ صاحِبَةً وَلا وَلَداً)(سوره جن آيه 3).
براى خود همسرى وفرزندى برنگزيده است .

4. اعجاز قرآن از نظر اصول اخلاقى

يكى از جهات اعجاز قرآن قوانين اخلاقى آن است. قوانين اخلاقى بايد به گونه اى باشد كه انسان را به سعادت وخوشبختى در دو جهان رهنمون باشد وبه ديگر سخن فضايل اخلاقى و سجاياى انسانى را در او زنده كند. وسرانجام به صورت «انسان كامل» در آورد. «انسان كامل» كسى است كه در آن جهات مادّى ومعنوى هر دو رشد كرده ودوشادوش يكديگر پيش روند.
اكنون برگرديم به اخلاق كليسا ودر مقابل آن اخلاق يونانى را بررسى كنيم وهر دو اخلاق در زمان پيامبر رواج كاملى داشتند اخلاق كليسا به جنبه هاى مادّى توجه نكرده وانسان را به گوشه گيرى، ترك دنياوزندگى در ديرها وغارها دعوت مى كرد، وازدواج را نكوهش نموده وتجرد را پسنديده مى خواند يك چنين اخلاق جز ناديده گرفتن جنبه هاى طبيعى وجود انسان نتيجه اى ندارد و سرانجام يكى از دو بال انسان را قطع كرده وسنگينى را بر يك بال مى افكند.
در برابر آن اخلاق يونانى انسان را به زندگى مادى هرچه تمامتر وانجام وظايف اخلاقى براى كسب مقام و مال دعوت مى كندو اگر هم انسان بايد كار نيك انجام دهد به خاطر اين است كه از اين رهگذر سودى عايد او گردد واين همان اخلاق مادى يونانى است كه درجهان غرب نيز رواج دارد واز اين جهت هر دو اخلاق نمى تواند به انسان آنچه را كه براى آن آفريده شده است، ببخشد.
ولى اخلاق اسلامى در عين دعوت به بهره گيرى از طيّبات، جنبه هاى معنوى را فراموش نكرده وانسان را در محدوده اى ميان آن دو پرورش مى دهد.
انسان در اخلاق اسلامى نه تنها براى امور مادّى آفريده شده كه جز لذّت چيزى را فكر نكند ونه براى معنويّت محض كه از امور دنيوى دست بشويد، بلكه بايد از هر دو به نحو

85
متناسب بهره بگيرد از اين جهت در عين نهى از زاويه نشينى وترك دنيا و دير گزينى، او را به تلاش و كار دعوت كرده واز طرف ديگر او را به كارهاى نيك، آن هم براى خدا نه براى جلب منافع مادى، فرا خوانده است وشعار مسلمان اين است كه:
(ربَّنا آتِنا فِي الدُّنْيا حَسَنَةً وَفِي الآخِرَةِ حَسَنَة):
پروردگارا ما را در اين جهان ودر سراى ديگر نيكى عطا فرما.

5. عدم تناقض در محتواى قرآن

انسان يك موجود تكامل پذير است كه به تدريج از مرحله نقص به مرحله كمال مى رسد ولذا هر روز فكر جديدى وطرح نوى به ذهن او مى رسد وهر كارى را كه صورت مى دهد فرداى آن روز نقص آن بر او روشن شده وخلاف آن را بر مى گزيند. هيچ متفكرى درجهان پيدا نمى شود كه در آراء ونظريات دوران جوانى خود تجديد نظر نكند وخلاف آن را نگويد واين همان نشانه تكامل پذيرى انسان است.
پيامبر اسلام در مدت 23 سال قرآن را در شرايط بسيار گوناگون به مردم بازگو نموده و آنچه را كه در روزهاى نخست مى گفت همان رانيز در روزهاى پسين گفته است يك انسان اگر در شرايط يكنواخت آن هم در مدّت كوتاه كتابى راتنظيم كند شايد بتواند از تناقض گويى خوددارى نمايد ولى پيامبر در يك زمان بس ممتد با شرايط گوناگون كه در مكّه ومدينه داشت در ميان غزوه ها وجنگها در كنار ده ها وظايف،كتابى را به سوى مردم آورد كه در مجموع محتواى آن كوچكترين تناقض نيست.
اهميّت اين مطلب موقعى روشن مى گردد كه بدانيم قرآن در موضوعات بسيار گوناگون كه شماره آن از (500) تجاوز مى كند بحث وگفتگو مى كند وهرگز دچار تناقض نمى گردد واين نشانه اين است كه آورنده آن از مقام ربوبى كمك گرفته و به وسيله نيروى قدرتمندى از لغزش محفوظ مانده است. وقرآن مجيد به اين نوع اعجاز اشاره مى كند ومى فرمايد:
(قُلْ وَلَوْ كانَ مِنْ عِنْدِ غَيْرِ اللّهِ لَوَجَدُوا فيهِ اختِلافاً كَثيراً)

86
بگو اگر قرآن ازجانب غير خدا بود در آن اختلاف زيادى مى يافتيد (سوره نساء آيه 82).

6. اعجاز قرآن ازنظر قصص اقوام پيشين

قرآن كتاب تاريخ نيست، اما سرگذشت اقوام گذشته را به عنوان عبرت ياد آور مى شود ولى در اين ميان وقتى به شرح زندگى پيامبرانى مانند آدم ونوح وابراهيم ولوط و داود و سليمان مى رسد آن چنان سرگذشت آنان را تشريح مى كند كه اصول علمى وواقعيت تاريخى ايجاب مى كند كه آنان نيز آن چنان باشند، در حالى كه تورات كه بازگو كننده زندگانى اين گروه مى باشد آن چنان نسبتهاى ناروا به رجال وحى مى دهد كه انسان از شنيدن آن مشمئز مى گردد.
آيا صحيح است كه پيامبرى مانند لوط دوبار مست شود وهر بار با يكى از دخترانش آميزش كند ومبدأ نسل انسان كنونى گردد؟!!(1)
آيا صحيح است كه سليمان به بت پرستى دعوت كند؟!! (2)
آيا صحيح است كه مسيح هشت خُم آب را از طريق اعجاز تبديل به شراب كند؟!! (3) به طور مسلّم نه، ولى تورات و انجيل كنونى اين نوع نسبتها را به پيامبران مى دهد وآنان را بدتر ازاين هم توصيف مى كند!
از اين مقايسه به دست مى آوريم كه تورات و انجيل كنونى مورد دستبرد واقع شده واز حالت نخستين بيرون آمده است همچنان نتيجه مى گيريم كه قرآن از طريق كتب پيشين تدوين نگشته و رسول گرامى از اين كتابها استفاده نكرده است وجز وحى الهى براى داستانها منبعى نيست.

1 . تورات سفر تكوين فصل نوزدهم جمله هاى 32ـ37.
2 . كتاب اول پادشاهان فصل يكم.
3 . انجيل متى فصل 17 وبه انجيل يوحنا فصل دوم نيز مراجعه شود و درحالى كه در انجيل متى فصل يازدهم بر تحريم شراب تصريح شده است.

87
با ديگر دلايل نبوت پيامبر اسلام آشنا شويم   
14
با ديگر دلايل نبوت پيامبر اسلام
آشنا شويم
ياد آور شديم براى شناختن پيامبر واقعى از مدعى دروغگو سه راه در اختيار داريم راه نخست اين بود كه معجزات پيامبر را نشانه حقانيّت او بدانيم واين راه در باره نبوّت پيامبر اسلام پيموده شد.
راه دوّم اين است كه پيامبر پيشين بر نبوّت پيامبر بعدى تصريح كند.
راه سوم جمع قراين وشواهد كه نبوّت او را قطعى و روشن سازد. اينك توضيح دو راه ديگر:

تنصيص پيامبر پيشين بر نبوت پيامبر بعدى

به طور مسلّم هرگاه نبىّ سابق بر نبوّت شخص بعدى تنصيص كند واو را شخصاً ويا از طريق امارات وشواهد كه فقط بر يك نفر منطبق است، معيّن كند طبعاً نبوّت او ثابت مى گردد واين مسأله در مورد پيامبر گرامى در صورتى روشن مى شود كه گواهيهاى تورات و انجيل را بر نبوت پيامبر عربى از نسل هاشم فرزند عبد اللّه را مورد بررسى قرار دهيم واين شواهد به اندازه اى است كه مى توان پيرامون آن كتابى نوشت و دانشمندان ما در اين باره كتابهايى نوشته اند كه مى توان از دو كتاب جامع نام برد:

88
1. «أنيس الأعلام» نگارش فخر اسلام.
2. «إظهار الحق» نوشته يكى از دانشمندان هند.
در اين دو كتاب مجموع اشارات تورات وانجيل در باره پيامبر گرد آمده ومراجعه به آنها مرد منصف را به حقانيّت وراستگويى پيامبر گرامى معتقد مى سازد ما از ميان تمام اين اشارات يك بشارت از انجيل يوحنا را متذكر مى شويم كه حضرت مسيح به صورت روشن از آمدن نبيّى به نام «احمد» گزارش مى دهد.
مطالعه فصل هاى چهاردهم وپانزدهم وشانزدهم از اين انجيل مى رساند كه حضرت مسيح مى گويد:«من مى روم و «فارقليط» را براى شما مى فرستم وتا من نروم او نخواهد آمد» . مفسران انجيل براى پرهيز از نفوذ اسلام در ميان مسيحيان اين كلمه را به روح القدس تفسير كردهاند در صورتى كه آمدن روح القدس هيچگاه مشروط به رفتن پيامبر قبلى نيست. بلكه اين پيامبر جديد است كه آمدن آن مشروط به رفتن پيامبر قبلى است. از اين جهت بايد گفت كه مقصود از آن در زبان سريانى همان احمد به معنى ستوده است كه بسيارى از لغت شناسان آن را تأييد مى كنند.
بطور مسلّم حضرت مسيح لفظ «احمد» را به زبان آورده است ولى مترجمان انجيل اسم او را كه به معنى ستوده است به «فارقليط» آن هم به معنى ستوده است ترجمه كرده و از اين طريق اشتباهى رخ داده است.
فخر اسلام در مقدمه كتاب خود مى نويسد من به درجه كشيشى رسيده بودم ودر نزد استادم كه اسقف عالى مقام بود محبوبيت فوق العاده داشتم روزى استاد به درس نرفت ومرا مأمور كرد به مدرسه بروم وشاگردان را از بيمارى استاد آگاه سازم، من ا نجام وظيفه كردم و به محضر استاد برگشتم او پرسيد شاگردانم مشغول چه بحثى بودند گفتم در باره «فارقليط» بحث مى كردند وآن را به «روح القدس» تفسير مى كردند او برگشت به من گفت: از معنى اين كلمه جز استادان محقق مسيحى آگاهى ندارند واين به معنى «احمد» پيامبر مسلمانان است، سپس دستور داد انجيلى را كه در محفظه خاصى نگهدارى مى شد آوردند واين انجيل قبل از اسلام

89
نوشته شده بود. ودر آنجا به جاى كلمه «فارقليط» لفظ «احمد» نوشته بود(1).

جمع قراين و شواهد

امروز در دادگسترى برا ى شناختن مجرم از طريق جمع قراين وشواهد استفاده كرده وبا تراكم نشانه ها مجرم رامعيّن مى كنند.
ما امروز از اين راه مى توانيم بسيارى از حقايق را كشف كنيم واختصاصى به مسائل قضايى ندارد. اوّل كسى كه از اين راه استفاده كرد قيصر روم بود. زيرا پس از آن كه نامه رسول گرامى به دست او رسيد. فوراً دستور داد گروهى را كه اين پيامبر را خوب مى شناسند به دربار بياورند. اتفاقاً در آن روزها ابوسفيان با گروهى براى امور بازرگانى وارد شام شده بودند ازاين جهت فوراً به دربار جلب شدند و قيصر به وسيله مترجم پرسشهايى از او كرد واو پاسخ هايى داد كه در زير مشاهده مى كنيد:
قيصر: آيا در نياكان نزديك اين مدعى نبوّت، فردى بود كه ادعاى نبوّت كرده باشد؟
ابوسفيان: خير.
قيصر: آيا يكى از نياكان نزديك او سلطنت داشت يا نه؟
ابوسفيان: خير.
قيصر: آيا اين مرد قبل از ادعاى نبوّت در ميان مردم به امانت وراستگويى معروف بود يا نه؟
ابوسفيان:او چهل سال قبل از نبوّت در ميان ما به امانت و پاكدامنى زيسته است.
قيصر: چه گروهى از مردم به او گرويده اند؟
ابوسفيان: غالباًجوانان دور او را گرفته اند.
قيصر: او در جنگ با مخالفان خود پيوسته غالب است يا مغلوب؟
ابوسفيان: او گاهى غالب وگاهى مغلوب مى باشد.
قيصر: آيا از گروندگان به وى تاكنون كسى از آيين او برگشته است يا خير؟

1 . أنيس الأعلام ج1ص4.

90
ابوسفيان:خير.
آنگاه قيصر رو به ابوسفيان كرد و گفت اگر اين پاسخهايى كه تو در برابر پرسشهاى من دادى صحيح و راست باشد نويسنده نامه كه مرا به آيين خود دعوت كرده است پيامبر خدا است زيرا تمام آنچه كه گفتى نشانه نبوّت او است.
من نخست فكر كردم كه او نبوّت را به تقليد از يكى از نياكان خود عنوان كرده ويا براى جبران سلطنت از دست رفته بدان پناه برده است وچون شما هر دو را نفى كرديد روشن شد كه در ادعاى نبوّت چنين انگيزه هايى در كار نبوده است.
ازا ين كه گفتى او قبل از نبوّت به درستى و راستگويى معروف بود اين گواه بر اين است كه اين مرد در ادّعاى نبوّت راستگو است زيرا مردى كه چهل سال به مردم راست بگويد ممكن نيست يك مرتبه منقلب گردد و به خدا دروغ ببندد.
از اين كه گفتى دور او را جوانان گرفته اند اين نيز نشانه نبوّت او است زيرا دور مردان خدا را همان جوانان مى گيرند.
در پاسخ سؤال من گفتى كه او در جنگ گاهى غالب وگاهى مغلوب است وهمچنين گفتى كه احدى از ياران او از آيين وى دست بر نمى دارند اين نيز نشانه نبوّت او است زيرا پيامبران گاهى در جنگ پيروز مى شوند وگاهى شكست مى خورند وگروندگان وى دست از آيين او بر نمى دارند.
ابوسفيان پس از خروج از دربار از اين كه حقايق را بازگو كرده وبه نفع محمّد (صلى الله عليه وآله وسلم)تمام شده، بسيار متأثر بود (1).
در عصر حاضر نويسنده مصرى سيد محمد رشيد رضا در كتاب «الوحي المحمّدي» به جمع قرائن پرداخته واز اين طريق رسالت او را ثابت كرده است، وما نيز در بخش آينده برخى از قرائنى را كه راستگويى پيامبر را مبرهن مى سازد خواهيم آورد.

1 . سيره ابن هشام ج1ص192ـ199 ومروج الذهب ج2ص279.

91
   

15

 

جمع قرائن و شواهد

آخرين راه براى شناخت پيامبر راستين از مدعى دروغين مطالعه يك رشته قرائن وشواهدى است كه مسأله را يك طرفه كرده وحقيقت را بازگو مى كند زيرا انسان در سايه يك رشته شواهد حقيقت را حدس مى زند.
اينك اين قرائن در باره پيامبر

1. تاريخ زندگانى پيامبر قبل از بعثت

بررسى زندگانى پيامبر قبل از بعثت گواهى بر صدق وراستگويى او در ادعاى نبوّت، مى دهد. زيرا اين مرد چهل سال در ميان مردم به درستى و پاكى معروف بود تا آنجا كه او را «محمّد امين» ناميدند. حتى هنگامى كه سيلى از كوههاى مكّه سرازير وكعبه را آسيب رسانيد در بازسازى كعبه ميان قبايل چهارگانه مكّه، اختلافى رخ داد وهر رئيسى مى گفت افتخار نصب «حجر الأسود» بايد نصيب من گردد. در اين لحظه مردى پيشنهاد كرد اختيار اين كار را به دست كسى بسپاريد كه قبل از همه از يكى از درهاى مسجد الحرام وارد شود در اين انتظار به سر مى بردند كه پيامبر وارد شد و صداى همه به رضايت بلند شد. گفتند: اين مرد امين است وهرچه بگويد مورد قبول ما است.
او دستور داد پارچه اى آوردند، سنگ را در ميان پارچه نهاد و به هريك از سران چهارگانه دستور داد يكى از گوشه هاى پارچه را بگيرند وبه پاى ديوار كعبه بياورند. آنگاه خود با دست

92
خود«حجر» را بر جايش نصب كرد واز اين طريق از يك خونريزى جلوگيرى نمود(1).
رسول گرامى در سفر خود به شام سفر كرد، مردى او را به بت سوگند
داد او در پاسخ گفت مبغوض ترين شىء در نظر من همين بتهاست، يك
چنين ابراز انزجار از بت پرستى در دوران كودكى نشانه يك نوع ارتباط با غيب است.

2. او يك مرد امىّ بود

تاريخ گواهى مى دهد كه: پيامبر در طول زندگى نزد كسى درس نخوانده وكتابى رامطالعه نكرده است مع الوصف يك فرد امىّ يك چنين كتابى را آورده كه عقول خردمندان را به شگفت واداشته ويك تنه در باره بسيارى از موضوعات سخن گفته وهمگى مورد تصديق خردمندان ومحققان واقع گشته است.
شكى نيست فرزند صحرا، پرورش يافته بيابان، بدون امداد غيبى نمى تواند پيرامون متجاوز از (500) موضوع سخن بگويد كه مرور زمان از عظمت و صدق گفتار او سر سوزنى نكاسته است ودر اين مورد حافظ مى گويد:
نگار من كه به مكتب نرفت و خط ننوشت *** به غمزه مسأله آموز صد مدرّس شد
وبه قول سعدى:
يتيمى كه ناخوانده ابجد درست *** كتابخانه هفت ملّت بشست

3. بررسى تعاليم او

مطالعه تعاليم او مى رساند كه بر خلاف مدعيان دروغگو كه براى جلب افراد به آنان اجازه عيش وعشرت داده ودست آنان را در شهوترانى وثروت اندوزى باز ميگذارند، تا از اين طريق افراد غافل را به آيين خود جذب كنند وى چنين كارى نكرده است اين مسأله در صورتى روشن مى شود كه به آيين هاى ساختگى باب وبها در ايران و آيين قاديانى در هند مراجعه شود

1 . تاريخ الخميس ج1ص258.

93
وروشن گردد كه چگونه آنان دست انسانها را در ارتكاب گناه در برابر پرداخت يك جريمه آزاد گذاردند. وآميزشهاى حرام را با پرداخت نُه مثقال طلا بلامانع(1) اعلام كردند،بنابراين افراد متمكن وثروتمند پيوسته مى توانند از اين طريق به لذايد نفسانى برسند ودرعين حال متديّن نيز باشند.
آيين قاديانى در دوران تسلّط انگلستان بر هند ظهور كرد وبراى جلب نظر اين دولت استعمار گر جهاد را تحريم نمود و زندگى پر ذلّت و اسارت را به رسميّت شناخت.
درحالى كه در تعاليم اسلام به شدّت از شهوترانيهاى نامحدود ودور از عفت جلوگيرى شده وپرخاش بر ستمگر، وظيفه معرفى شده است.

4. مطالعه قوانين نظامى او

مطالعه قوانين پيامبر در نبرد نشان مى دهد كه وى هيچگاه از اصل «ماكياوليستى» «هدف وسيله را توجيه مى كند» استفاده نمى كرد. آب به روى دشمن نمى بست ودر جنگ خيبر بااين كه راه آب قلعه ها را به وسيله چوپانى به دست آورد اما آب را به روى آنان نبست (2). در دستورات نظامى او آمده است به نام خدا نبرد كنيد،مجروحى را تعقيب نكنيد، فرارى دشمن را كه پشت به شما كرده دنبال ننماييد وبا زنان وپيران سالخورده، دشمن به خوشى رفتار كنيد.
هرگز آبهاى دشمن را مسموم نكرده وبه دام ودرخت دشمن آسيب نرسانيد. اين تعاليم بازگو كننده روح لطيفى است كه در عين قدرت، اصول انسانى وفضايل اخلاقى را فراموش نكرده وپيروزى را در سايه اعمال ضد انسانى نمى طلبد.

5 . بررسى حالات ياران پيامبر

دوست انسان وعلاقمند او، تا حدّى مى تواند آيينه روحيّات انسان وكمالات ويا رذايل او

1 . مجموعه حدود واحكام.
2 . سيره ابن هشام ج1ص 424ـ425.

94
باشد زيرا خوبان هميشه گرد خوبان وبدان دور بدها جمع مى شوند وبه اصطلاح مردم، موقعيت امامزاده را بايد از زائر آن شناخت.
وقتى ما حالات ياران پيامبر را مطالعه مى كنيم، مى بينيم پاك دلان دور او را گرفته بودند كه از نظر تقوا وعدالت براى آنان لنگه ونظيرى نيست واين شخصيت ها عبارتند از: على، سلمان، ابوذر، مقداد و... كه هر كدام نمونه هاى بارز اخلاق وانسانيّت بودند.
اگر پيامبر اسلام نعوذ باللّه مدعى دروغينى بود، به تربيت چنين افرادى موفق نمى گشت واين افراد نيز دور او گرد نمى آمدند.
اين قرائن به خوبى نشان مى دهد كه پيامبر اسلام، فرستاده خدا است وآنچه مى گويد از مقام وحى اخذ مى كند.
بااين بخش، بحث ما در باره خدا شناسى، صفات شناسى و پيامبر شناسى پايان يافت.
اكنون وقت آن رسيده است كه ببينيم مسأله خلافت پيامبر وجانشينى او چگونه است؟ واين موضوع بحث ما را در بخش آينده تشكيل مى دهد.

95

16

 

خلافت و امامت

مسأله خلافت وجانشينى از طرف پيامبر از مسائلى است كه مسلمانان را به دو گروه تقسيم كرده است وهر گروه آن را به شيوه اى توضيح مى دهد آنگاه طبق آن شرايط خليفه را معيّن مى كند، سپس انگشت روى خليفه اى كه پس از پيامبر جانشين او شد مى گذارد. ما اكنون به هر دو نظريه اشاره مى كنيم سپس نظريه خود را در اين مورد ياد آور مى شويم.

خلافت يك مقام عادى است

شكى نيست كه پيامبر اكرم در زمان خود حكومت تشكيل داده بود امنيّت كشور را فراهم، ونيازمنديهاى منطقه را برطرف مى نمود واحكام خدا را در باره مجرمان اجرا مى كرد. وبه ديگر سخن حكومت پيامبر گرامى داراى جنبه هاى سياسى، نظامى و اقتصادى بود وپس از درگذشت او فردى لازم است كه اين اهداف را عملى كند ودر رأس امور قرار گيرد. ازا ين جهت در خليفه جز تدبير وكاردانى، لياقت وشايستگى براى اداره امور نظامى و مسائل سياسى وجنبه هاى اقتصادى چيزديگرى شرط نيست واين چنين فرد را امّت اسلام مى توانند برگزينند.

خلافت ادامه وظايف نبوّت است

پيامبر گرامى علاوه بر انجام امور ياد شده در قسمت اول، وظايف ديگرى را نيز بر عهده داشت مانند:

96
الف ـ بيان احكام موضوعاتى كه پيش مى آمد.
ب ـ تفسير قرآن مجيد.
ج ـ پا سخ به سؤالاتى كه امّت اسلامى مى كردند.
د ـ صيانت اسلام از شبهات كه از جانب مخالفان مطرح مى شد.
هـ ـ تربيت انسانهاى كاملى كه از نظر رتبه تالى امام و تالى پيا مبر معصوم بودند.
انجام اين وظايف به ضميمه وظايف پيشين علاوه بر تدبير وكاردانى يك رشته شرايط وامكاناتى لازم دارد كه جز در پرتو عنايات الهى امكان پذير نيست.
اداره كننده اين مقامات بايد ازعلم وسيع وگسترده اى برخوردار باشد كه بتواند نيازمنديهاى امّت اسلامى را در زمينه هاى: بيان حلال وحرام، وتفسير آيات قرآن، و پاسخ گويى به پرسشهاى آنان، و نقد شبهات و ايرادها، برطرف سازد.
نه تنها بايد داراى چنين علمى باشد، بلكه بايد داراى عصمت و پيراستگى از گناه وخطا هم باشد كه به اين وظايف قيام كند. وتربيت چنين فرد مانند پيامبر جز از طريق عنايت الهى ممكن نيست. هم چنانكه شناخت او بدون معرفى خدا امكان پذير نمى باشد.
اين جاست كه دو نظريه در باره خلافت به نامهاى «انتخابى» و «تنصيصى» مطرح مى شود. آنها كه خلافت را تا حدّ يك مقام رسمى در كشورهاى امروز تنزّل داده اند واز او همان كارى را مى طلبند كه از رؤساى جمهور ونخست وزيران مملكت درخواست مى شود ـ آنان ـ در خليفه نه علم وسيع را شرط مى دانند ونه عصمت، وجز درايت وكاردانى نسبت به امور محوّل به او، چيزى را لازم نمى دانند وروى اين اساس مقام خلافت را يك مقام انتخابى وگزينشى تلقى مى كنند.
ولى آن گروه كه مى گويند درست است كه پس از در گذشت پيامبر باب نبوّت بسته گرديد وديگر شريعت وآيينى نخواهد آمد وبر كسى وحى نخواهد شد ولى وظايف پيامبر استمرار دارد

97
وبايد در ميان امّت كسى باشد كه اين وظايف را انجام دهد وگرنه امّت اسلامى به قلّه تكامل نخواهد رسيد زيرا هرگز امّت از بيان حلال و حرام بى نياز نشده وخود پيامبر موفق به بيان كليه احكام نگرديد همچنان كه امت از تفسير قرآن بى نياز نبود. وبه خاطر همين است كه هفتاد ودو فرقه براى خود از قرآن دليل مى آورند واين نيست جز اين كه به مفسّر واقعى قرآن رجوع نمى شود.
براى امّت پيوسته سؤالات وپرسشهايى مطرح است كه خود پيامبر در حال حيات خود پاسخگوى آنها بود وبعد از درگذشت او بايد فردى به اين وظيفه قيام كند. همگان مى دانيم كه مغرضان وملحدان پيوسته در مقام ايراد شبهه و شك بر اسلامند وخود رسول گرامى در زمان حيات خود پاسخگوى اين شبهات بودند وهرگز نبايد اين مناصب تعطيل شود وامّت از اين فيض محروم گردند. واز طرفى ديگر قيام به اين وظايف بدون يك سلسله امكانات كه فقط خدا بايد در اختيار انسانها بگذارد، امكان پذير نيست روى اين جهات امام بايد مورد عنايات خدا باشد وطبعاً خدا مى تواند وى را تربيت كند و معرفى كند.
روى اين بيان روشن مى شود كه مقام امامت يك مقام الهى وتنصيصى است وبايد از جانب خدا معرفى شود.

انتخاب امّت و مصالح اجتماعى

در اين جا لازم است در انتخاب يكى از اين دو نظريّه، يك سلسله مسائلى را بررسى كنيم وآن اين كه آيا مسائل اجتماعى ايجاب مى كند كه امام از طرف مردم برگزيده شود يا از جانب خدا تعيين گردد. در اين جا است كه بايد به دو موضوع كه در زمان پيامبر وپس از پيامبر مطرح بود توجه كنيم:

خطر مثلث

در زمان پيامبر وپس از او خطر مثلثى كيان اسلام را تهديد مى كرد. يك ضلع آن در ايران بود و لذا خسرو پرويز از پيدايش چنين قدرت سخت ناراحت شد، نامه پيامبر را پاره كرد وبه

98
فرماندار خود در يمن نوشت كه اين مرد مدعى نبوّت را دستگير كند وروانه دربار او نمايد(1).
ضلع ديگر اين مثلث، شمال شبه جزيره بود كه دولتهايى در شام به صورت دست نشانده از جانب قيصر حكومت مى كردند خود پيامبر بود با اين قدرتهاى موجود در شمال، دو برخورد نظامى داشت، يكى در سال هفتم هجرت به نام جنگ موته وديگرى در سال نهم هجرت به نام جنگ تبوك. وبه طور مسلّم اين دشمن زخمى در كمين اسلام بود كه پس از پيامبر مدينه را هدف قرار دهد.
ضلع ديگر اين مثلث ستون پنجمى به نام منافقان بود در خود مدينه واطراف آن كه قسمتى از شورشها وكارشكنيها، مربوط به آنان بود وآنان در پى فرصت بودند كه با ديگر همفكران خود بر اسلام بتازند.
آيا صحيح است كه پيامبر با مشاهده اين خطر مثلث كه پيوسته اسلام را تهديد مى كرد براى مسلمانان سرپرستى تعيين نكند وآنان را به همان حالت بگذارد وبرود، به طور مسلّم پيامبر نمى تواند اين ناحيه از وضع مسلمانان را ناديده بگيرد وبه آن اعتنا نكند. زيرا مقابله با دشمن در درجه نخست نياز به يك سرپرست كاردان آگاهى دارد كه سرپرستى او مورد اتفاق همگان باشد. واين كار جز با تعيين الهى امكان پذير نيست واگر از غير اين راه تعيين شود مسلّماً موافق ومخالفى پيدا خواهد كرد كه وحدت را از مسلمين بر خواهد گرفت وآنان را در مقابل دشمن ناتوان خواهد ساخت.

1 . الإصابة: شرح حال «باذان» .

99

17

 

امامت و تعيين جانشين

زندگى عرب در محيط مكّه ومدينه بلكه تمام شبه جزيره به صورت قبيله اى بود و قبيله اى از قبيله ديگرى منشعب شده وقبايلى را پديد آورده بودند. در چنين زندگى، افراد قبيله تابع بزرگ قبيله هستند واز خود استقلال فكرى ندارند وهرچه بزرگ قبيله گفت همان را مى گويند وتأييد مى كنند، بنابراين در شهرى مثل مدينه واطراف آن تمام تصميمات مربوط به ده نفر از سران قبيله خواهد بود. آيا صحيح است پيامبر مصلحت جامعه را به دست ده نفر يا كمى بيشتر بسپارد كه آنان تصميم بگيرند، اگر در تمام امّت در آن روز قدرت تصميم گيرى بود ودر تصميم حر وآزاد بودند، جا داشت كه بگوييم امّت از طريق مشاوره، لايق ترين وشايسته ترين فرد را برگزيند.
ولى در اجتماع قبيلگى كه افراد قدرت بر تصميم ندارند وتصميم در دست يك اقليّت ناچيز است، مسئله شورا وگزينش اصلح امكان پذير نيست.
اتفاقاً برداشت خود پيامبر از مسأله امامت برداشت تنصيصى بود نه انتخابى، زيرا وقتى يكى از سران قبايل ايمان خود را مشروط بر اين كرد كه پس از وى رهبرى به او واگذار شود حضرت در پاسخ او فرمود:«اَلأمرُ إلَى اللّهِ يَضَعُهُ حَيْثُ يَشاءُ » كار در دست خداست او هركس را صلاح ببيند او را بر مى گزيند(1).

1 . سيره نبوى نگارش ابن هشام 2 / 424 - 425.

100

سرگذشت غدير

محاسبات اجتماعى ثابت كرد، كه مصلحت امّت در تعيين امام بود نه در واگذارى آن به امت، اتفاقاً، از نظر عمل اين امر نيز تأييد شد. پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) در سال دهم هجرت هنگام بازگشت ازحجة الوداع در نقطه اى به نام غدير نزديكى «جحفه» دستور داد كاروان متوقف شود تا رسالت بزرگى كه خدا بر دوش او نهاده است به انجام رساند، در اين نقطه كه مركز جدا شدن عراقى ها، مصرى ها ومدنى ها بود، منبرى ترتيب داد وبر روى آن قرار گرفت وخطابه اى خواند و در مقدمه آن فرمود:
«نزديك است من از ميان شما بروم ومن دو يادگار گرانبها در ميان شما مى گذارم: يكى كتاب خدا و ديگرى اهل بيت من است» .
آنگاه افزود:
«آيا من أولى وشايسته تر به جان ومال شما از خود شما نيستم؟» .
صداى تصديق از همگان بلند شد. آنگاه فرمود:
«مَنْ كُنْتُ مَولاهُ فَهذا عَلِيٌّ مَولاهُ، أَللّهُمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عَادِ مَنْ عاداهُ »
هركه را مولا منم، على مولاى اوست. خدايا دوستان على را دوست بدار ودشمنانش را دشمن بدار.
مقصود ازلفظ «مولى» در اين جمله همان أولى به نفس است كه درجمله قبلى وارد شده است وهدف اين است كه آن اولويت وشايستگى كه پيامبر نسبت به خود مردم داشت بعد از درگذشت او در على بن ابى طالب مجسم ومتمركز است واولويت فردى به انسان نسبت به جان ومال او جز ولايت الهى چيز ديگرى نيست ودارنده چنين ولايتى حق امر ونهى دارد كه بايد همگان از آن پيروى كنند. ويك چنين مقام كه اطاعت او لازم است، همان «اولو الأمرى» است كه در قرآن بدان اشاره شده است آنجا كه مى فرمايد:

101
(...أطِيعُوا اللّهَ وَ أطيعُوا الرَّسُولَ وأُولِى الأمْرِ مِنْكُمْ)
خدا ورسول او وصاحبان فرمان را اطاعت كنيد. (سوره نساء آيه 59)
مرد صاحب فرمان همان حاكم اسلامى وخليفه پيامبر و رئيس مسلمين است كه بايد از او پيروى كرد.

حديث غدير در هر قرنى متواتر است

حديث غدير در هر قرن سينه به سينه نقل شده آنگاه دانشمندان آن را در كتابهاى خود ضبط كرده اند در قرن نخست كه عصر صحابه است متجاوز از يكصد وده (صحابى) آن را نقل كرده اند ودر عصر دوم كه عصر تابعان است نود تابعى آن را بازگو كرده اند واز قرن سوّم به بعد كه عصر علما ونويسندگان است تا عصر حاضر قريب سيصد و شصت (360) نفر آن را در كتاب خود آورده (1) وبر صدور آن از پيامبر صحّه گذارده اند (2). وشايد در ميان احاديث اسلامى حديثى كه از نظر تواتر به پاى آن برسد، پيدا نشود. وتازه اينها از اهل تسنن هستند كه اين حديث را نقل كرده اند واگر مدارك شيعه را برآن اضافه كنيم موقعيت حديث به عالى ترين درجه تواتر مى رسد.
تا اينجا خلافت امير مؤمنان به وسيله حديث غدير ثابت شده، واما امامت پيشوايان ديگر به وسيله امام قبلى منصوص و تعيين شده است. رواياتى كه در اين مورد از پيشوايان ما نقل شده است در كتاب «اصول كافى»، كتاب الحجة ودر كتاب «إثبات الهداة بالبيّنات و المعجزات» جمع مى باشد. علاقمندان مى توانند براى آگاهى ازاين احاديث به دو كتاب ياد شده مراجعه نمايند.
با در گذشت امام على (عليه السلام) يازده امام ديگر يكى بعد از ديگرى زمام خلافت را به دست گرفتند وامامت هريك ازآنان به تنصيص خدا بوده است و شرح حال هريك از اين دوازده امام را در كتاب «سيره پيشوايان» مطالعه فرماييد.

1 . الغدير 73ـ151.
2 . الغدير 14ـ60.

102

18

 

معـــــــاد

انسان و جهان

معاد انسان از اصول مسلّم تمام شرايع آسمانى است وهيچ شريعتى نمى تواند بدون طرح آن نام شريعت بر خود گذارد دلايلى كه لزوم معاد را اثبات كند بيش از آن است كه در اينجا مطرح شود اينك ما به دو دليل اشاره مى كنيم:

معاد هدف زندگى است:

هر فردى از انسان در اين جهان پس از طى مراحلى به كمالى مى رسد وبه صورت انسان دانا وتوانا در مى آيد، هرگاه مرگ پايان زندگى باشد آفرينش او لغو وباطل خواهد بود وكار لغو بر خدا شايسته نيست، آفرينش انسان بدون معاد بسان ساختن كوزه اى است با نقش ونگار، سپس شكستن و دور انداختن آن. اگر هيچ كوزه گرى دست به چنين كار لغوى نمى زندخدا كه از نظير حكيم بودن، فوق همه است نبايد سنگ اجل، شيشه عمر انسان را به گونه اى بشكند كه دگر اميدى به بقاى او نباشد. قرآن به اين برهان اشاره مى كند ومى فرمايد:
(أفَحَسِبْتُمْ أنّما خَلَقْناكُمْ عَبَثاً وَ أنّكُمْ إلَيْنا لاتُرجَعُونَ)
آيا فكر مى كنيد كه ما شما را عبث وبى هدف آفريديم وشما به سوى ما باز نمى گرديد؟ (سوره مؤمنون آيه 115).

103
معاد ترسيم گر عدالت خداوند   

19

 

معـــــــــاد

ترسيم گر عدالت خداوند

شكى نيست كه افراد بشر در اين جهان به صورت هاى مختلف زندگى مى كنند، گروهى عادل ودادگر، خدمتگذار ووظيفه شناس مى باشند وگروهى ديگر ظالم وستمگر بوده وهدفى جز ارضاء خواسته هاى درونى خود ندارند. نه قانونى را به رسميّت مى شناسند ونه براى خواسته هاى خود حد ومرزى را معتقدند. وگروه سومى گاهى به صورت گروه نخست وگاهى به شكل گروه دوّم زندگى مى كنند. هرگاه مرگ پايان زندگى همه انسانها باشد وسرانجام زندگى وظيفه شناس با قانون شكن، يكسان باشد، چنين وضعى، با عدل خداوندى متناسب نخواهد بود. عدل الهى ايجاب مى كند كه وضع اين دو گروه يكسان نباشد وميان آنها تفاوتى وجود داشته باشد وچون اين تفاوتها در زندگى دنيوى وجود ندارد طبعاً بايد در سراى ديگر وجود داشته باشد. قرآن به اين دليل از معاد اشاره كرده مى فرمايد:
(أَفَنَجْعَلُ المُسْلِمينَ كَالْمُجرِمين * مالَكُمْ كَيْفَ تَحْكُمُونَ)(سوره قلم آيات 35و36).
آيا ما فرد تسليم و وظيفه شناس را با جنايتكار قانون شكن يكسان قرار مى دهيم، چگونه حكم و داورى مى كنيد؟
هرگاه «مرگ» پايان زندگى باشد، آفرينش انسان لغو وبيهوده خواهد بود، آفرينش

104
انسان در اين جهان، آنگاه چند صباح زندگى كردن، نمى تواند خود هدف باشد، وخداوند حكيم پيراسته از آن است كه فعل او، خالى از حكمت وهدف باشد، هرچند اين هدف مربوط به خود مخلوق باشد.
به خاطر اين دو جهت معاد كه هم ترسيم گر هدف زندگى وهم ترسيم كننده عدل الهى است بايد تحقق پذيرد.

دلايل امكان معاد

بازگشت انسان به زندگى مجدد روى اصول علمى وفلسفى كاملاً امرى ممكن است; زيرا:
اولاً ـ طبق اصل «لاوازيه» ماده جهان نابود نمى شود چيزى كه هست صورتها عوض مى شود، ولى اصل آن محفوظ مى ماند. بنابر اين انسانهايى كه مى ميرند، صورت آنها تغيير مى كند ولى ماده آنها به صورتهاى مختلف از قبيل خاك و گاز محفوظ مى ماند. واين خود مايه اى مى شود براى زندگى مجدد.
ثانياً ـ طبق اصلى كه «مادام كورى» آن را ثابت كرده وگفته فاصله ماده وانرژى بسيار كم است وپيوسته ماده به انرژى تبديل مى شود وكليه انرژيها در جهان محفوظ مى باشد «طبق اين اصل» كليه كارها وحركات انسان كه به شكل انرژى در آمده در جهان محفوظ است.
بنابراين امكان اين كه، انسان اعمال و حركات خود را در سراى ديگر ببيند، به حكم بقاى انرژى امكان پذير مى باشد.
گذشته از اينها قرآن در امكان معاد برهان روشنى دارد كه نقل آن بستگى دارد كه مجموع آيه كه مركب از يك اعتراض و دو جواب است نقل گردد.
اينك مجموع متن و ترجمه آيه:
(وَقالُوا أءِذا ضَلَلْنا فِي الأرضِ أءِنّا لَفي خَلْق جَديد بَلْ هُمْ بِلِقاءِ رَبِّهِمْ كافِرونَ * قُلْ يَتَوفيكُمْ مَلَكُ المَوتِ الَّذي وُكِّلَ بِكُمْ ثُمَّ إلى رَبِّكُمْ تُرْجَعُونَ)(سوره سجده آيات 11ـ 12)

105
مى گويند: آنگاه كه ما مرديم واعضاء بدن ما در زمين پخش و پراكنده وگم شد آيا بار ديگر به اين جهان بر مى گرديم؟ بلكه آنان به ملاقات با پروردگار كفر مىورزند. بگو فرشته مرگ كه مأمور بر أخذ جان شماست جان شما را مى گيرد سپس به سوى پروردگار خود باز مى گرديد.
توضيح اين كه اين آيه مركب از يك اعتراض ودو پاسخ است وشيوه استدلال قرآن بر امكان معاد در صورتى روشن مى شود كه هر سه فراز از آيه جدا از هم مطالعه شود.
اينك اين سه فراز:
الف ـ اعتراض: آيا آنگاه كه ما مرديم واعضاى بدن ما در زمين پخش وپراكنده وگم شد آيا بار ديگر به اين جهان باز مى گرديم؟
ب ـ پاسخ اجمالى: آنان به ملاقات با پروردگار خود كفر مىورزند.
ج ـ پاسخ تفصيلى: بگو فرشته مرگ كه مأمور قبض روح شماست جان شما را مى گيرد و سپس به سوى پروردگار خود باز مى گرديد.
فراز سوّم به صورت قاطعانه مى گويد آنچه كه بودن شما به آن بستگى دارد آن گم نمى شود وآن را فرشته وحى مى گيرد وحفظ مى كندو در روز رستاخيز، به سوى پروردگار خود باز مى گرديد.
اين فراز از آيه مى رساند آنچه كه گم مى شود بدن انسان است كه هرگز انسان بودن انسان به آن بستگى ندارد. گم شدن يا گم نشدن آن تأثيرى در امكان معاد ندارد. وآن كه شخصيت انسان به آن بستگى دارد همان روح وروان اوست كه هرگز گم نمى شود ودر پيشگاه خدا محفوظ مى باشد.
بنابر اين هرگاه اين روح با هر بدنى همراه شد معاد انسان متحقق مى گردد.وديگر نيازى نيست كه آن ذرات گم شده گرد آورى شود تا معاد انسان ممكن گردد.
ياد آورى مى شود كه اين جمله نه بدان معناست كه معاد انسان جسمانى نيست وتنها روحانى است ونيز نه بدان معناست كه آن ذرات پخش شده قابل گرد آورى نيست، بلكه در

106
عين اعتراف به اين كه معاد انسان هم جسمانى وهم روحانى است وگرد آورى اين ذرات در امكان خداست ولى بايد توجه نمود كه محور معاد بقاء روح وروان است. وشخصيت انسان به اين كه اين انسان همان انسان دنيوى است به وسيله بقاء روح وروان او انجام مى گيرد.
قرآن در اثبات امكان معاد طرقى را ارائه كرده است كه ما از ميان آنها به دو طريق اشاره مى كنيم واين موضوع بحث ما را در بخش آينده تشكيل مى دهد.

107
   

20

 

با ديگر دلايل

«معاد» آشنا شويم

قرآن علاوه بر برهان ياد شده در سوره سجده دو دليل ديگر در امكان معاد ارائه مى دهد كه در باب خود بسيار محكم وارزنده است اينك ما هر دو دليل را متذكر مى شويم:
1. ارزيابى قدرت خدا: قرآن در مسأله معاد توجه ما را به قدرت گسترده خدا جلب كرده ومى فرمايد:
(وَما قَدَرُوا اللّهَ حَقَّ قَدْرِهِ وَالأرضُ جَميعاً قَبْضَتُهُ يَوْمَ القيمَةِ والسَّمواتُ مَطْوِيّاتٌ بِيَمينِهِ سُبْحانَهُ وتَعالى عَمّا يُشْرِكُونَ)(سوره زمر آيه 67).
خدا را به اندازه ارجى كه دارد ارج نگذاشتند (دانايى و توانايى او را به صورت صحيح ارزيابى نكردند) زمين در روز قيامت در چنگ اوست وآسمانها به قدرت او درهم پيچيده اند او منزه وبرتر است از آنچه كه شرك مىورزند.
اين آيه به منكران امكان معاد هشدار مى دهد كه اگر قدرتهاى بشرى ناتوان از اعاده انسان به حيات مجدد مى باشند ولى قدرت گسترده خدا بالاتر از آن است كه اين توهم در باره

108
او بشود. خدا با قدرت گسترده خود مى تواند بار ديگر به انسان زندگى مجدد ببخشد.
2. توجه به زندگى نخستين: قرآن توجه انسان را به زندگى نخستين او جلب مى كند وياد آور مى شود كه معاد انسان يك امر ممكن است بسان آفرينش نخستين او. آن جا كه مى فرمايد:
(...كَما بدَأنا أوَّلَ خَلْق نُعيدُهُ وََعْداً عَلَيْنا إنَّا كنّا فاعِلينَ)
همان طور كه در آغاز شما را آفريديم باز مى گردانيم اين وعده اى است برما، ما اين كار را انجام مى دهيم. (سوره انبيا آيه 104).
ودر جاى ديگر مى فرمايد:
(...إنَّهُ يَبْدَؤُ الخَلْقَ ثُمَّ يُعيدُهُ) (سوره يونس آيه 4)
اوست كه خلقت را آغاز مى كند وبر مى گرداند.
بنابر اين خدايى كه آفرينش نخستين را پديد آورد بر آفرينش مجدد آن نيز توانا خواهد بود ودر آيه سوم اين مسأله را به صورت روشن تر بيان مى كند آنجا كه عرب بيابانى استخوان مرده اى را كوبيد وبه صورت گرد در آورد وآن را در هوا پخش كرد وگفت چگونه ممكن است كه خدا اين استخوانهاى پوسيده را بار ديگر زنده كند.
در پاسخ آن پيامبر مأمور شد كه چنين بگويد:
(قُلْ يُحْييهَا الَّذي أنّشأها أوَّلَ مَرَّة وَ هُوَ بِكُلِّ خَلْق عليمٌ).
بگو همان خدايى كه اين استخوانها را براى اولين بار آفريد او زنده مى كند واو بر همه چيز آگاه وداناست.(سوره يس آيه 79)
قرآن علاوه براين طرق، دلايل روشن وهمگانى براى اثبات امكان معاد ارائه داده است كه در كتب تفسير و عقايد وارد شده است. شما مى توانيد اين طرق را در كتاب معاد انسان وجهان مطالعه بفرماييد.

109

21

 

تناسخ چيست ؟

مقصود از تناسخ اين است كه انسان بار ديگر از طريق نطفه وعلقه و... به اين جهان باز گردد. واين نظريه در كشورهايى مانند هند وجنوب آسيا طرفدارانى دارد. اين گروه معتقد هستند كه انسانها در زندگى دنيوى خود مختلفند گروهى وظيفه شناس ودرستكار وگروهى ديگر ستمگر وجنايتكار وازآنجا كه عدل الهى ايجاب مى كند كه اين دو گروه سرنوشت يكسانى نداشته باشند بار ديگر اين افراد به اين جهان بازگشته وسزاى اعمال خود را مى بينند. گروهى كه در چشم انداز ما مرفه مى باشند وغرق در نعمت هستند اينها، همان انسانهايى هستند كه در زندگى قبلى وظيفه شناس و درستكار بوده اند ولى آن گروه بدبخت وبيچاره كه رقت انسانها را به خود جلب مى كنند همان انسانهاى جنايت پيشه بودند كه بايد كيفر اعمال خود را به وسيله زندگى سياه ودردمند بچشند. خلاصه متنعم بودن گروهى ومحروم بودن گروه ديگر واكنش شيوه زندگى هاى پيشين انسان هاست وچاره اى از اين دو نوع زندگى نيست.

چرا تناسخ باطل است؟

اين گروه از مدعيان، به صورت انحرافى معاد را انكار كرده وبه تناسخ گراييده اند وكسانى كه در كشور هاى اسلامى دم از چنين زندگى هاى مجدد مى زنند به گونه اى مى خواهند معاد را انكار نمايند اما نه به طور مستقيم بلكه به صورت انحرافى.

110
واما چرا تناسخ باطل است، زيرا چنين بازگشت، كار عبث ولغو بوده وساحت حق تعالى از آن پيراسته است. انسانى كه هفتاد سال در اين جهان زندگى كرده وطبعاً كمالاتى فكرى ومعنوى پيدا كرده است وسرانجام به صورت سلمانها، ابوذرها، مقدادها، ميثم ها، در آمده است، آيا صحيح است كه اين نوع افراد بار ديگر كمال خود را از دست بدهند واز طريق نطفه زندگى را آغاز كنند وبه تدريج گامهايى به سوى كمال بردارند؟ واين همان است كه فلاسفه مى گويند: «تبديل فعليّت به قوه محال است» ويا لاأقل خلاف حكمت وعبث مى باشد.
آيا رئيس آموزش مى تواند به خود اجازه دهد كه يك فرد تحصيل كرده را كه به مدارج عالى علمى رسيده ودر رشته اى دكترا گرفته است به كلاس اول بازگرداند وبگويد تو بايد از نو آغاز تحصيل كنى، به طور مسلّم چنين نيست.
اختلاف زندگى بشرها ايجاب مى كند كه پاداشها و كيفرهاى مختلف در كمين آنها باشد ولى هرگز ايجاب نمى كند كه اين پاداشها وكيفرها در همين جهان تحقق پذيرد بلكه لازم است در سراى ديگر كه ازهستى برترى برخوردار است اين كار جامه عمل بپوشد.
در باره معاد اشكالات و پرسشهاى ديگرى هست كه همه اين پرسشها با پاسخ هاى متناسبى در كتب عقايد مطرح شده كه ميتوان با مراجعه به كتاب «معاد انسان وجهان» به پاسخ همه آنها دست يافت.
***
در اين جا، سخن ما درباره عقايد اسلامى آن هم به صورت فشرده به پايان مى رسد از اين به بعد، پيرامون احكام و رفتارهاى مكلف و وظايف عملى آنان سخن خواهيم گفت. ان شاءالله.

111
بخش دوم
احكام
و
وظايف شرعى

112

113
اَلْحمْدُ للهِ رَبِّ العالَمينَ وَالصَّلاةُ وَالسَّلامُ عَلى
خَيْرِ خَلْقِهِ مُحَمَّد وَآلِهِ الطّاهِرينَ.
عبوديت و بندگى انسان در گرو دو چيز است:1. داشتن عقيده صحيح و درست، 2. انجام عمل صالح و نيك. در بخش گذشته، با عقايد و باورهاى صحيح همراه با دليل و برهان روشن آشنا شديم، اكنون وقت آن رسيده است كه با عمل صالح، كه از ايمان و عقيده صحيح سرچشمه مى گيرد آشنا شويم.
عمل صالح، جزئى از «شكرگزارى» انسان در برابر نعمت هاى بيكران الهى است، عقل و خرد هر چند، با برخى از كردارهاى نيك، آشنا است، ولى معرفت كلى و گسترده جز از طريق وحى الهى ميسّر نيست.
اين رساله شريفه به توضيح تكاليف و وظايف انسان كه ضامن سعادت او در دو جهان است پرداخته است، اميد است اين بخش نيز بسان گذشته مفيد و سودمند، و در پيشگاه الهى مجزى باشد.

114
   
(1)

احكام تقليد

(مسأله 1) مسلمان بايد در مورد اصول دين ـ اگر يقين نداشته باشد ـ تحصيل يقين كند و در احكام اسلام مى تواند يكى از سه راه را برگزيند:
1. مجتهد باشد كه بتواند احكام را از روى دليل به دست آورد.
2. از مجتهد تقليد كند يعنى مطابق فتواى او عمل كند.
3. از راه احتياط طورى به وظيفه خود عمل نمايد كه يقين كند تكليف خود را انجام داده است، مثلاً اگر عده اى از مجتهدين عملى را حرام مى دانند و عده ديگر مى گويند حرام نيست آن عمل را انجام ندهد، و اگر عملى را بعضى واجب و بعضى مستحب مى دانند آن را به جا آورد، پس كسانى كه مجتهد نيستند و نمى توانند به احتياط عمل كنند واجب است از مجتهد تقليد نمايند.
(مسأله 2) تقليد در احكام; عمل كردن به فتواى مجتهد است(1) يعنى عمل خود را به استناد فتواى او انجام دهد. و از مجتهدى بايد تقليد كرد كه مرد و بالغ و عاقل و شيعه دوازده امامى و حلال زاده و زنده و عادل باشد. و از مجتهدهاى ديگر اعلم باشد.
(مسأله 3) مجتهد و اعلم را از سه راه مى توان شناخت:
اوّل آنكه خود انسان يقين كند، مثل آنكه از اهل علم باشد و بتواند مجتهد و اعلم را بشناسد.دوم آنكه يك عالم عادل; كه مى تواند مجتهد و اعلم را تشخيص دهد، مجتهد بودن و اعلم بودن كسى را تصديق كند، به شرط آنكه يك نفر عالم عادل ديگر با گفته او مخالفت ننمايد. اجتهاد و اعلميت به گفته يك نفر كه مورد وثوق باشد نيز ثابت مى شود. سوم آنكه در محافل علمى، مجتهد و يا اعلم بودن او معروف و مشهور باشد و از گفتار آنان براى انسان

1. ولى در بقاء بر تقليد ميت، فرا گرفتن مسايل كفايت مى كند.

115
اطمينان حاصل شود.
(مسأله 4) به دست آوردن فتواى مجتهد در مسأله چهار راه دارد: اوّل شنيدن از خود مجتهد. دوم شنيدن از فرد عادل كه فتواى مجتهد را نقل كند. سوم شنيدن از كسى كه مورد اطمينان و راستگوست. چهارم مراجعه به رساله مجتهد در صورتى كه انسان به درستى آن رساله اطمينان داشته باشد.
(مسأله 5) اگر مجتهد اعلم در مسأله اى فتوى دهد مقلِّد آن مجتهد نمى تواند در آن مسأله به فتواى مجتهد ديگر عمل كند ولى اگر فتوى ندهد، مثلاً بگويد احتياط آن است كه در ركعت سوم و چهارم نماز، تسبيحات اربعه يعنى سُبْحانَ اللهِ وَالْحَمْدُ للهِ وَلا اِلهَ اِلاّ اللهُ وَاللهُ اَكْبَر، را سه مرتبه بگويند، در اين صورت مقلّد بايد يكى از دو راه را برگزيند:1. به اين احتياط كه به آن «احتياط واجب» مى گويند عمل كند و سه مرتبه بگويد.2. به فتواى مجتهدى كه پس از وى «اعلم» به شمار مى رود عمل نمايد. پس اگر او يك مرتبه گفتن را كافى بداند، مى تواند يك مرتبه بگويد.
(مسأله 6) اگر مجتهدى كه انسان از او تقليد مى كند، از دنيا برود بايد از مجتهد زنده تقليد كند. ولى در مسائلى كه آنها را ياد گرفته است مى تواند بر تقليد قبلى باقى بماند.
(مسأله 7) اگر در مسأله اى به فتواى مجتهدى عمل كرده و يا فرا گرفته باشد ولى پس از درگذشت او در همان مسأله به فتواى مجتهد زنده رفتار نمايد، دوباره نمى تواند آن را مطابق فتواى مجتهدى كه از دنيا رفته است انجام دهد. ولى اگر مجتهد زنده در مسأله اى فتوى ندهد، و احتياط نمايد و مقلد مدتى به آن احتياط عمل كند، دوباره مى تواند به فتواى مجتهدى كه از دنيا رفته عمل نمايد مثلاً اگر مجتهدى گفتن يك مرتبه سُبْحانَ اللهِ وَالْحَمْدُ للهِ وَلا اِلهَ اِلاّ اللهُ وَاللهُ اَكْبَر، را در ركعت سوم و چهارم نماز كافى بداند و مقلّد مدتى به اين شيوه عمل نمايد و يك مرتبه بگويد، چنانچه آن مجتهد از دنيا برود و مجتهد زنده احتياط واجب را در سه مرتبه گفتن بداند و مقلد مدتى به اين احتياط عمل كند و سه مرتبه بگويد، دوباره مى تواند به فتواى مجتهدى كه از دنيا رفته برگردد و يك مرتبه بگويد.

116
(مسأله 8) مسائلى را كه انسان غالباً به آنها احتياج دارد واجب است ياد بگيرد.
(مسأله 9) اگر براى انسان مسأله اى پيش آيد كه حكم آن را نمى داند، مى تواند صبر كند تا فتواى مجتهد اعلم را به دست آورد يا اگر احتياط ممكن است، به احتياط عمل نمايد بلكه اگر احتياط ممكن نباشد چنانچه از انجام عمل محذورى لازم نيايد، مى تواند عمل رابه جا آورد. ولى اگر معلوم شود كه مخالف فتواى مجتهدى كه بايد از او تقليد كند بوده دوباره بايد انجام دهد.
(مسأله 10) اگر مكلف مدتى اعمال خود را بدون تقليد انجام دهد، سپس تقليد كند در صورتى اعمال سابق او صحيح است كه مطابق فتواى مجتهدى باشد كه اكنون از او تقليد مى كند و گرنه بايد اعاده كند.
(مسأله 11) عدول از مجتهدى به مجتهد ديگر جايز نيست مگر اين كه دومى اعلم باشد، و نيز فتوى دادن و اظهار نظر در مسائل شرعى براى كسى كه قادر بر استنباط احكام از مدارك آن نيست حرام است، و مسئول اعمال ديگران خواهد بود.
(مسأله 12) عدالت يك حالت خداترسى باطنى در انسان است كه او را از ارتكاب گناهان كبيره و اصرار بر صغيره باز مى دارد و اگر هم گناهى از او سر زد فوراً نادم شده و استغفار مى كند.
(مسأله 13) منظور از اصرار بر گناهان صغيره اين است كه گناهى را كه كرده است دو يا سه مرتبه پشت سر هم انجام دهد امّا با يك مرتبه انجام دادن و يا قصد تكرار، اصرار صورت نمى پذيرد.
تذكر: هر كجا كه حكم مسئله به لفظ «احتياط واجب» يا «احتياط» ذكر شده است عمل به آن احتياط الزامى است.

117
   
(2)

طهارت

اقسام آبها

آب مطلق و مضاف
(مسأله 14) آب يا مطلق است يا مضاف: آب مضاف آبى است كه آن را از چيزى بگيرند مثل آب هندوانه و گلاب، يا با چيزى مخلوط باشد مثل آبى كه بقدرى با گل و مانند آن مخلوط شود، كه ديگر به آن آب نگويند و غير اينها، آب مطلق است و آن بر پنج قسم است اول آب كر دوم آب قليل سوم آب جارى چهارم آب باران پنجم آب چاه.

1. آب كُر

(مسأله 15) آب كر مقدار آبى است كه اگر در ظرفى كه درازا و پهنا و گودى آن هريك سه وجب و نيم است بريزند، آن ظرف را پر كند. و وزن آن ـ بنابر محاسبه اهل فن ـ 384 كيلوگرم است.
(مسأله 16) اگر عين نجس مانند بول و خون به آب كر برسد. چنانچه آن آب بو، يا رنگ يا مزه نجاست را بگيرد، نجس مى شود و اگر تغيير نكند نجس نمى شود.
(مسأله 17) اگر بوى آب كر به واسطه غير نجاست تغيير كند، نجس نمى شود.
(مسأله 18) اگر عين نجس مانند خون به آبى كه بيشتر از كر است برسد و بو يا رنگ يا مزه قسمتى از آن را تغيير دهد، چنانچه مقدارى كه تغيير نكرده كمتر از كر باشد تمام آب نجس

118
مى شود. و اگر باندازه كر يا بيشتر باشد، فقط مقدارى كه بو يا رنگ يا مزه آن تغيير كرده نجس است.
(مسأله 19) اگر چيز نجس را زير شيرى كه متصل به كر است بشويند، آبى كه از آن چيز مى ريزد اگر متصل به كر باشد و بو يا رنگ يا مزه نجاست نگرفته باشد پاك است.
(مسأله 20) اگر مقدارى از آب كر يخ ببندد و باقى آن به قدر كر نباشد چنانچه نجاست به آن برسد نجس مى شود، و هر قدر از يخ هم آب شود نجس است.
(مسأله 21) آبى كه به اندازه كر بوده، اگر انسان شك كند از كر كمتر شده يا نه، مثل آب كر است، يعنى نجاست را پاك مى كند و اگر نجاستى هم به آن برسد نجس نمى شود. و آبى كه كمتر از كر بوده و انسان شك دارد به مقدار كر شده يا نه، حكم آب كر را ندارد.
(مسأله 22) كر بودن آب، به سه راه ثابت مى شود: اول آنكه خود انسان يقين كند. دوم آنكه يك مرد عادل خبر دهد. سوم كسى كه آب در اختيار او است به كرّ بودن خبر دهد، به شرط اينكه از قول او اطمينان حاصل شود.

2. آب قليل

(مسأله 23) آب قليل آبى است كه از زمين نجوشد و از كر كمتر باشد.
(مسأله 24) اگر آب قليل روى چيز نجس بريزد، يا چيز نجس به آن برسد نجس مى شود. ولى اگر از بالا با فشار روى چيز نجس بريزد، مقدارى كه به آن چيز مى رسد نجس و هرچه بالاتر از آن است پاك مى باشد.
(مسأله 25) آب قليلى كه براى برطرف كردن عين نجاست روى چيز نجس ريخته شود و از آن جدا گردد، نجس است. و بنابراحتياط واجب بايد از آب قليلى هم كه بعد از برطرف شدن عين نجاست، براى آب كشيدن چيز نجس روى آن مى ريزند و از آن جدا مى شود اجتناب كنند. ولى آبى كه با آن مخرج بول و غايط را مى شويند با پنج شرط پاك است: اول: آنكه بو يا رنگ يا مزه نجاست نگرفته باشد. دوم: نجاستى از خارج به آن نرسيده باشد. سوم: نجاست ديگرى مثل خون با بول يا غائط بيرون نيامده باشد. چهارم: ذره هاى غائط در آب پيدا نباشد.

119
پنجم: بيشتر از مقدار معمول; نجاست به اطراف مخرج نرسيده باشد.
3. آب جارى
(مسأله 26) آب جارى آبى است كه از زمين بجوشد و جريان داشته باشد مانند آب چشمه و قنات.
(مسأله 27) آب جارى اگرچه كمتر از كر باشد، چنانچه نجاست به آن برسد تا وقتى بو يا رنگ يا مزه آن به واسطه نجاست تغيير نكرده پاك است.
(مسأله 28) اگر نجاستى به آب جارى برسد، مقدارى از آن، كه بو يا رنگ يا مزه اش به واسطه نجاست تغيير كرده نجس است. و طرفى كه متصل به چشمه است اگرچه كمتر از كر باشد پاك است. و آبهاى ديگر نهر اگر به اندازه كر باشد يا به واسطه آبى كه تغيير نكرده به آب طرف چشمه متصل باشد، پاك وگرنه نجس است.
(مسأله 29) آب چشمه اى كه جارى نيست ولى طورى است كه اگر از آن بردارند باز مى جوشد، حكم آب جارى دارد، يعنى اگر نجاست به آن برسد، تا وقتى بو يا رنگ يا مزه آن به واسطه نجاست تغيير نكرده پاك است.
(مسأله 30) آبى كه كنار نهر، ايستاده و متصل به آب جارى است با ملاقات، نجس نمى شود ولى حكم آب جارى را ندارد.
(مسأله 31) چشمه اى كه مثلا در زمستان مى جوشد و در تابستان از جوشش مى افتد فقط وقتى كه مى جوشد حكم آب جارى دارد.
(مسأله 32) آب حوض اگر چه كمتر از كر باشد، چنانچه به منبعى كه آب آن به اندازه كر است متصل باشد، مثل آب جارى است.
(مسأله 33) آب لوله هاى حمام و ساختمان ها كه از شيرها و دوشها مى ريزد اگر متصل به كر باشد مثل آب جارى است.
(مسأله 34) آبى كه روى زمين جريان دارد ولى از زمين نمى جوشد، چنانچه كمتر از كر

120
باشد و نجاست به آن برسد نجس مى شود. اما اگر از بالا با فشار به پايين بريزد; چنانچه نجاست به پايين آن برسد بالاى آن نجس نمى شود.

4. آب باران

(مسأله 35) اگر به چيز نجسى كه عين نجاست در آن نيست يك مرتبه باران ببارد، جايى كه باران به آن برسد پاك مى شود. و در فرش و لباس و مانند اينها فشار لازم نيست. ولى باريدن دو سه قطره فايده ندارد، بلكه بايد طورى باشد كه باران روى زمين سخت جارى شود.
(مسأله 36) اگر باران، به عين نجس ببارد و به جاى ديگر ترشح كند، بايد از آن اجتناب نمود.
(مسأله 37) اگر بر سقف عمارت يا روى بام آن عين نجاست باشد، تا وقتى باران به بام مى بارد; آبى كه به چيز نجس رسيده و از سقف يا ناودان مى ريزد پاك است. و بعد از قطع شدن باران اگر معلوم باشد آبى كه مى ريزد به چيز نجس رسيده است نجس مى باشد.
(مسأله 38) زمين نجسى كه باران بر آن ببارد پاك مى شود. و اگر باران بر زمين جارى شود و به جاى نجسى كه زير سقف است برسد; آن را نيز پاك مى كند. مشروط بر اين كه، هنگام رسيدن به زير سقف، باران قطع نشده باشد.
(مسأله 39) خاك نجسى كه به واسطه باران گل شود و آب آن را فرا گيرد پاك است; اما اگر فقط رطوبت به آن برسد پاك نمى شود.
(مسأله 40) هرگاه آب باران در جايى جمع شود، اگرچه كمتر از كر باشد چنانچه موقعى كه باران مى آيد، چيز نجسى را در آن بشويند و آب، بو يا رنگ يا مزه نجاست نگيرد، آن چيز نجس پاك مى شود.
(مسأله 41) اگر بر فرش پاكى كه روى زمين نجس است باران ببارد; و بر زمين نجس جارى شود، فرش، نجس نمى شود و زمين هم پاك مى گردد.

121
5. آب چاه
(مسأله 42) آب چاهى كه از زمين مى جوشد، اگرچه كمتر از كر باشد چنانچه نجاست به آن برسد، تا وقتى بو يا رنگ يا مزه آن به واسطه نجاست تغيير نكرده پاك است ولى مستحب است پس از رسيدن بعضى از نجاستها، مقدارى كه در كتابهاى مفصل گفته شده از آب آن بكشند.
(مسأله 43) اگر نجاستى در چاه بريزد و بو يا رنگ يا مزه آب آن را تغيير دهد، چنانچه تغيير آب چاه از بين برود، موقعى پاك مى شود كه آب تازه اى بجوشد و بنابر احتياط واجب مخلوط گردد.
(مسأله 44) اگر آب باران يا آب ديگر، در گودالى جمع شود و كمتر از كر باشد چنانچه بعد از قطع شدن باران، نجاست به آن برسد نجس مى شود.

 

احكام آبها

(مسأله 45) آب مضاف كه معناى آن گفته شد، چيز نجس را پاك نمى كند، وضو و غسل هم با آن باطل است.
(مسأله 46) اگر آب مضاف نجس، طورى با آب كر يا جارى مخلوط شود، كه ديگر آب مضاف به آن نگويند پاك مى شود.
(مسأله 47) آبى كه عين نجاست مثل خون و بول به آن برسد و بو يا رنگ يا مزه آن را تغيير دهد، اگرچه كر يا جارى باشد نجس مى شود. ولى اگر بو يا رنگ يا مزه آب به واسطه نجاستى كه بيرون آن است عوض شود، مثلا مردارى كه پهلوى آب است بوى آن را تغيير دهد نجس نمى شود.
(مسأله 48) آبى كه عين نجاست مثل خون و بول در آن ريخته و بو يا رنگ يا مزه آن را تغيير داده، چنانكه به كر يا جارى متصل شود، يا باران بر آن ببارد يا باد، باران را در آن

122
بريزد، يا آب باران در موقع باريدن، از ناودان در آن جارى شود، و تغيير آن از بين برود پاك مى شود. ولى بايد آب باران يا كر يا جارى با آن مخلوط گردد.
(مسأله 49) اگر چيز نجس را در آب كر يا جارى فروبرند چنانچه از چيزهايى باشد كه در دفعه اول پاك مى شود، آبى كه بعد از بيرون آوردن ، از آن مى ريزد پاك است و اگر از چيزهايى باشد كه بايد دو مرتبه آن را در آب فرو برند تا پاك شود، آبى كه بعد از دفعه دوم از آن مى ريزد پاك مى باشد.

احكام تَخَلّى

(مسأله 50) واجب است انسان وقت تخلى و مواقع ديگر، عورت خود را از كسانى كه مكلفند، اگرچه مثل خواهر و مادر با او محرم باشند، و همچنين از ديوانه مميّز و بچه هاى مميّز كه خوب و بد را مى فهمند، بپوشاند ولى زن و شوهر لازم نيست عورت خود را از يكديگر بپوشانند.
(مسأله 51) موقع تخلى بايد رو به قبله و پشت به قبله نباشد.
(مسأله 52) اگر موقع تخلى، طرف جلوى بدن كسى، رو به قبله يا پشت به قبله باشد و عورت را از قبله بگرداند كفايت نمى كند، و اگر جلوى بدن او رو به قبله يا پشت به قبله نباشد، احتياط واجب آن است كه عورت را رو به قبله يا پشت به قبله ننمايد.
(مسأله 53) در موقع تطهير مخرج بول و غائط، رو به قبله و پشت به قبله بودن اشكال ندارد، ولى اگر استبراء همراه با خروج بول باشد احتياط واجب آن است كه رو به قبله و پشت به قبله نباشد.
(مسأله 54) اگر براى آنكه نامحرم او را نبيند مجبور شود رو به قبله يا پشت به قبله بنشيند، بايد رو به قبله يا پشت به قبله بنشيند. و نيز اگر از راه ديگر ناچار باشد كه رو به قبله يا پشت به قبله بنشيند مانعى ندارد و اگر در تأخير بول ضررى نباشد، احوط تأخير است.
(مسأله 55) احتياط واجب آن است كه بچه را در وقت تخلى رو به قبله يا پشت به قبله ننشانند، ولى اگر خود بچه بنشيند جلوگيرى از او واجب نيست.

123
(مسأله 56) در چهار جا تخلى حرام است: اول در كوچه هاى بن بست. دوم در ملك كسى كه اجازه تخلى نداده است. سوم در جائى كه براى عده مخصوصى وقف شده است مثل بعضى از مدرسه ها. چهارم روى قبر مؤمنين . و همچنين هر جايى كه تخلى در آن نوعى بى احترامى به مقدسات باشد.
(مسأله 57) در سه صورت مخرج غائط فقط با آب پاك مى شود: اول آنكه با غائط نجاست ديگرى مثل خون بيرون آمده باشد. دوم آنكه نجاستى از خارج به مخرج غائط رسيده باشد. سوم آنكه اطراف مخرج بيشتر از مقدار معمول آلوده شده باشد، و در غير اين سه صورت مى شود مخرج را با آب شست و يا به شيوه اى كه بعداً گفته مى شود با پارچه و سنگ و مانند اينها پاك كرد، اگرچه شستن با آب بهتر است.
(مسأله 58) مخرج بول با غير آب پاك نمى شود. و با آب قليل بايد دو مرتبه شست ولى اگر با شيلنگ متصل به كرّ بشويد يك مرتبه كافى است.
(مسأله 59) اگر مخرج غائط را با آب بشويند، بايد چيزى از غائط در آن نماند، ولى باقى ماندن رنگ و بوى آن مانعى ندارد، و اگر در دفعه اول طورى شسته شود كه ذره اى از غائط در آن نماند، دوباره شستن لازم نيست.
(مسأله 60) هرگاه با سنگ و كاغذ و مانند اينها غائط را از مخرج برطرف كند مى تواند با آن نماز بخواند. و ذرات كوچكى كه جز با آب پاك نمى شود، براى نماز مانعى ندارد ولى پاك شدن محل در صورت وجود ذرات نجس، نياز به شستن با آب دارد.
(مسأله 61) اگر شك كند كه مخرج را تطهير كرده يا نه، بايد خود را تطهير نمايد. اگرچه هميشه بعد از بول يا غائط فوراً تطهير مى كرده، ولى اگر بعد از نماز شك كند كه قبل از نماز، مخرج را تطهير كرده يا نه، نمازى كه خوانده صحيح است، ولى براى نمازهاى بعد بايد تطهير كند.

124

 

اِسْتِبْراءْ

(مسأله 62) استبراء عمل مستحبى است كه مردها بعد از بيرون آمدن بول انجام مى دهند، و آن داراى اقسامى است و بهترين آنها اين است كه بعد از قطع شدن بول; اگر مخرج غائط نجس شده، اول آن را تطهير كنند، بعد سه دفعه با انگشت ميانه از مخرج غائط تا بيخ آلت بكشند و بعد، انگشت شست را روى آلت و انگشت پهلوى شست را زير آن بگذارند و سه مرتبه تا سر آلت بكشند و پس از آن سه مرتبه سر آلت را فشار دهند.
(مسأله 63) آبى كه گاهى بعد از ملاعبه و بازى كردن از انسان خارج مى شود و به آن مَذْىْ مى گويند پاك است. و نيز آبى كه گاهى بعد از منى بيرون مى آيد و به آن وَذْىْ گفته مى شود و آبى كه گاهى بعد از بول بيرون مى آيد و به آن وَدْى مى گويند اگر آلوده به بول نباشد پاك است. و چنانچه انسان بعد از بول استبراء كند و بعد آبى از او خارج شود، و شك كند كه بول است يا يكى از اينها، پاك مى باشد.
(مسأله 64) اگر انسان شك كند استبراء كرده يا نه و رطوبتى از او بيرون آيد كه نداند پاك است يا نه، نجس مى باشد و چنانچه وضو گرفته باشد باطل مى شود. ولى اگر شك كند استبرائى كه كرده درست بوده يا نه و رطوبتى از او بيرون آيد كه نداند پاك است يا نه، پاك مى باشد، وضو را هم باطل نمى كند.
(مسأله 65) كسى كه استبراء نكرده اگر به واسطه آنكه مدتى از بول كردن او گذشته، اطمينان كند بول در مجرا نمانده است و رطوبتى ببيند و شك كند پاك است يا نه، آن رطوبت پاك مى باشد، وضو را هم باطل نمى كند.
(مسأله 66) اگر انسان بعد از بول استبراء كند و وضو بگيرد; چنانچه بعد از وضو رطوبتى ببيند كه بداند يا بول است يا منى، واجب است احتياطاً غسل كند، و وضو هم بگيرد. ولى اگر وضو نگرفته باشد فقط گرفتن وضو كافى است.
(مسأله 67) براى زن استبراى از بول لازم نيست و اگر رطوبتى ببيند و شك كند پاك است يا نه، پاك مى باشد. وضو و غسل او را هم باطل نمى كند.

125

 

مستحبات و مكروهات تخلى

(مسأله 68) اين كارها در موقع تخلى مكروه است: 1. نشستن روبروى خورشيد و ماه ولى اگر عورت خود را به وسيله اى بپوشاند مكروه نيست. 2. نشستن روبروى باد. 3. تخلى در جاده و خيابان و كوچه و درب خانه و زير درختى كه ميوه مى دهد. 4. چيز خوردن. 5. توقف زياد. 6. تطهير كردن با دست راست. 7. حرف زدن; ولى اگر ناچار باشد يا ذكر خدا بگويد اشكال ندارد. 8. ايستاده بول كردن. 9. بول كردن در زمين سخت و سوراخ جانوران و در آب; خصوصاً آب ايستاده.
(مسأله 69) خوددارى كردن از بول و غائط مكروه است. و اگر ضرر برساند حرام است.
(مسأله 70) مستحب است انسان پيش از نماز و پيش از خواب و پيش از جماع و بعد از بيرون آمدن منى بول كند.

نجاسات

(مسأله 71) نجاسات يازده چيز است: اول بول، دوم غائط، سوم منى، چهارم مردار، پنجم خون، ششم و هفتم سگ و خوك، هشتم كافر، نهم شراب، دهم فقّاع، يازدهم عرق حيوان نجاستخوار.

1 و 2. بول و غائط

(مسأله 72) بول و غائط انسان و هر حيوان حرام گوشتى كه خون جهنده دارد يعنى اگر رگ آن را ببرند، خون به سرعت از آن جارى مى شود نجس است. ولى فضله ماهى حرام گوشت و همچنين فضله حيوانات كوچك مثل پشه و مگس كه گوشت ندارند پاك است.
(مسأله 73) فضله پرندگان حرام گوشت، نجس است.
(مسأله 74) بول و غائط حيوان نجاست خوار و حيوانى كه انسان با آن نزديكى نموده، و گوسفندى كه گوشت آن از خوردن شير خوك محكم شده است، نجس است.

126

3. منى

(مسأله 75) منى حيوانى كه خون جهنده دارد خواه حرام گوشت باشد يا حلال گوشت، نجس است. و لازم است از منى حيوانى كه خون جهنده ندارد اجتناب كرد.

4. مردار

(مسأله 76) مردار حيوانى كه خون جهنده دارد در صورتى كه خودش مرده باشد، نجس است. ولى اگر به غير دستورى كه در شرع معين شده، كشته شود پاك است ولى خوردن گوشت آن حرام است. و ماهى چون خون جهنده ندارد، اگرچه در آب بميرد پاك است.
(مسأله 77) اگر از بدن انسان يا حيوانى كه خون جهنده دارد در حالى كه زنده است گوشت يا چيز ديگرى را كه روح دارد جدا كنند نجس است.
(مسأله 78) تخم مرغى كه از شكم مرغ مرده بيرون مى آيد، اگر پوست روى آن سفت شده باشد پاك است. ولى ظاهر آن را بايد آب كشيد.
(مسأله 79) داروهاى مايع و عطر و روغن و واكس و صابون كه از خارجه مى آورند اگر انسان يقين به نجاست آنها نداشته باشد پاك است.
(مسأله 80) گوشت و پيه و چرمى كه در بازار مسلمانان فروخته شود پاك است، هرچند كه مسلمان آن را از كافر گرفته باشد ولى خوردن آن حرام است و نيز در چنين چرمى نمى توان نماز خواند.

5. خون

(مسأله 81) خون انسان و هر حيوانى كه خون جهنده دارد يعنى حيوانى كه اگر رگ آن را ببرند خون از آن جستن مى كند، نجس است، پس خون حيوانى كه مانند ماهى و پشه خون جهنده ندارد پاك مى باشد.
(مسأله 82) اگر حيوان حلال گوشت را به دستورى كه در شرع معين شده بكشند و

127
خون آن به مقدار معمول بيرون آيد خونى كه در بدنش مى ماند پاك است، ولى اگر به علت نفس كشيدن يا به واسطه اينكه سر حيوان در جاى بلندى بوده خون به بدن حيوان برگردد، آن خون نجس است.
(مسأله 83) خونى كه در تخم مرغ مى باشد نجس نيست ولى خوردن آن حرام است.
(مسأله 84) خونى كه گاهى موقع دوشيدن شير ديده مى شود نجس است و شير را نجس مى كند.
(مسأله 85) خونى كه از لاى دندانها مى آيد، اگر به واسطه مخلوط شدن با آب دهان از بين برود پاك است، و فروبردن آب دهان در اين صورت اشكال ندارد.
(مسأله 86) خونى كه به واسطه كوبيده شدن، زير ناخن يا زير پوست مى ميرد، اگر طورى شود كه ديگر به آن خون نگويند پاك است; و اگر به آن خون بگويند مادامى كه زير پوست و ناخن است براى وضو و غسل اشكال ندارد ولى اگر ناخن يا پوست سوارخ شود، اگر مشقت ندارد بايد براى وضو و غسل خون را بيرون آورند و اگر مشقت دارد بايد اطراف آن را به طورى كه نجاست زياد نشود بشويند و پارچه يا چيزى مثل پارچه بر آن بگذارند و روى پارچه دست تَر بكشند و تيمّم هم بكنند.
(مسأله 87) زردابه اى كه در حال بهبودى زخم در اطراف آن پيدا مى شود، اگر معلوم نباشد كه با خون مخلوط است پاك مى باشد.

6 و 7. سگ و خوك

(مسأله 88) سگ و خوكى كه در خشكى زندگى مى كنند حتى مو و استخوان و پنجه و ناخن و رطوبت هاى آنها نجس است ولى سگ و خوك دريايى پاك هستند.

8. كافر و كسانى كه در حكم كافرند

(مسأله 89) فردى كه به حد تكليف رسيده ولى معترف به وجود خدا و يا وحدانيّت و يا نبوت پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) يا معاد(روز قيامت) نباشد بنابر احتياط واجب نجس است. و همچنين

128
اگر كسى يكى از احكام ضرورى اسلام (مانند وجوب نماز و روزه و حج) را انكار كند و در نظر او ملازم با انكار يكى از امور يادشده باشد، نيز نجس مى باشد.
(مسأله 90) تمام بدن كافر حتى مو و ناخن و رطوبت هاى او نجس است.
(مسأله 91) فرزندان كافر بسان خود او محكوم به نجاست هستند، مگر فرزند مميّزى كه به اسلام اعتراف كند. و فرزندان مسلمان هرچند تنها پدرش مسلمان باشد پاك هستند ولى اگر تنها مادر، مسلمان باشد احتياط اجتناب است.
(مسأله 92) كسى كه معلوم نيست مسلمان است يا نه پاك مى باشد. ولى احكام ديگر مسلمانان را ندارد، مثلا نمى تواند زن مسلمان بگيرد و نبايد در قبرستان مسلمانان دفن شود. مگر اين كه در بلاد اسلامى بميرد، در اين صورت در قبرستان مسلمانان دفن مى شود.
(مسأله 93) اگر مسلمانى يكى از دوازده امام يا صديقه طاهره را دشمن بدارد و يا به آنان دشنام دهد كه حاكى از دشمنى باطن باشد، نجس است.

9. مسكر مايع

(مسأله 94) شراب و هر چيزى كه انسان را مست مى كند، چنانچه به خودى خود روان باشد نجس است. و اگر مثل بنگ و حشيش روان نباشد اگرچه چيزى در آن بريزند كه روان شود پاك است.
(مسأله 95) الكل صنعتى كه براى رنگ كردن در و ميز و صندلى و مانند اينها به كار مى برند، اگر انسان نداند از چيزى كه مست كننده و روان است درست كرده اند پاك مى باشد. ولى خوردن آن حرام است.
(مسأله 96) الكل هايى كه ذاتاً قابل شرب نيستند و نوعى سم حساب مى شوند نجس نيستند، ولى اگر آنها را با آب رقيق كنند و قابل شرب بشوند حكم نجس دارند و نوشيدن آنها حرام است.
(مسأله 97) اگر آب انگور يا خود انگور خود به خود جوش آيد نجس و حرام است و اگر

129
با حرارت آتش به جوش آيد نجس نيست ولى خوردن آن حرام است مگر اينكه دو ثلث آن تبخير شود. و همچنين است خرما و مويز و كشمش و آب آنها.
(مسأله 98) هرگاه خرما و مويز و كشمش در غذا بريزند و بجوشد پاك و حلال است.

10. فقّاع يا آب جو

(مسأله 99) مشروب الكلى كه از جو گرفته مى شود و به آن آب جو مى گويند نجس است، ولى آبى كه به دستور طبيب از جو مى گيرند و به آن ماءالشعير مى گويند پاك مى باشد.
11. عرق حيوان نجاست خوار
(مسأله 100) عرق حيوان نجاست خوار (شتر و يا غير شتر) نجس است.

عرق جنب از حرام

(مسأله 101) عرق كسى كه از طريق حرام مانند زنا و يا لواط و يا استمناء جنب شود پاك است ولى با بدن و يا لباسى كه با آن آلوده شده، نماز نخواند. اگر انسان موقعى كه نزديكى با زن حرام است (مثلا در روزه ماه رمضان) با زن خود نزديكى كند بايد از عرق خود در حال نماز خوددارى كند.
(مسأله 102) اگر جنب از حرام به واسطه تنگى وقت يا عذر ديگر عوض غسل تيمّم نمايد، و بعد از تيمّم عرق كند اجتناب از عرق لازم نيست.
(مسأله 103) اگر كسى از حرام جنب شود و بعد با حلال خود نزديكى كند باز نمى تواند با عرق آن نماز بخواند. ولى اگر اول با حلال خود نزديكى كند و بعد از حرام جنب شود، اجتناب از عرق آن لازم نيست.

130

 

راه هاى ثابت شدن نجاست

(مسأله 104) نجاست هر چيز از سه راه ثابت مى شود: اول آنكه خود انسان يقين كند چيزى نجس است، و اگر گمان داشته باشد چيزى نجس است، لازم نيست از آن اجتناب نمايد. بنابراين غذا خوردن در جاهايى كه افراد لاابالى در آنها غذا مى خورند، اگر انسان يقين نداشته باشد، غذايى را كه براى او آورده اند; نجس است اشكال ندارد. دوم آنكه كسى كه چيزى در اختيار او است بگويد آن چيز نجس است; مثلا همسر انسان يا خادم يا كلفت بگويد، ظرف يا چيز ديگرى كه در اختيار او است، نجس مى باشد، به شرط اينكه از قول او اطمينان حاصل شود. سوم آن كه مرد عادل يا فرد موثق بگويد چيزى نجس است.
(مسأله 105) چيز نجسى كه انسان شك دارد پاك شده يا نه، نجس است و چيز پاك را اگر شك كند نجس شده يا نه، پاك است، و اگر هم بتواند نجس بودن يا پاك بودن آن را بفهمد لازم نيست وارسى كند، مگر آنكه وارسى آن سهل و آسان باشد.
(مسأله 106) اگر بداند يكى از دو ظرف يا دو لباسى كه از هر دوى آنها استفاده مى كند نجس شده و نداند كدام است، بايد از هر دو اجتناب كند ولى اگر بداند يا لباس او يا لباس فردى ديگر نجس شده است در اين صورت اجتناب از لباس خود لازم نيست.

 

راه نجس شدن چيزهاى پاك

(مسأله 107) اگر چيز پاك به چيز نجس برسد و هر دو يا يكى از آنها به طورى تَر باشد كه تَرى يكى به ديگرى برسد چيز پاك نجس مى شود. و اگر تَرى به قدرى كم باشد كه به ديگرى نرسد، چيزى كه پاك بوده نجس نمى شود.
(مسأله 108) اگر چيز پاكى به چيز نجس برسد و انسان شك كند كه هر دو يا يكى از آنها تَر بوده يا نه، آن چيز پاك، نجس نمى شود.

131
(مسأله 109) هرگاه شيره و روغن روان باشد همين كه يك نقطه از آن نجس شد، تمام آن نجس مى شود ولى اگر روان نباشد نجس نمى شود. فقط جايى كه نجاست به آن رسيده، نجس مى باشد.
(مسأله 110) اگر مگس يا حيوانى مانند آن روى چيز نجسى كه تَر است بنشيند و بعد روى چيز پاكى كه آن هم تَر است بنشيند، چنانچه انسان بداند نجاست همراه آن حيوان بوده، چيز پاك نجس مى شود و اگر نداند پاك است.

احكام نجاسات

(مسأله 111) نجس كردن خط و ورق قرآن حرام است، و اگر نجس شود بايد فوراً آن را آب بكشند.
(مسأله 112) اگر جلد قرآن نجس شود در صورتى كه بى احترامى به قرآن باشد، بايد آن را آب بكشند.
(مسأله 113) گذاشتن قرآن روى عين نجس مانند خون و مردار، اگرچه آن عين نجس، خشك باشد حرام است و برداشتن قرآن از روى آن واجب مى باشد.
(مسأله 114) اگر ورق قرآن يا چيزى كه احترام آن لازم است، مثل كاغذى كه اسم خدا يا پيغمبر يا امام بر آن نوشته شده، در مستراح بيفتد بيرون آوردن و آب كشيدن آن اگرچه هزينه داشته باشد واجب است. و اگر بيرون آوردن آن ممكن نباشد، بايد به آن مستراح نروند تا يقين كنند آن ورق پوسيده است. و نيز اگر تربت در مستراح بيفتد و بيرون آوردن آن ممكن نباشد بايد تا وقتى كه يقين نكرده اند به كلى از بين رفته، به آن مستراح نروند.
(مسأله 115) خوردن و آشاميدن چيز نجس و نيز خورانيدن عين نجس به اطفال حرام است. ولى خوراندن غذاهايى كه نجس شده است به طفل حرام نيست.
(مسأله 116) فروختن و عاريه دادن چيز نجسى كه مى شود آن را آب كشيد، اگر نجس بودن آن را به طرف نگويند اشكال ندارد ولى چنانچه انسان بداند كه عاريه گيرنده و خريدار، آن را در خوردن و آشاميدن استعمال مى كنند بايد نجاستش را به آنها بگويند.

132
(مسأله 117) اگر جايى از خانه يا فرش كسى نجس باشد و ببيند بدن يا لباس يا چيز ديگر كسانى كه به اجازه او وارد خانه مى شوند با رطوبت به جاى نجس رسيده است; لازم نيست به آنان بگويد.
(مسأله 118) اگر صاحب خانه در بين غذا خوردن بفهمد غذا نجس است، بايد به مهمانها بگويد. اما اگر يكى از مهمانها بفهمد، لازم نيست به ديگران خبر دهد ولى چنانچه طورى با آنان معاشرت دارد كه مى داند كه به واسطه نگفتن، لوازم خود او هم نجس مى شود، بايد بعد از غذا به آنان بگويد.
(مسأله 119) اگر چيزى را كه عاريه كرده، نجس شود در صورتى كه بداند كه صاحبش آن چيز را در خوردن و آشاميدن استعمال مى كند واجب است به او بگويد.
(مسأله 120) بچه مميّزى كه خوب و بد را مى فهمد، اگر بگويد چيزى را آب كشيدم در صورت وثوق، آب كشيدن مجدد لازم نيست و اگر بگويد چيزى كه در دست اوست نجس است در صورت وثوق بايد از آن اجتناب كنند.

مطهرات

(مسأله 121) يازده چيز نجاست را پاك مى كند و آنها را مطهرات گويند: اول آب، دوم زمين، سوم آفتاب، چهارم انقلاب، پنجم كم شدن دو سوم آب انگور، ششم انتقال، هفتم اسلام، هشتم تبعيت، نهم برطرف شدن عين نجاست، دهم استبراء حيوان نجاست خوار، يازدهم غايب شدن مسلمان . احكام اينها به طور تفصيل در مسائل آينده گفته مى شود.

1. آب

(مسأله 122) آب با چهار شرط، چيز نجس را پاك مى كند: اول آنكه مطلق باشد، پس آب مضاف مانند گلاب و عرق بيد چيز نجس را پاك نمى كند. دوم آنكه پاك باشد، سوم آنكه وقتى چيز نجس را مى شويند آب مضاف نشود و بو يا رنگ يا مزه نجاست هم نگيرد، چهارم

133
آنكه بعد از آب كشيدن چيز نجس عين نجاست در آن نباشد. و پاك شدن چيز نجس با آب قليل يعنى آب كمتر از كرّ، شرطهاى ديگرى هم دارد كه بعداً گفته مى شود.
(مسأله 123) ظرف نجس را با آب قليل بايد سه مرتبه شست، ولى در كر و جارى يك مرتبه كافى است هرچند سه مرتبه بهتر است، ولى ظرفى را كه سگ ليسيده يا از آن ظرف آب يا چيز روان ديگر خورده، بايد اول با خاك پاك، خاك مال كرد و بعد يك بار در كر يا جارى يا دو بار با آب قليل شست، و همچنين ظرفى را كه آب دهان سگ در آن ريخته بنابر احتياط واجب بايد پيش از شستن خاك مال كرد.
(مسأله 124) اگر دهانه ظرفى كه سگ دهن زده; تنگ باشد و نشود آن را خاك مال كرد، چنانچه ممكن است بايد كهنه به چوبى بپيچند و به توسط آن، خاك را در آن ظرف بمالند.
(مسأله 125) اگر بخواهند ظرفى را كه با شراب نجس شده، با آب قليل آب بكشند بايد سه مرتبه بشويند و بهتر است هفت مرتبه شسته شود.
(مسأله 126) ظرف نجس را با آب قليل دو جور مى شود آب كشيد: يكى آنكه سه مرتبه پر كنند و خالى كنند، ديگر آنكه سه دفعه قدرى آب در آن بريزند و در هر دفعه آب را طورى در آن بگردانند كه به جاهاى نجس آن برسد و بيرون بريزند.
(مسأله 127) اگر ظرف بزرگى مثل پاتيل و خمره نجس شود، چنانچه سه مرتبه آن را از آب پر كنند و خالى كنند پاك مى شود. و همچنين است اگر سه مرتبه از بالا آب در آن بريزند، به طورى كه به تدريج تمام اطراف آن، شسته شود و در هر دفعه آبى كه ته آن جمع مى شود بيرون آورند و احتياط واجب آن است كه در هر دفعه ظرفى را كه با آن آبها را بيرون مى آورند آب بكشند.
(مسأله 128) اگر چيز نجس را بعد از برطرف كردن عين نجاست يك مرتبه در آب كر يا جارى فرو برند يا آب لوله كشى را بر آن مسلط سازند به نحوى كه آب به تمام جاهاى نجس آن برسد; پاك مى شود. بايد فرش و لباس و مانند اينها را طورى فشار يا حركت دهند كه آب داخل آن خارج شود.

134
(مسأله 129) اگر بخواهند چيزى را كه با بول نجس شده با آب كر و جارى و لوله كشى، آب بكشند يك مرتبه كفايت مى كند ولى اگر بخواهند با آب قليل آب بكشند، چنانچه يك مرتبه آب روى آن بريزند و از آن جدا شود، در صورتى كه بول در آن نمانده باشد، يك مرتبه ديگر كه آب روى آن بريزند پاك مى شود، ولى در لباس و فرش و مانند اينها بايد بعد از هر دفعه فشار دهند تا غساله آن بيرون آيد (و غساله آبى است كه معمولا در وقت شستن و بعد از آن، از چيزى كه شسته مى شود، بيرون مى آيد).
(مسأله 130) اگر چيزى به بول پسر شيرخوارى كه غذاخور نشده و شير خوك و شير زن كافر نخورده، نجس شود، چنانچه يك مرتبه آب روى آن بريزند كه به تمام جاهاى نجس آن برسد پاك مى شود. ولى احتياط مستحب آن است كه يك مرتبه ديگر هم آب روى آن بريزند. و در لباس و فرش و مانند اينها فشار لازم نيست.
(مسأله 131) اگر چيزى به غير بول نجس شود، چنانچه بعد از برطرف كردن نجاست يك مرتبه آب روى آن بريزند و از آن جدا شود پاك مى گردد. و نيز اگر در دفعه اول كه آب روى آن مى ريزند نجاست آن برطرف شود و بعد از برطرف شدن نجاست، ريختن آب ادامه پيدا كند; پاك مى شود. ولى در هر صورت لباس و مانند آن را بايد فشار دهند تا غساله آن بيرون آيد.
(مسأله 132) اگر حصير نجس را كه با نخ بافته شده در آب كر يا جارى فرو برند; بعد از برطرف شدن عين نجاست پاك مى شود.
(مسأله 133) اگر ظاهر گندم و برنج و صابون و مانند اينها نجس شود، با فروبردن در آب كر و جارى پاك مى گردد. و اگر باطن آن ها نجس شود پاك نمى گردد.
(مسأله 134) اگر لباسى را در آب كر يا جارى آب بكشند و بعد مثلا لجن آب در آن ببينند، چنانچه احتمال ندهند كه جلوگيرى از رسيدن آب كرده آن لباس پاك است.
(مسأله 135) هر چيز نجس، تا عين نجاست را از آن برطرف نكنند پاك نمى شود. ولى اگر بو يا رنگ نجاست در آن مانده باشد اشكال ندارد. پس اگر خون را از لباس برطرف كنند و لباس را آب بكشند و رنگ خون در آن بماند پاك مى باشد، اما چنانچه به واسطه بو يا رنگ يقين كنند يا احتمال دهند كه ذره هاى نجاست در آن چيز مانده نجس است.

135
(مسأله 136) اگر نجاست بدن را در آب كر يا جارى برطرف كنند، بدن پاك مى شود، و بيرون آمدن و دوباره در آب رفتن لازم نيست.
(مسأله 137) غذاى نجسى كه لاى دندانها مانده اگر آب در دهان بگردانند و به باطن غذاى نجس برسد ظاهر و باطن آن پاك مى شود. و گرنه تنها ظاهر آن پاك مى شود.
(مسأله 138) اگر موى سر و صورت را با آب قليل آب بكشند، در صورتى كه مو زياد باشد بايد فشار دهند كه غساله آن جدا شود.
(مسأله 139) اگر جايى از بدن يا لباس را با آب قليل آب بكشند، اطراف آنجا كه متصل به آن است و معمولا موقع آب كشيدن آنجا نجس مى شود در صورتى كه آبى كه براى پاك شدن محل نجس مى ريزند به آن اطراف جارى شود با پاك شدن جاى نجس پاك مى شود. و هم چنين است اگر چيز پاكى را پهلوى چيز نجس بگذارند و روى هر دو آب بريزند. پس اگر براى آب كشيدن يك انگشت نجس، روى همه انگشتها آب بريزند و آب نجس به همه آنها برسد، بعد از پاك شدن انگشت نجس، تمام انگشتها پاك مى شود.
(مسأله 140) گوشت و دنبه اى كه نجس شده، مثل چيزهاى ديگر آب كشيده مى شود. و همچنين است اگر بدن يا لباس، چربى كمى داشته باشد كه از رسيدن آب به آنها جلوگيرى نكند.
(مسأله 141) چيز نجسى كه عين نجاست در آن نيست; اگر زير شيرى كه متصل به كر است يك دفعه بشويند، پاك مى شود و نيز اگر عين نجاست در آن باشد، چنانچه عين نجاست آن، زير شير يا به وسيله ديگر برطرف شود و آبى كه از آن چيز مى ريزد بو يا رنگ يا مزه نجاست نگرفته باشد، با آب شير پاك مى گردد. اما اگر آبى كه از آن مى ريزد بو يا رنگ يا مزه نجاست گرفته باشد، بايد به قدرى آب شير روى آن بريزند تا در آبى كه از آن جدا مى شود بو يا رنگ يا مزه نجاست نباشد.
(مسأله 142) زمين خاكى كه آب روى آن جارى نمى شود يا فرو نمى رود، اگر نجس
شود با آب قليل پاك نمى گردد ولى اگر با پارچه پاكى آب را جمع كند، دوباره آب بريزد
پاك مى شود. ولى زمينى كه روى آن شن يا ريگ باشد، چون آبى كه روى آن مى ريزند از

136
آن جدا شده و در شن و ريگ فرو مى رود، با آب قليل پاك مى شود، اما زير ريگها نجس مى ماند.
(مسأله 143) زمين سنگ فرش و آجرفرش و زمين سختى كه آب در آن فرو نمى رود، اگر نجس شود با آب قليل پاك مى گردد، ولى بايد به قدرى آب روى آن بريزند كه جارى شود. و چنانچه آبى كه روى آن ريخته اند از سوراخى بيرون رود همه زمين پاك مى شود، و اگر بيرون نرود جايى كه آبها جمع مى شود، نجس مى ماند، مگر اين كه با پارچه و يا ظرف پاكى آب را بردارند، سپس آب بريزند و با وسيله پاكى آب را بردارند.
(مسأله 144) اگر ظاهر نمك سنگ و مانند آن نجس شود، با آب كمتر از كر هم پاك مى شود.
(مسأله 145) اگر شكر آب شده نجس را قند بسازند و در آب كر يا جارى بگذارند پاك نمى شود.
2. زمين
(مسأله 146) زمين با چهار شرط كف پا و ته كفش نجس را پاك مى كند: اول آنكه پاك باشد. دوم آنكه خشك باشد. سوم آنكه اگر عين نجس مثل خون و بول، يا متنجس مثل گلى كه نجس شده در كف پا و ته كفش باشد، به واسطه راه رفتن يا ماليدن پا به زمين برطرف شود. و نيز زمين بايد خاك يا سنگ يا آجرفرش و مانند اينها باشد و با راه رفتن روى فرش و حصير و سبزه، كف پا و ته كفش نجس پاك نمى شود. چهارم اين كه كف پا و ته كفش از طريق راه رفتن نجس شده باشد، نه اين كه از خارج نجاست به آنها برسد.
(مسأله 147) كف پا و ته كفش نجس، به واسطه راه رفتن روى زمين خاكى و شنى، و آجر فرش يا سيمان پاك مى شود، و روى آسفالت و روى زمينى كه با چوب فرش شده محل اشكال است.
(مسأله 148) براى پاك شدن كف پا و ته كفش بهتر است پانزده ذراع (تقريباً هفت

137
متر)(1) يا بيشتر راه بروند، هر چند به كمتر از 15 ذراع(تقريباً ده گام) يا ماليدن پا به زمين; نجاست برطرف شود.
(مسأله 149) لازم نيست كف پا و ته كفش نجس، تَر باشد بلكه اگر خشك هم باشد با راه رفتن پاك مى شود.
(مسأله 150) بعد از آنكه كف پا يا ته كفش نجس با راه رفتن پاك شد مقدارى از اطراف آن هم كه معمولا به گل آلوده مى شود اگر زمين يا خاك به آن اطراف برسد پاك مى گردد.
(مسأله 151) كسى كه با دست و زانو راه مى رود، اگر كف دست يا زانوى او نجس شود پاك شدن دست و زانوى او به وسيله راه رفتن محل اشكال است. و همچنين است ته عصا و ته پاى مصنوعى و نعل چهارپايان و چرخ اتومبيل و مانند اينها.
(مسأله 152) اگر بعد از راه رفتن، ذره هاى كوچكى كه جز با آب پاك نمى شود، در كف پا يا ته كفش بماند بايد آن ذره ها را هم برطرف كرد ولى باقى بودن بو و رنگ اشكال ندارد.
(مسأله 153) توى كفش و مقدارى از كف پا كه به زمين نمى رسد به واسطه راه رفتن پاك نمى شود. و پاك شدن كف جوراب به واسطه راه رفتن محل اشكال است ولى اگر كف جوراب از پوست باشد و از آن به جاى كفش استفاده مى شود به وسيله راه رفتن پاك مى شود.
3. آفتاب
(مسأله 154) آفتاب، زمين و ساختمان و چيزهايى كه مانند در و پنجره در ساختمان به كار برده شده، و همچنين ميخى را كه به ديوار كوبيده اند و جزء ساختمان حساب مى شود با پنج شرط پاك مى كند: اول آنكه چيز نجس به طورى تَر باشد، كه اگر چيز ديگرى به آن برسد تَر شود، پس اگر خشك باشد بايد به وسيله اى آن را تَر كنند تا آفتاب خشك كند. دوم آنكه اگر عين نجاست در آن چيز باشد پيش از تابيدن آفتاب آن را برطرف كنند. سوم آنكه چيزى از

1 . در روايات پانزده ذراع آمده است كه ذراع يعنى نوك آرنج تا سر انگشت دست انسان، تقريباً 45سانتيمتر مى باشد.

138
تابيدن آفتاب جلوگيرى نكند، پس اگر آفتاب از پشت پرده يا ابر و مانند اينها بتابد و چيز نجس را خشك كند، آن چيز پاك نمى شود ولى اگر ابر به قدرى نازك باشد كه از تابيدن آفتاب جلوگيرى نكند اشكال ندارد. چهارم آنكه آفتاب به تنهايى چيز نجس را خشك كند، پس اگر مثلا چيز نجس به واسطه باد و آفتاب با هم خشك شود، پاك نمى گردد، ولى اگر باد به قدرى كم باشد كه نگويند به خشك شدن چيز نجس كمك كرده اشكال ندارد. پنجم آنكه آفتاب مقدارى از بنا و ساختمان را كه نجاست به آن فرو رفته يك مرتبه خشك كند، پس اگر يك مرتبه بر زمين و ساختمان نجس بتابد و روى آن را خشك كند و دفعه ديگر زير آن را خشك نمايد، فقط روى آن پاك مى شود و زير آن نجس مى ماند.
(مسأله 155) درخت و گياه به واسطه آفتاب پاك مى شود.
(مسأله 156) اگر آفتاب به زمين نجس بتابد، بعد انسان شك كند كه زمين موقع تابيدن آفتاب تَر بوده يا نه، يا تَرى آن به واسطه آفتاب خشك شده يا نه، آن زمين نجس است و همچنين است اگر شك كند كه پيش از تابش آفتاب، عين نجاست از آن برطرف شده يا نه يا شك كند كه چيزى مانع تابش آفتاب بوده يا نه.
(مسأله 157) اگر آفتاب به يك طرف ديوار نجس بتابد، طرفى كه آفتاب به آن نتابيده پاك نمى شود ولى اگر ديوار به قدرى نازك باشد كه به واسطه تابش به يك طرف، طرف ديگرش هم خشك شود پاك مى گردد.
4. استحاله
(مسأله 158) اگر جنس چيز نجس به طورى عوض شود كه به صورت چيز پاكى در آيد، پاك مى شود، و مى گويند «استحاله» شده است، مثل آنكه چوب نجس بسوزد و خاكستر گردد يا سگ در نمكزار فرو رود و نمك شود ولى اگر جنس آن عوض نشود مثل آنكه گندم نجس را آرد كنند يا نان بپزند، پاك نمى شود.
(مسأله 159) كوزه گلى و مانند آن كه از گل نجس ساخته شده و همچنين ذغالى كه از چوب نجس درست شده باشد نجس است.

139
(مسأله 160) چيز نجسى كه معلوم نيست استحاله شده يا نه، نجس است.
(مسأله 161) اگر شراب به خودى خود يا به واسطه آنكه چيزى مثل سركه و نمك در آن ريخته اند سركه شود، پاك مى گردد.
(مسأله 162) شرابى كه از انگور نجس درست كنند، با سركه شدن پاك نمى شود بلكه اگر نجاستى هم از خارج به شراب برسد احتياط واجب آن است كه بعد از سركه شدن از آن اجتناب نمايند.
(مسأله 163) شرابى كه از انگور پاك درست كنند اگر از خارج نجاستى به آن برسد احتياط واجب آن است كه بعد از سركه شدن از آن اجتناب نمايند.
(مسأله 164) سركه اى كه از انگور و كشمش و خرماى نجس درست كنند، نجس است.
(مسأله 165) اگر پوشال ريز انگور يا خرما داخل آن ها باشد و سركه بيندازند ضرر ندارد. و احتياط واجب اين است كه پيش از آن كه خرما و كشمش و انگور سركه شود، خيار و بادنجان و مانند اينها در آن نريزند.

5. كم شدن دو سوم آب انگور

(مسأله 166) آب انگورى كه با حرارت آتش جوش آمده پاك است ولى خوردن آن -تا دو سوم آن كم نشود- حرام است. ولى اگر به خودى خود بجوشد و مست كننده شود حرام و نجس و با سركه شدن پاك مى شود.
(مسأله 167) اگر مثلا در يك خوشه غوره، يك دانه يا دو دانه انگور باشد چنانچه به آبى كه از آن خوشه گرفته مى شود آب غوره بگويند و اثرى از شيرينى در آن نباشد و بجوشد، پاك است و خوردن آن حلال است.
(مسأله 168) چيزى كه معلوم نيست غوره است يا انگور; اگر جوش بيايد نه حرام است و نه نجس.

140

6. انتقال

(مسأله 169) اگر خون بدن انسان يا خون حيوانى كه خون جهنده دارد، يعنى اگر رگ آن را ببرند; خون جستن مى كند، به بدن حيوانى كه خون جهنده ندارد برود و خون آن حيوان حساب شود پاك مى گردد و اين را «انتقال» گويند. پس خونى كه زالو از انسان مى مكد چون خون زالو به آن گفته نمى شود و مى گويند خون انسان است، نجس مى باشد.
(مسأله 170) اگر كسى پشه اى را كه بر بدنش نشسته; بكشد و نداند خونى كه از پشه بيرون آمده از او مكيده يا از خود پشه مى باشد، پاك است و همچنين است اگر بداند از او مكيده ولى جزو بدن پشه حساب شود; اما اگر فاصله بين مكيدن خون و كشتن پشه به قدرى كم باشد كه بگويند خون انسان است، نجس مى باشد.
7. اسلام
(مسأله 171) در بحث نجاسات گفته شد كه كافر نجس است ولى اگر كافر شهادتين بگويد; يعنى بگويد: «أشْهَدُ أن لا إلهَ إلاّ الله و أشْهَدُ أنَّ مُحَمَّداً رَسُوُلُ اللهِ»، مسلمان مى شود و بعد از مسلمان شدن، بدن و آب دهان و بينى و عرق او پاك است. و اگر موقع مسلمان شدن، عين نجاست بر بدن او بوده، بايد برطرف كند و جاى آن را آب بكشد. ولى اگر پيش از مسلمان شدن، عين نجاست برطرف شده باشد، لازم نيست جاى آن را آب بكشد.
(مسأله 172) لباسى كه بر تن كافر است، و قبلا به وسيله عرق بدن و غيره نجس شده باشد با اسلام آوردن پاك نمى شود.
(مسأله 173) اگر كافر شهادتين را بگويد و انسان نداند قلباً مسلمان شده يا نه، پاك است، ولى اگر بداند قلباً مسلمان نشده بنابر احتياط واجب بايد از او اجتناب كرد.

8. تبعيّت

(مسأله 174) تبعيّت آن است كه چيز نجسى به واسطه پاك شدن چيز نجس ديگر پاك شود.

141
(مسأله 175) اگر شراب، سركه شود، ظرف آن هم تا جايى كه شراب موقع جوش آمدن به آنجا رسيده پاك مى شود. و پارچه و چيزى هم كه معمولا روى آن مى گذارند اگر به آن رطوبت، نجس شود پاك مى گردد. بلكه اگر موقع جوشيدن، سر برود و پشت ظرف به آن آلوده شود; بعد از سركه شدن پشت ظرف هم پاك مى شود.
(مسأله 176) تخته يا سنگى كه روى آن، ميّت را غسل مى دهند و پارچه اى كه با آن عورت ميّت را مى پوشانند و دست كسى كه او را غسل مى دهد و همين طور كيسه و صابونى كه با آن شسته مى شود، بعد از تمام شدن غسل، پاك مى شود.
(مسأله 177) كسى كه چيزى را با دست خود آب مى كشد اگر دست و آن چيز، با هم آب كشيده شود، بعد از پاك شدن آن چيز، دست او هم پاك مى شود.
(مسأله 178) اگر لباس و مانند آن را با آب قليل آب بكشند و به اندازه معمول فشار دهند تا آبى كه روى آن ريخته اند جدا شود، آبى كه در آن مى ماند، پاك است.
(مسأله 179) ظرف نجس را كه با آب قليل، آب مى كشند; بعد از جداشدن آبى كه براى پاك شدن روى آن ريخته اند، قطره هاى آبى كه در آن مى ماند، پاك است.

9. برطرف شدن عين نجاست

(مسأله 180) اگر بدن حيوان به عين نجس، مثل خون، يا متنجّس مثل آب نجس، آلوده شود، چنانچه آنها برطرف شوند بدن آن حيوان پاك مى شود. و همچنين است باطن بدن انسان مثل توى دهان و بينى. مثلا اگر خونى از لاى دندان بيرون آيد و در آب دهان از بين برود، آب كشيدن داخل دهان لازم نيست. ولى اگر دندان مصنوعى در دهان نجس شود -اگر نجاست از خارج دهان به آن رسيده باشد- بايد آن را آب بكشند.
(مسأله 181) اگر غذا لاى دندان مانده باشد و داخل دهان خون بيايد; چنانچه انسان نداند كه خون به غذا رسيده، آن غذا پاك است. و اگر خون به آن برسد بنابر احتياط لازم نجس مى شود.
(مسأله 182) جايى را كه انسان نمى داند از ظاهر بدن است يا باطن آن، اگر نجس شود

142
بايد بنابر احتياط واجب، آب بكشد.
(مسأله 183) اگر گرد و خاك نجس بر لباس و فرش و مانند اينها بنشيند، چنانچه آنها خشك باشند، نجس نمى شوند و كافى است كه تكان داده شوند و اگر آنها تر باشند بايد محل نشستن گرد و خاك را آب بكشند.

10. استبراء حيوان نجاست خوار

(مسأله 184) بول و غائط حيوانى كه به خوردن نجاست انسان عادت كرده، نجس است، و اگر بخواهند پاك شود، بايد آن را استبراء كنند; يعنى تا مدتى كه بعد از آن مدت ديگر نجاست خوار به آن نگويند، نگذارند نجاست بخورد و غذاى پاك به آن بدهند و بنابر احتياط واجب بايد شتر نجاست خوار را چهل روز و گاو را بيست روز و گوسفند را ده روز و مرغابى را هفت يا پنج روز و مرغ خانگى را سه روز از خوردن نجاست جلوگيرى كنند و غذاى پاك به آنها بدهند و در حيوانات ديگر به همين اندازه كه نام حيوان نجاست خوار از آن برداشته شود كافى است و اين احكام مخصوص مدفوع انسان است و اگر مرغ و يا حيوان ديگر از نجاسات ديگر بخورند، بول و مدفوع و گوشت آنها حرام نمى شود.

11. غايب شدن مسلمان

(مسأله 185) اگر بدن يا لباس مسلمان يا چيز ديگرى مانند ظرفى كه در اختيار او است، نجس شود و آن مسلمان غايب گردد; اگر انسان احتمال بدهد كه آن چيز را آب كشيده يا به واسطه آن كه مثلا آن چيز در آب جارى افتاده، پاك شده است; اجتناب از آن لازم نيست; به شرط اين كه از چيزهايى باشد كه طهارت در آن شرط است مانند لباسى كه در آن نماز مى خواند و يا ظرفى كه در آن غذا مى خورد.
(مسأله 186) اگر خود انسان يقين كند كه چيزى كه نجس بوده پاك شده است، يا يك نفر عادل به پاك شدن آن خبر دهد، آن چيز پاك است. اگر كسى كه چيز نجس در اختيار او است بگويد آن چيز پاك شده; يا مسلمانى چيز نجس را آب كشيده باشد، اگرچه معلوم نباشد

143
درست آب كشيده يا نه; نيز پاك است.
(مسأله 187) كسى كه وكيل شده است لباس انسان را آب بكشد و لباس هم در تصرف او باشد اگر بگويد آب كشيده ام آن لباس پاك است.
(مسأله 188) اگر انسان حالى دارد كه در آب كشيدن چيز نجس يقين به طهارت پيدا نمى كند، مى تواند به همان گونه كه ديگران يقين پيدا مى كنند، اكتفا كند.

احكام ظرف ها

(مسأله 189) ظرفى كه از پوست سگ يا خوك يا مردار ساخته شده، خوردن و آشاميدن در آن حرام است. و نبايد آن ظرف را در وضو و غسل و كارهايى كه بايد با چيز پاك انجام داد، استعمال كنند. ولى استعمال چرم سگ و خوك و مردار در كارهايى كه طهارت در آنها شرط نباشد، اشكال ندارد.
(مسأله 190) خوردن و آشاميدن از ظرف طلا و نقره و استعمال آنها حرام است ولى استعمال آنها در زينت اتاق حرام نيست و نگاه داشتن نيز -خصوصاً به عنوان ذخيره مالى- حرام نمى باشد.
(مسأله 191) از ساختن ظرف طلا و نقره و مزدى كه براى آن مى گيرند بنابر احتياط بايد اجتناب كرد.
(مسأله 192) از خريد و فروش ظرف طلا و نقره و سودى هم كه فروشنده مى گيرد، بنابر احتياط بايد اجتناب كرد.
(مسأله 193) گيره استكان كه از طلا يا نقره مى سازند اگر بعد از برداشتن استكان، ظرف به آن گفته شود، استعمال آن چه به تنهايى و چه با استكان حرام است; و اگر ظرف به آن گفته نشود، استعمال آن مانعى ندارد; و نيز بايد از سرمه دان و عطردان طلا اجتناب كرد.
(مسأله 194) استعمال ظرفى كه روى آن را آب طلا يا آب نقره داده اند اشكال ندارد.

144
(مسأله 195) اگر فلزى را با طلا يا نقره مخلوط كنند و ظرف بسازند چنانچه مقدار آن فلز به قدرى زياد باشد كه ظرف طلا يا نقره به آن نگويند استعمال آن ظرف مانعى ندارد.
(مسأله 196) اگر انسان غذايى را كه در ظرف طلا يا نقره است در ظرف ديگر بريزد اين استعمال جايز است; ولى اگر بخواهد از ظرف دوم غذا بخورد و خالى كردن ظرف براى آن نباشد كه غذا خوردن از ظرف طلا يا نقره جايز نيست، اين استعمال حرام مى باشد.
(مسأله 197) استعمال ظرف طلا يا نقره در حال ناچارى اشكال ندارد.
(مسأله 198) استعمال ظرفى كه معلوم نيست از طلا يا نقره است يا از چيز ديگر، اشكال ندارد.
(مسأله 199) استعمال طلاى سفيد حكم طلاى سرخ و زرد را دارد; ولى استعمال پلاتين ـ كه اهل فن مى گويند فلز ديگرى است ـ اشكال ندارد.

وضو

كيفيّت وضو گرفتن

(مسأله 200) در وضو واجب است صورت و دست ها را بشويند و جلوى سر و روى پاها را مسح كنند.
(مسأله 201) درازاى صورت را بايد از بالاى پيشانى، جايى كه موى سر بيرون مى آيد تا آخر چانه شست و پهناى آن به مقدارى كه بين انگشت وسط و شست قرار مى گيرد بايد شسته شود و اگر مختصرى از اين مقدار را نشويد وضو باطل است و براى آن كه يقين كند اين مقدار كاملا شسته شده بايد كمى اطراف آن را هم بشويد.
(مسأله 202) اگر احتمال دهد چرك يا چيز ديگرى در ابروها و گوشه هاى چشم و لب او هست كه نمى گذارد آب به آنها برسد، چنانچه احتمال او در نظر مردم بجا باشد، بايد پيش از وضو وارسى كند كه اگر هست برطرف نمايد.
(مسأله 203) بايد صورت و دست ها را از بالا به پايين شست و اگر از پايين به بالا بشويد وضو باطل است.

145
(مسأله 204) اگر دست را تر كند و به صورت و دست ها بكشد، چنانچه ترى دست به قدرى باشد كه به واسطه كشيدن دست، آب كمى بر آنها جارى شود كافى است.
(مسأله 205) بعد از شستن صورت بايد دست راست و بعد از آن دست چپ را از آرنج تا سر انگشت ها بشويد.
(مسأله 206) براى آنكه يقين كند آرنج را كاملا شسته بايد مقدارى بالاتر از آرنج را هم بشويد.
(مسأله 207) كسى كه پيش از شستن صورت، دست هاى خود را تا مچ شسته، در موقع وضو بايد تا سر انگشتان را بشويد، و اگر فقط تا مچ را بشويد وضوى او باطل است.
(مسأله 208) در وضو شستن صورت و دست ها مرتبه اول واجب و مرتبه دوم جايز و مرتبه سوم و بيشتر از آن حرام مى باشد. منظور از مرتبه اول آن است كه تمام عضو را بشويد; خواه با يك مشت آب باشد يا چندين مشت. وقتى كه تمام شد يك مرتبه حساب مى شود.
(مسأله 209) بعد از شستن هر دو دست بايد جلوى سر را با ترى آب وضو كه در دست مانده مسح كند.
(مسأله 210) يك قسمت از چهار قسمت سر، كه مقابل پيشانى است جاى مسح مى باشد. احتياط لازم آن است كه از درازا به اندازه درازاى يك انگشت و از پهنا به اندازه پهناى سه انگشت بسته مسح نمايد.
(مسأله 211) لازم نيست مسح سر بر پوست آن باشد بلكه بر موى جلوى سر هم صحيح است; ولى كسى كه موى جلوى سر او به اندازه اى بلند است كه اگر مثلا شانه كند به صورتش مى ريزد، يا به جاهاى ديگر سر مى رسد، بايد بيخ موها را مسح كند; يا فرق سر را باز كرده پوست سر را مسح نمايد و اگر موهايى را كه به صورت مى ريزد يا به جاهاى ديگر سر مى رسد جلوى سر جمع كند و بر آنها مسح نمايد، يا بر موى جاهاى ديگر سر، كه جلوى آن آمده مسح كند باطل است.
(مسأله 212) بعد از مسح سر بايد با ترى آب وضو كه در دست مانده روى پاها را از سر

146
يكى از انگشت ها تا مفصل پا مسح كند.
(مسأله 213) احتياط لازم آن است كه به اندازه پهناى سه انگشت بسته مسح نمايد، و بهتر از آن مسح تمام روى پا و دو برآمدگى در دو طرف است.
(مسأله 214) اگر در مسح پا، همه دست را روى پا بگذارد و كمى بكشد كافى نيست بلكه بايد دست ها را تا مفصل بكشد.
(مسأله 215) در مسح سر و روى پا، بايد دست را روى آنها بكشد و اگر دست را نگه دارد و سر يا پا را به آن بكشد وضو باطل است; ولى اگر موقعى كه دست را مى كشد سر يا پا مختصرى حركت كند، اشكال ندارد.
(مسأله 216) جاى مسح بايد خشك باشد و اگر به قدرى تر باشد كه رطوبت كف دست به آن اثر نكند مسح باطل است; ولى اگر ترى آن به قدرى كم باشد كه رطوبت محل، مانع از تأثير رطوبت كف دست نباشد، كافى است.
(مسأله 217) اگر براى مسح، رطوبتى در كف دست نمانده باشد نمى تواند دست را با آب خارج تر كند، بلكه بايد از اعضاى ديگر وضو رطوبت بگيرد و با آن مسح نمايد.
(مسأله 218) اگر رطوبت كف دست فقط به اندازه مسح سر باشد، مى تواند سر را با همان رطوبت مسح كند، و براى مسح پاها از اعضاى ديگر وضو رطوبت بگيرد.
(مسأله 219) مسح كردن از روى جوراب و كفش باطل است; ولى اگر به واسطه سرماى شديد يا ترس از دزد و درنده و مانند اينها نتواند كفش يا جوراب را بيرون آورد، بر آنها مسح كند و تيمّم نيز بنمايد.
(مسأله 220) اگر روى پا نجس باشد و نتواند براى مسح، آن را آب بكشد بايد تيمّم كند.

وضوى ارتماسى

(مسأله 221) وضوى ارتماسى آن است كه انسان صورت و دست ها را به قصد وضو در آب فرو برد يا آنها را در آب فرو برد و به قصد وضو بيرون آورد. و اگر موقعى كه دستها را در آب

147
فرو مى برد نيّت وضو كند و تا وقتى كه آنها را از آب بيرون مى آورد و ريزش آب تمام مى شود به قصد وضو باشد، وضوى او صحيح است. و اگر موقع بيرون آوردن از آب قصد وضو كند و تا وقتى كه ريزش آب تمام مى شود. به قصد وضو باشد نيز وضوى او صحيح است.
(مسأله 222) در وضوى ارتماسى هم بايد صورت و دستها از بالا به پايين شسته شود، و براى تحقق آن دو صورت وجود دارد: 1. صورت و دست ها را در آب فرو مى برد، قصد وضو كند و صورت را از طرف پيشانى و دست ها را از طرف آرنج در آب فرو برد. 2. موقع بيرون آوردن از آب قصد وضو كند و صورت را از طرف پيشانى و دست ها را از طرف آرنج بيرون آورد. و بهتر اين است كه صورت اول را بر صورت دوم مقدّم بدارد و بهتر از همه اين است كه وضوى ترتيبى بگيرد.
(مسأله 223) اگر وضوى بعضى از اعضاء را ارتماسى و بعضى را غيرارتماسى انجام دهد اشكال ندارد.

دعاهايى كه موقع وضو گرفتن مستحب است

(مسأله 224) كسى كه وضو مى گيرد مستحب است موقعى كه نگاهش به آب مى افتد بگويد:
بِسمِ اللهِ و بِاللهِ و الْحَمْدُ للهِ الّذِي جَعَلَ الماءَ طَهوراً وَ لَمْ يَجْعَلْهُ نَجِساً
و موقعى كه پيش از وضو دست خود را مى شويد بگويد:
اللَّهُمَّ اجْعَلْني مِنَ التّوّابينَ و اجْعَلْني مِنَ المُتَطَهِّرينَ
و در وقت مضمضه كردن يعنى آب در دهان گردانيدن بگويد:
اَللَّهُمَّ لَقِّنّي حُجَّتي يَوْمَ ألْقاكَ و أطْلِقْ لِساني بِذِكْرِكَ
و در وقت استنشاق يعنى آب در بينى كردن بگويد:
اَللَّهُمَّ لا تُحَرِّمْ عَلىَّ رِيحَ الجَنَّةِ و اجْعَلْني مِمَّنْ يَشُمُّ رِيحَها و رَوْحَها و طِيبَها
و موقع شستن صورت بگويد:

148
اَللَّهُمَّ بَيَّضْ وَجْهي يَوْمَ تَسْوَدُّ فِيهِ الوُجُوهُ و لا تُسَوِّدْ وَجْهي يَوْمَ تَبْيَضُّ فِيهِ الوُجُوهُ
و در وقت شستن دست راست بخواند:
اللَّهُمَّ أعْطِني كِتابِي بِيَمِيني و الْخُلْدَ فى الجِنانِ بِيَساري و حاسِبْني حِساباً يَسيراً
و موقع شستن دست چپ بگويد:
اللَّهُمَّ لا تُعْطِني كِتابي بِشِمالي و لا مِنْ وَرَاءِ ظَهْري و لا تَجْعَلْها مَغْلولَةً إلى عُنُقي و أعوذُ بِكَ مِنْ مُقَطَّعاتِ النِّيرانِ
و موقعى كه سر را مسح مى كند بگويد:
اللَّهُمَّ غَشِّني بِرَحْمَتِكَ و بَرَكاتِكَ و عَفْوِكَ
و در وقت مسح پا بگويد:
اللَّهُمَّ ثَبِّتْني عَلَى الصِّراطِ يَوْمَ تَزِلُّ فِيهِ الأقْدامُ و اجْعَلْ سَعْيي فى ما يُرْضِيكَ عَنّي يا ذَا الجَلالِ و الإكْرام.

شرايط وضو

شرايط صحيح بودن وضو سيزده چيز است:
شرط اول ـ آن كه آب وضو پاك باشد .
شرط دوم ـ آن كه مطلق باشد.
(مسأله 225) وضو با آب نجس و آب مضاف باطل است; اگرچه انسان نجس بودن يا مضاف بودن آن را نداند يا فراموش كرده باشد و اگر با آن وضو، نمازى هم خوانده باشد، بايد آن نماز را دوباره با وضوى صحيح بخواند.
شرط سوم ـ آنكه آب وضو مباح باشد و بنابر احتياط واجب فضايى كه در آن وضو مى گيرد و ظرف آن نيز مباح باشد.
(مسأله 226) وضو با آب غصبى و با آبى كه معلوم نيست صاحب آن راضى است يا نه

149
حرام و باطل است ولى اگر سابقاً راضى بوده و انسان نمى داند كه از رضايتش برگشته يا نه وضو صحيح است. و نيز اگر آب وضو از صورت و دست ها در جاى غصبى بريزد، وضوى او صحيح است; خواه در غير آنجا بتواند وضو بگيرد يا نه.
(مسأله 227) كسى كه نمى خواهد در مسجدى نماز بخواند اگر نداند آب آن را براى همه مردم وقف كرده اند يا براى كسانى كه در آنجا نماز مى خوانند، نمى تواند از آب آن وضو بگيرد; ولى اگر معمولا كسانى هم كه نمى خواهند در آنجا نماز بخوانند از آب آن وضو مى گيرند ـ كه كاشف از اجازه عمومى باشد ـ مى تواند از آب آن وضو بگيرد.
(مسأله 228) اگر فراموش كند آب، غصبى است و با آن وضو بگيرد وضوى او صحيح است; و اگر خودش آب را غصب كرده باشد احتياط آن است كه وضو را اعاده كند.
شرط چهارم ـ هرگاه بخواهد وضوى ارتماسى بگيرد بايد ظرف آب وضو مباح باشد، ولى اگر با دست از ظرف غصبى آب بردارد و وضو بگيرد، صحيح است.
(مسأله 229) اگر در حوضى كه مثلا يك آجر يا يك سنگ آن غصبى است وضو بگيرد صحيح است.
(مسأله 230) اگر در صحن يكى از امامان يا امامزادگان كه سابقاً قبرستان بوده حوض يا نهرى بسازند، چناچه انسان نداند كه زمين صحن را براى قبرستان وقف كرده اند، وضو گرفتن در آن حوض و نهر اشكال ندارد.
شرط ششم ـ آنكه اعضاى وضو موقع شستن و مسح كردن پاك باشد.
(مسأله 231) اگر پيش از تمام شدن وضو جايى را كه شسته يا مسح كرده نجس شود، وضو صحيح است.
(مسأله 232) اگر غير از اعضاى وضو، جايى از بدن نجس باشد وضو صحيح است. ولى اگر مخرج را از بول يا غائط تطهير نكرده باشد احتياط مستحب آن است اول آن را تطهير كند بعد وضو بگيرد.
(مسأله 233) اگر يكى از اعضاى وضو نجس باشد و بعد از وضو شك كند كه پيش از

150
وضو آنجا را آب كشيده يا نه، چنانچه در موقع وضو ملتفت پاك بودن و نجس بودن آنجا نبوده، وضو باطل است و اگر مى داند ملتفت بوده; يا شك دارد كه ملتفت بوده يا نه وضو صحيح است و در هر صورت جايى را كه نجس بوده بايد آب بكشد.
(مسأله 234) اگر در صورت يا دست ها بريدگى يا زخمى است كه خون آن بند نمى آيد و آب براى آن ضرر ندارد، بايد در آب كر يا جارى فرو ببرد و قدرى فشار دهد كه خون بند بيايد، بعد به شيوه اى كه در وضوى ارتماسى گفته شد، وضو بگيرد.
شرط هفتم ـ آنكه وقت براى وضو و نماز كافى باشد.
(مسأله 235) هرگاه وقت به قدرى تنگ باشد كه اگر وضو بگيرد تمام نماز يا مقدارى از آن بعد از وقت خوانده مى شود، بايد تيمّم كند; ولى اگر براى وضو و تيمّم يك اندازه وقت لازم باشد بايد وضو بگيرد.
(مسأله 236) كسى كه در تنگى وقت نماز، بايد تيمّم كند، اگر به جاى تيمّم وضو بگيرد صحيح است چه براى آن نماز وضو بگيرد يا براى كار ديگر.
شرط هشتم ـ آن كه به قصد قربت يعنى براى انجام فرمان خداوند عالم وضو بگيرد و اگر براى خنك شدن يا به قصد ديگرى وضو بگيرد باطل است.
(مسأله 237) لازم نيست نيّت وضو را به زبان بگويد يا از قلب خود بگذراند; ولى بايد در تمام وضو نيّت استمرار داشته باشد، به طورى كه اگر از او بپرسند چه مى كنى؟ بگويد وضو مى گيرم.
شرط نهمـ آنكه وضو را به ترتيبى كه گفته شد بجا آورد يعنى اول صورت و بعد دست راست و بعد دست چپ را بشويد و بعد از آن سر و بعد پاها را مسح نمايد و بنابر احتياط واجب، پاى راست را پيش از پاى چپ مسح كند.
شرط دهمـ آنكه كارهاى وضو را پيوسته به هم انجام دهد.
(مسأله 238) كارهاى وضو را بايد چنان بجا آورد كه بگويند پشت سرهم انجام مى دهد، در اين صورت وضوى او صحيح است.

151
هرچند بر اثر گرمى هوا و وزش باد، اعضاى سابق خشك شده باشد; مثلا موقعى كه مى خواهد دست راست را بشويد صورت او خشك شود; ولى اگر طورى انجام دهد كه پشت سرهم نباشد وضوى او باطل است; هرچند بر اثر سردى هوا، اعضاى قبلى، خشك نشده باشد.
شرط يازدهم ـ آنكه شستن صورت و دست ها و مسح سر و پاها را خود انسان انجام دهد و اگر ديگرى او را وضو دهد، يا در رساندن آب، به صورت و دست ها و مسح سر و پاها به او كمك نمايد، وضو باطل است.
(مسأله 239) كسى كه نمى تواند وضو بگيرد بايد نايب بگيرد كه او را وضو دهد. و چنانچه مزد هم بخواهد، در صورتى كه بتواند بايد بدهد. ولى بايد خود او نيّت وضو كند و با دست خود مسح نمايد و اگر نمى تواند بايد نايبش دست او را بگيرد و به جاى مسح او بكشد، و اگر اين هم ممكن نيست بايد از دست او رطوبت بگيرند و با آن رطوبت، سر و پاى او را مسح كنند.
شرط دوازدهم ـ آنكه استعمال آب براى او مانعى نداشته باشد.
(مسأله 240) كسى كه مى ترسد كه اگر وضو بگيرد، مريض شود يا اگر آب را به مصرف وضو برساند سخت تشنه بماند، نبايد وضو بگيرد، ولى اگر نداند كه آب براى او ضرر دارد و وضو بگيرد، و بعد بفهمد ضرر داشته وضوى او صحيح است.
(مسأله 241) اگر رساندن آب به صورت و دست ها به مقدار كمى كه وضو با آن صحيح است ضرر ندارد و بيشتر از آن ضرر داشته باشد، بايد با همان مقدار وضو بگيرد.
شرط سيزدهم ـ آنكه در اعضاى وضو مانعى از رسيدن آب نباشد.
(مسأله 242) اگر مى داند چيزى به اعضاى وضو چسبيده ولى شك دارد كه از رسيدن آب جلوگيرى مى كند يا نه، بايد آن را برطرف كند يا آب را به زير آن برساند.
(مسأله 243) اگر در صورت و دست ها و جلوى سر و روى پاها به واسطه سوختن يا چيز ديگر برآمدگى پيدا شود، شستن و مسح روى آن كافى است و چنانچه سوراخ شود، رساندن آب به زير پوست لازم نيست، بلكه اگر پوستِ يك قسمت آن كنده شود، لازم نيست آب را به زير

152
قسمتى كه كنده نشده برساند، ولى چنانچه پوستى كه كنده شده گاهى به بدن مى چسبد و گاهى بلند مى شود بايد آن را قطع كند يا آب را به زير آن برساند.
(مسأله 244) جايى را كه بايد شست و مسح كرد هر قدر چرك باشد، اگر چرك آن مانع از رسيدن آب به بدن نباشد اشكال ندارد، و اگر بعد از گچ كارى و مانند آن چيز سفيدى كه جلوگيرى از رسيدن آب به پوست بدن نمى كند بر دست بماند وضو صحيح است، ولى اگر شك كند كه با بودن آنها آب به بدن مى رسد يا نه، بايد آنها را برطرف كند.
(مسأله 245) اگر پيش از وضو بداند كه در بعضى از اعضاى وضو مانعى از رسيدن آب هست و بعد از وضو شك كند كه در موقع وضو آب را به آنجا رسانده يا نه، وضوى او صحيح است، ولى اگر بداند كه موقع وضو ملتفت آن مانع نبوده بايد دوباره وضو بگيرد.
(مسأله 246) اگر بعد از وضو چيزى كه مانع از رسيدن آب است در اعضاى وضو ببيند و نداند موقع وضو بوده يا بعد پيدا شده، وضوى او صحيح است; ولى اگر بداند كه در وقت وضو ملتفت آن مانع نبوده، احتياط واجب آن است كه دوباره وضو بگيرد.

احكام وضو

(مسأله 247) كسى كه در كارهاى وضو و شرايط آن مثل پاك بودن آب و غصبى نبودن آن خيلى شك مى كند بايد به شك خود اعتنا نكند.
(مسأله 248) اگر شك كند كه وضوى او باطل شده يا نه، بنا مى گذارد كه وضوى او باقى است ولى اگر بعد از بول استبراء نكرده و وضو گرفته باشد و بعد از وضو رطوبتى از او بيرون آيد كه نداند بول است يا چيز ديگر، وضوى او باطل است.
(مسأله 249) كسى كه شك دارد وضو گرفته يا نه بايد وضو بگيرد.
(مسأله 250) كسى كه مى داند وضو گرفته و حدثى هم از او سر زده، مثلا بول كرده، اگر نداند كدام جلوتر بوده، چنانچه پيش از نماز است بايد وضو بگيرد، و اگر در بين نماز است، احتياطاً نماز را تمام كند و وضو بگيرد و اگر بعد از نماز است بايد وضو بگيرد و بنابر احتياط

153
واجب نمازى را كه خوانده دوباره بخواند.
(مسأله 251) اگر بعد از نماز شك كند كه وضو گرفته يا نه نماز او صحيح است، ولى بايد براى نمازهاى بعد وضو بگيرد.
(مسأله 252) اگر در بين نماز شك كند كه وضو گرفته يا نه، نماز او باطل است و بايد وضو بگيرد و نماز را بخواند.
(مسأله 253) اگر بعد از نماز شك كند، كه قبل از نماز وضوى او باطل شده يا بعد از نماز، نمازى كه خوانده صحيح است.
(مسأله 254) اگر انسان مرضى دارد كه بول او قطره قطره مى ريزد يا نمى تواند از بيرون آمدن غائط خوددارى كند چنانچه يقين دارد كه از اول وقت نماز تا آخر آن به مقدار وضو گرفتن و نمازخواندن مهلت پيدا مى كند، بايد نماز را در وقتى كه مهلت پيدا مى كند بخواند و اگر مهلت او به مقدار كارهاى واجب نماز است، بايد در وقتى كه مهلت دارد فقط كارهاى واجب نماز را بجا آورد و كارهاى مستحب آن مانند اذان و اقامه را ترك كند.
(مسأله 255) اگر به مقدار وضو و نماز مهلت پيدا نمى كند ولى در بين نماز فقط چند مرتبه بول و غائط از او خارج مى شود به طورى كه اگر بخواهد بعد از هر كدام وضو بگيرد مشكل نيست، در اين صورت بايد بنابر احتياط واجب ظرف آبى پهلوى خود بگذارد و هر وقت چيزى از او خارج شد وضو بگيرد و بقيّه نماز را بخواند و حتّى الإمكان همان نماز را با يك وضو، دوباره بخواند و اگر در بين آن نماز وضوى او باطل شد اعتنا نكند; اما اگر چنان پى در پى از او خارج مى شود كه اين كار براى او مشقّت بار است; يك وضو كافى است.
(مسأله 256) چنان كه گفته شد هرگاه بول يا غائط طورى پى در پى از او خارج شود كه وضو گرفتن بعد از هر دفعه براى او بسيار مشكل باشد، يك وضو كافى است، بلكه مى تواند دو نماز مانند ظهر و عصر را با همان يك وضو بخواند، اگرچه احتياط آن است كه براى هر نماز يك وضو بگيرد.
(مسأله 257) هرگاه اين گونه افراد با اختيار خود بول يا غائط كنند بايد وضو بگيرند.

154
(مسأله 258) هرگاه مرضى دارد كه نمى تواند از خارج شدن باد جلوگيرى كند بايد به وظيفه كسانى كه نمى توانند از بيرون آمدن بول و غائط خوددارى كنند عمل نمايد.
(مسأله 259) كسى كه غائط پى در پى از او خارج مى شود، در صورتى كه مشكل نباشد بايد براى هر نمازى وضو بگيرد و فوراً مشغول نماز شود، ولى براى بجا آوردن سجده و تشهد فراموش شده و نماز احتياط كه بايد بعد از نماز انجام داد در صورتى كه آنها را بعد از نماز فوراً بجا بياورد، وضو گرفتن لازم نيست.
(مسأله 260) كسى كه بول او قطره قطره مى ريزد بايد براى نماز به وسيله كيسه اى كه در آن، پنبه يا چيز ديگرى است كه از رسيدن بول به جاهاى ديگر جلوگيرى مى كند، خود را حفظ كند و احتياط واجب آن است كه پيش از هر نماز مخرج بول را كه نجس شده آب بكشد و نيز كسى كه نمى تواند از بيرون آمدن غائط خوددارى كند، چنانچه ممكن باشد بايد به مقدار نماز از رسيدن غائط به جاهاى ديگر جلوگيرى نمايد، و احتياط واجب آن است كه اگر مشقّت ندارد، براى هر نماز، مخرج غائط را آب بكشد.
(مسأله 261) كسى كه نمى تواند از بيرون آمدن بول و غائط خوددارى كند، در صورتى كه ممكن باشد و مشقت و زحمت و خوف خطر نداشته باشد بايد به مقدار نماز از خارج شدن بول و غائط جلوگيرى نمايد، اگرچه خرج داشته باشد. بلكه اگر مرض او به آسانى معالجه شود، احتياط واجب آن است كه خود را معالجه كند.
(مسأله 262) كسى كه نمى تواند از بيرون آمدن بول و غائط خوددارى كند بعد از آنكه مرض او خوب شد، لازم نيست نمازهايى را كه در وقت مرض مطابق وظيفه اش خوانده قضا كند، ولى اگر در بين وقت نماز، بهبودى يابد، بايد نمازى را كه در آن وقت خوانده، دوباره بخواند.

155

 

چيزهايى كه بايد براى آنها وضو گرفت

(مسأله 263) براى شش چيز وضو گرفتن واجب است: اول براى نمازهاى واجب غير از نماز ميّت. دوم براى سجده و تشهد فراموش شده، اگر بين آنها و نماز، حدثى از او سرزده مثلا بول كرده باشد. سوم براى طواف واجب خانه كعبه. چهارم اگر نذر يا عهد كرده يا قسم خورده باشد كه وضو بگيرد. پنجم اگر نذر كرده باشد كه جايى از بدن خود را به خط قرآن برساند. ششم براى آب كشيدن قرآنى كه نجس شده يا بيرون آوردن آن از جاى آلوده، در صورتى كه مجبور باشد دست يا جاى ديگر بدن خود را به خط قرآن برساند، ولى چنانچه معطل شدن به مقدار وضو بى احترامى به قرآن باشد، بايد بىوضو كار خود را انجام دهد.
(مسأله 264) دست زدن به خط قرآن، يا رساندن جايى از بدن به خط قرآن براى كسى كه وضو ندارد حرام است. ولى اگر قرآن را به زبان فارسى يا به زبان ديگر ترجمه كنند، اشكال ندارد.
(مسأله 265) جلوگيرى بچه يا ديوانه از دست زدن به خط قرآن واجب نيست، ولى اگر دست زدن آنان بى احترامى به قرآن باشد، بايد جلوگيرى كنند.
(مسأله 266) كسى كه وضو ندارد، حرام است اسم خداوند متعال را به هر زبانى نوشته شده باشد، مس نمايد. و مسّ اسم مبارك پيغمبر و امامان و حضرت زهرا(عليهم السلام)هم اگر هتك حرمت و بى احترامى باشد حرام است.
(مسأله 267) اگر پيش از وقت نماز به قصد اين كه با طهارت باشد وضو بگيرد يا غسل كند صحيح است.
(مسأله 268) كسى كه يقين دارد وقت داخل شده اگر نيّت وضوى واجب كند و بعد از وضو بفهمد وقت داخل نشده، در صورتى كه اگر هم وقت داخل نشده بود، وضو مى گرفت; وضوى او صحيح است.
(مسأله 269) مستحب است انسان براى نماز ميّت و زيارت اهل قبور و رفتن به مسجد

156
و حرم امامان (عليهم السلام) وضو بگيرد، و همچنين براى همراه داشتن قرآن و خواندن و نوشتن آن و نيز براى مسّ حاشيه قرآن و براى خوابيدن وضو گرفتن مستحب است و نيز مستحب است كسى كه وضو دارد دوباره وضو بگيرد و اگر براى يكى از اين كارها وضو بگيرد هر كارى را كه بايد با وضو انجام داد، مى تواند بجا آورد; مثلا مى تواند با آن وضو نماز بخواند.

چيزهايى كه وضو را باطل مى كند

(مسأله 270) هفت چيز وضو را باطل مى كند: اول بول. دوم غائط. سوم باد معده و روده كه از مخرج غائط خارج مى شود. چهارم خوابى كه به واسطه آن چشم نبيند و گوش نشنود ولى اگر چشم نبيند و گوش بشنود، وضو باطل نمى شود. پنجم چيزهايى كه عقل را از بين مى برد: مانند ديوانگى و مستى و بى هوشى. ششم استحاضه زنان كه بعداً گفته مى شود. هفتم كارى كه براى آن بايد غسل كرد مانند جنابت، حيض، نفاس و مسّ ميّت.

احكام وضوى جبيره

چيزى كه با آن زخم و شكستگى را مى بندند و دوايى كه روى زخم و مانند آن مى گذارند «جبيره» ناميده مى شود.
(مسأله 271) اگر در يكى از جاهاى وضو زخم يا دمل يا شكستگى باشد، چنانچه روى آن باز است و آب براى آن ضرر ندارد، بايد به طور معمول وضو گرفت.
(مسأله 272) اگر زخم يا دمل يا شكستگى در صورت و دست ها كه روى آن باز باشد و آب ريختن روى آن ضرر داشته باشد، چنانچه كشيدن دست تر بر آن ضرر ندارد، دست تر بر آن بكشد و بنابر احتياط مستحب پارچه پاكى روى آن بگذارد به گونه اى كه جزء جبيره حساب شود و دست تر را روى پارچه هم بكشد; و اگر اين مقدار هم ضرر دارد يا زخم نجس است و نمى شود آب كشيد، بايد اطراف زخم را به طورى كه در وضو گفته شد، از بالا به پايين بشويد و بنابر احتياط واجب پارچه پاكى روى زخم بگذارد و دست تر روى آن بكشد و اگر گذاشتن پارچه

157
ممكن نيست، شستن اطراف زخم كافى است.
(مسأله 273) اگر زخم يا دمل يا شكستگى در جلوى سر يا روى پاها باشد و روى آن باز باشد، چنانچه نتواند آن را مسح كند، بايد پارچه پاكى روى آن بگذارد و روى پارچه را با ترى آب وضو كه در دست مانده مسح كند، و اگر گذاشتن پارچه ممكن نباشد، بايد به جاى وضو تيمّم كند و بهتر است يك وضوى بدون مسح هم بگيرد.
(مسأله 274) اگر روى دمل يا زخم يا شكستگى بسته باشد، چنانچه بازكردن آن ممكن است و زحمت و مشقّت هم ندارد و آب هم براى آن ضرر ندارد، بايد روى آن را باز كند و وضو بگيرد، چه زخم و مانند آن در صورت و دست ها باشد يا جلوى سر و روى پاها.
(مسأله 275) اگر زخم يا دمل يا شكستگى در صورت يا دست ها باشد و بشود روى آن را باز كرد چنانچه ريختن آب روى آن ضرر دارد و كشيدن دست تر ضرر ندارد، دست تر روى آن بكشد.
(مسأله 276) اگر نمى شود روى زخم را باز كرد ولى زخم و چيزى كه روى آن گذاشته پاك است و رسانيدن آب به زخم ممكن است و ضرر و زحمت و مشقّت هم ندارد، بايد آن را به روى زخم برساند، و اگر زخم يا چيزى كه روى آن گذاشته نجس است; چنانچه آب كشيدن آن و رساندن آب به روى زخم، بدون زحمت و مشّقت ممكن باشد، بايد آن را آب بكشد و موقع وضو آب را به زخم برساند و در صورتى كه آب براى زخم ضرر دارد، يا آنكه رساندن آب به روى زخم ممكن نيست، يا زخم نجس است و نمى شود آن را آب كشيد، بايد اطراف زخم را بشويد و اگر جبيره پاك است روى آن را مسح كند و اگر جبيره نجس است يا نمى شود روى آن را دست تر كشيد، مثلا دوايى است كه به دست مى چسبد، پارچه پاكى را به طورى كه جزء جبيره حساب شود، روى آن بگذارد و دست تر روى آن بكشد. و اگر اين هم ممكن نيست، احتياط واجب آن است كه وضو بگيرد و اگر همه مواضع تيمّم و يا بعضى از آن بى مانع باشد تيمّم هم بنمايد.
(مسأله 277) اگر جبيره تمام صورت يا تمام يكى از دست ها يا تمام هر دو دست را گرفته باشد، بايد وضوى جبيره اى بگيرد و بنابر احتياط واجب تيمّم هم بنمايد.

158
(مسأله 278) اگر جبيره تمام اعضاى وضو را گرفته باشد; بايد تيمّم بنمايد.
(مسأله 279) كسى كه در كف دست و انگشت ها جبيره دارد و در موقع وضو دست تر روى آن كشيده است، مى تواند سر و پا را با همان رطوبت مسح كند يا از جاهاى ديگرِ وضو، رطوبت بگيرد.
(مسأله 280) اگر جبيره تمام پهناى روى پا را گرفته ولى مقدارى از طرف انگشتان و مقدارى از طرف بالاى پا باز است، بايد جاهايى كه باز است روى پا را و جايى كه جبيره است روى جبيره را مسح كند.
(مسأله 281) اگر در صورت يا دست ها چند جبيره باشد، بايد بين آنها را بشويد و اگر جبيره ها در سر يا روى پاها باشد، بايد بين آنها را مسح كند و در جاهايى كه جبيره است بايد به دستور جبيره عمل نمايد.
(مسأله 282) اگر جبيره بيشتر از معمول اطراف زخم را گرفته و برداشتن آن ممكن نيست، بايد به دستور جبيره عمل كند و بنابر احتياط واجب تيمّم هم بنمايد و اگر برداشتن جبيره ممكن است بايد جبيره را بردارد; پس اگر زخم در صورت و دست ها است اطراف آن را بشويد و اگر در سر يا روى پاها است اطراف آن را مسح كند و براى جاى زخم به دستور جبيره عمل نمايد.
(مسأله 283) اگر در جاى وضو زخم و جراحت و شكستگى نباشد ولى به جهت ديگر، آب براى آن ضرر داشته باشد، بايد تيمّم كند.
(مسأله 284) اگر جايى از اعضاى وضو را رگ زده است و نمى تواند آن را آب بكشد يا آب براى آن ضرر دارد اگر روى آن بسته است، بايد به دستور جبيره عمل كند.
(مسأله 285) اگر در جاى وضو يا غسل چيزى چسبيده است كه برداشتن آن ممكن نيست، يا به قدرى مشقّت دارد كه نمى شود تحمّل كرد، بايد به دستور جبيره عمل كند.
(مسأله 286) غسل جبيره اى مثل وضوى جبيره اى است، ولى بايد آن را ترتيبى بجا آورند.

159
(مسأله 287) كسى كه وظيفه او تيمّم است اگر در بعضى از جاهاى تيمّم او زخم يا دمل يا شكستگى باشد، بايد به دستور وضوى جبيره اى، تيمّم جبيره اى نمايد.
(مسأله 288) كسى كه بايد با وضو يا غسل جبيره اى نماز بخواند، چنانچه بداند كه تا آخر وقت، عذر او برطرف نمى شود، مى تواند در اول وقت نماز بخواند، ولى اگر اميد دارد كه تا آخر وقت، عذر او برطرف شود، احتياط واجب آن است كه صبر كند و اگر عذر او برطرف نشد در آخر وقت نماز را با وضو يا غسل جبيره اى بجا آورد.
(مسأله 289) اگر به خاطر درد چشم، شستن صورت ضرر دارد، بايد وضو يا غسل جبيره اى انجام دهد، و احتياطاً تيمّم هم بنمايد.
(مسأله 290) كسى كه نمى داند وظيفه اش تيمّم است يا وضوى جبيره اى بنابر احتياط واجب بايد هر دو را بجا آورد.
(مسأله 291) نمازهايى را كه انسان با وضوى جبيره اى خوانده اگر عذرش تا آخر وقت مستمر باشد، صحيح است و با همان وضو مى تواند نمازهاى بعدى را بخواند ولى اگر براى آنكه نمى دانسته تكليفش جبيره است يا تيمّم، هر دو را انجام داده باشد بايد براى نمازهاى بعد وضو بگيرد.

احكام غسل

غسل هاى واجب

غسل هاى واجب عبارتند از: اول غسل جنابت، دوم غسل حيض، سوم غسل نفاس، چهارم غسل استحاضه، پنجم غسل مس ميّت، ششم غسل ميّت و هفتم غسلى كه به واسطه نذر و قسم و مانند اينها واجب مى شود.

160

 

احكام جنابت

(مسأله 292) به دو چيز انسان جنب مى شود: اول ـ جماع ـ و لو به مقدار ختنه گاه دوم ـ بيرون آمدن منى، چه در خواب باشد يا بيدارى، كم باشد يا زياد، با شهوت باشد يا بى شهوت، بااختيار باشد يا بى اختيار.
(مسأله 293) اگر رطوبتى از انسان خارج شود و نداند منى است يا بول يا غير اينها، چنانچه با شهوت و يا جستن بيرون آمده ـ و غالباً با سستى بدن همراه است ـ آن رطوبت حكم منى را دارد و اگر هيچ يك از اين دو نشانه را نداشته باشد، حكم منى ندارد.
(مسأله 294) مستحب است انسان بعد از بيرون آمدن منى، بول كند و اگر بول نكند و بعد از غسل رطوبتى از او بيرون آيد، كه نداند منى است يا رطوبت ديگر، حكم منى دارد.
(مسأله 295) اگر انسان جماع كند و به اندازه ختنه گاه يا بيشتر داخل شود، در زن باشد يا در مرد، در قبل باشد يا در دبر، بالغ باشند يا نابالغ اگرچه منى بيرون نيايد هر دو جنب مى شوند.
(مسأله 296) اگر شك كند كه به مقدار ختنه گاه داخل شده يا نه، غسل بر او واجب نيست.
(مسأله 297) اگر نعوذبالله با حيوانى نزديكى كند و منى از او بيرون آيد غسل كافى است. و اگر منى بيرون نيايد، چنانچه پيش از وطى، وضو داشته باشد باز هم غسل كافى است و اگر وضو نداشته باشد احتياط واجب آن است كه غسل كند، و وضو هم بگيرد.
(مسأله 298) اگر منى از جاى خود حركت كند و بيرون نيايد، يا انسان شك كند كه منى از او بيرون آمده يا نه، غسل بر او واجب نيست.
(مسأله 299) كسى كه نمى تواند غسل كند ولى تيمّم برايش ممكن است، بعد از داخل شدن وقت نماز مى تواند با عيال خود نزديكى كند.
(مسأله 300) اگر در لباس خود منى ببيند و بداند كه از خود او است و براى آن غسل

161
نكرده، بايد غسل كند و نمازهايى را كه يقين دارد، بعد از بيرون آمدن منى خوانده قضا كند ولى نمازهايى را كه احتمال مى دهد، بعد از بيرون آمدن آن منى خوانده، لازم نيست قضا نمايد.

چيزهايى كه بر جنب حرام است

(مسأله 301) پنج چيز بر جنب حرام است: اول رساندن جايى از بدن به خط قرآن يا به اسم خدا و پيغمبران و امامان(عليهم السلام)، به طورى كه در وضو گفته شد. دوم رفتن در مسجدالحرام و مسجد پيامبر(صلى الله عليه وآله) اگرچه از يك در داخل و از در ديگر خارج شود. سوم توقف در مساجد ديگر ولى اگر از يك در داخل و از در ديگر خارج شود، يا براى برداشتن چيزى برود مانعى ندارد و احتياط واجب آن است كه در حرم امامان هم توقف نكند. چهارم گذاشتن چيزى در مسجد در غير حال عبور. پنجم خواندن آيه اى كه پس از خواندن بايد سجده كرد و آنها در چهار سوره است اول: سوره سى و دوم قرآن (الم تنزيل) دوم: سوره چهل و يكم (حم سجده) سوم: سوره پنجاه و سوم (والنجم) چهارم: سوره نود و ششم (اقرأ) و احتياط آن است يك حرف از اين چهار سوره را هم نخواند.

چيزهايى كه بر جنب مكروه است

(مسأله 302) نه چيز بر جنب مكروه است: اول و دوم خوردن و آشاميدن ولى اگر وضو بگيرد يا استنشاق و مضمضه نمايد، مكروه نيست. سوم خواندن بيشتر از هفت آيه از سوره هايى كه سجده واجب ندارد. چهارم رساندن جايى از بدن به جلد و حاشيه و بين خط هاى قرآن. پنجم همراه داشتن قرآن، ششم خوابيدن ولى اگر وضو بگيرد يا به واسطه نداشتن آب، تيمّم كند، مكروه نيست. هفتم خضاب كردن به حنا و مانند آن. هشتم ماليدن روغن به بدن نهم جماع كردن بعد از آنكه محتلم شده، يعنى در خواب منى از او بيرون آمده باشد.

162

 

غسل جنابت

(مسأله 303) غسل جنابت به خودى خود مستحب است و براى خواندن نمار واجب و مانند آن واجب مى شود. ولى براى نماز ميّت و سجده شكر و سجده هاى واجب قرآن غسل جنابت لازم نيست.
(مسأله 304) لازم نيست در وقت غسل، نيّت كند كه غسل واجب يا مستحب مى كنم و اگر فقط به قصد قربت يعنى براى انجام فرمان خداوند عالم غسل كند كافى است.
(مسأله 305) اگر يقين كند وقت نماز شده و نيّت غسل واجب كند بعد معلوم شود كه پيش از وقت غسل كرده، غسل او صحيح است.
(مسأله 306) غسل را چه واجب باشد و چه مستحب به دو قسم مى شود انجام داد: ترتيبى و ارتماسى.

غسل ترتيبى

(مسأله 307) در غسل ترتيبى بايد به نيّت غسل، اول سر و گردن، بعد طرف راست و بعد طرف چپ بدن را بشويد. و اگر عمداً يا از روى فراموشى يا به واسطه ندانستن مسأله به اين ترتيب عمل نكند غسل او بنابر احتياط، باطل است.
(مسأله 308) نصف ناف و نصف عورت را بايد با طرف راست بدن و نصف ديگر را بايد با طرف چپ بشويد; بلكه بهتر است تمام ناف و عورت با هر دو طرف شسته شود.
(مسأله 309) براى آنكه يقين كند هر سه قسمت يعنى سر و گردن و طرف راست و طرف چپ كاملا شستشه شده، بايد هر قسمتى را كه مى شويد مقدارى از قسمت هاى ديگر را هم با آن قسمت بشويد.
(مسأله 310) اگر بعد از غسل بفهمد جايى از بدن را نشسته و نداند كجاى بدن است بايد دوباره غسل كند.

163
(مسأله 311) اگر بعد از غسل بفهمد مقدارى از بدن را نشسته، چنانچه از طرف چپ باشد شستن همان مقدار كافى است. و اگر از طرف راست باشد بايد بعد از شستن آن مقدار دوباره بنابر احتياط واجب طرف چپ را بشويد. و اگر از سر و گردن باشد بايد بعد از شستن آن مقدار، دوباره طرف راست و بعد طرف چپ را بشويد.
(مسأله 312) اگر پيش از تمام شدن غسل، در شستن مقدارى از طرف چپ بدن شك كند، شستن همان مقدار كافى است. ولى اگر بعد از اشتغال به شستن طرف چپ در شستن طرف راست يا مقدارى از آن شك كند يا بعد از اشتغال به شستن طرف راست در شستن سر و گردن يا مقدارى از آن شك نمايد نبايد اعتنا كند.

غسل ارتماسى

(مسأله 313) غسل ارتماسى آن است كه پس از نيّت، تمام بدن را يك دفعه يا به تدريج در آب فرو برد.
(مسأله 314) در غسل ارتماسى هرگاه مقدارى از بدن بيرون باشد و نيّت غسل ارتماسى كند و در آب فرو رود غسل او صحيح است و اگر همه بدن زير آب باشد و بعد از نيّت غسل، بدن را حركت دهد غسل او اشكال دارد.
(مسأله 315) اگر بعد از غسل ارتماسى بفهمد به مقدارى از بدن آب نرسيده، چه جاى آن را بداند يا نداند، بايد دوباره غسل كند.
(مسأله 316) اگر براى غسل ترتيبى وقت ندارد و براى ارتماسى وقت دارد، بايد غسل ارتماسى كند.
(مسأله 317) كسى كه روزه واجب گرفته يا براى حج يا عمره احرام بسته، نمى تواند غسل ارتماسى كند; ولى اگر از روى فراموشى، غسل ارتماسى كند صحيح است.
(مسأله 318) هرگاه كسى روزه خود را عمداً باطل كرد اگر در روز، غسل ارتماسى كند غسل او اشكال دارد.

164

احكام غسل كردن

(مسأله 319) در غسل ارتماسى بايد تمام بدن پاك باشد ولى در غسل ترتيبى پاك بودن تمام بدن لازم نيست و اگر تمام بدن نجس باشد و هر قسمتى را پيش از غسل دادنِ آن قسمت آب بكشد كافى است.
(مسأله 320) سابقاً گفته شد عرق جنب از حرام نجس نيست و كسى كه از حرام جنب شده اگر با آب گرم هم غسل كند صحيح است. ولى بهتر آن است كه با آب ملايم غسل كند.
(مسأله 321) چيزى را كه مانع رسيدن آب به بدن است، بايد برطرف كند و اگر پيش از آن كه يقين كند، برطرف شده به اميد آنكه برطرف شده، غسل نمايد و سپس معلوم شود كه برطرف شده بود، غسل او صحيح است.
(مسأله 322) در غسل بايد موهاى كوتاه را كه جزء بدن حساب مى شود، بشويد و بنابر احتياط، شستن موهاى بلند هم لازم مى باشد.
(مسأله 323) تمام شرط هايى كه براى صحيح بودن وضو گفته شد، مثل پاك بودن آب و غصبى نبودن آن; در صحيح بودن غسل هم شرط است. ولى در غسل لازم نيست بدن را از بالا به پايين بشويد و نيز در غسل ترتيبى لازم نيست بعد از شستن هر قسمت فوراً قسمت ديگر را بشويد بلكه اگر بعد از شستن سر و گردن مقدارى صبر كند و بعد طرف راست را بشويد و بعد از مدتى طرف چپ را بشويد اشكال ندارد مگر در مورد كسى كه نمى تواند بول و غائط خود را حفظ كند، بايد پشت سرهم بجا آورد و فوراً نماز بخواند.
(مسأله 324) كسى كه قصد دارد پول حمامى را ندهد يا بدون اينكه بداند حمامى راضى است، بخواهد نسيه بگذارد، اگرچه بعد حمامى را راضى كند، بنابر احتياط غسل او باطل است.
(مسأله 325) اگر از اول قصدش اين باشد پول حرام به حمامى بدهد، غسل او باطل است. ولى اگر قصدش اين باشد از پولى كه خمس آن را نداده بدهد، غسل او صحيح است، ولى بايد مقدار خمس را از مال ديگر بدهد.
(مسأله 326) اگر شك كند كه غسل كرده يا نه بايد غسل كند ولى اگر بعد از غسل شك

165
كند، كه غسل او درست بوده يا نه، لازم نيست دوباره غسل نمايد.
(مسأله 327) اگر در بين غسل، حدث اصغر از او سر زند مثلا بول كند، غسل را، از سر بگيرد و بعد از غسل براى نماز وضو لازم است.
(مسأله 328) هرگاه به خيال اين كه به اندازه غسل و نماز وقت دارد براى نماز غسل كند، غسل او صحيح است اگر چه بعد از غسل بفهمد كه به اندازه غسل وقت نداشته است.
(مسأله 329) كسى كه جنب شده اگر شك كند غسل كرده يا نه نمازهايى را كه خوانده صحيح است ولى براى نمازهاى بعدى بايد غسل كند.
(مسأله 330) كسى كه چند غسل بر او واجب است مى تواند به نيّت همه آنها ـ جنابت، حيض، مسّ ميّت و غسل جمعه و مانند آنـ يك غسل بجا آورد.
(مسأله 331) كسى كه جنب است اگر بر جايى از بدن او آيه قرآن يا اسم خداوند متعال نوشته شده باشد، بنابر احتياط حرام است دست به آن نوشته بگذارد و اگر بخواهد غسل كند بايد آب را طورى به بدن برساند كه دست او به نوشته نرسد.
(مسأله 332) كسى كه غسل جنابت كرده، نبايد براى نماز وضو بگيرد ولى با غسل هاى ديگر نمى شود نماز خواند و بايد وضو هم گرفت.

استحاضه

يكى از خون هايى كه از زن خارج مى شود خون استحاضه است و زن را در موقع ديدن خون استحاضه، مستحاضه مى گويند.
(مسأله 333) خون استحاضه خونى است غير از حيض و نفاس و زخم و دمل. در بيشتر اوقات زرد رنگ و سرد است و بدون فشار و سوزش بيرون مى آيد و غليظ هم نيست ولى ممكن است گاهى سياه يا سرخ و گرم و غليظ باشد و با فشار و سوزش بيرون آيد.
(مسأله 334) استحاضه سه قسم است: قليله و متوسطه و كثيره. 1.«استحاضه قليله»

166
آن است كه خون در پنبه اى كه زن داخل فرج مى نمايد نفوذ نكند يعنى از طرف ديگر ظاهر نشود. 2. «استحاضه متوسطه» آن است كه خون در پنبه فرو رود و از طرف ديگر ظاهر شود ولى به دستمالى كه معمولا زن ها براى جلوگيرى از خون مى بندند، جارى نشود. 3. «استحاضه كثيره» آن است كه خون، از پنبه به دستمال جارى شود.

احكام استحاضه

(مسأله 335) در استحاضه قليله بايد زن براى هر نماز يك وضو بگيرد و پنبه را عوض كند يا آب بكشد و ظاهر فرج را هم اگر خون به آن رسيده آب بكشد.
(مسأله 336) در استحاضه متوسطه بايد زن براى نماز صبح غسل كند و تا صبح ديگر براى نمازهاى خود ـ حتّى نماز صبحـ كارهاى استحاضه قليله را كه در مسأله پيش گفته شد انجام دهد. و اگر عمداً يا از روى فراموشى براى نماز صبح غسل نكند بايد براى نماز ظهر و عصر غسل كند و اگر براى نماز ظهر و عصر غسل نكند بايد پيش از نماز مغرب و عشاء غسل نمايد چه آن كه خون بيايد يا قطع شده باشد; و نمازهايى را كه بدون غسل خوانده بايد غسل كند و وضو بگيرد و آنها را دوباره بخواند.
(مسأله 337) در استحاضه كثيره علاوه بر كارهاى استحاضه متوسطه كه در مسأله پيش گفته شد، بايد براى هر نماز دستمال را عوض كند، يا آب بكشد و يك غسل براى نماز ظهر و عصر و يكى براى نماز مغرب و عشاء بجا آورد و بين نماز ظهر و عصر فاصله نيندازد و اگر فاصله بيندازد، بايد براى نماز عصر دوباره غسل كند و نيز اگر بين نماز مغرب و عشاء فاصله بيندازد، بايد براى نماز عشاء دوباره غسل نمايد.
(مسأله 338) اگر خون استحاضه پيش از وقت نماز هم بيايد اگرچه زن براى آن خون، وضو و غسل را انجام داده باشد بنابر احتياط واجب، بايد در موقع نماز، وضو و غسل را بجا آورد.
(مسأله 339) مستحاضه متوسطه و كثيره كه بايد وضو بگيرد و غسل كند هر كدام را اول بجا آورد صحيح است، جز مستحاضه كثيره احتياط واجب آن است كه قبلا وضو بگيرد.

167
(مسأله 340) اگر استحاضه قليله زن بعد از نماز صبح متوسطه شود، بايد براى نماز ظهر و عصر غسل كند و اگر بعد از نماز ظهر و عصر متوسطه شود بايد براى نماز مغرب و عشاء غسل نمايد.
(مسأله 341) اگر استحاضه قليله يا متوسطه زن بعد از نماز صبح كثيره شود بايد براى نماز ظهر و عصر، يك غسل و براى نماز مغرب و عشاء غسل ديگرى بجا آورد و اگر بعد از نماز ظهر و عصر كثيره شود، بايد براى نماز مغرب و عشاء غسل نمايد.
(مسأله 342) مستحاضه كثيره يا متوسطه اگر پيش از داخل شدن وقت نماز براى نماز غسل كند، غسل او باطل است و اگر نزديك اذان صبح، براى نماز شب غسل كند و نماز شب را بخواند احتياط واجب آن است كه بعد از داخل شدن صبح، دوباره غسل و وضو را بجا آورد.
(مسأله 343) زن مستحاضه براى هر نمازى چه واجب باشد و چه مستحب، بايد وضو بگيرد و نيز اگر بخواهد نمازى را كه خوانده احتياطاً دوباره بخواند، يا بخواهد نمازى را كه تنها خوانده است دوباره با جماعت بخواند، بايد تمام كارهايى را كه براى استحاضه گفته شده انجام دهد; ولى براى خواندن نماز احتياط و سجده فراموش شده و تشهد فراموش شده و سجده سهو، اگر آنها را بعد از نماز فوراً بجا آورد لازم نيست كارهاى استحاضه را انجام دهد.
(مسأله 344) زن مستحاضه بعد از آنكه خونش قطع شد، فقط براى نماز اولى كه مى خواند، بايد كارهاى استحاضه را انجام دهد و براى نمازهاى بعد لازم نيست.
(مسأله 345) اگر زن نداند استحاضه او از كدام يك از اقسام سه گانه است، موقعى كه مى خواهد نمار بخواند، بنابر احتياط واجب مقدارى پنبه داخل فرج نمايد و كمى صبر كند وبيرون آورد و بعد از آنكه فهميد استحاضه او كدام يك از آن سه قسم است، كارهايى را كه براى آن قسم بيان گرديد انجام دهد.
(مسأله 346) زن مستحاضه اگر پيش از آن كه خود را وارسى كند، مشغول نماز شود، چنانچه قصد قربت داشته و به وظيفه خود عمل كرده مثلا استحاضه اش قليله بوده و به وظيفه استحاضه قليله عمل نموده، نماز او صحيح است و اگر قصد قربت نداشته يا عمل او مطابق وظيفه اش نباشد مثل آن كه استحاضه او متوسطه بوده و به وظيفه قليله رفتار كرده، نماز او باطل است.

168
(مسأله 347) زن مستحاضه اگر نتواند خود را وارسى نمايد، بايد به آنچه مسلّماً وظيفه اوست عمل كند، مثلا اگر نمى داند استحاضه او قليله است يا متوسطه، بايد كارهاى استحاضه قليله را انجام دهد و اگر نمى داند متوسطه است يا كثيره، بايد كارهاى استحاضه متوسطه را انجام دهد ولى اگر بداند سابقاً كدام يك از آن سه قسم بوده، بايد به وظيفه همان قسم رفتار كند.
(مسأله 348) اگر خون استحاضه در باطن باشد و بيرون نيايد، وضو و غسل باطل نمى شود و اگر بيرون بيايد هرچند كم باشد وضو و غسل را به تفصيلى كه گذشت باطل مى كند.
(مسأله 349) زن مستحاضه اگر بعد از نماز خود را وارسى نمايد و خون نبيند اگرچه بداند دوباره خون مى آيد، با وضويى كه دارد مى تواند نماز بخواند.
(مسأله 350) زن مستحاضه اگر بداند از وقتى كه مشغول وضو يا غسل شده خونى از او بيرون نيامده و اطمينان دارد كه بيرون نخواهد آمد مى تواند خواندن نماز را به تأخير بيندازد.
(مسأله 351) اگر مستحاضه بداند كه پيش از گذشتن وقت نماز به كلى پاك مى شود، يا به اندازه خواندن نماز خون بند مى آيد، بنابر احتياط واجب، بايد صبر كند و نماز را در وقتى كه پاك است بخواند.
(مسأله 352) مستحاضه كثيره و متوسطه وقتى به كلى از خون پاك شد بايد غسل كند، ولى اگر بداند از وقتى كه براى نماز پيش، مشغول غسل شده ديگر خون نيامده و موقع غسل و وضو، خون نيز از باطن قطع شده بود، لازم نيست دوباره غسل كند.
(مسأله 353) مستحاضه قليله بعد از وضو، و مستحاضه كثيره و متوسطه بعد از غسل و وضو، بايد فوراً مشغول نماز شود ولى گفتن اذان و اقامه و خواندن دعاهاى قبل از نماز اشكال ندارد، و در نماز هم مى تواند كارهاى مستحب مثل قنوت و غير آن را بجا آورد.
(مسأله 354) زن مستحاضه اگر بين غسل و نماز فاصله بيندازد و خون بيرون آيد ـ هرچند فضاى فرجـ بايد دوباره غسل كند و بلافاصله مشغول نماز شود.
(مسأله 355) اگر خون استحاضه زن، جريان داشته باشد و قطع نشود، چنانچه براى او

169
ضرر ندارد، بايد پيش از غسل و بعد از آن به وسيله پنبه از بيرون آمدن خون جلوگيرى كند، ولى اگر هميشه جريان ندارد، فقط بايد بعد از وضو و غسل از بيرون آمدن خون جلوگيرى كند و چنانچه كوتاهى كند و خون بيرون آيد، بايد دوباره غسل كند و وضو هم بگيرد و اگر نماز هم خوانده بايد دوباره بخواند.
(مسأله 356) اگر در موقع غسل، خون قطع نشود، غسل صحيح است ولى اگر در بين غسل، استحاضه متوسطه، كثيره شود، بنابر احتياط واجب چنانچه مشغول غسل ترتيبى بوده همان را از سر بگيرد و اگر مشغول غسل ارتماسى بوده بهتر آن است كه همان را دوباره انجام دهد.
(مسأله 357) احتياط مستحب آن است كه زن مستحاضه در تمام روزى كه روزه است به مقدارى كه مى تواند، از بيرون آمدن خون جلوگيرى كند.
(مسأله 358) زن مستحاضه بايد روزه ماه رمضان را بگيرد و در صورتى روزه او درست است كه غسل نماز مغرب و عشاى شبى كه مى خواهد فرداى آن روز روزه بگيرد، بجا آورد و همچنين غسل، روزى كه روزه است.
(مسأله 359) اگر بعد از نماز عصر، مستحاضه شود و تا غروب غسل نكند روزه او صحيح است.
(مسأله 360) اگر استحاضه كثيره، قليله شود، بايد براى نماز اول عمل كثيره و براى نمازهاى بعد عمل قليله را انجام دهد و نيز اگر استحاضه متوسطه، قليله شود بايد براى نماز اول، عمل متوسطه و براى نمازهاى بعد عمل قليله را بجا آورد. اگر استحاضه كثيره زن، متوسطه شود، بايد براى نماز اول عمل كثيره و براى نمازهاى بعد عمل متوسطه را بجا آورد. مثلا اگر پيش از نماز ظهر، استحاضه كثيره، متوسطه شود، بايد براى نماز ظهر غسل كند و براى نماز عصر و مغرب و عشاء فقط وضو بگيرد.
(مسأله 361) اگر استحاضه قليله زن، پيش از نماز يا بين نماز، متوسطه يا كثيره شود بايد كارهاى متوسطه يا كثيره را كه گفته شد انجام دهد. و اگر استحاضه متوسطه، كثيره شود بايد كارهاى استحاضه كثيره را انجام دهد و چنانچه براى استحاضه متوسطه غسل كرده باشد

170
فايده ندارد و بايد دوباره براى كثيره غسل كند.
(مسأله 362) اگر در بين نماز، استحاضه متوسطه زن، كثيره شود، بايد نماز را بشكند و براى استحاضه كثيره غسل كند و وضو بگيرد و كارهاى ديگر آن را انجام دهد و همان نماز را بخواند. و اگر براى هيچ كدام از غسل و وضو وقت ندارد بايد دو تيمّم كند; يكى بدل از غسل و ديگرى بدل از وضو و اگر براى يكى از آنها وقت ندارد بايد عوض آن تيمّم كند و ديگرى را بجا آورد ولى اگر براى تيمّم هم وقت ندارد نمى تواند نماز را بشكند و بايد نماز را تمام كند و بنابر احتياط واجب قضا نمايد و همچنين است اگر در بين نماز، استحاضه قليله او، متوسطه يا كثيره شود.
(مسأله 363) اگر در بين نماز خون بند بيايد و مستحاضه نداند كه در باطن هم قطع شده يا نه، چنانچه بعد از نماز بفهمد قطع شده بوده، بنابر احتياط بايد وضو و غسل و نماز را دوباره بجا آورد.
(مسأله 364) اگر مستحاضه يكى از كارهايى را كه بر او واجب مى باشد حتى عوض كردن پنبه را ترك كند نمازش باطل است.
(مسأله 365) مستحاضه قليله اگر بخواهد غير از نماز كارى انجام دهد، كه شرط آن وضو داشتن است، مثلا بخواهد دست به خط قرآن بزند بايد وضو بگيرد و وضويى كه براى نماز گرفته كافى نيست.
(مسأله 366) رفتن در مسجد مكه و مدينه و توقف در ساير مساجد و خواندن سوره اى كه سجده واجب دارد براى زن مستحاضه اشكال ندارد ولى نزديكى شوهر با او بنابر احتياط واجب در صورتى حلال مى شود كه غسل كند; اگرچه كارهاى ديگرى را كه براى نماز واجب است، مثل وضو و عوض كردن پنبه و دستمال انجام نداده باشد.
(مسأله 367) نماز آيات بر مستحاضه واجب است. و بايد براى نماز آيات هم كارهايى را كه براى نماز يوميّه گفته شد، انجام دهد.
(مسأله 368) هرگاه در وقت نماز يوميه، نماز آيات بر مستحاضه واجب شود اگرچه

171
بخواهد هر دو را پشت سر هم بجا آورد، بايد براى نماز آيات هم تمام كارهايى را كه براى نماز يوميه او واجب است انجام دهد.
(مسأله 369) زن مستحاضه نبايد نماز قضا بخواند مگر اين كه وقت تنگ شود، در اين صورت بايد براى هر نماز، كارهايى را كه براى نماز ادا بر او واجب است بجا آورد.
(مسأله 370) اگر زن بداند خونى كه از او خارج مى شود خون زخم نيست و شرعاً حكم حيض و نفاس را ندارد بنابر احتياط واجب، بايد به دستور استحاضه عمل كند بلكه اگر شك داشته باشد كه خون استحاضه است يا خون هاى ديگر، چنانچه نشانه آنها را نداشته باشد، بنابر احتياط واجب بايد كارهاى استحاضه را انجام دهد.

عادت ماهانه

(مسأله 371) حيض خونى است كه غالباً در هر ماه چند روزى از رحم زن ها خارج مى شود. و زن را در موقع ديدن خون حيض، «حائض» مى گويند.
(مسأله 372) خون حيض در بيشتر اوقات، غليظ و گرم و رنگ آن سرخ مايل به سياهى يا سرخ است و با فشار و سوزش بيرون مى آيد.
(مسأله 373) زن هاى قرشى بعد از تمام شدن شصت سال، يائسه مى شوند، يعنى خون حيض نمى بينند و زن هايى كه قرشى نيستند بعد از تمام شدن پنجاه سال يائسه مى شوند.
(مسأله 374) خونى كه دختر، پيش از تمام شدن نه سال و زن بعد از يائسه شدن مى بينند، حيض نيست.
(مسأله 375) زن حامله و زنى كه بچه شير مى دهد، ممكن است حيض ببينند.
(مسأله 376) دخترى كه نمى داند نه سالش تمام شده يا نه، اگر خونى ببيند كه نشانه هاى حيض را نداشته باشد حيض نيست. و اگر نشانه هاى حيض را داشته باشد و اطمينان به حيض بودنش پيدا كند حيض است و معلوم مى شود نه سال او تمام شده است.

172
(مسأله 377) زنى كه شك دارد يائسه شده يا نه، اگر خونى ببيند و نداند حيض است يا نه، بايد بنا بگذارد كه حيض است و يائسه نشده است.
(مسأله 378) مدت حيض كمتر از سه روز و بيشتر از ده روز نمى شود و اگر مختصرى هم از سه روز كمتر باشد حيض نيست.
(مسأله 379) بايد سه روز اول حيض، پشت سرهم باشد، پس اگر مثلا دو روز خون ببيند و يك روز پاك شود و دوباره يك روز خون ببيند، اگر اين حالت بيش از ده روز طول نكشد احتياط واجب آن است كه هم اعمال مستحاضه را انجام دهد و هم از محرمات حائض اجتناب كند.
(مسأله 380) لازم نيست در تمام سه روز خون بيرون بيايد، بلكه اگر در فرج خون باشد كافى است و چنانچه در بين سه روز مختصرى پاك شود و مدت پاك شدن به قدرى كم باشد كه بگويند در تمام سه روز در فرج خون بوده، باز هم حيض است.
(مسأله 381) لازم نيست شب اول و شب چهارم را خون ببيند، ولى بايد در شب دوم و سوم خون قطع نشود; پس اگر از اذان صبح روز اول تا غروب روز سوم به نحوى كه گفته شد پشت سرهم خون بيايد، يا در وسط هاى روز اول شروع شود و در همان موقع از روز چهارم قطع شود و در شب دوم و سوم هم هيچ خون قطع نشود، حيض است.
(مسأله 382) اگر سه روز پشت سرهم خون ببيند و پاك شود، چنانچه دوباره خون ببيند و روزهايى كه خون ديده و در وسط، پاك بوده، روى هم از ده روز بيشتر نشود، روزهايى هم كه در وسط، پاك بوده حيض است.
(مسأله 383) اگر خونى ببيند كه از سه روز بيشتر و از ده روز كمتر باشد و نداند خون دمل است يا خون حيض بايد به وظيفه مستحاضه عمل كند و از محرمات حائض اجتناب نمايد.
(مسأله 384) اگر خونى ببيند و شك كند كه خون حيض است يا نفاس، چنانچه شرايط حيض را داشته باشد، بايد حيض قرار دهد.

173
(مسأله 385) اگر خونى ببيند كه نداند خون حيض است يا بكارت، بايد خود را وارسى كند، يعنى مقدارى پنبه داخل فرج نمايد و كمى صبر كند، بعد بيرون آورد پس اگر اطراف آن آلوده باشد، خون بكارت است و اگر به همه آن رسيده، حيض است.
(مسأله 386) اگر كمتر از سه روز خون ببيند و پاك شود و بعد سه روز خون ببيند، خون دوم حيض است و در خون اول و روزهاى بعد كه پاك بود بين عمل مستحاضه و محرمات حائض جمع كند.

احكام حائض

(مسأله 387) چند چيز بر حائض حرام است: اول عبادت هايى كه مانند نماز بايد با وضو يا غسل يا تيمّم بجا آورده شود ولى بجا آوردن عبادت هايى كه وضو و غسل و تيمّم براى آنها لازم نيست، مانند نماز ميّت، مانعى ندارد. دوم تمام چيزهايى كه بر جنب حرام است و در احكام جنابت گفته شد. سوم جماع كردن در فرج، كه هم براى مرد حرام و هم براى زن، اگرچه به مقدار ختنه گاه داخل شود و منى هم بيرون نيايد، بلكه احتياط واجب آن است كه مقدار كمتر از ختنه گاه را هم داخل نكند.
(مسأله 388) جماع كردن در روزهايى هم كه حيض زن قطعى نيست ولى شرعاً بايد براى خود حيض قرار دهد حرام است. پس زنى كه بيشتر از ده روز خون مى بيند و بايد به نحوى كه بعداً گفته مى شود روزهاى عادت خويشان خود را حيض قرار دهد و شوهرش نمى تواند در آن روز با او نزديكى نمايد.
(مسأله 389) اگر شماره روزهاى حيض زن به سه قسمت تقسيم شود و مرد در قسمت اول آن با زن خود در قُبُل جماع كند، بنابر احتياط واجب بايد هيجده نخود طلا كفاره به فقير بدهد و اگر در قسمت دوم جماع كند، نه نخود و اگر در قسمت سوم جماع كند، بايد چهار و نيم نخود بدهد. مثلا زنى كه شش روز خون حيض مى بيند، اگر شوهرش در شب يا روز اول و دوم با او جماع كند بايد هيجده نخود طلا بدهد و در شب و يا روز سوم و چهارم، نه نخود و در شب يا روز پنجم و ششم، بايد چهار نخود و نيم بدهد.

174
(مسأله 390) لازم نيست طلاى كفاره را سكه دار بدهد ولى اگر بخواهد قيمت آن را بدهد بايد به قيمت روزى كه مى پردازد حساب كند.
(مسأله 391) اگر كسى هم در قسمت اول و هم در قسمت دوم و هم در قسمت سوم حيض، با زن خود جماع كند، بايد هر سه كفاره را كه روى هم سىويك نخود و نيم مى شود بدهد.
(مسأله 392) اگر انسان بعد از آن كه در حال حيض جماع كرده و كفاره آن را داده دوباره جماع كند بنابر احتياط واجب، باز هم بايد كفاره بدهد.
(مسأله 393) اگر با زن حائض چند مرتبه جماع كند و در بين آنها كفاره ندهد احتياط واجب آن است كه براى هر جماع يك كفاره بدهد.
(مسأله 394) اگر مرد در حال جماع بفهمد، زن حائض شده، بايد فوراً از او جدا شود و اگر جدا نشود بنابر احتياط واجب بايد كفاره بدهد.
(مسأله 395) اگر مرد با زن حائض زنا كند يا با زن حائض نامحرمى به گمان اين كه عيال خود او است جماع نمايد، احتياط واجب آن است كه كفاره بدهد.
(مسأله 396) كسى كه نمى تواند كفاره بدهد بهتر آن است كه صدقه اى به فقير بدهد و اگر نمى تواند بنا بر احتياط واجب بايد استغفار كند و هر وقت توانست بايد كفاره را بدهد.
(مسأله 397) طلاق دادن زن در حال حيض، به طورى كه در كتاب طلاق گفته مى شود باطل است.
(مسأله 398) اگر زن بگويد حائضم يا از حيض پاك شده ام، بايد سخن او را پذيرفت.
(مسأله 399) اگر زن در بين نماز حائض شود، نماز او باطل است.
(مسأله 400) اگر زن در بين نماز شك كند كه حائض شده يا نه، نماز او صحيح است. ولى اگر بعد از نماز بفهمد كه در بين نماز حائض شده، نمازى كه خوانده باطل است.
(مسأله 401) بعد از آن كه زن از خون حيض پاك شد، واجب است براى نماز و عبادت هاى ديگرى كه بايد با وضو يا غسل يا تيمّم بجا آورده شود، غسل كند. و شيوه آن مثل

175
غسل جنابت است. ولى براى نماز بايد پيش از غسل يا بعد از آن، وضو هم بگيرد و اگر پيش از غسل وضو بگيرد بهتر است.
(مسأله 402) هرگاه زن از خون حيض پاك شد، اگرچه غسل نكرده باشد; طلاق او صحيح است و شوهرش هم پس از شستن محل مى تواند با او نزديكى كند; ولى احتياط مستحب آن است كه پيش از غسل از نزديكى با او خوددارى نمايد. اما كارهاى ديگرى كه در وقت حيض بر او حرام بوده مانند توقف در مسجد و مس خط قرآن، تا غسل نكند بر او حلال نمى شود.
(مسأله 403) اگر آب، براى وضو و غسل كافى نباشد و به اندازه اى باشد كه بتواند يا غسل كند يا وضو بگيرد بنابر احتياط واجب بايد غسل كند و بدل از وضو، تيمّم كند و اگر فقط براى وضو كافى باشد و به اندازه غسل نباشد، بايد وضو بگيرد و عوض غسل تيمّم نمايد. و اگر براى هيچ يك از آنها آب ندارد، بايد دو تيمّم كند، يكى بدل از غسل و ديگرى بدل از وضو.
(مسأله 404) نمازهاى يوميه اى كه زن در حال حيض نخوانده، قضا ندارد ولى روزه هاى واجب را بايد قضا نمايد.
(مسأله 405) هرگاه وقت نماز داخل شود و بداند كه اگر نماز را تأخير بيندازد حائض مى شود، بايد فوراً نماز بخواند.
(مسأله 406) اگر زن نماز را تأخير بيندازد و از اول وقت به اندازه انجام واجبات يك نماز بگذرد و حائض شود; قضاى آن نماز بر او واجب است ولى در تندخواندن و كندخواندن و چيزهاى ديگر، بايد ملاحظه حال خود را بكند مثلا زنى كه مسافر نيست اگر در اول ظهر نماز نخواند، قضاى آن در صورتى واجب مى شود كه به مقدار خواندن چهار ركعت نمازبه بيانى كه گفته شد از اول ظهر بگذرد و حائض شود و براى كسى كه مسافر است، گذشتن وقت به مقدار خواندن دو ركعت كافى است و نيز بايد ملاحظه تهيّه شرايطى را كه دارا نيست بنمايد پس اگر به مقدار فراهم آوردن آن مقدمات و خواندن يك نماز بگذرد و حائض شود قضا واجب است وگرنه واجب نيست.
(مسأله 407) اگر زن در آخر وقت نماز، از خون پاك شود و به اندازه غسل و وضو و

176
مقدمات ديگر نماز مانند تهيه كردن لباس يا آب كشيدن آن و خواندن يك ركعت نماز يا بيشتر از يك ركعت وقت داشته باشد، بايد نماز را بخواند و اگر نخواند، بايد قضاى آن را بجا آورد.
(مسأله 408) اگر زن حائض به اندازه غسل و وضو وقت ندارد، ولى مى تواند با تيمّم نماز را در وقت بخواند بنابر احتياط واجب، آن نماز را بخواند و اگر گذشته از تنگى وقت، تكليفش تيمّم است، مثل آن كه آب برايش ضرر دارد، بايد تيمّم كند و آن نماز را بخواند.
(مسأله 409) اگر زن حائض بعد از پاك شدن شك كند كه براى نماز وقت دارد يا نه بايد نمازش را بخواند.
(مسأله 410) اگر به خيال اين كه به اندازه تهيه مقدمات نماز و خواندن يك ركعت وقت ندارد; نماز نخواند و بعد بفهمد وقت داشته، بايد قضاى آن نماز را بجا آورد.
(مسأله 411) مستحب است زن حائض در وقت نماز، خود را از خون پاك نمايد و پنبه و دستمال را عوض كند و وضو بگيرد و اگر نمى تواند وضو بگيرد، تيمّم نمايد و در جاى نماز رو به قبله بنشيند و مشغول ذكر و دعا و صلوات شود.
(مسأله 412) خواندن و همراه داشتن قرآن و رساندن جايى از بدن به حاشيه ومابين خط هاى قرآن و نيز خضاب كردن به حنا و مانند آن براى حائض مكروه است.

اقسام زنان حائض

(مسأله 413) زنان حائض بر شش گونه هستند: 1. صاحب عادت وقتيّه و عدديّه; و آن زنى است كه دو ماه پشت سرهم در وقت معيّن خون حيض ببيند و شماره روزهاى حيض او هم در هر دو ماه يك اندازه باشد، مثل آن كه دو ماه پشت سرهم از اول ماه تا هفتم خون ببيند. 2. صاحب عادت وقتيّه; و آن زنى است كه دو ماه پشت سرهم در وقت معيّن، خون حيض ببيند ولى شماره روزهاى حيض او در هر دو ماه يك اندازه نباشد; مثلا دو ماه پشت سرهم از روز اول ماه خون ببيند ولى ماه اول روز هفتم و ماه دوم روز هشتم از خون پاك شود. 3. صاحب عادت عدديه; و آن زنى است كه شماره روزهاى حيض او در دو ماه پشت

177
سرهم به يك اندازه باشد; ولى وقت ديدن آن دو خون يكى نباشد; مثل آنكه ماه اول از پنجم تا دهم و ماه دوم از دوازدهم تا هفدهم خون ببيند. 4. مضطربه; و آن زنى است كه چند ماه خون ديده، ولى عادت معيّنى پيدا نكرده يا عادتش به هم خورده; مثلا سه دفعه يا بيشتر بر خلاف عادت سابقه حائض شده و عادت تازه اى پيدا نكرده است. 5. مبتدئه; و آن زنى است كه براى اولين بار حائض مى شود. 6. ناسيه ; و آن زنى است كه عادت خود را فراموش كرده است. هر كدام از اينها احكامى دارند كه در مسايل آينده گفته مى شود.

1. صاحب عادت وقتيه و عدديه

(مسأله 414) زنهايى كه عادت وقتيه و عدديه دارند سه دسته اند:
1. زنى كه دو ماه پشت سرهم در وقت معين خون حيض ببيند و در وقت معين هم پاك شود، مثلا دو ماه پشت سرهم از روز اول ماه خون ببيند و روز هفتم پاك شود كه عادت حيض اين زن از اول ماه تا هفتم است.
2. زنى كه از خون پاك نمى شود ولى دو ماه پشت سرهم چند روز معين مثلا از اول ماه تا هشتم خونى كه مى بيند نشانه هاى حيض را دارد; يعنى غليظ و سياه و گرم است و با فشار و سوزش بيرون مى آيد و بقيه خون هاى او نشانه هاى استحاضه را دارد، عادت او از اول ماه تا هشتم مى شود.
3. زنى كه دو ماه پشت سرهم در وقت معين خون حيض ببيند و بعد از آنكه سه روز يا بيشتر خون ديد، يك روز يا بيشتر پاك شود و دوباره خون ببيند، و تمام روزهايى كه خون ديده با روزهايى كه در وسط پاك بوده از ده روز بيشتر نشود، عادت او به اندازه تمام روزهايى است كه خون ديده و در وسط پاك بوده است و لازم نيست روزهايى كه پاك بوده در هر دو ماه يك اندازه باشد. مثلاً اگر در ماه اوّل از روز اوّل ماه تا سوم خون ببيند و سه روز پاك شود و دوباره سه روز خون ببيند و در ماه دوم بعد از آنكه سه روز خون ديد سه روز يا كمتر يا بيشتر پاك شود و دوباره خون ببيند و روى هم از نُه روز بيشتر نشود همه حيض است و عادت اين زن نُه روز مى شود.

178
(مسأله 415) زنى كه عادت وقتيه و عدديه دارد، اگر در وقت عادت يا دو سه روز جلوتر يا دو سه روز عقب تر خون ببيند، به طورى كه بگويند حيض را جلو يا عقب انداخته اگرچه آن خون، نشانه هاى حيض را نداشته باشد، بايد به احكامى كه براى زن حائض گفته شد عمل كند. و چنانچه بعد بفهمد حيض نبوده مثل اين كه پيش از سه روز پاك شود، بايد عبادت هايى را كه بجا نياورده قضا نمايد.
(مسأله 416) زنى كه عادت وقتيه و عدديه دارد گاهى سه حالت به او دست مى دهد:
1. چند روز پيش از عادت و همه روزهاى عادت و چند روز بعد از عادت خون ببيند و روى هم از ده روز بيشتر نشود، همه حيض است. و اگر از ده روز بيشتر شود، فقط خونى را كه در روزهاى عادت خود ديده، حيض است و خونى كه پيش از آن و بعد از آن ديده استحاضه مى باشد. و بايد عبادت هايى را كه در روزهاى پيش از عادت و بعد از عادت بجا نياورده قضا نمايد.
2.اگر همه روزهاى عادت را فقط با چند روز پيش از عادت خون ببيند و روى هم از ده روز بيشتر نشود همه حيض است و اگر از ده روز بيشتر شود، فقط روزهاى عادت او حيض است و خونى كه جلوتر از آن ديده استحاضه مى باشد و چنانچه در آن روزها عبادت نكرده بايد قضا نمايد.
3. اگر همه روزهاى عادت را فقط با چند روز بعد از عادت خون ببيند و روى هم از ده روز بيشتر نشود، همه حيض است. و اگر بيشتر شود فقط روزهاى عادت حيض و باقى استحاضه است.
(مسأله 417) زنى كه عادت دارد، اگر بعد از آن كه سه روز يا بيشتر خون ديد پاك شود و دوباره خون ببيند و فاصله بين دو خون، كمتر از ده روز باشد و همه روزهايى كه خون ديده با روزهايى كه در وسط پاك بوده از ده روز بيشتر باشد، مثل آنكه پنج روز خون ببيند و پنج روز پاك شود و دوباره پنج روز خون ببيند، چند صورت دارد:
1. آن كه تمام خونى كه دفعه اول ديده، يا مقدارى از آن، در روزهاى عادت باشد و خون دوم كه بعد از پاك شدن مى بيند در روزهاى عادت نباشد، كه بايد همه خون اول را حيض و

179
خون دوم را استحاضه قرار دهد.
2. آن كه خون اول در روزهاى عادت نباشد و تمام خون دوم يا مقدارى از آن در روزهاى عادت باشد كه بايد همه خون دوم را حيض و خون اول را استحاضه قرار دهد.
3. آن كه مقدارى از خون اول و دوم در روزهاى عادت باشد و خون اولى كه در روزهاى عادت بوده از سه روز كمتر نباشد و با پاكى وسط و مقدارى از خون دوم كه آن هم در روزهاى عادت بوده از ده روز بيشتر نباشد، كه در اين صورت همه آنها حيض است و مقدارى از خون اول كه پيش از روزهاى عادت بوده و مقدارى از خون دوم كه بعد از روزهاى عادت بوده استحاضه است; مثلا اگر عادتش از سوم ماه تا دهم بوده، در صورتى كه يك ماه از اول تا ششم خون ببيند و دو روز پاك شود و بعد تا پانزدهم خون ببيند، از سوم تا دهم، حيض است و از اول تا سوم و همچنين از دهم تا پانزدهم استحاضه مى باشد.
4. آن كه مقدارى از خون اول و دوم در روزهاى عادت باشد ولى خون اولى كه در روزهاى عادت بوده، از سه روز كمتر باشد كه بايد در تمام دو خون و پاكى وسط، كارهايى را كه بر حائض حرام است و سابقاً گفته شد ترك كند و كارهاى استحاضه را بجا آورد; يعنى به شيوه اى كه براى زن مستحاضه گفته شد، عبادت هاى خود را انجام دهد.
(مسأله 418) زنى كه عادت وقتيه و عدديه دارد، اگر در وقت عادت خون نبيند و در غير آن وقت به شماره روزهاى حيضش خون ببيند، بايد همان را حيض قرار دهد، چه پيش از وقت عادت ديده باشد چه بعد از آن.
(مسأله 419) زنى كه عادت وقتيه و عدديه دارد، اگر در وقت عادت خود خون ببيند ولى شماره روزهاى آن كمتر و يا بيشتر از روزهاى عادت او باشد و بعد از پاك شدن، دوباره به شماره روزهاى عادتى كه داشته خون ببيند، بايد در هر دو خون كارهايى را كه بر حائض حرام است ترك كند و كارهاى استحاضه را بجا آورد.
(مسأله 420) زنى كه عادت وقتيه و عدديه دارد، اگر بيشتر از ده روز خون ببيند، خونى كه در روزهاى عادت ديده اگرچه نشانه هاى حيض را نداشته باشد، حيض است و خونى كه بعد از روزهاى عادت ديده اگرچه نشانه هاى حيض را داشته باشد استحاضه است. مثلا زنى كه

180
عادت حيض او از اول ماه تا هفتم است، اگر از اول تا دوازدهم خون ببيند، هفت روز اول آن حيض و پنج روز بعد استحاضه مى باشد.

2. صاحب عادت وقتيه

(مسأله 421) زن هايى كه عادت وقتيه دارند; يعنى دو ماه پشت سرهم در وقت معين، خون ببينند، سه دسته اند:
1. زنى كه دو ماه پشت سرهم در وقت معين خون حيض ببيند و بعد از چند روز پاك شود ولى شماره روزهاى آن در هر دو ماه يك اندازه نباشد; مثلا دو ماه پشت سرهم روز اول ماه خون ببيند ولى ماه اول روز هفتم و ماه دوم روز هشتم از خون پاك شود، كه اين زن بايد روز اول ماه را عادت حيض خود قرار دهد.
2. زنى كه از خون پاك نمى شود ولى دو ماه پشت سرهم در وقت معين خون او نشانه هاى حيض را دارد يعنى غليط و سياه و گرم است و با فشار و سوزش بيرون مى آيد و بقيه خون هاى او نشانه استحاضه را دارد و شماره روزهايى كه خون او نشانه حيض دارد در هر دو ماه يك اندازه نيست. مثلا در ماه اول، از اول ماه تا هفتم و در ماه دوم، از اول ماه تا هشتم خون او نشانه هاى حيض و بقيه نشانه استحاضه را داشته باشد. اين زن هم بايد روز اول ماه را روز اول عادت حيض خود قرار دهد.
3. زنى كه دو ماه پشت سرهم در وقت معين سه روز يا بيشتر خون حيض ببيند و بعد پاك شود و دو مرتبه خون ببيند و تمام روزهايى كه خون ديده با روزهايى كه در وسط پاك بوده از ده روز بيشتر نشود ولى ماه دوم كمتر يا بيشتر از ماه اول باشد، مثلا در ماه اول هشت روز و در ماه دوم نه روز باشد. اين زن هم بايد روز اول ماه را روز اول عادت حيض خود قرار دهد.
(مسأله 422) زنى كه عادت وقتيه دارد، اگر در وقت عادت خود يا دو سه روز پيش از عادت يا دو سه روز بعد از عادت خون ببيند به طورى كه بگويند حيض را جلو يا عقب انداخته، اگرچه آن خون نشانه هاى حيض را نداشته باشد، بايد به احكامى كه براى زن هاى حائض گفته

181
شد، عمل نمايد. و اگر بعد بفهمد حيض نبوده، مثل آنكه پيش از سه روز پاك شود، بايد عبادت هايى را كه بجا نياورده قضا نمايد.
(مسأله 423) زنى كه عادت وقتيه دارد، اگر بيشتر از ده روز خون ببيند و نتواند حيض را به واسطه نشانه هاى آن تشخيص دهد، بايد شماره عادت خويشان خود را حيض قرار دهد، چه پدرى باشند و چه مادرى، زنده باشند يا مرده، ولى در صورتى مى تواند عادت آنان را حيض خود قرار دهد كه شماره روزهاى حيض همه آنان يك اندازه باشد و اگر شماره روزهاى حيض آنان يك اندازه نباشد; مثلا عادت بعضى پنج روز و عادت بعضى ديگر هفت روز باشد، احتياط واجب آن است كه در هر ماه هفت روز، ايام عادت خود قرار دهد.

3ـ صاحب عادت عدديه

(مسأله 424) زن هايى كه عادت عدديه دارند يعنى شماره روزهاى حيض معين ولى وقت آن مشخص نيست، سه دسته اند:
1. زنى كه شماره روزهاى حيض او در دو ماه پشت سرهم يك اندازه باشد، ولى وقت خون ديدن او يكى نباشد كه در اين صورت هرچند روزى كه خون ديده عادت اومى شود. مثلا اگر ماه اول از روز اول تا پنجم و ماه دوم از يازدهم تا پانزدهم خون ببيند، عادت او پنج روز مى شود.
2. زنى كه از خون پاك نمى شود ولى دو ماه پشت سرهم چند روز از خونى كه مى بيند نشانه حيض و بقيه استحاضه را دارد و شماره روزهايى كه خون نشانه حيض دارد در هر دو ماه يك اندازه است; اما وقت آن يكى نيست، در اين صورت هر چند روزى كه خون او نشانه حيض را دارد، عادت او مى شود. مثلا اگر يك ماه از اول ماه تا پنجم و ماه بعد از يازدهم تا پانزدهم، خون او نشانه حيض و بقيه نشانه استحاضه را داشته باشد، شماره روزهاى عادت او پنج روز مى شود.
3. زنى كه دو ماه پشت سرهم سه روز يا بيشتر خون ببيند و يك روز يا بيشتر پاك شود و دو مرتبه خون ببيند و وقت خون ديدن، در ماه اول با ماه دوم فرق داشته باشد، كه اگر تمام

182
روزهايى كه خون ديده و روزهايى كه در وسط پاك بوده از ده روز بيشتر نشود و شماره روزهاى آن هم به يك اندازه باشد، تمام روزهايى كه خون ديده با روزهاى وسط كه پاك بوده عادت حيض او مى شود و لازم نيست روزهايى كه در وسط پاك بوده در هر دو ماه به يك اندازه باشد; مثلا اگر ماه اول از روز اول ماه تا سوم خون ببيند و دو روز پاك شود و دوباره سه روز خون ببيند و ماه دوم از يازدهم تا سيزدهم خون ببيند و دو روز يا بيشتر يا كمتر پاك شود و دوباره خون ببيند و روى هم از هشت روز بيشتر نشود، عادت او هشت روز مى شود.

4ـ مضطربه

(مسأله 425) زنى كه چند ماه خون ديده ولى عادت معينى پيدا نكرده است چند صورت دارد:
1. در تمام ماه فقط ده روز يا كمتر ـ حداقل 3 روز ـ خون مى بيند، همه اش حيض است.
2. در تمام ماه بيشتر از ده روز خون مى بيند و روزهايى كه آن خون نشانه هاى حيض را دارد، بيشتر از سه روز و كمتر از ده روز است، همه اين روزها حيض محسوب مى شود.
3. اگر همه روزهاى بيشتر از ده روز از نظر اوصاف يكسان است به عادت اكثريت قاطع خويشان از نظر عدد عمل كند.
4. اگر خويشان از نظر شماره ايام، مختلف هستند هفت روز حيض و باقى مانده را استحاضه محسوب كند.

5ـ مبتدئه

(مسأله 426) مبتدئه يعنى زنى كه دفعه اول خون ديدن اوست، اگر بيشتر از ده روز خون ببيند و همه خون هايى كه ديده يك جور باشد، بايد عادت خويشان خود را به طورى كه در وقتيه گفته شد حيض و بقيه را استحاضه قرار دهد.
(مسأله 427) مبتدئه اگر بيشتر از ده روز خونى ببيند كه چند روز آن نشانه حيض و چند روز ديگر نشانه استحاضه را داشته باشد، چنانچه خونى كه نشانه حيض دارد كمتر از سه روز و

183
بيشتر از ده روز نباشد، همه آن حيض است.
(مسأله 428) اگر مبتدئه بيشتر از ده روز خونى ببيند كه چند روز آن نشانه حيض و چند روز ديگر آن نشانه استحاضه داشته باشد، چنانچه خونى كه نشانه حيض دارد از سه روز كمتر يا از ده روز بيشتر باشد، بايد از روز اولى كه خون نشانه حيض دارد، حيض قرار دهد و در عدد، به خويشاوندان خود رجوع كند و بقيه را استحاضه قرار دهد.

6ـ ناسيه

(مسأله 429) ناسيه يعنى زنى كه عادت خود را فراموش كرده است; اگر بيشتر از ده روز خون ببيند بايد روزهايى كه خون او نشانه حيض را دارد تا ده روز، حيض و بقيه را استحاضه قرار دهد و اگر نتواند حيض را به واسطه نشانه هاى آن تشخيص دهد، بنابر احتياط واجب بايد هفت روز اول را حيض و بقيه را استحاضه قرار دهد.

مسائل متفرقه حيض

(مسأله 430) مبتدئه و مضطربه و ناسيه و زنى كه فقط عادت عدديه دارد، اگر خونى ببينند كه نشانه هاى حيض داشته باشد، يا يقين كنند كه سه روز طول مى كشد، بايد عبادت را ترك كنند و چنانچه بعد بفهمند حيض نبوده بايد عبادت هايى را كه بجا نياورده اند قضا نمايند.
ولى اگر يقين نكنند كه تا سه روز طول مى كشد و نشانه هاى حيض را هم نداشته باشد، بنابر احتياط واجب بايد تا سه روز كارهاى استحاضه را بجا آورند و كارهايى را كه بر حائض حرام است ترك نمايند و چنانچه پيش از سه روز پاك نشدند، بايد آن را حيض قرار دهند. ولى زنى كه عادت وقتيه يا «وقتيه و عدديه» دارد، به محض ديدن خون در ايام عادت، عبادت را ترك مى كند.
(مسأله 431) زنى كه در حيض عادت دارد، چه در وقت حيض، عادت داشته باشد چه در عدد حيض يا هم در وقت و هم در عدد آن، اگر دو ماه پشت سرهم بر خلاف عادت خود خونى ببيند كه وقت آن يا شماره روزهاى آن، يا هم وقت و هم شماره روزهاى آن يكى باشد،

184
عادتش برمى گردد به آنچه در اين دو ماه ديده است; مثلا اگر از روز اول ماه تا هفتم خون مى ديده و پاك مى شده چنانچه دو ماه از دهم تا هفدهم ماه خون ببيند و پاك شود، از دهم تا هفدهم عادت او مى شود.
(مسأله 432) مقصود از يك ماه، از ابتداى خون ديدن است تا سى روز، نه از روز اول ماه تا آخر ماه.
(مسأله 433) زنى كه معمولا هر ماه يك مرتبه خون مى بيند، اگر در يك ماه دو مرتبه خون ببيند و هر دو خون نشانه هاى حيض را داشته باشد، چنانچه روزهايى كه در وسط پاك بوده از ده روز كمتر نباشد، بايد هر دو را حيض قرار دهد.
(مسأله 434) اگر سه روز يا بيشتر خونى ببيند كه نشانه حيض را دارد، بعد، ده روز يا بيشتر خونى ببيند كه نشانه استحاضه را دارد و دوباره سه روز خونى به نشانه هاى حيض ببيند، بايد خون اول و خون آخر را كه نشانه هاى حيض داشته، حيض قرار دهد.
(مسأله 435) اگر زن پيش از ده روز پاك شود و بداند كه در باطن، خون نيست; بايد براى عبادت هاى خود غسل كند، اگرچه گمان داشته باشد كه پيش از تمام شدن ده روز دوباره خون مى بيند; ولى اگر يقين داشته باشد كه پيش از تمام شدن ده روز دوباره خون مى بيند نبايد غسل كند و نمى تواند نماز بخواند و بايد به احكام حائض رفتار نمايد.
(مسأله 436) اگر زن پيش از ده روز پاك شود، و احتمال دهد كه در باطن خون هست، بايد قدرى پنبه داخل فرج نمايد و كمى صبر كند و بيرون آورد، پس اگر پاك بود، غسل كند و عبادت هاى خود را بجا آورد و اگر پاك نبود اگرچه به آب زرد رنگى هم آلوده باشد، در اين صورت به احكامى كه قبلا گفته شد عمل كند.

نفاس

(مسأله 437) از وقتى كه اولين جزء بچه از شكم مادر بيرون مى آيد، هر خونى كه زن مى بيند، اگر پيش از ده روز يا سر ده روز قطع شود، خون نفاس است. و زن را در حال نفاس، نفساء مى گويند.

185
(مسأله 438) خونى كه زن پيش از بيرون آمدن اولين جزء بچه مى بيند نفاس نيست.
(مسأله 439) لازم نيست كه خلقت بچه تمام باشد، بلكه اگر خون بسته اى هم از رحم زن خارج شود و خود زن بداند، يا دو نفر قابله بگويند كه اگر در رحم مى ماند انسان مى شد، خونى كه تا ده روز ببيند خون نفاس است.
(مسأله 440) ممكن است خون نفاس يك آن بيشتر نيايد، ولى بيشتر از ده روز نمى شود.
(مسأله 441) هرگاه شك كند كه چيزى سقط شده يا نه، يا چيزى كه سقط شده اگر مى ماند انسان مى شد يا نه، اگر وارسى آسان باشد، وارسى كند.
(مسأله 442) توقف در مسجد و دست زدن و مانند آن به خط قرآن و كارهاى ديگرى كه بر حائض حرام است، بر نفساء هم حرام است و آنچه بر حائض واجب و مستحب و مكروه است، بر نفساء هم واجب و مستحب و مكروه مى باشد.
(مسأله 443) طلاق دادن زنى كه در حال نفاس مى باشد باطل است و نزديكى كردن با او حرام مى باشد. و اگر شوهرش با او نزديكى كند، احتياط واجب آن است كه به شيوه اى كه در احكام حيض گفته شد كفاره بدهد.
(مسأله 444) وقتى زن از خون نفاس پاك شد، بايد غسل كند و عبادت هاى خود را بجا آورد. و اگر دوباره خون ببيند، چنانچه روزهايى كه خون ديده با روزهايى كه در وسط پاك بوده، روى هم ده روز يا كمتر از ده روز باشد، تمام آن نفاس است و اگر روزهايى كه پاك بوده روزه گرفته باشد بايد قضا نمايد.
(مسأله 445) اگر زن از خون نفاس پاك شود و احتمال دهد كه در باطن خون هست، بايد مقدارى پنبه داخل فرج نمايد و كمى صبر كند كه اگر پاك است، براى عبادت هاى خود غسل كند.
(مسأله 446) اگر خون نفاس زن از ده روز بگذرد. چنانچه در حيض، عادت دارد به اندازه روزهاى عادت او، نفاس و بقيه استحاضه است. و اگر عادت ندارد تا ده روز نفاس و بقيه

186
استحاضه مى باشد و احتياط مستحب آن است كسى كه عادت دارد از روز بعد از عادت و كسى كه عادت ندارد بعد از روز دهم تا روز هيجدهم زايمان، كارهاى استحاضه را بجا آورد و كارهايى را كه بر نفساء حرام است ترك كند.
(مسأله 447) زنى كه عادت حيضش كمتر از ده روز است، اگر بيشتر از روزهاى عادتش خون نفاس ببيند، بايد به اندازه روزهاى عادت خود نفاس قرار دهد و بعد از آن تا روز دهم عبادت را ترك نمايد. پس اگر از ده روز بگذرد، به اندازه روزهاى عادتش، نفاس و بقيه استحاضه است و اگر عبادت را ترك كرده بايد قضا كند.
(مسأله 448) اگر پس از وضع حمل، يك ماه يا بيشتر، خون ببيند، اگر در حيض عادت دارد، به مقدار روزهاى عادتش نفاس قرار دهد، پس از آن تا ده روز حكم استحاضه را دارد و اگر پس از گذشتن ده روز، ايام عادت او فرا رسد، مطابق احكام حائض عمل كند خواه نشانه هاى حيض داشته باشد يا نه و اگر همزمان با ايام عادت نباشد حكم استحاضه را دارد، مگر اين كه نشانه هاى حيض در آن باشد.
(مسأله 449) زنى كه در حيض عادت ندارد، اگر بعد از زايمان تا يك ماه يا بيشتر از يك ماه خون ببيند، ده روز اول آن نفاس و ده روز دوم آن استحاضه است. و خونى كه بعد از آن مى بيند، اگر نشانه حيض را داشته باشد حيض وگرنه آن هم استحاضه مى باشد.

احكام ميت

غسل مسّ ميّت
(مسأله 450) اگر كسى بدن انسان مرده اى را كه سرد شده و غسلش نداده اند مسّ كند يعنى جايى از بدن خود را به آن برساند بايد غسل مسّ ميّت نمايد، چه در خواب مس كند چه در بيدارى، با اختيار مس كند يا بى اختيار، حتّى اگر ناخن و استخوان او به ناخن و استخوان ميّت برسد بايد غسل كند، ولى اگر حيوان مرده اى را مس كند غسل بر او واجب نيست.
(مسأله 451) اگر موى خود را به بدن ميّت برساند يا بدن خود را به موى ميّت يا موى خود را به موى ميّت برساند، اگر مو به قدرى باشد كه تابع بدن محسوب شود، احتياط واجب آن است كه غسل كند.

187
(مسأله 452) براى مس بچه مرده، حتى بچه سقط شده اى كه چهار ماه او تمام شده غسل مسّ ميّت واجب است. و براى مس بچه سقط شده اى كه از چهار ماه كمتر دارد، غسل مستحب است. بنابراين اگر بچه چهارماهه اى مرده به دنيا بيايد مادر او بنابر احتياط واجب بايد غسل مس ميت كند; بلكه اگر از چهار ماه كمتر هم داشته باشد بهتر است مادر او غسل نمايد.
(مسأله 453) اگر انسان، ميّتى را كه سه غسل او كاملا تمام شده مس نمايد، غسل بر او واجب نمى شود ولى اگر پيش از آن كه غسل سوم تمام شود جايى از بدن او را مس كند اگرچه غسل سوم آنجا تمام شده باشد، بايد غسل مس ميّت نمايد.
(مسأله 454) اگر ديوانه يا بچه نابالغى ميّت را مس كند، بعد از آن كه آن ديوانه عاقل شد يا بچه بالغ شد بايد غسل مس ميت نمايد.
(مسأله 455) اگر از بدن زنده يا مرده اى كه غسلش نداده اند، قسمتى كه داراى استخوان است جدا شود و پيش از آن كه قسمت جداشده را غسل دهند، انسان آن را مس نمايد، بايد غسل مس ميت كند، ولى اگر قسمتى كه جدا شده، استخوان نداشته باشد احتياط واجب آن است كه براى مس آن غسل كند.
(مسأله 456) براى مس استخوان و دندانى كه از مرده جدا شده باشد و آن را غسل نداده اند، بايد غسل كرد. ولى براى مس استخوان و دندانى كه از زنده جدا شده و گوشت ندارد، غسل واجب نيست.
(مسأله 457) غسل مس ميت را بايدمثل غسل جنابت انجام دهند ولى كسى كه غسل مسّ ميت كرده، اگر بخواهد نماز بخواند، بايد وضو هم بگيرد.
(مسأله 458) اگر چند ميّت را مس كند يا يك ميت را چند بار مس نمايد، يك غسل كافى است.
(مسأله 459) براى كسى كه بعد از مس ميّت غسل نكرده است، توقف در مسجد و جماع و خواندن سوره هايى كه سجده واجب دارد مانعى ندارد، ولى براى نماز و مانند آن بايد غسل كند و بنابر احتياط واجب وضو بگيرد.

188

 

احكام محتضر

(مسأله 460) مسلمانى را كه محتضر است يعنى در حال جان دادن مى باشد مرد باشد يا زن، بزرگ باشد يا كوچك، بايد به پشت بخوابانند به طورى كه كف پاهايش به طرف قبله باشد و اگر خواباندن او كاملا به اين طور ممكن نيست بنابر احتياط تا اندازه اى كه ممكن است بايد به اين شيوه عمل كنند و چنانچه خواباندن او به هيچ قسم ممكن نباشد به قصد احتياط او را رو به قبله بنشانند و اگر آن هم نشود، باز به قصد احتياط او را به پهلوى راست يا به پهلوى چپ، رو به قبله بخوابانند.
(مسأله 461) احتياط واجب آن است كه تا وقتى، او را از محل احتضار حركت نداده اند رو به قبله باشد و بعد از حركت دادن اين احتياط، واجب نيست.
(مسأله 462) رو به قبله كردن محتضر بر هر مسلمان واجب است و اجازه گرفتن از ولىّ او لازم نيست.
(مسأله 463) مستحب است شهادتين و اقرار به دوازده امام (عليهم السلام) و ساير عقائد حقّه را; به كسى كه در حال جان دادن است، طورى تلقين كنند كه بفهمد و نيز مستحب است چيزهايى را كه گفته شد تا وقت مرگ تكرار كنند.
(مسأله 464) مستحب است اين دعاها را طورى به محتضر تلقين كنند كه بفهمد:
«اَلّلهُمَّ اغْفِرْلِىَ الكَثيرَ مِنْ مَعاصيكَ واقْبَلْ مِنّى اليَسيرَ مِنْ طاعَتِكَ يا مَنْ يَقْبَلُ اليَسيرَ و يَعْفُو عَنِ الكَثيرِ إقْبَلْ مِنِّى اليَسيرَ و اعْفُ عَنِّى الكَثيرَ إنَّكَ أنْتَ العَفُوٌّ الغَفُورُ اَلّلهُمَّ ارْحَمْنى فَإنَّكَ رَحيمٌ».
(مسأله 465) مستحب است كسى را كه سخت جان مى دهد، اگر ناراحت نمى شود به جايى كه نماز مى خوانده ببرند.
(مسأله 466) مستحب است براى راحت شدن محتضر بر بالين او سوره مباركه يس و الصافات و احزاب و آية الكرسى و آيه پنجاه و چهارم از سوره اعراف (إنَّ ربَّكُمُ اللهُ الّذى

189
خَلَقَ السموات و الارض) تا آخر، و سه آيه آخر سوره بقره بلكه هرچه از قرآن ممكن است بخوانند.
(مسأله 467) تنها گذاشتن محتضر و گذاشتن چيز سنگين روى شكم او و بودن جنب و حائض نزد او و همچنين حرف زدن زياد و گريه كردن و تنها گذاشتن زن ها نزد او مكروه است.

احكام پس از مرگ

(مسأله 468) بعد از مرگ مستحب است، چشم ها و چانه ميّت را ببندند و دست و پاى او را دراز كنند و پارچه اى روى او بيندازند و اگر شب مرده است، در جايى كه مرده چراغ روشن كنند و براى تشييع جنازه او مؤمنين را خبر كنند و در دفن او عجله نمايند، ولى اگر يقين به مردن او ندارند; بايد صبر كنند تا معلوم شود. و نيز اگر ميّت حامله باشد و بچه در شكم او زنده باشد، بايد(به تفصيلى كه در مسئله 537 آمده) بشكافند و طفل را بيرون آورند و پهلو را بدوزند.

احكام غسل و كفن و نماز و دفن ميّت

(مسأله 469) غسل و كفن و نماز و دفن مسلمان بر هر مكلّفى واجب است و اگر بعضى انجام دهند، از ديگران ساقط مى شود و چنانچه هيچ كس انجام ندهد همه معصيت كرده اند.
(مسأله 470) اگر كسى مشغول كارهاى ميّت شود بر ديگران واجب نيست اقدام نمايند ولى اگر او عمل را نيمه كاره بگذارد، بايد ديگران تمام كنند.
(مسأله 471) اگر كسى بداند غسل يا كفن يا نماز يا دفن ميّت را باطل انجام داده اند; بايد دوباره انجام دهد ولى اگر گمان دارد كه باطل بوده، يا شك دارد كه درست بوده يا نه، لازم نيست اقدام نمايد.
(مسأله 472) براى غسل و كفن و نماز و دفن ميّت، بايد از ولى او كه در ارث بردن مقدم بر ديگران است اجازه بگيرند.

190
(مسأله 473) ولى زن كه در غسل و كفن و دفن او دخالت مى كند شوهر اوست، سپس كسانى كه از آن زن ارث مى برند با حفظ تقدم مرد بر زن.
(مسأله 474) اگر كسى بگويد من وصى يا ولى ميّتم، يا ولى ميّت به من اجازه داده كه غسل و كفن و دفن ميّت را انجام دهم، چنانچه ديگرى نمى گويد من ولى يا وصى ميّتم يا ولى ميّت به من اجازه داده است، انجام كارهاى ميّت با اوست و در صورت اختلاف، هرگاه دو عادل بر گفته يكى شهادت داد، قول او پذيرفته مى شود.
(مسأله 475) اگر ميّت براى غسل و كفن و دفن و نماز خود غير از ولى، كس ديگرى را معين كند، تعيين ميّت نافذ است.

احكام غسل ميّت

(مسأله 476) واجب است ميّت را سه غسل بدهند، اول به آبى كه با سدر مخلوط باشد. دوم به آبى كه با كافور مخلوط باشد و سوم با آب خالص.
(مسأله 477) سدر و كافور بايد به اندازه اى زياد نباشد كه آب را مضاف كند و به اندازه اى هم كم نباشد كه نگويند سدر و كافور با آب مخلوط شده است.
(مسأله 478) اگر سدر و كافور به اندازه اى كه لازم است پيدا نشود، بنابر احتياط واجب بايد مقدارى كه به آن دسترسى دارند در آب بريزند.
(مسأله 479) كسى كه براى حج، احرام بسته است اگر پيش از تمام كردن سعى بين صفا و مروه بميرد، نبايد او را با آب كافور غسل دهند و بجاى آن بايد با آب خالص غسلش بدهند و همچنين اگر در احرام عمره پيش از كوتاه كردن مو بميرد.
(مسأله 480) اگر سدر و كافور يا يكى از اينها پيدا نشود، يا استعمال آن جايز نباشد مثل آن كه غصبى باشد، بايد به جاى هر كدام كه ممكن نيست، ميّت را با آب خالص غسل بدهند.
(مسأله 481) كسى كه ميّت را غسل مى دهد، بايد مسلمان و بالغ و عاقل باشد و مسايل غسل را هم بداند.

191
(مسأله 482) كسى كه ميّت را غسل مى دهد، بايد قصد قربت داشته باشد يعنى غسل را براى انجام فرمان خداوند عالم بجا آورد و اگر به همين نيّت تا آخر غسل سوم باقى باشد كافى است و تجديد نيت لازم نيست.
(مسأله 483) غسل بچه مسلمان اگرچه زنازاده باشد، واجب است. و كسى كه از بچگى ديوانه بوده و به حال ديوانگى بالغ شده، چنانچه پدر و مادر او يا يكى از آنان مسلمان باشند، بايد او را غسل داد.
(مسأله 484) بچه سقط شده را اگر چهار ماه يا بيشتر دارد، بايد غسل بدهند و اگر چهار ماه ندارد، بايد در پارچه اى بپيچند و بدون غسل دفن كنند.
(مسأله 485) اگر مرد، زن را و زن، مرد را غسل بدهد باطل است ولى زن مى تواند شوهر خود را غسل دهد و شوهر هم مى تواند زن خود را غسل دهد; اگرچه احتياط مستحب آن است كه زن، شوهر خود و شوهر، زن خود را غسل ندهد، مگر اين كه وصيتى در ميان باشد.
(مسأله 486) مرد مى تواند دختر بچه اى را كه سن او از سه سال بيشتر نيست; غسل دهد. زن هم مى تواند پسر بچه اى را كه سه سال بيشتر ندارد، غسل دهد.
(مسأله 487) اگر جايى از بدن ميّت، نجس باشد بايد پيش از آن كه آنجا را غسل بدهند، آب بكشند و احتياط مستحب آن است كه تمام بدن ميّت، پيش از شروع به غسل پاك باشد.
(مسأله 488) غسل ميّت مثل غسل جنابت است و احتياط واجب آن است كه تا غسل ترتيبى ممكن است، ميّت را غسل ارتماسى ندهند و احتياط مستحب آن است كه در غسل ترتيبى، هر يك از سه قسمت بدن را در آب فرو نبرند، بلكه آب را روى آن بريزند.
(مسأله 489) كسى را كه در حال حيض يا در حال جنابت مرده، لازم نيست غسل حيض يا غسل جنابت بدهند، بلكه همان غسل ميّت براى او كافى است.
(مسأله 490) براى غسل دادن ميّت، نبايد مزد بگيرند ولى مزد گرفتن براى كارهاى مقدماتى غسل، حرام نيست.
(مسأله 491) اگر آب پيدا نشود، يا استعمال آن مانعى داشته باشد بايد عوض هر غسل،

192
ميّت را يك تيمّم بدهند.
(مسأله 492) كسى كه ميّت را تيمّم مى دهد روبه روى ميّت قرار مى گيرد و دست خود را بر زمين مى زند و به صورت و پشت دست هاى ميّت مى كشد و بهتر است علاوه بر اين دست ميّت را به زمين بزند و به صورت و پشت دست هايش بكشد.

 

احكام كفن كردن ميّت

(مسأله 493) ميّت مسلمان را بايد با سه پارچه كه آنها را لنگ و پيراهن و سرتاسرى مى گويند كفن نمايند.
(مسأله 494) لنگ بايد از ناف تا زانو; اطراف بدن را بپوشاند. و بهتر آن است كه از سينه تا روى پا برسد. و بنابر احتياط واجب، پيراهن بايد از سر شانه تا نصف ساق پا، تمام بدن را بپوشاند و درازى سرتاسرى بايد به قدرى باشد كه بستن دو سر آن ممكن باشد و پهناى آن بايد به اندازه اى باشد كه يك طرف آن روى طرف ديگر بيايد.
(مسأله 495) قيمت كفن متعارف و يا مطابق شأن ميّت را مى توان از اصل مال برداشت; هرچند صغير داشته باشد و زايد بر نياز به اجازه ورثه دارد.
(مسأله 496) كفن زن، بر شوهر است. اگرچه زن از خود مال داشته باشد و همچنين اگر زن را به شرحى كه در كتاب طلاق گفته مى شود، طلاق رجعى بدهند و پيش از تمام شدن عدّه بميرد، شوهرش بايد كفن او را بدهد و چنانچه شوهر بالغ نباشد يا ديوانه باشد ولىّ شوهر بايد از مال او كفن زن را بدهد.
(مسأله 497) هرگاه ميت چيزى نداشته باشد احتياط واجب آن است كه كسانى كه مخارج او در حال زندگى بر آنان واجب بود هزينه كفن او را نيز بدهند.
(مسأله 498) كفن كردن با چيز غصبى، اگر چيز ديگرى هم پيدا نشود، جايز نيست. و چنانچه كفن ميّت، غصبى باشد و صاحب آن راضى نباشد، بايد از تنش بيرون آورند، اگرچه او را دفن كرده باشند.
(مسأله 499) كفن كردن ميّت با چيز نجس و با پارچه ابريشمى خالص، جايز نيست. ولى

193
در حال ناچارى اشكال ندارد و احتياط واجب آن است كه با پارچه طلاباف هم ميّت را كفن نكنند مگر در حال ناچارى.
(مسأله 500) اگر كفن ميّت به نجاست خود او، يا به نجاست ديگرى نجس شود، بايد مقدار نجس را بشويند يا ببرند و يا عوض كنند.
(مسأله 501) كسى كه براى حج يا عمره، احرام بسته اگر بميرد، بايد مثل ديگران كفن شود و پوشاندن سر و صورتش اشكال ندارد.

احكام حنوط

(مسأله 502) بعد از غسل، واجب است ميّت را حنوط كنند. يعنى به پيشانى و كف دست ها و سر زانوها و سر دو انگشت بزرگ پاهاى او كافور بگذارند. و مستحب است به سر بينى ميّت هم كافور بمالند و بايد كافور، ساييده و تازه باشد و اگر به واسطه كهنه بودن، عطر او از بين رفته باشد كافى نيست.
(مسأله 503) احتياط مستحب آن است كه اول كافور را به پيشانى ميّت بمالند و در جاهاى ديگر هم ترتيب لازم نيست.
(مسأله 504) كسى كه براى حج، احرام بسته است، اگر پيش از تمام كردن سعى صفا و مروه بميرد، حنوط كردن او جايز نيست و نيز اگر در احرام عمره پيش از آن كه موى خود را كوتاه كند بميرد نبايد او را حنوط كنند.
(مسأله 505) زنى كه شوهر او مرده و هنوز عده اش تمام نشده، اگرچه حرام است خود را خوشبو كند ولى چنانچه بميرد حنوط او واجب است.
(مسأله 506) مكروه است ميّت را با مشك و عنبر و عود و عطرهاى ديگر خوشبو كنند يا براى حنوط اينها را با كافور مخلوط نمايند.
(مسأله 507) مستحب است، قدرى تربت حضرت سيّد الشّهدا(عليه السلام) را با كافور مخلوط كنند ولى بايد از آن كافور به جاهايى كه بى احترامى مى شود نرسانند و نيز بايد تربت به قدرى زياد

194
نباشد، كه وقتى با كافور مخلوط شد، آن را كافور نگويند.
(مسأله 508) اگر كافور به اندازه غسل و حنوط نباشد بنابر احتياط واجب غسل را مقدم دارند و اگر براى هفت عضو نرسد پيشانى را مقدم دارند.
(مسأله 509) مستحب است دو چوب تر و تازه در قبر، همراه ميّت بگذارند.

احكام نماز ميّت

(مسأله 510) نمازخواندن بر ميّت مسلمان، اگرچه بچه باشد واجب است، ولى بايد پدر و مادر آن بچه يا يكى از آنان مسلمان باشند و شش سال بچه تمام شده باشد.
(مسأله 511) نماز ميّت بايد بعد از غسل و حنوط و كفن كردن او خوانده شود و اگر پيش از اينها، يا در بين اينها بخوانند، اگرچه از روى فراموشى يا ندانستن مسأله باشد، كافى نيست.
(مسأله 512) كسى كه مى خواهد نمار ميّت بخواند، لازم نيست با وضو يا غسل يا تيمّم باشد و بدن و لباسش پاك باشد و اگر لباس او غصبى هم باشد اشكال ندارد; اگرچه احتياط لازم آن است كه از سخن گفتن و يا خنديدن و پشت به قبله كردن در نماز خوددارى كند.
(مسأله 513) كسى كه نماز ميّت مى خواند، بايد رو به قبله باشد و نيز واجب است ميّت را مقابل او به پشت بخوابانند، به طورى كه سر او به طرف راست نمازگزار و پاى او به طرف چپ نمازگزار باشد.
(مسأله 514) مكان نمازگزار بايد از جاى ميّت پست تر يا بلندتر نباشد ولى پستى و بلندى مختصر اشكال ندارد.
(مسأله 515) نمازگزار بايد از ميّت دور نباشد ولى كسى كه نماز ميّت را به جماعت مى خواند، اگر از ميّت دور باشد، چنانچه صف ها به يكديگر متّصل باشند اشكال ندارد.
(مسأله 516) نمازگزار بايد مقابل ميّت بايستد، ولى اگر نماز به جماعت خوانده شود و صف جماعت از دو طرف ميّت بگذرد، نماز كسانى كه مقابل ميّت نيستند اشكال ندارد.
(مسأله 517) بين ميّت و نمازگزار، بايد پرده و ديوار يا چيزى مانند اينها نباشد ولى اگر

195
ميّت در تابوت و مانند آن باشد اشكال ندارد.
(مسأله 518) نمار ميّت را بايد ايستاده و با قصد قربت بخواند. و در موقع نيّت، ميّت را معيّن كند، مثلا نيّت كند: نماز مى خوانم بر اين ميّت، قربةً الى الله.
(مسأله 519) اگر كسى نباشد كه بتواند نماز ميّت را ايستاده بخواند، مى شود نشسته بر او نماز خواند.
(مسأله 520) اگر ميّت وصيّت كرده باشد كه شخص معينى بر او نماز بخواند، احتياط مستحب آن است كه آن شخص از ولى ميّت اجازه بگيرد و بر ولى هم واجب است كه اجازه بدهد.
(مسأله 521) چند مرتبه نمازخواندن بر ميّت، مكروه است ولى اگر ميّت، اهل علم و تقوى باشد، مكروه نيست.
(مسأله 522) اگر ميّت را عمداً يا از روى فراموشى يا به جهت عذرى، بدون نماز دفن كنند، يا بعد از دفن معلوم شود، نمازى كه بر او خوانده شده باطل بوده است تا وقتى جسد او از هم نپاشيده واجب است با همان ترتيب به قبرش نماز بخوانند.

كيفيّت نماز ميّت

(مسأله 523) نماز ميّت پنج تكبير دارد و اگر نمازگزار پنج تكبير به اين ترتيب بگويد كافى است: بعد از نيّت و گفتن تكبير اول بگويد: أشْهَدُ أنْ لا إلهَ إلاّ اللهُ و أنَّ مُحَمَّداً رَسولُ اللهِ و بعد از تكبير دوم بگويد: اللّهُمَّ صَلِّ على مُحَمَّد و آلِ مُحَمَّد و بعد از تكبير سوم بگويد: اللّهُمَّ اغْفِرْ لِلْمُؤْمِنينَ و المُؤْمِناتِ و بعد از تكبير چهارم، اگر ميّت مرد است بگويد: اللّهُمَّ اغْفِرْ لِهذَا المَيِّتِ و اگر زن است بگويد: اللّهُمَّ اغْفِرْ لِهذِهِ المَيِّتِ و بعد تكبير پنجم را بگويد و بهتر است بعد از تكبير اول بگويد: أشْهَدُ أنْ لا إلهَ إلاّ اللهُ وَحْدَهُ لا شَريكَ لَهْ و أشْهَدُ أنَّ مُحَمَّداً عَبْدُهُ و رَسولُهُ أرْسَلَهُ بِالحَقِّ بَشيراً و نَذيراً بَيْنَ يَدَىِ السّاعَةِ و بعد از تكبير دوم بگويد: اللّهُمَّ صَلِّ على مُحَمَّد و آلِ مُحَمَّد و بارِكْ على مُحَمَّد و آلِ مُحَمَّد و ارْحَمْ مُحَمَّداً و آلَ مُحَمَّد

196
كَاَفْضَلِ ما صَلَّيْتَ و بارَكْتَ و تَرَحَّمْتَ عَلى إبْراهيمَ و آلِ إبْراهيمَ إنَّكَ حَميدٌ مجيدٌ و صَلِّ على جَميعِ الأنْبياءِ و المُرْسَلينَ و الشُّهَداءِ و الصِّدِّيقينَ و جَميعِ عِبادِ اللهِ الصّالِحينَ و بعد از تكبير سوم بگويد: اللّهُمَّ اغْفِرْ لِلْمُؤْمِنينَ و المُؤْمِناتِ و المُسْلِمينَ و المُسْلِماتِ اَلأحياءِ مِنْهُم و الأمْواتِ تابِعْ بَيْنَنا و بَيْنَهُمْ بِالخَيْراتِ إنَّكَ مُجيبُ الدَّعَواتِ إنَّكَ على كُلِّ شَىء قَدِيرٌ و بعد از تكبير چهارم اگر ميّت مرد است بگويد: اللّهُمَّ إنَّ هذا عَبْدُكَ و ابْنُ عَبْدِكَ و ابْنُ اَمَتِكَ نَزَلَ بِكَ و أنْتَ خَيْرُ مَنْزول بِهِ اللّهُمَّ إنّا لا نَعْلَمُ مِنْهُ إلاّ خَيْراً و أنْتَ أعْلَمُ بِهِ مِنّا اللّهُمَّ إنْ كانَ مُحْسِناً فَزِدْ فِى إحْسانِهِ و إنْ كانَ مُسيئاً فَتَجاوَزْ عَنْهُ و اغْفِرْ لَهُ اللّهُمَّ اجْعَلْهُ عِنْدَكَ فِى أعْلى عِلِّيِّينَ و اخْلُفْ على أهْلِهِ فِى الغابِرِينَ و ارْحَمْهُ بِرَحْمَتِكَ يا أرْحَمَ الرّاحِمينَ و بعد تكبير پنجم را بگويد ولى اگر ميّت، زن است بعد از تكبير چهارم بگويد: اللّهُمَّ إنَّ هذِهِ أمتُكَ وابْنَةُ أمَتِكَ و ابْنَةُ عَبْدِكَ نَزَلَتْ بِكَ و أنْتَ خَيْرُ مَنْزول بِهِ اللّهُمَّ إنّا لا نَعْلَمُ مِنْها إلاّ خَيْراً و أنْتَ أعْلَمُ بِها مِنّا اللّهُمَّ إنْ كانت مُحْسِنةً فَزِدْ فِى إحْسانِها و إنْ كانَت مُسيئةً فَتَجاوَزْ عَنْها و اغْفِرْ لَها اللّهُمَّ اجْعَلْها عِنْدَكَ فِى أعْلى عِلِّيِّينَ و اخْلُفْ على أهْلِها فِى الغابِرِينَ و ارْحَمْها بِرَحْمَتِكَ يا أرْحَمَ الرّاحِمينَ.
(مسأله 524) بايد تكبيرها و دعاها را طورى پشت سرهم بخواند، كه نماز از صورت خود خارج نشود. و شايسته است نمازگزار قصد معنى كند و به حكايت الفاظ اكتفا ننمايد.
(مسأله 525) كسى كه نماز ميّت را به جماعت مى خواند بايد تكبيرها و دعاهاى آن را هم بخواند.
مستحبّات نماز ميّت
(مسأله 526) چند چيز در نماز ميّت مستحب است اول كسى كه نماز ميّت مى خواند با وضو يا غسل يا تيمّم باشد. احتياط مستحب آن است، در صورتى تيمّم كند كه وضو و غسل ممكن نباشد، يا بترسد كه اگر وضو بگيرد يا غسل كند به نماز ميّت نرسد. دوم اگر ميّت، مرد است، امام جماعت يا كسى كه فرادى بر او نماز مى خواند مقابل وسط قامت او بايستد و اگر ميّت، زن است مقابل سينه اش بايستد. سوم با كفش نماز نخواند چهارم در هر تكبير دست ها

197
را بلند كند پنجم فاصله او با ميّت به قدرى كم باشد كه اگر باد لباسش را حركت دهد به جنازه برسد. ششم نماز ميّت را به جماعت بخواند. هفتم امام جماعت تكبيرو دعاها را بلند بخواند و كسانى كه با او نماز مى خوانند، آهسته بخوانند. هشتم در جماعت اگرچه مأموم يك نفر باشد، پشت سر امام بايستد. نهم نمازگزار به ميّت و مؤمنين زياد دعا كند. دهم پيش از نماز سه مرتبه بگويد: الصّلاة. يازدهم نماز را در جايى بخوانند كه مردم براى نماز ميّت بيشتر به آنجا مى روند. دوازدهم زن حائض اگر نماز ميّت را به جماعت مى خواند، در صفى تنها بايستد.
(مسأله 527) خواندن نماز ميّت در مساجد مكروه است ولى در مسجدالحرام مكروه نيست.
احكام دفن
(مسأله 528) واجب است ميّت را طورى در زمين دفن كنند، كه بوى او بيرون نيايد و درندگان هم نتوانند بدنش را بيرون آورند و اگر ترس آن باشد كه جانور، بدن او را بيرون آورد بايد قبر را با آجر و مانند آن محكم كنند.
(مسأله 529) ميّت را بايد در قبر به پهلوى راست طورى بخوابانند كه جلوى بدن او رو به قبله باشد.
(مسأله 530) اگر زن كافره بميرد و بچه در شكم او مرده باشد، چنانچه پدر بچه، مسلمان باشد، بايد زن را در قبر به پهلوى چپ، پشت به قبله بخوابانند كه روى بچه به طرف قبله باشد بلكه اگر هنوز روح هم به بدن او داخل نشده باشد، بنابر احتياط واجب بايد به همين دستور عمل كنند.
(مسأله 531) دفن مسلمان، در قبرستان كفّار و دفن كافر در قبرستان مسلمانان جايز نيست.
(مسأله 532) دفن مسلمان در جايى كه بى احترامى به او باشد، مانند جايى كه خاكروبه و كثافت مى ريزند، جايز نيست.
(مسأله 533) ميّت را نبايد در جاى غصبى دفن كنند و همچنين دفن كردن در جايى كه

198
براى غير دفن كردن وقف شده است ـ مانند مساجد و مدارس ـ مگر اين كه قبلاً جايى براى اين كار استثناء شود.
(مسأله 534) دفن ميّت در قبر مرده ديگر جايز نيست مگر اين كه جسد مرده از بين رفته باشد.
(مسأله 535) چيزى كه از ميّت جدا مى شود، اگرچه مو و ناخن و دندانش باشد بايد با او دفن شود و اگر موجب نبش شود احتياط آن است كه جدا دفن شود. و دفن ناخن و دندانى كه در حال زندگى از انسان جدا مى شود، مستحب است.
(مسأله 536) اگر بچه در رحم مادر بميرد و ماندنش در رحم براى مادر خطر داشته باشد بايد به آسان ترين راه او را بيرون آورند و چنانچه ناچار شوند كه او را قطعه قطعه كنند اشكال ندارد، ولى بايد اين كار به وسيله شوهرش اگر اهل فن است يا زنى كه اهل فن باشد انجام گيرد و اگر ممكن نيست، مرد محرمى كه اهل فن باشد و اگر آن هم ممكن نشود مرد نامحرمى كه اهل فن باشد بچه را بيرون بياورد و در صورتى كه آن هم پيدا نشود كسى كه اهل فن نباشد مى تواند بچه را بيرون آورد.
(مسأله 537) هرگاه مادر بميرد و بچه در شكمش زنده باشد بايد به وسيله كسانى كه در مسأله پيش گفته شد از هر طرفى كه بچه سالم بيرون مى آيد بچه را بيرون آورند و دوباره بدوزند ولى اگر بين پهلوى چپ و راست در سالم بودن بچه فرقى نباشد احتياط واجب آن است كه از پهلوى چپ بيرون آورند.
مستحبات دفن
(مسأله 538) پس از رفتن كسانى كه تشييع جنازه كرده اند، مستحب است ولىّ ميّت يا كسى كه از طرف ولى اجازه دارد، دعاهايى را كه دستور داده شده، به ميّت تلقين كند.
(مسأله 539) بعد از دفن، مستحب است صاحبان عزا را سرسلامتى دهند ولى اگر مدتى گذشته است كه به واسطه سرسلامتى دادن، مصيبت يادشان مى آيد، ترك آن بهتر است و نيز

199
مستحب است تا سه روز براى اهل خانه ميّت غذا بفرستند و غذاخوردن نزد آنان و در منزلشان مكروه است.
(مسأله 540) مستحب است انسان در مرگ خويشان، مخصوصاً در مرگ فرزند، صبر كند و هر وقت ميّت را ياد مى كند إنّا للّهِ و إنّا إلَيْهِ راجِعونَ بگويد و براى ميّت قرآن بخواند و سر قبر پدر و مادر از خداوند حاجت بخواهد و قبر را محكم بسازد كه زود خراب نشود.
(مسأله 541) جايز نيست، انسان در مرگ كسى صورت و بدن را بخراشد و به خود لطمه بزند.
(مسأله 542) پاره كردن يقه در مرگ غير پدر و برادر جايز نيست.
(مسأله 543) اگر مرد در مرگ زن يا فرزند يقه يا لباس خود را پاره كند يا اگر زن در عزاى ميّت صورت خود را بخراشد به طورى كه خون بيايد يا موى خود را بكند، بايد يك بنده آزاد كند، يا ده فقير را طعام دهد و يا آنها را بپوشاند و اگر نتواند بايد سه روز روزه بگيرد بلكه اگر خون هم نيايد بنابر احتياط واجب، به اين دستور عمل نمايد.
(مسأله 544) احتياط واجب آن است كه در گريه بر ميّت صدا را خيلى بلند نكنند.

نماز ليلة الدفن

(مسأله 545) مستحب است در شب اول قبر، دو ركعت نماز ليلة الدفن براى ميّت بخوانند و دستور آن اين است كه در ركعت اول بعد از حمد يك مرتبه آية الكرسى و در ركعت دوم بعد از حمد ده مرتبه سوره قدر (انّا أنزلناه) بخوانند و بعد از سلام نماز بگويند: اللّهُمَّ صَلِّ عَلى مُحَمَّد و آلِ مُحَمَّد و ابْعَثْ ثَوابَها إلى قَبْرِ فلان و به جاى فلان، اسم ميّت را بگويند.
(مسأله 546) اين نماز را در هر موقع از شبِ اول قبر مى شود خواند; ولى بهتر است در اول شب، بعد از نماز عشاء خوانده شود.
(مسأله 547) اگر بخواهند ميّت را به شهر دورى ببرند، يا به جهت ديگرى دفن او را به تأخير اندازند، بايد نماز ليلة الدفن را تا شب اول قبر او تأخير بيندازند.

 


200

نبش قبر

(مسأله 548) نبش قبر مسلمان، يعنى شكافتن قبر او اگرچه طفل يا ديوانه باشد حرام است. ولى اگر بدنش از بين رفته و خاك شده باشد اشكال ندارد.
(مسأله 549) نبش قبر امامزاده ها و شهدا و علما و صلحا اگرچه سال ها بر آن گذشته باشد حرام است.
(مسأله 550) شكافتن قبر در چند مورد حرام نيست:
اول آن كه ميّت در زمين غصبى دفن شده باشد و مالك زمين راضى نشود كه در آن جا بماند.
دوم آن كه كفن يا چيز ديگرى كه با ميّت دفن شده غصبى باشد و صاحب آن راضى نشود كه در قبر بماند و همچنين است اگر چيزى از مال خود ميّت كه به ورثه او رسيده با او دفن شده باشد و ورثه راضى نشوند كه آن چيز در قبر بماند.
سوم آن كه ميّت بى غسل يا بى كفن دفن شده باشد، يا بفهمند غسلش باطل بوده، يا به غير قانون شرع كفن شده، يا در قبر، او را رو به قبله نگذاشته اند.
چهارم آن كه براى ثابت شدن حقى بخواهند بدن ميّت را ببينند.
پنجم آن كه ميّت را در جايى كه بى احترامى به اوست مثل قبرستان كفّار يا جايى كه كثافت و خاكروبه مى ريزند دفن كرده باشند.
ششم آن كه براى يك مطلب شرعى كه اهمّيّت آن از شكافتن قبر بيشتر است، قبر را بشكافند مثلا بخواهند بچه زنده را از شكم زن حامله اى كه دفنش كرده اند بيرون آورند و در اين صورت، نبش واجب است.
هفتم آن كه بترسند درنده اى بدن ميّت را پاره كند، يا سيل او را ببرد، يا دشمن بيرون آورد. هشتم آن كه قسمتى از بدن ميّت را كه با او دفن نشده بخواهند دفن كنند، ولى احتياط واجب آن است كه آن قسمت از بدن را طورى در قبر بگذارند كه بدن ميّت ديده نشود.

 


201

غسل هاى مستحب

(مسأله 551) غسل هاى مستحب در شرع مقدّس اسلام بسيار است و از آن جمله است:
1. غسل جمعه; و وقت آن از اذان صبح است تا ظهر و بهتر است نزديك ظهر به جا آورده شود و اگر تا ظهر انجام ندهد بهتر است كه بدون نيّت ادا و قضا تا غروب جمعه به جا آورد. و اگر در روز جمعه غسل نكند مستحب است از صبح شنبه تا غروب، قضاى آن را به جا آورد. و كسى كه مى ترسد در روز جمعه آب پيدا نكند مى تواند روز پنجشنبه و شب جمعه غسل را به اميد آن كه مطلوب خداوند عالم است به جا آورد و مستحب است انسان در موقع غسل جمعه بگويد:
«أشْهَدُ أنْ لا إلهَ إلاّ اللهُ وَحْدَهُ لا شَريكَ لَهُ و أنَّ مُحَمَّداً عَبْدُهُ و رَسولُهُ اللّهُمَّ صَلِّ على مُحَمَّد و آلِ مُحَمَّد و اجْعَلْنى مِنَ التَّوّابينَ و اجْعَلْنى مِنَ المُتَطَهِّرينَ».
2. غسل شب اول ماه رمضان و تمام شب هاى طاق; مثل شب سوم و پنجم و هفتم ولى از شب بيست و يكم مستحب است همه شب غسل كند و براى غسل شب اول، پانزدهم و هفدهم و نوزدهم و بيستويكم و بيستوسوم و بيستوپنجم و بيستوهفتم و بيستونهم بيشتر سفارش شده است. و وقت غسل شب هاى ماه رمضان، تمام شب است و بهتر است مقارن غروب يا كمى پيش از آن به جا آورده شود ولى از شب بيستويكم تا آخر ماه بهتر است غسل را بين نماز مغرب و عشا به جا آورد. و نيز مستحب است در شب بيست سوم غير از غسل اول شب، يك غسل هم در آخر شب انجام دهد.
3. غسل روز عيد فطر و عيد قربان و وقت آن از اذان صبح است تا غروب و بهتر است آن را پيش از نماز عيد به جا آورد.
4. غسل شب عيد فطر و وقت آن از اول مغرب است تا اذان صبح وبهتر است در اول شب به جا آورده شود.
5. غسل روز هشتم و نهم ذى الحجّة و در روز نهم بهتر است آن را نزديك ظهر به جا آورد.
6. غسل روز اول و پانزدهم و بيستوهفتم و آخر ماه رجب.

202
7. غسل روز عيد غدير و بهتر است پيش از ظهر آن را انجام دهند.
8. غسل روز عيد نوروز و پانزدهم شعبان و نهم و هفدهم ربيع الاول و روز بيستوپنجم ذى قعده ولى غسل روز پانزدهم شعبان و غسل هاى ديگرى كه تا آخر مسأله ذكر شده رجاءً انجام دهد.
9. غسل دادن بچه اى كه تازه به دنيا آمده در زمان تولد تا سه روز.
10. غسل زنى كه براى غيرشوهرش بوى خوش استعمال كرده است.
11. غسل كسى كه در حال مستى خوابيده.
12. غسل كسى كه جايى از بدنش را به بدن ميّتى كه غسل داده اند رسانده.
13. غسل كسى كه در موقع گرفتن خورشيد و ماه نماز آيات را عمداً نخوانده در صورتى كه تمام ماه و خورشيد گرفته باشد.
14. غسل كسى كه براى تماشاى دار آويخته رفته و آن را ديده باشد ولى اگر اتفاقاً يا از روى ناچارى نگاهش بيفتد يا مثلا براى شهادت دادن رفته باشد، غسل مستحب نيست.
(مسأله 552) پيش از داخل شدن در حرم مكه، شهر مكه، مسجدالحرام، خانه كعبه، حرم مدينه، شهر مدينه، مسجد پيغمبر و حرم امامان (عليهم السلام) (كه غسل در زيارت آنها وارد شده) مستحب است انسان غسل كند و اگر در يك روز چند مرتبه مشرف شود، يك غسل كافى است و كسى كه مى خواهد در يك روز داخل حرم مكه و مسجدالحرام و خانه كعبه شود، اگر به نيّت همه يك غسل كند كافى است و نيز اگر در يك روز بخواهد داخل حرم مدينه و شهر مدينه و مسجد پيامبر(صلى الله عليه وآله) شود، يك غسل براى همه كفايت مى كند و براى زيارت پيامبر(صلى الله عليه وآله) و امامان (عليهم السلام) از دور يا نزديك و براى حاجت خواستن از خداوند عالم و همچنين براى توبه و نشاط به جهت عبادت و براى سفر رفتن خصوصاً سفر زيارت حضرت سيّدالشّهدا(عليه السلام)مستحب است انسان غسل كند و اگر يكى از غسل هايى را كه در اين مسأله گفته شد به جا آورد و بعد كارى كند كه وضو را باطل مى كند مثلا بخوابد; غسل او باطل مى شود و مستحب است دوباره غسل را به جا آورد.
(مسأله 553) انسان نمى تواند با غسل مستحبى كارى كه مانند نماز، وضو لازم دارد

203
انجام دهد.
(مسأله 554) اگر چند غسل بر كسى مستحب باشد و به نيّت همه يك غسل به جا آورد كافى است.

احكام تيمّم

در هفت مورد به جاى وضو و غسل بايد تيمّم كرد:

نخست از موارد تيمم

هر جا كه تهيّه آب به قدر وضو يا غسل، ممكن نباشد، بايد تيمم كرد.
(مسأله 555) اگر انسان در آبادى باشد، بايد براى تهيه آب وضو و غسل، به قدرى جستوجو كند كه از پيداشدن آن نااميد شود و اگر در بيابان باشد، چنانچه زمين آن پست و بلند است و يا به واسطه درخت و مانند آن عبور در آن زمين مشكل است بايد در هر يك از چهار طرف به اندازه پرتاب يك تير قديمى كه با كمان پرتاب ميكردند(1) در جستوجوى آب برود و اگر زمين آن، اين طور نيست بايد در هر طرف به اندازه پرتاب دو تير جستوجو نمايد.
(مسأله 556) كسى كه وقت نماز او تنگ نيست و براى تهيه آب وقت دارد، اگر يقين دارد، در محلى دورتر از مقدارى كه بايد جستوجو كند آب هست در صورتى كه مانعى نباشد و مشقّت هم نداشته باشد بايد براى تهيه آب برود و اگر گمان دارد آب هست، رفتن به آن محل لازم نيست ولى اگر اطمينان داشته باشد; بنابر احتياط واجب بايد براى تهيه آب به آن محل برود.
(مسأله 557) اگر احتمال دهد كه داخل ماشين، يا در منزلى كه به آنجا وارد شده يا در قافله آب هست، بايد به قدرى جستوجو نمايد كه به نبودن آب يقين كند، يا از پيدا كردن آن نااميد شود.

1. مجلسى(قدس سره) در كتاب «شرح من لايحضره الفقيه» مقدار پرتاب تير را دويست گام معين فرموده است.

204
(مسأله 558) اگر بعد از داخل شدن وقت نماز جستوجو كند و آب پيدا نكند و تا وقت نماز ديگر در همان جا بماند، جستوجو لازم نيست.
(مسأله 559) اگر از درنده بترسد، يا جستوجوى آب به قدرى سخت باشد كه نتواند تحمّل كند يا وقت نماز به قدرى تنگ باشد كه هيچ نتواند جستوجو كند، جستوجو لازم نيست ولى اگر بتواند مقدارى جستوجو كند به همان مقدار جستوجو لازم است و اگر از دزد بر جان يا مال خودش بترسد نبايد در جستوجوى آب برود ولى اگر مالى كه احتمال مى دهد از بين برود به حسب حال او قابل اعتنا نباشد و ترس ديگرى هم نداشته باشد جستوجوى آب واجب است.
(مسأله 560) اگر در جستجوى آب نرود تا وقت نماز تنگ شود، معصيت كرده ولى نمازش با تيمّم صحيح است.
(مسأله 561) كسى كه يقين دارد آب پيدا نمى كند چنانچه دنبال آب نرود و با تيمّم نماز بخواند و بعد از نماز بفهمد كه اگر جستوجو مى كرد آب پيدا مى شد، نمازش را دو مرتبه بخواند.
(مسأله 562) اگر بعد از جستوجو آب پيدا نكند و با تيمّم نماز بخواند و بعد از نماز بفهمد، در جايى كه جستوجو كرده آب بوده نماز او صحيح است و احتياط مستحب آن است كه نماز را با وضو اعاده كند.
(مسأله 563) اگر بعد از داخل شدن وقت نماز، وضو داشته باشد و بداند كه اگر وضوى خود را باطل كند نمى تواند وضو بگيرد چنانچه بتواند بدون ضرر و مشقت وضوى خود را نگهدارد، نبايد آن را باطل نمايد، و همچنين است اگر بداند يا يك شاهد عادل خبر دهد كه تهيه آب براى او ممكن نيست. بلكه اگر احتمال صحيح عقلائى هم بدهد احتياط واجب آن است كه وضوى خود را باطل نكند.
(مسأله 564) اگر پيش از وقت نماز وضو داشته باشد و بداند يا احتمال عقلائى دهد يا يك شاهد عادل خبر دهد كه اگر وضوى خود را باطل كند، تهيه براى او ممكن نيست، چنانچه بتواند بدون ضرر و مشقت وضوى خود را نگهدارد، احتياط واجب آن است كه آن را باطل نكند.

205
(مسأله 565) كسى كه فقط به مقدار وضو يا به مقدار غسل آب دارد اگر بداند يا يك شاهد عادل خبر دهد كه اگر آن را بريزد آب پيدا نمى كند، چنانچه وقت نماز داخل باشد; ريختن آن حرام است و احتياط واجب آن است كه پيش از وقت نماز هم آن را نريزد بلكه هرگاه احتمال عقلائى هم بدهد كه اگر آب را بريزد ديگر آب پيدا نمى كند احتياط واجب آن است كه پيش از وقت نماز هم آب را نريزد.
(مسأله 566) كسى كه مى داند يا يك شاهد عادل خبر دهد كه آب پيدا نمى كند، اگر بعد از داخل شدن وقت نماز، وضوى خود را باطل كند يا آبى كه دارد بريزد معصيت كرده. ولى نمازش با تيمّم صحيح است اگر چه احتياط مستحب آن است كه قضاى آن نماز را بخواند.

دوم از موارد تيمّم

(مسأله 567) اگر به واسطه پيرى، يا ترس از دزد و جانور و مانند اينها، يا نداشتن وسيله اى كه آب از چاه بكشد، دسترسى به آب نداشته باشد، بايد تيمّم كند و همچنين است اگر تهيه كردن آب يا استعمال آن براى شخص او مشقّت زا باشد.
(مسأله 568) اگر آب را به چندين برابر قيمتش بفروشند بايد آن را بخرد ولى اگر تهيه آنها به قدرى پول مى خواهد كه نسبت به حال او آن مقدار ضرر دارد، تهيه آن واجب نيست.
(مسأله 569) اگر ناچار شود كه براى تهيه آب قرض كند، بايد قرض نمايد ولى كسى كه مى داند يا گمان دارد كه نمى تواند قرض خود را بدهد واجب نيست قرض كند.
(مسأله 570) اگر كسى مقدارى آب بى منّت به او ببخشد بايد قبول كند.

سوم از موارد تيمّم

(مسأله 571) اگر از استعمال آب بر جان خود بترسد، يا بترسد كه به واسطه استعمال آن مرض يا عيبى در او پيدا شود، يا مرضش طول بكشد، يا شدت كند، يا به سختى معالجه شود، بايد تيمّم نمايد ولى اگر آب گرم براى او ضرر ندارد، بايد با آب گرم وضو بگيرد يا غسل كند.
(مسأله 572) اگر به واسطه يقين يا ترس ضرر، تيمّم كند و پيش از نماز بفهمد كه آب

206
برايش ضرر ندارد، تيمّم او باطل است .و اگر بعد از گذشتن وقت نماز بفهمد، نمازش صحيح است.
(مسأله 573) كسى كه مى داند آب برايش ضرر ندارد، چنانچه غسل كند يا وضو بگيرد و بعد بفهمد كه آب براى او ضرر داشته، وضو و غسل او صحيح است.

چهارم از موارد تيمّم

(مسأله 574) هرگاه بترسد كه اگر آب را به مصرف وضو; يا غسل برساند خود او يا عيال و اولاد او، يا رفيقش و كسانى كه با او مربوطند مانند نوكر و كلفت از تشنگى بميرند يا مريض شوند، يا به قدرى تشنه شوند كه تحمل آن مشقت دارد; بايد به جاى وضو و غسل، تيمّم نمايد، و نيز اگر بترسد حيوانى كه مانند اسب معمولا براى خوردن سرش را نمى برند از تشنگى تلف شود، بايد آب را به آن بدهد و تيمّم نمايد اگرچه حيوان مال خودش نباشد، و همچنين است اگر كسى كه حفظ جان او واجب است به طورى تشنه باشد كه اگر انسان آب را به او ندهد تلف شود.
(مسأله 575) اگر غير از آب پاكى كه براى وضو يا غسل دارد، آب نجسى هم به مقدار آشاميدن خود و كسانى كه با او مربوطند داشته باشد، بايد آب پاك را براى آشاميدن بگذارد و با تيمّم نماز بخواند ولى چنانچه آب را براى حيوانش بخواهد بايد آب نجس را به آن بدهد و با آب پاك وضو و غسل را انجام دهد.

پنجم از موارد تيمّم

(مسأله 576) كسى كه بدن يا لباسش نجس است و كمى آب دارد كه اگر با آن وضو بگيرد يا غسل كند; براى آب كشيدن بدن يا لباس او نمى ماند، بايد بدن يا لباس را آب بكشد و با تيمّم نماز بخواند. ولى اگر چيزى نداشته باشد كه بر آن تيمّم كند، بايد آب را به مصرف وضو يا غسل برساند و با بدن يا لباس نجس نماز بخواند.

207

ششم از موارد تيمّم

(مسأله 577) اگر غير از آب يا ظرفى كه استعمال آن حرام است آب يا ظرف ديگرى ندارد، مثلا آب يا ظرفش غصبى است و غير از آن، آب و ظرف ديگرى ندارد; بايد به جاى وضو و غسل، تيمّم كند.

هفتم از موارد تيمّم

(مسأله 578) هرگاه وقت به قدرى تنگ باشد كه اگر وضو بگيرد، يا غسل كند تمام نماز، يا مقدارى از آن بعد از وقت خوانده مى شود، بايد تيمّم كند.
(مسأله 579) اگر عمداً نماز را به قدرى تأخير بيندازد كه وقت وضو يا غسل نداشته باشد، معصيت كرده ولى نماز او با تيمّم صحيح است، اگرچه احتياط مؤكّد آن است كه قضاى آن نماز را بخواند.
(مسأله 580) كسى كه شك دارد كه اگر وضو بگيرد، يا غسل كند وقت براى نماز او مى ماند يا نه، بايد وضو يا غسل كند.
(مسأله 581) كسى كه به واسطه تنگى وقت تيمّم كرده، چنانچه بعد از نماز آبى كه داشته از دستش برود، اگرچه تيمّم خود را نشكسته باشد، در صورتى كه پس از نماز و براى گرفتن وضو وقت داشته باشد ولى وضو نگيرد بايد دوباره تيمّم نمايد.
(مسأله 582) كسى كه آب دارد، اگر به واسطه تنگى وقت با تيمّم مشغول نماز شود و در بين نماز آبى كه داشته از دستش برود، براى نمازهاى بعد مى تواند با همان تيمّم نماز بخواند.
(مسأله 583) اگر انسان به قدرى وقت دارد كه مى تواند وضو بگيرد، يا غسل كند و نماز را بدون كارهاى مستحبى آن مثل اقامه و قنوت بخواند، بايد غسل كند يا وضو بگيرد و نماز را بدون كارهاى مستحبى آن به جا آورد، بلكه اگر به اندازه سوره هم وقت ندارد، بايد غسل كند يا وضو بگيرد و نماز را بدون سوره بخواند.

208

 

چيزهايى كه تيمّم به آنها صحيح است

(مسأله 584) تا آنجا كه ممكن است بايد به خاك پاك تيمم كرد و اگر خاك نباشد مى توان بر ريگ و شن و كلوخ و سنگ، در صورتى كه به هنگام تيمم گردى از آنها بر دست ها بنشيند، تيمم كرد.
(مسأله 585) اگر خاك و ريگ و كلوخ و سنگ پيدا نشود، بايد به گرد و غبارى كه روى فرش و لباس و مانند اينهاست تيمّم نمايد و اگر غبار در لاى لباس و فرش باشد تيمّم به آن صحيح نيست مگر آنكه قبلا تكان دهد تا روى آن غبار آلوده شود بعد تيمّم كند و چنانچه گرد پيدا نشود، بايد به گل تيمّم كند، و اگر گل هم پيدا نشود، احتياط واجب آن است كه نماز را بدون تيمّم بخواند و بنابر احتياط بعداً قضاى آن را به جا آورد.
(مسأله 586) اگر بتواند با تكاندن فرش و مانند آن خاك تهيه كند با وجود خاك تيمّم به گرد باطل است و نيز اگر بتواند گل را خشك كند و از آن خاك تهيه نمايد، تيمّم به گل باطل مى باشد.
(مسأله 587) كسى كه آب ندارد اگر برف يا يخ داشته باشد، چنانچه ممكن است بايد آن را آب كند و با آن وضو بگيرد يا غسل نمايد، و اگر ممكن نيست و چيزى هم كه تيمّم به آن صحيح است ندارد; احتياط واجب آن است كه نماز را بدون وضو و تيمّم بخواند و بنابر احتياط واجب بعداً قضا كند.
(مسأله 588) اگر با خاك و ريگ چيزى مانند كاه كه تيمّم به آن باطل است مخلوط شود، نمى تواند به آن تيمّم كند ولى اگر آن چيز به قدرى كم باشد كه در خاك يا ريگ، از بين رفته حساب شود; تيمّم به آن خاك و ريگ صحيح است.
(مسأله 589) اگر چيزى ندارد كه بر آن تيمّم كند چنانچه ممكن است; بايد به خريدن و مانند آن تهيه نمايد.
(مسأله 590) چيزى كه بر آن تيمّم مى كند بايد پاك باشد و اگر چيز پاكى كه تيمّم به آن

209
صحيح است ندارد بنابر احتياط واجب بدون تيمّم نماز بخواند، ولى بايد قضاى آن را به جا آورد.
(مسأله 591) اگر يقين داشته باشد كه تيمّم به چيزى صحيح است و به آن تيمّم نمايد، بعد بفهمد تيمّم به آن باطل بوده نمازهايى را كه با آن تيمّم خوانده بايد دوباره بخواند.
(مسأله 592) چيزى كه بر آن تيمّم مى كند بايد غصبى نباشد.
(مسأله 593) اگر نداند محل تيمّم غصبى است، و يا فراموش كرده باشد، تيمّم او صحيح است. اگرچه فراموش كننده خود غاصب باشد.
(مسأله 594) كسى كه در جاى غصبى حبس است، اگر آب و خاك او غصبى است، احتياطاً با تيمّم نماز بخواند.
(مسأله 595) واجب است چيزى كه بر آن تيمّم مى كند، گردى داشته باشد كه به دست بماند.

كيفيت تيمّم

(مسأله 596) در تيمّم چهار چيز واجب است:
اول، نيت.
دوم، زدن كف دو دست با هم بر چيزى كه تيمّم به آن صحيح است.
سوم، كشيدن كف هر دو دست به تمام پيشانى و دو طرف آن، از جايى كه موى سر مى رويد، تا ابروها و بالاى بينى و بنابر احتياط واجب بايد دستها روى ابروها هم، كشيده شود.
چهارم، كشيدن كف دست چپ به تمام پشت دست راست و بعد از آن كشيدن كف دست راست به تمام پشت دست چپ.
(مسأله 597) در تيمّم بدل از وضو و غسل يك مرتبه دست ها را به زمين بزند و به پيشانى و پشت دست ها بكشد، و يك مرتبه ديگر به زمين بزند و فقط پشت دستها را مسح كند.

210

احكام متفرقه تيمّم

(مسأله 598) اگر مختصرى از پيشانى و پشت دستها را هم مسح نكند تيمّم باطل است، چه عمداً مسح نكند، يا مسأله را نداند، يا فراموش كرده باشد ولى دقت زياد هم لازم نيست و همين قدر كه بگويند تمام پيشانى و پشت دست مسح شده، كافى است.
(مسأله 599) براى آنكه يقين كند تمام پشت دست را مسح كرده، بايد مقدارى بالاتر از مچ را هم مسح نمايد، ولى مسح بين انگشتان لازم نيست.
(مسأله 600) پيشانى و پشت دستها را بايد از بالا به پائين مسح نمايد و كارهاى آن را بايد پشت سر هم به جا آورد و اگر بين آنها به قدرى فاصله دهد، كه نگويند تيمّم مى كند، باطل است.
(مسأله 601) در موقع نيت اگر يك تيمّم بر او واجب باشد، تنها نيت تيمّم كافى است. و اگر تيمم هاى متعدد بر او باشد، بايد معين كند كه تيمّم او بدل از غسل است يا بدل از وضو و اگر بدل از غسل باشد، بايد آن غسل را معين نمايد، و چنانچه اشتباهاً به جاى بدل از وضو، بدل از غسل يا به جاى بدل از غسل، بدل از وضو نيّت كند، يا مثلا در تيمّم بدل از غسل جنابت، نيّت تيمّم بدل از غسل مس ميّت نمايد، بنابر احتياط، دوباره تيمم كند.
(مسأله 602) در تيمّم بايد پيشانى و كف دستها و پشت دست ها پاك باشد .و اگر كف دست نجس باشد و نتواند آن را آب بكشد، بايد با همان كف دست نجس تيمّم كند. و احتياط مستحب آن است علاوه بر اين، پشت دست ها را به چيزى كه تيمّم بر آن صحيح است، بزند و بر دست ها و پيشانى بكشد.
(مسأله 603) انسان بايد براى تيمّم انگشتر را از دست بيرون آورد و اگر در پيشانى يا پشت دست ها يا در كف دست ها مانعى باشد، مثلا چيزى به آنها چسبيده باشد، بايد برطرف نمايد.
(مسأله 604) اگر پيشانى يا پشت دست ها زخم است و پارچه يا چيز ديگرى را كه بر آن بسته نمى تواند باز كند، بايد دست را روى آن بكشد و نيز اگر كف دست زخم باشد و پارچه يا

211
چيز ديگرى را كه بر آن بسته نتواند باز كند، بايد دست را با همان پارچه به چيزى كه تيمّم به آن صحيح است بزند و به پيشانى و پشت دست ها بكشد. و براى احتياط، پشت دست ها را به چيزى كه تيمّم بر آن صحيح است بزند و تيمّم كند.
(مسأله 605) اگر احتمال دهد كه در پيشانى و كف دست ها يا پشت دست ها مانعى هست، چنانچه احتمال او در نظر مردم به جا باشد بايد جستجو نمايد، تا يقين يا اطمينان پيدا كند كه مانعى نيست.
(مسأله 606) اگر وظيفه او تيمّم است و نمى تواند تيمّم كند; بايد نائب بگيرد. و كسى كه نائب مى شود، بايد او را با دست خود او تيمّم دهد و اگر ممكن نباشد بايد نائب; دست خود را به چيزى كه تيمّم به آن صحيح است بزند و به پيشانى و پشت دست هاى او بكشد.
(مسأله 607) اگر بعد از مسح دست چپ در حالى كه عرفاً از محل تيمم گذشته باشد يا مشغول كار ديگرى شده باشد شك كند كه درست تيمّم كرده يا نه، تيمّم او صحيح است.
(مسأله 608) كسى كه وظيفه اش تيمّم است بنابر احتياط واجب نبايد پيش از وقت نماز براى نماز تيمّم كند، ولى اگر براى كار واجب ديگر يا مستحبى تيمّم كند و تا وقت نماز عذر او باقى و از پيدا كردن آب مأيوس باشد. مى تواند با همان تيمّم نماز بخواند.
(مسأله 609) كسى كه وظيفه اش تيمّم است; اگر بداند تا آخر وقت عذر او باقى مى ماند، در وسعت وقت مى تواند با تيمّم نماز بخواند ولى اگر بداند يا احتمال عقلائى دهد كه تا آخر وقت عذر او برطرف مى شود، بايد صبر كند و با وضو يا غسل نماز بخواند.
(مسأله 610) كسى كه احتياطاً بايد غسل جبيره اى و تيمّم نمايد مثلا جراحتى در پشت او است، اگر بعد از غسل و تيمّم نماز بخواند و بعد از نماز حدث اصغرى از او سر زند مثلا بول كند، براى نمازهاى بعد، بايد وضو بگيرد و بهتر است تيمّم نيز نمايد.
(مسأله 611) اگر به واسطه نداشتن آب يا عذر ديگرى تيمّم كند، بعد از برطرف شدن عذر، تيمّم او باطل مى شود.
(مسأله 612) چيزهايى كه وضو را باطل مى كند، تيمّم بدل از وضو را هم باطل مى كند و

212
چيزهايى كه غسل را باطل مى نمايد، تيمّم بدل از غسل را هم باطل مى نمايد.
(مسأله 613) كسى كه نمى تواند غسل كند، اگر چند غسل بر او واجب باشد، يك تيمّم بدل از همه كافى است احتياط مستحب آن است كه بدل هريك از آنها يك تيمّم نمايد.
(مسأله 614) كسى كه نمى تواند غسل كند، اگر بخواهد عملى را كه براى آن غسل واجب است انجام دهد، بايد بدل از غسل تيمّم نمايد و كسى كه نتواند وضو بگيرد و بخواهد عملى را كه براى آن وضو واجب است انجام دهد، بايد بدل از وضو تيمّم نمايد.
(مسأله 615) اگر بدل از غسل جنابت تيمّم كند، لازم نيست براى نماز وضو بگيرد، ولى اگر بدل از غسل هاى ديگر تيمّم كند، بايد وضو بگيرد و اگر نتواند وضو بگيرد، بايد تيمّم ديگرى هم بدل از وضو بنمايد.
(مسأله 616) اگر بدل از غسل تيمّم كند و بعد كارى كه وضو را باطل مى كند براى او پيش آيد، چنانچه براى نمازهاى بعد نتواند غسل كند بايد وضو بگيرد و اگر نمى تواند وضو بگيرد، بايد بدل از وضو تيمّم نمايد.
(مسأله 617) كسى كه وظيفه اش تيمّم است اگر براى كارى تيمّم كند، تا تيمّم و عذر او باقى است، كارهايى را كه بايد با وضو يا غسل انجام داد، مى تواند بجا آورد ولى اگر عذرش تنگى وقت بوده، يا با داشتن آب براى نماز ميّت يا خوابيدن، تيمّم كرده، فقط كارى را كه براى آن تيمّم نموده; مى تواند انجام دهد.

213
(3)

احكام نماز

نماز مهمترين اعمال دينى است كه اگر قبول درگاه خداوند عالم شود، عبادت هاى ديگر هم قبول مى شود و اگر پذيرفته نشود اعمال ديگر هم قبول نمى شود. و همانطور كه اگر انسان شبانه روزى پنج نوبت در نهر آبى شستشو كند، از آلودگى پاك مى شود، نمازهاى پنجگانه هم انسان را از گناهان پاك مى كند.
و سزاوار است كه انسان نماز را در اول وقت بخواند و كسى كه نماز را كوچك و سبك شمارد، مانند كسى است كه نماز نمى خواند پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله)فرمود: كسى كه به نماز اهميت ندهد و آن را سبك شمارد سزاوار عذاب آخرت است. روزى حضرت در مسجد تشريف داشتند، مردى وارد و مشغول نماز شد و ركوع و سجودش را كاملا بجا نياورد; حضرت فرمودند اگر اين مرد در حالى كه نمازش اين طور است از دنيا برود، به دين من از دنيا نرفته است. پس انسان بايد مواظب باشد كه به عجله و شتابزدگى نماز نخواند و در حال نماز به ياد خدا و با خضوع و خشوع و وقار باشد و متوجه باشد كه با چه كسى سخن مى گويد و خود را در مقابل عظمت و بزرگى خداوند عالم بسيار پست و ناچيز ببيند.

 

نمازهاى واجب

نمازهاى واجب شش است: اول، نماز يوميه. دوم، نماز آيات. سوم، نماز ميّت.
چهارم، نماز طواف واجب خانه كعبه. پنجم، نماز قضاى پدر و بنابراحتياط واجب مادر

214
كه بر پسر بزرگتر واجب است. ششم، نمازى كه به واسطه اجاره و نذر و قسم و عهد واجب مى شود.

نمازهاى واجب يوميّه

نمازهاى واجب يوميه پنج است: ظهر و عصر، هركدام چهار ركعت، مغرب سه ركعت، عشا چهار ركعت، صبح دو ركعت.
(مسأله 618) در سفر بايد نمازهاى چهار ركعتى را با شرائطى كه گفته مى شود دو ركعت خواند.

وقت نماز ظهر و عصر

(مسأله 619) اگر چوب يا چيزى مانند آن را، راست در زمين هموار فرو برند صبح كه خورشيد بيرون مى آيد، سايه آن به طرف مغرب مى افتد و هرچه آفتاب بالا مى آيد اين سايه كم مى شود هنگامى كه به آخرين درجه كمى رسيد و به سوى مشرق برگشت اوّل ظهر شرعى است.(1) ولى در بعضى شهرها مثل مكه كه گاهى موقع ظهر سايه به كلى از بين مى رود، بعد از آنكه سايه دوباره پيدا شد، معلوم مى شود ظهر شده است.
(مسأله 620) چوب يا چيز ديگرى را كه براى معين كردن ظهر به زمين فرو مى برند شاخص گويند.
(مسأله 621) نماز ظهر و عصر هركدام وقت مخصوص و مشتركى دارند، وقت مخصوص نماز ظهر از اول ظهر است تا وقتى كه از ظهر به اندازه خواندن نماز ظهر بگذرد; و وقت مخصوص نماز عصر موقعى است كه به اندازه خواندن نماز عصر، وقت به مغرب مانده باشد، كه اگر كسى تا اين موقع نماز ظهر را نخواند، نماز ظهر او قضا شده و بايد نماز عصر را بخواند و ما بين وقت مخصوص نماز ظهر و وقت مخصوص نماز عصر، وقت مشترك نماز

1. ظهر شرعى در بعضى از مواقع سال، چند دقيقه پيش از ساعت دوازده (به ساعت ظهر كوك) و گاهى چند دقيقه بعد از ساعت دوازده است.

215
ظهر و نماز عصر است، و اگر كسى در وقت مختص ظهر، نماز عصر و در وقت مختص عصر نماز ظهر بخواند، نماز او در هر دو مورد باطل است.
(مسأله 622) اگر پيش از خواندن نماز ظهر، سهواً مشغول نماز عصر شودو در بين نماز بفهمد اشتباه كرده است، چنانچه در وقت مشترك باشد، بايد نيت را به نماز ظهر برگرداند يعنى نيت كند كه آنچه تا حال خوانده ام و آنچه را مشغولم و آنچه بعد مى خوانم هم نماز ظهر باشد و بعد از آنكه نماز را تمام كرد، نماز عصر را بخواند. و اگر در وقت مخصوص به ظهر باشد، اگر التفات به اشتباه در وقت مختص باشد، نماز او باطل و اگر التفات در وقت مشترك بوده اگرچه شروع در وقت مختص به ظهر بوده بايد نيت را به نماز ظهر برگرداند و نماز را تمام كند و بعد نماز عصر را بخواند.
(مسأله 623) كسى كه به قصد نماز عصر مثلا مشغول نماز مى شود، در بين نماز خيال مى كند نماز ظهر مى خواند، مقدارى از نماز را با همين خيال مى خواند و قبل از تمام شدن نماز يادش مى آيد كه نمازش نماز عصر بوده و اول هم قصد نماز عصر كرده، نماز او صحيح است. در اين قسمت فرقى بين اثناء و بعد از فراغ نيست.
(مسأله 624) در روز جمعه انسان مى تواند به جاى نماز ظهر دو ركعت نماز جمعه بخواند.
(مسأله 625) احتياط واجب آن است كه نماز جمعه را از موقعى كه عرفاً اول ظهر مى گويند تأخير نيندازد و اگر از اوائل ظهر تأخير افتاد به جاى نماز جمعه نماز ظهر بخواند.

وقت نماز مغرب و عشاء

(مسأله 626) مغرب موقعى است كه سرخى طرف مشرق كه بعد از غروب آفتاب پيدا مى شود، از بين برود.
(مسأله 627) نماز مغرب و عشاء هركدام وقت مخصوص و مشتركى دارند: وقت مخصوص نماز مغرب از اول مغرب است، تا وقتى كه از مغرب به اندازه خواندن سه ركعت نماز بگذرد، كه اگر كسى مثلا مسافر باشد و تمام نماز عشاء را سهواً در اين وقت بخواند نمازش

216
باطل است. وقت مخصوص نماز عشاء موقعى است كه به اندازه خواندن نماز عشاء به نصف شب مانده باشد كه اگر كسى تا اين موقع نماز مغرب را نخواند، بايد اول نماز عشاء و بعد از آن نماز مغرب را بخواند. و بين وقت مخصوص نماز مغرب و وقت مخصوص نماز عشاء وقت مشترك نماز مغرب و عشاء است.
(مسأله 628) اگر كسى در وقت مشترك اشتباهاً نماز عشاء را پيش از نماز مغرب بخواند و بعد از نماز ملتفت شود، نمازش صحيح است و بايد نماز مغرب را بعد از آن به جا آورد.
(مسأله 629) اگر پيش از خواندن نماز مغرب; سهواً مشغول نماز عشاء شود و در بين نماز بفهمد كه اشتباه كرده، اگر به ركوع ركعت چهارم نرفته است، بايد نيت را به نماز مغرب برگرداند و نماز را تمام كند و بعد نماز عشاء را بخواند و اگر به ركوع ركعت چهارم رفته بايد نماز را تمام كند، بعد نماز مغرب را بخواند.
(مسأله 630) آخر وقت نماز عشاء نصف شب است. و احتياط واجب آن است كه براى نماز مغرب و عشاء و مانند اينها شب را از اول غروب تا اذان صبح حساب كرد; و براى نماز شب و مانند آن تا اول آفتاب حساب نمايد(1).
(مسأله 631) اگر از روى معصيت، يا به واسطه عذرى نماز مغرب يا نماز عشاء را تا نصف شب نخواند، بنابر احتياط واجب، بايد تا قبل از اذان صبح، بدون اينكه نيت ادا و قضاء كند بجا آورد.

وقت نماز صبح

(مسأله 632) نزديك اذان صبح از طرف مشرق; سفيده اى رو به بالا حركت مى كند كه آن را فجر اول گويند; موقعى كه آن سفيده پهن شد، فجر دوم و اول وقت نماز صبح است. و آخر وقت نماز صبح موقعى است كه آفتاب بيرون بيايد.

1. بنابراين تقريباً يازده ساعت و يك ربع بعد از ظهر شرعى آخر وقت نماز مغرب و عشاء است.

217

 

احكام وقت نماز

(مسأله 633) موقعى انسان مى تواند مشغول نماز شود، كه يقين كند وقت داخل شده است، يا يك مرد عادل به داخل شدن وقت خبر دهد. يا خود اطمينان به دخول وقت پيدا كند.
(مسأله 634) در اعذار خاصّه مانند نابينا و كسى كه در زندان است و مانند اينها بنابر احتياط واجب بايد تا اطمينان به داخل شدن وقت نكنند مشغول نماز نشوند ولى در اعذار همگانى مانند ابر يا غبار و مانند اينها كه براى همه مانع از يقين كردن است، نتواند در اول وقت نماز، به داخل شدن وقت يقين كند، چنانچه گمان قوى داشته باشد كه وقت داخل شده، مى تواند مشغول نماز شود.
(مسأله 635) اگر يك مرد عادل به داخل شدن وقت خبر دهد، يا انسان يقين كند كه وقت نماز شده و مشغول نماز شود و در بين نماز بفهمد كه هنوز وقت داخل نشده، نماز او باطل است. و همچنين است اگر بعد از نماز بفهمد كه تمام نماز را پيش از وقت خوانده، ولى اگر در بين نماز بفهمد وقت داخل شده، يا بعد از نماز بفهمد كه در بين نماز وقت داخل شده، نماز او صحيح است.
(مسأله 636) اگر يقين كند وقت داخل شده و مشغول نماز شود و در بين نماز شك كند كه وقت داخل شده يا نه، نماز او باطل است ولى اگر در بين نماز يقين داشته باشد كه وقت شده، و شك كند كه آنچه از نماز خوانده در وقت بوده يا نه نمازش صحيح است.
(مسأله 637) كسى كه به اندازه خواندن يك ركعت نماز وقت دارد، بايد نماز را به نيت اداء بخواند، ولى نبايد عمداً نماز را تا اين وقت تأخير بيندازد.
(مسأله 638) هرگاه انسان عذرى دارد كه اگر بخواهد در اول وقت نماز بخواند; مثلا ناچار است با تيمم يا با لباس نجس نماز بخواند، اگر يقين يا اطمينان دارد كه عذر او تا آخر وقت باقى است مى تواند در اول وقت نماز بخواند، و اگر يقين يا اطمينان دارد كه عذر او پيش از پايان يافتن وقت مرتفع مى شود بايد صبر كند. و اگر هيچ يك از دو طرف روشن نشد، احتياط

218
واجب اين است كه صبر كند تا وضع او روشن گردد.
(مسأله 639) وقت اذان صبح براى نماز و روزه در شب هاى مهتابى و غير مهتابى يكسان است و معيار ظاهر شدن نور شفق در افق است هرچند بر اثر مهتاب يا عوامل ديگر نمايان نباشد و وقت نماز صبح از اول طلوع فجر صادق تا طلوع آفتاب است، و فجر صادق سپيده صبح است. كه در افق پهن مى شود.

نمازهايى كه بايد به ترتيب خوانده شود

(مسأله 640) انسان بايد نماز عصر را بعد از نماز ظهر و نماز عشاء را بعد ز نماز مغرب بخواند و اگر عمداً نماز عصر را پيش از نماز ظهر و نماز عشاء را پيش از نماز مغرب بخواند باطل است.
(مسأله 641) اگر به نيت نماز ظهر مشغول نماز شود و در بين نماز يادش بيايد كه نماز ظهر را خوانده است، نمى تواند نيت را به نماز عصر برگرداند بلكه بايد نماز را بشكند و نماز عصر را بخواند و همين طور است در نماز مغرب و عشاء. اما اگر نيت نماز عصر كند و بعد متوجه شود كه نماز ظهر را نخوانده، در هر جاى نماز باشد مى تواند نيت خود را به ظهر برگرداند. و همچنين اگر شروع به نماز عشاء كند و متوجه شود كه نماز مغرب را نخوانده اگر پيش از ركوع ركعت چهارم باشد، نيّت را برگردانده و اگر پس از ركوع ركعت چهارم باشد، نماز به نيّت عشاء تمام كند سپس نماز مغرب را بخواند.
(مسأله 642) اگر در بين نماز عصر شك كند كه نماز ظهر را خوانده يا نه، بايد نيت را به نماز ظهر برگرداند. ولى اگر وقت به قدرى كم است كه بعد از تمام شدن نماز، مغرب مى شود بايد به نيت نماز عصر، نماز را تمام كند و نماز ظهرش قضا ندارد.
(مسأله 643) اگر در نماز عشاء، پيش از ركوع ركعت چهارم شك كند كه نماز مغرب را خوانده يا نه، چنانچه وقت به قدرى كم است كه بعد از تمام شدن نماز، نصف شب مى شود، بايد به نيت عشاء نماز را تمام كند و اگر بيشتر وقت دارد، بايد نيت را به نماز مغرب برگرداند و نماز

219
را سه ركعتى تمام كند، بعد نماز عشاء را بخواند.
(مسأله 644) اگر در نماز عشاء بعد از رسيدن به ركوع ركعت چهارم شك كند كه نماز مغرب را خوانده يا نه، بايد نماز را تمام كند، بعد نماز مغرب را بخواند و احتياطاً عشاء دو مرتبه بخواند ولى اگر اين شك در وقت مخصوص به نماز عشاء باشد خواندن نماز مغرب لازم نيست.
(مسأله 645) اگر انسان نمازى را كه خوانده احتياطاً دوباره بخواند و در بين نماز يادش بيايد، نمازى را كه بايد پيش از آن بخواند نخوانده است، نمى تواند نيت را به آن نماز برگرداند مثلا موقعى كه نماز عصر را احتياطاً مى خواند. اگر يادش بيايد نماز ظهر را نخوانده است، نمى تواند نيت را به نماز ظهر برگرداند.
(مسأله 646) برگرداندن نيت از نماز قضاء به نماز ادا و از نماز مستحب به نماز واجب جايز نيست.
(مسأله 647) اگر وقت نماز ادا وسعت داشته باشد، انسان مى تواند در بين نماز نيت را به نماز قضاء برگرداند، ولى بايد برگردان نيت، به نماز قضاء ممكن باشد، مثلا اگر مشغول نماز ظهر است; در صورتى مى تواند نيت را به قضاى صبح برگرداند كه داخل ركوع ركعت سوم نشده باشد.

نمازهاى مستحب

(مسأله 648) نمازهاى مستحبى زياد است و آنها را نافله گويند و بين نمازهاى مستحبى به خواندن نافله هاى شبانه روز بيشتر سفارش شده و آنها در غير روز جمعه سى و چهار ركعتند كه هشت ركعت آن نافله ظهر و هشت ركعت نافله عصر و چهار ركعت نافله مغرب و دو ركعت نافله عشاء و يازده ركعت نافله شب و دو ركعت نافله صبح مى باشد. و چون دو ركعت نافله عشاء را بنابر احتياط واجب بايد نشسته خواند; يك ركعت حساب مى شود. ولى در روز جمعه بر شانزده ركعت نافله ظهر و عصر; چهار ركعت اضافه مى شود.

220
(مسأله 649) از يازده ركعت نافله شب، هشت ركعت آن بايد به نيت نافله شب و دو ركعت آن به نيت نماز شفع و يك ركعت آن، به نيت نماز وتر خوانده شود. و دستور كامل نافله شب در كتاب هاى دعا گفته شده است.
(مسأله 650) نمازهاى نافله را مى شود نشسته خواند، ولى بهتر است دو ركعت نماز نافله نشسته را يك ركعت حساب كند، مثلا كسى كه مى خواهد نافله ظهر را كه هشت ركعت است نشسته بخواند، بهتر است شانزده ركعت بخواند و اگر مى خواهد نماز وتر را نشسته بخواند، دو نماز يك ركعتى نشسته بخواند.
(مسأله 651) نافله ظهر و عصر را در سفر نبايد خواند ولى نافله عشاء را به نيت اينكه شايد مطلوب باشد مى تواند بجا آورد.

وقت نافله هاى يوميّه

(مسأله 652) نافله نماز ظهر پيش از نماز ظهر خوانده مى شود و وقت آن از اول ظهر است تا موقعى كه آن مقدار از سايه شاخص كه بعد از ظهر پيدا مى شود، به اندازه دو هفتم آن شود، مثلا اگر درازى شاخص هفت وجب باشد، هر وقت مقدار سايه اى كه بعد از ظهر پيدا مى شود به دو وجب رسيد. آخر وقت نافله ظهر است.
(مسأله 653) نافله عصر پيش از نماز عصر خوانده مى شود و وقت آن تا موقعى است كه آن مقدار از سايه شاخص كه بعد از ظهر پيدا مى شود، به چهار هفتم آن برسد و چنانچه بخواهد نافله ظهر يا نافله عصر را بعد از وقت آنها بخواند، بهتر است نافله ظهر را بعد از نماز ظهر و نافله عصر را بعد از نماز عصر بخواند و بنابر احتياط واجب، نيت ادا و قضاء نكند.
(مسأله 654) وقت نافله مغرب بعد از تمام شدن نماز مغرب است تا وقتى كه سرخى طرف مغرب كه بعد از غروب كردن آفتاب در آسمان پيدا مى شود از بين برود.
(مسأله 655) وقت نافله عشاء بعد از تمام شدن نماز عشاء تا نصف شب است و بهتر است بعد از نماز عشاء بلافاصله خوانده شود.

221
(مسأله 656) نافله صبح پيش از نماز صبح خوانده مى شود و وقت آن بعد از گذشتن از نصف شب به مقدار خواندن يازده ركعت نماز شب است ولى احتياط آن است كه قبل از فجر اول نخوانند مگر آنكه بعد از نافله شب بلافاصله بخوانند كه در اين صورت مانعى ندارد.
(مسأله 657) وقت نافله شب از نصف شب است تا اذان صبح و بهتر است نزديك اذان صبح خوانده شود.
(مسأله 658) مسافر و كسى كه براى او سخت است نافله شب را بعد از نصف شب بخواند، مى تواند انرا در اول شب به جا آورد.

نماز غفيله

(مسأله 659) يكى از نمازهاى مستحبى نماز غفيله است كه بين نماز مغرب و عشاء خوانده مى شود. و وقت آن بعد از نماز مغرب است تا وقتى كه سرخى طرف مغرب از بين برود و در ركعت اول آن، بعد از حمد بايد به جاى سوره اين آيه را بخوانند:
(وَ ذَالنُّونِ اِذْ ذَهَبَ مُغاضِباً فَظَنَّ اَنْ لَنْ نَقْدِرَ عَلَيْهِ فَنادى فِى الظُّلُماتِ اَنْ لا اِلهَ اِلاّ أَنْتَ سُبْحانَكَ اِنّى كُنْتُ مِنَ الظّالِمينَ فَاسْتَجِبْنا لَهُ وَ نَجَّيْناهُ مِنَ الغَمِّ وَ كَذلِكَ نُنْجِى المُؤمِنينَ). و در ركعت دوم بعد از حمد به جاى سوره اين آيه را بخوانند: (وَ عِنْدَهُ مَفاتِحُ الغَيْبِ لا يَعْلَمُها اِلاّ هُوَ وَ يَعْلَمُ مَا فِى البَرِّ وَ البَحْرِ وَ مَا تَسْقُطُ مِنْ وَرَقَة اِلاَّ يَعْلَمُهَا وَ لاَ حَبَّة فِى ظُلُماتِ الأرَضِ وَ لا رطْب وَ لاَ يابِس اِلاَّ فِى كِتاب مُبِين) و در قنوت آن بگويند: «اللّهُمَّ اِنّى أَسْألُكَ بِمَفاتِحِ الغَيْبِ الَّتِى لاَ يَعلَمُها اِلاّ أَنْتَ أَنْ تُصَلِّىَ عَلَى مُحَمَّد وَ آلِ مُحَمَّد وَ أَنْ تَفْعَلَ بِى كَذا و كَذا» و به جاى كلمه كذا و كذا حاجت هاى خود را بگويند و بعد بگويند: «اللّهُمَّ أَنْتَ وَلِىُّ نِعْمَتِى وَ القادِرُ عَلى طَلِبَتِى تَعْلَمُ حاجَتِى فَأسألُكَ بِحَقِّ مُحَمَّد وَ آلِ مُحَمَّد عَلَيْهِ وَ عَلَيْهِمُ السَّلامُ لَمّا قَضَيْتَهَالِى».

222

 

احكام قبله

(مسأله 660) خانه كعبه كه در مكه معظمه مى باشد قبله است، و بايد روبروى آن نماز خواند، ولى كسى كه دور است اگر طورى بايستد كه بگويند رو به قبله نماز مى خواند كافى است. و همچنين است كارهاى ديگرى كه بايد رو به قبله انجام گيرد. مانند سربريدن حيوانات.
(مسأله 661) كسى كه نمى تواند نشسته نماز بخواند، بايد در حال نماز به پهلوى راست طورى بخوابد كه جلوى بدن او رو به قبله باشد و اگر ممكن نيست بايد به پهلوى چپ طورى بخوابد كه جلوى بدن او رو به قبله باشد و اگر اين را هم نتواند بايد به پشت بخوابد به طورى كه كف پاى او رو به قبله باشد.
(مسأله 662) نماز احتياط و سجده و تشهد فراموش شده و سجده سهو را بايد رو به قبله به جا آورد.
(مسأله 663) نماز مستحبى را مى شود در حال راه رفتن و سوارى خواند و اگر انسان در اين دو حال، نماز مستحبى بخواند، لازم نيست رو به قبله باشد.
(مسأله 664) كسى كه مى خواهد نماز بخواند، بايد براى پيداكردن قبله كوشش نمايد، تا اطمينان پيدا كند كه قبله كدام طرف است، و مى تواند به گفته يك شاهد عادل كه از روى نشانه هاى حسّى شهادت مى دهد يا به قول كسى كه از روى قاعده علمى قبله را مى شناسد و محل اطمينان است عمل كند و اگر اينها ممكن نشد بايد به گمانى كه از محراب مسجد مسلمانان يا قبرهاى آنان يا از راه هاى ديگر پيدا مى شود عمل نمايد حتى اگر از گفته فاسق يا كافرى كه به واسطه قواعد علمى قبله را مى شناسد گمان به قبله پيدا كند، كافى است.
(مسأله 665) اگر براى پيداكردن قبله وسيله اى ندارد، يا با اينكه كوشش كرده، گمانش به طرفى نمى رود، چنانچه وقت نماز وسعت دارد بايد چهار نماز به چهار طرف بخواند و اگر به اندازه چهار نماز وقت ندارد، بايد به اندازه اى كه وقت دارد، نماز بخواند مثلا اگر فقط به اندازه يك نماز وقت دارد; بايد يك نماز به هر طرفى كه مى خواهد بخواند و اگر در حال ابهام بماند

223
پس از خروج وقت به سه طرف ديگر احتياطاً نماز بخواند. و بايد نمازها را طورى بخواند كه يقين كند يكى از آنها رو به قبله بوده يا اگر از قبله كج بوده به طرف دست راست و دست چپ قبله نرسيده است.
(مسأله 666) كسى كه يقين به قبله ندارد; اگر بخواهد غير از نماز، كارى كند كه بايد رو به قبله انجام داد، مثلا بخواهد سر حيوانى را ببرد، بايد به گمان عمل نمايد و اگر گمان ممكن نيست در صورت ضرورت به ذبح حيوان و خوف از فوت آن به هر طرف كه انجام دهد صحيح است.

پوشانيدن بدن در نماز

(مسأله 667) مرد بايد در حال نماز، اگرچه كسى او را نمى بيند عورتين خود را بپوشاند. و بهتر است از ناف تا زانو را هم بپوشاند.
(مسأله 668) زن بايد در موقع نماز، تمام بدن حتى سر و موى خود را بپوشاند ولى پوشاندن صورت به مقدارى كه در وضو شسته مى شود و دستها تا مچ و پاها تا مچ، خواه روى پا و يا كف آن لازم نيست. اما براى آنكه يقين كند كه مقدار واجب را پوشانده است، بايد مقدارى از اطراف صورت و قدرى پائين تر از مچ را هم بپوشاند.
(مسأله 669) اگر در بين نماز بفهمد كه عورتش پيدا است، بايد فوراً آن را بپوشاند و چنانچه پوشاندن عورت زياد طول بكشد احتياط واجب آن است كه نماز را تمام كند و دوباره بخواند، ولى اگر بعد از نماز بفهمد كه در نماز عورت او پيدا بوده، نمازش صحيح است.
(مسأله 670) كسى كه مى خواهد نماز بخواند، و احتمال ندهد، كه تا آخر وقت چيزى پيدا كند كه خود را با آن بپوشاند، در صورتى كه شخص مميزى غير از همسرش او را مى بيند بايد نشسته نماز بخواند و عورت خود را با ران خود بپوشاند. و اگر كسى او را نمى بيند، ايستاده نماز بخواند و جلو خود را با دست بپوشاند و در هر دو صورت ركوع و سجود را با اشاره انجام مى دهد و براى سجود سر را قدرى پائين تر مى آورد.

224

 

لباس نمازگزار

(مسأله 671) لباس نمازگزار شش شرط دارد: اول، آنكه پاك باشد. دوم، آنكه مباح باشد. سوم، آنكه از اجزاء مردار نباشد. چهارم، آنكه از حيوان حرام گوشت نباشد. پنجم و ششم، آنكه اگر نمازگزار مرد است، لباس او ابريشم خالص و طلاباف نباشد و تفصيل اينها در مسائل آينده گفته مى شود.

شرط اول

(مسأله 672) لباس نمازگزار بايد پاك باشد و اگر كسى عمداً با بدن يا لباس نجس نماز بخواند، نمازش باطل است.
(مسأله 673) اگر به واسطه ندانستن مسأله، چيز نجسى را نداند نجس است، مثلا نداند عرق شتر نجاستخوار نجس است و با آن نماز بخواند بنابر احتياط لازم نمازش را اعاده كند.
(مسأله 674) اگر نداند كه بدن يا لباسش نجس است و بعد از نماز بفهمد نجس بوده نماز او صحيح است ولى اگر در اثناء نماز بداند كه بدن و يا لباس او از آغاز نماز نجس بوده است اگر وقت وسيع است نماز را رها كند و با بدن و لباس پاك نماز بخواند. و اگر وقت تنگ است با همان حالت نماز بخواند.
(مسأله 675) اگر فراموش كند كه بدن يا لباسش نجس است و در بين نماز يا بعد از آن يادش بيايد; بايد نماز را دوباره بخواند و اگر وقت گذشته قضاء نمايد.
(مسأله 676) كسى كه مشغول نماز است، اگر در بين نماز لباس او نجس شود و پيش از آنكه چيزى از نماز را با نجاست بخواند بفهمد كه نجس شده، يا بفهمد كه لباس او نجس است و شك كند كه همان وقت نجس شده يا از پيش نجس بوده، در صورتى كه آب كشيدن يا عوض كردن يا بيرون آوردن لباس، نماز را به هم نمى زند همان موقع آن را آب بكشد يا عوض كند سپس نماز را ادامه دهد و اگر ممكن نيست نماز را بشكند و با بدن و لباس پاك نماز

225
بخواند.
(مسأله 677) كسى كه در تنگى وقت مشغول نماز است، اگر در بين نماز بدن او نجس شود و پيش از آنكه چيزى از نماز را با نجاست بخواند ملتفت شود كه نجس شده، يا بفهمد بدن او نجس است و شك كند كه همان وقت نجس شده يا از پيش نجس بوده در صورتى كه آب كشيدن بدن، نماز را به هم نمى زند، بايد آب بكشد و اگر نماز را به هم مى زند، بايد با همان حال نماز را تمام كند و نماز او صحيح است.
(مسأله 678) اگر خونى در بدن يا لباس خود ببيند و يقين كند كه از خون هاى نجس نيست، مثلا يقين كند كه خون پشه است; چنانچه بعد از نماز بفهمد از خون هايى بوده كه نمى شود با آن نماز خواند; نماز او صحيح است.
(مسأله 679) هرگاه يقين كند خونى كه در بدن يا لباس اوست خون نجسى است كه نماز با آن صحيح است، مثلا يقين كند خون زخم و دمل است، اگر چنانچه بعد از نماز بفهمد خونى بوده كه نماز با آن باطل است، نمازش صحيح است.
(مسأله 680) كسى كه غير از لباس نجس، لباس ديگرى ندارد و وقت تنگ است يا احتمال نمى دهد كه لباس پاك پيدا كند، بايد نماز را با همان لباس نجس بخواند.
(مسأله 681) كسى كه دو لباس دارد، اگر بداند يكى از آنها نجس است و نتواند آنها را آب بكشد و نداند كدام يك آنهاست، چنانچه وقت دارد، بايد با هر دو لباس نماز بخواند. مثلا اگر مى خواهد نماز ظهر و عصر بخواند بايد با هركدام يك نماز ظهر و نماز عصر بخواند.

شرط دوم

(مسأله 682) لباس نمازگزار بايد مباح باشد و كسى كه مى داند پوشيدن لباس غصبى حرام است، اگر عمداً در لباس غصبى يا در لباسى كه نخ يا تكمه يا چيز ديگر آن غصبى است نماز بخواند، نماز را دوباره با لباس غير غصبى بخواند.
(مسأله 683) كسى كه مى داند پوشيدن لباس غصبى حرام است، ولى نمى داند نماز را باطل مى كند، اگر عمداً با لباس غصبى نماز بخواند بايد آن نماز را دو مرتبه با لباس غيرغصبى

226
بخواند.
(مسأله 684) اگر نداند يا فراموش كند كه لباس او غصبى است اگر خودش آن لباس را غصب كرده باشد و با آن نماز بخواند، اعاده كند.
(مسأله 685) اگر نداند يا فراموش كند كه لباس او غصبى است و در بين نماز بفهمد، چنانچه چيز ديگرى عورت او را پوشانده است و مى تواند فوراً يا بدون اينكه موالات يعنى پى در پى بودن نماز به هم بخورد، لباس غصبى را بيرون آورد، بايد آن را بيرون آورد و نمازش صحيح است و اگر چيز ديگرى در تن ندارد نماز را بكشند و با لباس غير غصبى نماز بخواند.
(مسأله 686) اگر كسى براى حفظ جانش با لباس غصبى نماز بخواند، يا مثلا براى اينكه دزد لباس غصبى را نبرد با آن نماز بخواند، نمازش صحيح است.
(مسأله 687) اگر با عين پولى كه خمس يا زكات آن را نداده لباس بخرد، و در آن نماز بخواند صحيح است و حق صاحبان خمس و زكات، به ذمّه منتقل مى شود.

شرط سوم

(مسأله 688) لباس نمازگزار بايد از اجزاء حيوان مرده اى كه خون جهنده دارد، يعنى حيوانى كه اگر رگش را ببرند خون از آن به فشار مى آيد، نباشد. بلكه اگر از حيوان مرده اى كه مانند ماهى و مار، خون جهنده ندارد لباس تهيه كند; احتياط واجب آن است كه با آن نماز نخواند.
(مسأله 689) نمازگزار بايد چيزى از مردار مانند گوشت و پوست آن كه روح داشته، همراه نداشته، نباشد.
(مسأله 690) اگر چيزى از مردار حلال گوشت مانند مو و پشم كه روح ندارد همراه نمازگزار باشد; يا با لباسى كه از آنها تهيه كرده اند، نماز بخواند نمازش صحيح است.

227

شرط چهارم

(مسأله 691) لباس نمازگزار بايد از حيوان حرام گوشت نباشد و اگر موئى از آن به بدن و يا به لباس او چسبيده باشد، نماز او اشكال دارد.
(مسأله 692) اگر آب دهان يا بينى يا رطوبت ديگرى از حيوان حرام گوشت مانند گربه بر بدن يا لباس نمازگزار باشد، چنانچه تَر باشد نماز باطل و اگر خشك شده و عين آن برطرف شده باشد، نماز صحيح است.

شرط پنجم

(مسأله 693) پوشيدن لباس طلاباف براى مرد حرام و نماز با آن باطل است، ولى براى زن در نماز و غير نماز اشكال ندارد.
(مسأله 694) زينت كردن به طلا مثل آويختن زنجير طلا به سينه و انگشتر طلا به دست كردن و بستن ساعت مچى طلا به دست براى مرد حرام و نمازخواندن با آنها باطل است. و احتياط واجب آن است كه از استعمال عينك طلا هم خوددارى كند; ولى زينت كردن به طلا، براى زن در نماز و غير نماز اشكال ندارد.
(مسأله 695) اگر مردى نداند يا فراموش كند كه انگشترى يا لباسش از طلا است و با آن نماز بخواند نمازش صحيح است.

شرط ششم

(مسأله 696) لباس مرد نمازگزار حتى عرقچين و بند شلوار او بايد ابريشم خالص نباشد و در غير نماز هم پوشيدن آن براى مرد حرام است.
(مسأله 697) اگر آستر تمام لباس يا آستر مقدارى از آن ابريشم خالص باشد، پوشيدن آن براى مرد حرام و نماز در آن باطل است.
(مسأله 698) لباسى را كه نمى داند از ابريشم خالص است يا چيز ديگر، پوشيدن آن

228
اشكال ندارد، و نماز با آن صحيح است.
(مسأله 699) دستمال ابريشمى و مانند آن اگر در جيب مرد باشد اشكال ندارد و نماز را باطل نمى كند.
(مسأله 700) پوشيدن لباس ابريشمى براى زن در نماز و غير نماز اشكال ندارد.
(مسأله 701) پوشيدن لباس غصبى و ابريشمى خالص و طلاباف و لباسى كه از مردار تهيه شده در حال ناچارى مانعى ندارد. و نيز كسى كه ناچار است لباس بپوشد و لباس ديگرى غير از اينها ندارد و تا آخر وقت هم ناچارى او از بين نمى رود، مى تواند با اين لباس ها نماز بخواند.
(مسأله 702) بنابر احتياط واجب بايد انسان از پوشيدن لباس شهرت كه پارچه يا رنگ يا دوخت آن براى كسى كه مى خواهد آن را بپوشد معمول نيست و نوعى رياكارى حساب مى شود، خوددارى كند، ولى اگر با آن لباس نماز بخواند اشكال ندارد.
(مسأله 703) احتياط واجب آن است كه مرد لباس زنانه و زن لباس مردانه نپوشد; ولى اگر با آن لباس نماز بخواند اشكال ندارد.
(مسأله 704) كسى كه بايد خوابيده نماز بخواند; اگر برهنه باشد و لحاف يا تشك او نجس يا ابريشم خالص يا از اجزاء حيوان حرام گوشت باشد; احتياط واجب آن است كه در نماز، خود را با آنها نپوشاند.

مواردى كه پاك بودن بدن و لباس شرط نيست

(مسأله 705) در شش صورت كه تفصيل آنها بعداً گفته مى شود، اگر بدن يا لباس نمازگزار نجس باشد، نماز او صحيح است: اول، آنكه به واسطه زخم يا جراحت يا دملى كه در بدن او است لباس يا بدنش به خون آلوده شده باشد. دوم، آنكه بدن يا لباس او به مقدار كمتر از درهم (كه تقريباً به اندازه گودى كف دست مى شود) به خون آلوده باشد. سوم، آنكه ناچار باشد با بدن يا لباس نجس نماز بخواند. چهارم، لباس هاى كوچك مانند جوراب و عرقچين او

229
نجس باشد. پنجم، محمول متنجّس. ششم، لباس زنى كه پرستار بچه است نجس شده باشد و احكام اين شش صورت مفصلا در مسائل بعد گفته مى شود.
(مسأله 706) اگر در بدن يا لباس نمازگزار، خون زخم يا جراحت يا دمل باشد، چنانچه طورى است كه آب كشيدن بدن يا لباس يا عوض كردن لباس براى او سخت است، تا وقتى كه زخم يا جراحت يا دمل خوب نشده است، مى تواند با آن خون نماز بخواند، و همچنين است اگر چركى كه با خون بيرون آمده يا دوائى كه روى زخم گذاشته اند و نجس شده; در بدن يا لباس او باشد. ولى زخمى كه به زودى خوب مى شود و شستن آن آسان است، در بدن يا لباس نمازگزار باشد، بايد آن را آب بكشد.
(مسأله 707) اگر جايى از بدن يا لباس كه با زخم فاصله دارد به رطوبت زخم نجس شود، جايز نيست با آن نماز بخواند. ولى اگر مقدارى از بدن يا لباس كه معمولا به رطوبت زخم آلوده مى شود، به رطوبت آن نجس شود; نمازخواندن با آن مانعى ندارد.
(مسأله 708) اگر از زخمى كه توى دهان و بينى و مانند اينها است، خونى به بدن يا لباس برسد، حكم زخم ظاهرى دارد، و نظير آن خون بواسير است خواه دانه هاى بواسير در داخل بدن باشد يا خارج آن.
(مسأله 709) كسى كه بدنش زخم است، اگر در بدن يا لباس خود خونى ببيند و نداند از زخم است يا خون ديگر، نمازخواندن با آن اشكال دارد.
(مسأله 710) اگر چند زخم در بدن باشد و به طورى نزديك هم باشند كه يك زخم حساب شود، تا وقتى همه خوب نشده اند، نمازخواندن با خون آنها اشكال ندارد، ولى اگر به قدرى از هم دور باشند كه هركدام يك زخم حساب شود; هركدام كه خوب شد; بايد براى نماز، بدن و لباس را از خون آن آب بكشد.
(مسأله 711) اگر سر سوزنى خون حيض، در بدن يا لباس نمازگزار باشد نماز او باطل است و بنابر احتياط واجب بايد خون نفاس، و استحاضه، و خون سگ و خوك، و كافر و مردار و حيوان حرام گوشت در بدن، يا لباس نمازگزار نباشد، ولى خون هاى ديگر مثل خون بدن انسان يا خون حيوان حلال گوشت اگرچه در چند جاى بدن و لباس باشد در صورتى كه روى هم كمتر

230
از مقدار يك «درهم» باشد. نمازخواندن با آن اشكال ندارد.
(مسأله 712) خونى كه به لباس بى آستر كه زياد ضخيم نباشد بريزد و به پشت آن برسد، يك خون حساب مى شود، ولى اگر خون، روى لباسى كه آستر دارد بريزد و به آستر آن برسد و يا به آستر بريزد و روى لباس خونى شود هر كدام خون جداگانه حساب مى شود. پس اگر كمتر از درهم باشد نماز با آن صحيح و اگر بيشتر باشد نماز با آن باطل است.
(مسأله 713) اگر خون بدن يا لباس كمتر از درهم باشد و رطوبتى به آن برسد در صورتى كه خون و رطوبتى كه به آن رسيده به اندازه درهم يا بيشتر شود و اطراف را آلوده كند، نماز با آن باطل است. بلكه اگر رطوبت و خون به اندازه درهم نيز نشود و اطراف را هم آلوده نكند، نمازخواندن با آن اشكال دارد ولى اگر رطوبت مخلوط به خون شود و از بين برود نماز صحيح است.
(مسأله 714) اگر خونى كه در بدن يا لباس است كمتر از درهم باشد و نجاست ديگرى به آن برسد، مثلا يك قطره بول روى آن بريزد، نمازخواندن با آن جايز نيست.
(مسأله 715) اگر لباس هاى كوچك نمازگزار مثل عرقچين و جوراب كه نمى شود با آنها عورت را پوشانيد نجس باشد، چنانچه از مردار و حيوان حرام گوشت يا نجس العين و ابريشم خالص و طلا(خصوصاً براى مردان) درست نشده باشد، نماز با آنها صحيح است و نيز اگر با انگشتر نجس نماز بخواند اشكال ندارد.
(مسأله 716) احتياط مستحب آن است كه چيز نجسى مانند دستمال كه با آن نمى شود عورت را پوشاند و كليد و چاقو همراه نمازگزار نباشد.
(مسأله 717) زنى كه پرستار بچه است و بيشتر از يك لباس ندارد و نمى تواند لباس طاهر تهيه كند، هرگاه شبانه روزى يك مرتبه لباس خود را آب بكشد، اگرچه تا روز ديگر لباس به بول بچه نجس شود، مى تواند با آن لباس نماز بخواند. و نيز اگر بيشتر از يك لباس دارد ولى ناچار است كه همه آنها را بپوشد، چنانچه شبانه روزى يك مرتبه به دستورى كه گفته شده همه آنها را آب بكشد كافى است.

231
(مسأله 718) هرگاه بتواند با وسايلى مانند پوشك جلو سرايت نجاست به لباس خود را بگيرد، بايد انجام دهد.

چيزهايى كه در لباس نمازگزار مستحب است

(مسأله 719) چند چيز در لباس نمازگزار مستحب است كه از آن جمله است: پوشيدن عبا و لباس سفيد و پاكيزه ترين لباس ها و استعمال بوى خوش و انگشتر عقيق به دست كردن.

چيزهايى كه در لباس نمازگزار مكروه است

(مسأله 720) چند چيز در لباس نمازگزار مكروه است و از آن جمله است: پوشيدن لباس سياه و چرك وتنگ و لباس شرابخوار و لباس كسى كه از نجاست پرهيز نمى كند و لباسى كه نقش صورت دارد و نيز بازبودن تكمه هاى لباس و دست كردن انگشترى كه نقش صورت دارد.

 

مكان نمازگزار

مكان نمازگزار چند شرط دارد:

شرط اول، آنكه مباح باشد

(مسأله 721) كسى كه در ملك غصبى نماز مى خواند اگرچه روى فرش و تخت و مانند اينها باشد، نمازش باطل است ولى نمازخواندن در زير سقف غصبى و خيمه غصبى مانعى ندارد.
(مسأله 722) نمازخواندن در ملكى كه منفعت آن مال ديگرى است، بدون اجازه كسى كه منفعت ملك، مال او مى باشد باطل است: مثلا در خانه اجاره اى اگر صاحب خانه يا ديگرى بدون اجازه كسى كه آن خانه را اجاره كرده نماز بخواند، نمازش باطل است. ولى اگر ميت وصيت كرده باشد كه ثلث مال او را به مصرفى برسانند و نماز خواندن عرفاً مزاحم با حق او

232
نباشد، نماز صحيح است.
(مسأله 723) كسى كه در مسجد نشسته، اگر ديگرى جاى او را غصب كند و در آنجا نماز بخواند بنابر احتياط واجب بايد دوباره نمازش را در محل ديگرى بخواند.
(مسأله 724) اگر در جايى كه نمى داند غصبى است نماز بخواند و بعد از نماز بفهمد، يا در جايى كه غصبى بودن آن را فراموش كرده نماز بخواند و بعد از نماز يادش بيايد، نماز او صحيح است، ولى اگر خودش غصب كرده باشد و فراموش كند، نماز او اشكال دارد.
(مسأله 725) اگر بداند جايى غصب است ولى نداند كه در جاى غصبى نماز باطل است و در آنجا نماز بخواند، نماز او باطل است.
(مسأله 726) كسى كه ناچار است نماز واجب را سواره بخواند، چنانچه حيوان سوارى يا زين آن غصبى باشد نماز او باطل است و همچنين است اگر بخواهد سواره نماز مستحبى بخواند.
(مسأله 727) كسى كه در ملكى با ديگرى شريك است اگر سهم او جدا نباشد، بدون اجازه شريكش نمى تواند در آن ملك تصرف كند و نماز بخواند.
(مسأله 728) اگر با عين پولى كه خمس و زكات آن را نداده ملكى بخرد، حقوق واجبه به ملك منتقل مى شود، در اين صورت بدون اجازه حاكم شرع در آن نماز نخواند.
(مسأله 729) اگر صاحب ملك به زبان، اجازه نمازخواندن بدهد و انسان بداند كه قلباً راضى نيست، نمازخواندن در ملك او باطل است. ولى اگر به زبان از او اجازه نگرفته باشند ولى انسان يقين كند كه قلباً راضى است، نماز صحيح است.
(مسأله 730) نمازگزاردن در ملك ميتى كه به مردم بدهكار است، با اذن ورثه اشكال ندارد بلكه هر نوع تصرفى كه غير فروختن و از بين بردن مال باشد اشكال ندارد.
(مسأله 731) اگر ميت قرض نداشته باشد ولى بعضى از ورثه او صغير يا ديوانه يا غايب باشند، نماز گزاردن در آن به اذن ديگر ورثه، اگر مزاحم با حق «صغير» يا «ديوانه» نباشد، اشكال ندارد.

233
(مسأله 732) نمازخواندن در مسافرخانه و حمام و مانند اينها كه براى واردين آماده است، اشكال ندارد. ولى در غير اين جاها; در صورتى مى شود نماز خواند كه مالك آن اجازه بدهد، يا حرفى بزند كه معلوم شود، براى نمازخواندن اذن داده است، مثل اينكه به كسى اجازه دهد در ملك او بنشيند و بخوابد، كه از اينها فهميده مى شود براى نمازخواندن هم اذن داده است.
(مسأله 733) در زمين بسيار وسيعى كه دور از ده و چراگاه حيوانات است و زراعتى فعلاً در آن نيست اگرچه صاحبانش راضى نباشند نمازخواندن و نشستن و خوابيدن در آن اشكال ندارد و در زمين هاى زراعتى هم كه نزديك ده است و ديوار ندارد اگرچه در مالكين آنها صغير و ديوانه باشد نماز و عبور و تصرفات جزئى اشكال ندارد ولى اگر يكى از صاحبانش ناراضى باشند تصرف در آن حرام و نماز باطل است.

شرط دوم، استقرار

(مسأله 734) مكان نمازگزار بايد بى حركت باشد و اگر موقع خواندن نماز تكان نداشته باشد و نماز را با آرامش و با رعايت ديگر شرايط بخواند صحيح است و اگر به واسطه تنگى وقت يا جهت ديگر ناچار باشد در جايى كه حركت دارد، مانند اتومبيل و كشتى و ترن نماز بخواند، به قدرى كه ممكن است بايد در حال حركت چيزى نخواند و اگر آنها از قبله به طرف ديگر حركت كنند; به طرف قبله برگردد. و در حال چرخيدن به سمت قبله چيزى نگويد.
(مسأله 735) نمازخواندن در اتومبيل و كشتى و ترن و مانند اينها، وقتى ايستاده اند، مانعى ندارد.
(مسأله 736) روى خرمن گندم و جو و مانند اينها كه نمى شود بى حركت ماند، نماز باطل است.
(مسأله 737) در جايى كه به واسطه احتمال باد و باران و زيادى جمعيت و مانند اينها اطمينان ندارد كه بتواند نماز را تمام كند، اگر به اميد تمام كردن شروع كند، اشكال ندارد و اگر به مانعى برنخورد، نمازش صحيح است.

234
(مسأله 738) در جايى كه ماندن در آن حرام است. مثلا زير سقفى كه نزديك است خراب شود بايد نماز نخواند و همچنين روى چيزى كه ايستادن و نشستن روى آن حرام است، مثل فرشى كه اسم خدا بر آن نوشته شده نبايد نماز بخواند.

شرط سوم، وسعت و گنجايش براى نماز.

(مسأله 739) در جايى كه سقف آن كوتاه است و انسان نمى تواند در آنجا راست بايستد، يا به اندازه اى كوچك است كه جاى ركوع و سجود ندارد، نماز نخواند و اگر ناچار شود كه در چنين جايى نماز بخواند بايد به قدرى كه ممكن است قيام و ركوع و سجود را به جا آورد.

شرط چهارم، پاكى از نجاست سرايت كننده.

(مسأله 740) مكان نمازگزار اگر نجس است نبايد به طورى تَر باشد كه رطوبت آن به بدن يا لباس او برسد ولى جايى كه پيشانى را بر آن مى گذارد اگر نجس باشد در صورتى كه خشك هم باشد نماز باطل است، و احتياط مستحب آن است كه مكان نمازگزار اصلا نجس نباشد.

شرط پنجم، تقدم مرد بر زن.

(مسأله 741) بنابر احتياط واجب بايد زن عقب تر از مرد بايستد و جاى سجده او از جاى ايستادن مرد كمى عقب تر باشد.
(مسأله 742) اگر بين مرد و زن، ديوار يا پرده، يا چيز ديگرى يا تقريباً چهار متر و نيم فاصله باشد نمازشان صحيح است.

شرط ششم، بلندتر نبودن جاى پيشانى از محل ايستادن.

(مسأله 743) جاى پيشانى نمازگزار از جاى زانوها و سرانگشتان پاى او، نبايد بيش از چهار انگشت بسته پست تر يا بلندتر باشد.

235
(مسأله 744) بودن مرد و زن نامحرم در جاى خلوت حرام است و نمازخواندن در آنجا اشكال دارد.
(مسأله 745) نمازخواندن در جايى كه موسيقى مى نوازند، باطل نيست ولى گوش دادن به آنها حرام است.
(مسأله 746) احتياط لازم آن است در خانه كعبه و بر بام آن نماز واجب نخواند.
(مسأله 747) خواندن نماز مستحب در خانه كعبه مستحب است و در داخل خانه مقابل هر ركنى دو ركعت نماز بخوانند.

جاهايى كه نمازخواندن در آنها مستحب است

(مسأله 748) در شرع مقدس اسلام بسيار سفارش شده است، كه نماز را در مسجد بخوانند و بهتر از همه مسجدها مسجدالحرام است و بعد از آن مسجد پيغمبر(صلى الله عليه وآله) و بعد مسجد كوفه و بعد از آن مسجد بيت المقدس و بعد از مسجد بيت المقدس، مسجد جامع هر شهر و بعد از آن مسجد محله و بعد از مسجد محله، مسجد بازار است.
(مسأله 749) براى زنها نمازخواندن در خانه بهتر است، ولى اگر بتوانند كاملا خود را از نامحرم حفظ كنند، بهتر است در مسجد نماز بخوانند.
(مسأله 750) نماز در حرم امامان(عليهم السلام) مستحب است و نماز در حرم مطهر حضرت اميرالمؤمنين(عليه السلام) برابر دويست هزار نماز است.
(مسأله 751) زياد رفتن به مسجد و رفتن به مسجدى كه نمازگزار ندارد مستحب است و همسايه مسجد اگر عذرى نداشته باشد، مكروه است در غير مسجد نماز بخواند.
(مسأله 752) مستحب است انسان با كسى كه در مسجد حاضر نمى شود غذا نخورد و در كارها با او مشورت نكند و همسايه او نشود، و از او زن نگيرد و به او زن ندهد.

236

 

جاهايى كه نمازخواندن در آنها مكروه است

(مسأله 753) نمازخواندن در چند جا مكروه است و از آن جمله است: حمام، زمين نمكزار، مقابل انسان، مقابل درى كه باز است، در جاده و خيابان و كوچه اگر براى كسانى كه عبور مى كنند زحمت نباشد و چنانچه زحمت باشد حرام و نماز اشكال دارد. مقابل آتش و چراغ، در آشپزخانه و هرجا كه كوره آتش باشد، مقابل چاه و چاله اى كه محل بول باشد، روبروى عكس و مجسّمه چيزى كه روح دارد، مگر آنكه روى آن پرده بكشند، در اطاقى كه جنب در آن باشد، در جايى كه عكس باشد اگر چه روبروى نمازگزار نباشد، مقابل قبر، روى قبر، بين دو قبر، در قبرستان.
(مسأله 754) كسى كه در محل عبور مردم نماز مى خواند، يا كسى روبروى اوست، مستحب است جلوى خود چيزى بگذارد و اگر چوب يا ريسمانى هم باشد كافى است.

احكام مسجد

(مسأله 755) نجس كردن زمين و سقف و بام و طرف داخل ديوار مسجد حرام است و هركس بفهمد كه نجس شده است بايد فوراً نجاست آن را برطرف كند. و احتياط واجب آن است كه طرف بيرون ديوار مسجد را هم نجس نكنند، و اگر نجس شود نجاستش را برطرف نمايند مگر آنكه واقف آن را جزء مسجد قرار نداده باشد.
(مسأله 756) اگر نتواند مسجد را تطهير نمايد، يا كمك لازم داشته باشد و پيدا نكند، تطهير مسجد بر او واجب نيست ولى اگر بى احترامى به مسجد باشد بنابر احتياط واجب، بايد به كسى كه مى تواند تطهير كند اطلاع دهد.
(مسأله 757) اگر جايى از مسجد نجس شود كه تطهير آن بدون كندن يا خراب كردن ممكن نيست، بايد آنجا را بكنند يا اگر خرابى جزئى باشد خراب نمايند و پركردن جايى كه كنده اند، و ساختن جايى كه خراب كرده اند، واجب نيست. ولى اگر آن كس كه نجس كرده بكند

237
يا خراب كند در صورت امكان بايد پر كند و تعمير نمايد.
(مسأله 758) اگر مسجدى را غصب كنند و به جاى آن خانه و مانند آن بسازند. كه ديگر به آن مسجد نگويند باز هم بنابر احتياط واجب نجس كردن آن حرام و تطهير آن واجب است.
(مسأله 759) نجس كردن حرم امامان(عليهم السلام) حرام است. و اگر يكى از آنها نجس شود، چنانچه نجس ماندن آن بى احترامى باشد، تطهير آن واجب است، بلكه احتياط مستحب آن است كه اگر بى احترامى هم نباشد آن را تطهير كنند.
(مسأله 760) اگر حصير مسجد نجس شود، بنابر احتياط واجب بايد آن را آب بكشند، ولى چنانچه به واسطه آب كشيدن، خراب مى شود و بريدن جاى نجس بهتر است; بايد آن را ببرند و اگر كسى كه نجس كرده ببرد بايد خودش اصلاح كند.
(مسأله 761) بردن عين نجس مانند خون در مسجد اگر بى احترامى به مسجد باشد حرام است و همچنين بردن چيزى كه نجس شده، در صورتى كه بى احترامى به مسجد باشد حرام است.
(مسأله 762) اگر مسجد را براى روضه خوانى چادر بزنند و فرش كنند و سياهى بكوبند و اسباب چاى در آن ببرند، در صورتى كه اين كارها به مسجد ضرر نرساند و مانع نمازخواندن نشود اشكال ندارد.
(مسأله 763) بنابر احتياط واجب مسجد را به طلا نبايد زينت نمايند و همچنين نبايد صورت چيزهايى كه مثل انسان و حيوان روح دارد در مسجد نقش كنند. و نقاشى چيزهايى كه روح ندارد، مثل گل و بوته مكروه است.
(مسأله 764) اگر مسجد خراب هم شود نمى توانند آن را بفروشند، يا داخل ملك و جاده نمايند.
(مسأله 765) فروختن در و پنجره و چيزهاى ديگر مسجد حرام است و اگر مسجد خراب شود، بايد اينها را صرف تعمير همان مسجد كنند، و چنانچه به درد آن مسجد نخورد، بايد در مسجد ديگر مصرف شود ولى اگر به درد مسجدهاى ديگر هم نخورد، مى توانند آن را بفروشند

238
و پول آن را، اگر ممكن است صرف تعمير همان مسجد و گرنه صرف تعمير مسجد ديگر نمايند.
(مسأله 766) ساختن مسجد و تعمير مسجدى كه نزديك به خرابى مى باشد مستحب است و اگر مسجد طورى خراب شود كه تعمير آن ممكن نباشد، مى توانند آن را خراب كنندو دوباره بسازند بلكه مى توانند مسجدى را كه خراب نشده، براى توسعه آن كه مورد نياز باشد خراب كنند و بزرگتر بسازند.
(مسأله 767) تميزكردن مسجد و روشن كردن چراغ آن مستحب است و كسى كه مى خواهد مسجد برود، مستحب است خود را خوشبو كند و لباس پاكيزه و قيمتى بپوشد و ته كفش خود را وارسى كند كه نجاستى به آن نباشد و موقع داخل شدن به مسجد اول پاى راست و موقع بيرون آمدن، اول پاى چپ را بگذارد و همچنين مستحب است از همه زودتر به مسجد آيد و از همه ديرتر از مسجد بيرون رود.
(مسأله 768) وقتى انسان وارد مسجد مى شود; مستحب است دو ركعت نماز به قصد تحيت و احترام مسجد بخواند و اگر نماز واجب يا مستحب ديگرى هم بخواند كافى است.
(مسأله 769) خوابيدن در مسجد، اگر انسان ناچار نباشد و صحبت كردن راجع به كارهاى دنيا و خواندن شعرى كه نصيحت و مانند آن نباشد مكروه است. و همچنين گمشده اى را طلب كند و صداى خود را بلند كند ولى بلند كردن صدا براى اذان مانعى ندارد.
(مسأله 770) راه دادن بچه و ديوانه به مسجد مكروه است وكسى كه پياز و سير و مانند اينها خورده كه بوى دهانش مردم را اذيت مى كند مكروه است به مسجد برود.
(مسأله 771) نهادن جسد ميت در مسجد پيش از غسل دادن اگر موجب سرايت نجاست و مستلزم هتك مسجد نباشد مانع ندارد، و بعد از غسل دادن بى اشكال است. و صحن مسجد اگر مسجد نباشد شستن و غسل دادن ميت در آنجا اگر مخالف با وقف نباشد و موجب هتك نشود اشكال ندارد.

239

 

اذان و اقامه

(مسأله 772) براى مرد و زن مستحب است پيش از نمازهاى يوميه اذان و اقامه بگويند و گفتن اقامه مستحب مؤكد است. ولى پيش از نماز عيد فطر و قربان، مستحب است سه مرتبه بگويند الصَّلاة و در نمازهاى واجب ديگر سه مرتبه الصَّلاة را به قصد رجاء بگويند.
(مسأله 773) مستحب است در روز اولى كه بچه به دنيا مى آيد، يا پيش از آنكه بند نافش بيفتد، در گوش راست او اذان و در گوش چپش اقامه بگويند.
(مسأله 774) اذان هيجده جمله است: اللّهُ أَكْبَر چهار مرتبه.
أَشْهَدُ أَنْ لا اِلَهَ اِلاَّ اللّهُ، أَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ اللّهِ، حَىَّ عَلَى الصَّلاَةِ، حَىَّ عَلَى الفَلاَح، حَىَّ عَلَى خَيْرِ العَمَلِ، اللّهُ أَكْبَر، لاَ اِلهَ اِلاَّ اللّهُ هر يك دو مرتبه.
و اقامه هفده جمله است يعنى دو مرتبه اللّهُ أَكْبَر از اول اذان و يك مرتبه لاَ اِلهَ اِلاَّ اللّهُ از آخر آن كم مى شود و بعد از گفتن حَىَّ عَلَى خَيْرِ العَمَلِ بايد دو مرتبه قَدْ قامَتِ الصَّلاةُ اضافه نمود.
(مسأله 775) أَشْهَدُ أَنَّ عَلِيّاً وَلِىُّ اللّه جزو اذان و اقامه نيست ولى خوب است بعد از أَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ اللّهِ، به قصد قربت مطلقه و زينت اذان و اقامه گفته شود.

ترجمه اذان و اقامه

(مسأله 776) اللّه اكبر يعنى خداى بزرگ تر از آن است كه او را وصف كنند. أَشْهَدُ أَنْ لا اِلَهَ اِلاَّ اللّهُ، يعنى شهادت مى دهم كه خدايى جز اللّه نيست. أَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ اللّهِ، يعنى شهادت مى دهم كه حضرت محمد بن عبدالله(صلى الله عليه وآله)پيغمبر و فرستاده خداست. أَشْهَدُ أَنَّ عَلِيّاً أميرالمؤمنينَ وَلِىُّ اللّه، يعنى شهادت مى دهم كه حضرت على(عليه السلام)اميرالمؤمنين، و ولى خدا بر همه خلق است. حَىَّ عَلَى الصَّلاَةِ، يعنى بشتاب براى نماز. حَىَّ عَلَى الفَلاَح، يعنى بشتاب براى رستگارى. حَىَّ عَلَى خَيْرِ العَمَلِ، يعنى بشتاب براى بهترين كارها كه نماز است. قَدْ

240
قامَتِ الصَّلاةُ، يعنى نماز برپا شده است. لا اِلَهَ اِلاَّ اللّهُ، يعنى خدايى جز اللّه نيست.
(مسأله 777) بين جمله هاى اذان و اقامه بايد خيلى فاصله نشود و اگر بين آنها بيشتر از معمول فاصله بيندازد، بايد دوباره آن را از سر بگيرد.
(مسأله 778) در پنج نماز اذان ساقط مى شود: اول، نماز عصر روز جمعه. دوم، نماز عصر روز عرفه كه روز نهم ذى حجه است. سوم، نماز عشاى شب عيد قربان، براى كسى كه در مشعر الحرام باشد. چهارم، نماز عصر و عشاى زن مستحاضه. پنجم، نماز عصر و عشاى كسى كه نمى تواند از بيرون آمدن بول و غائط خوددارى كند. بلكه در هر موردى كه دو نماز را باهم مى خوانند، اذان براى نماز دوم ساقط است، مادامى كه فاصله ميان آن دو زياد نباشد، و فاصله شدن تعقيب و نافله ضرر ندارد.
(مسأله 779) اگر براى نماز جماعتى اذان و اقامه گفته باشند، كسى كه با آن جماعت نماز مى خواند، نبايد براى نماز خود اذان و اقامه بگويد.
(مسأله 780) اگر براى خواندن نماز جماعت به مسجد رود و ببيند جماعت تمام شده، تا وقتى كه صف ها به هم نخورده و جمعيت متفرق نشده، اذان و اقامه ساقط است با شرائطى كه در مسأله بعد مى آيد.
(مسأله 781) در جايى كه عده اى مشغول نماز جماعتند، يا نماز آنان تازه تمام شده و صف ها به هم نخورده است، اگر انسان بخواهد فرادى يا با جماعت ديگرى كه برپا مى شود نماز بخواند، با سه شرط اذان و اقامه از او ساقط مى شود: اول، آنكه براى آن نماز، اذان و اقامه گفته باشند. دوم، آنكه نماز جماعت باطل نباشد. سوم، آنكه نماز او و نماز جماعت در يك مكان باشد. پس اگر نماز جماعت ، داخل مسجد باشد و او بخواهد در بام مسجد نماز بخواند، مستحب است اذان و اقامه بگويد.
(مسأله 782) اگر در شرط دوم از شرط هايى كه در مسأله پيش گفته شد شك كند، يعنى شك كند كه نماز جماعت صحيح بوده يا نه، اذان و اقامه از او ساقط است ولى اگر در يكى از دو شرط ديگر شك كند رجاءً اذان و اقامه بگويد.

241
(مسأله 783) كسى كه اذان و اقامه ديگرى را مى شنود مستحب است هر قسمتى را كه مى شنود بگويد ولى از (حى على الصلاة) تا (حى على خير العمل) را به اميد ثواب بگويد.
(مسأله 784) اگر مرد اذان زن را با قصد لذت بشنود، اذان از مرد ساقط نمى شود، بلكه اگر قصد لذت هم نداشته باشد، ساقط شدن اذان اشكال دارد.
(مسأله 785) اذان و اقامه نماز جماعت را بايد مرد بگويد، ولى در جماعت زنان اگر زن اذان و اقامه بگويد كافى است.
(مسأله 786) اقامه بايد بعد از اذان گفته شود و اگر قبل از اذان بگويند صحيح نيست.
(مسأله 787) اگر كلمات اذان و اقامه را بدون ترتيب بگويد، مثلا حى على الفلاح را پيش از حى على الصلاة بگويد، بايد از جايى كه ترتيب به هم خورده، دوباره بگويد.
(مسأله 788) بايد بين اذان و اقامه فاصله نيندازد و اگر بين آنها به قدرى فاصله بيفتد، كه اذانى را كه گفته اذان اين اقامه حساب نشود، مستحب است دوباره اذان و اقامه را بگويد و نيز اگر بين اذان و اقامه و نماز به قدرى فاصله بيندازد كه اذان و اقامه آن نماز حساب نشود، مستحب است دوباره براى آن نماز، اذان و اقامه بگويد.
(مسأله 789) اذان و اقامه بايد به عربى صحيح گفته شود، پس اگر به عربى غلط بگويد، يا به جاى حرفى حرف ديگر بگويد يا مثلا ترجمه آنها را به فارسى بگويد صحيح نيست.
(مسأله 790) اذان و اقامه بايد بعد از داخل شدن وقت نماز گفته شود و اگر عمداً يا از روى فراموشى پيش از وقت بگويد باطل است.
(مسأله 791) اگر پيش از گفتن اقامه شك كند كه اذان گفته يا نه، بايد اذان را بگويد، ولى اگر مشغول اقامه شود و شك كند كه اذان گفته يا نه گفتن اذان لازم نيست.
(مسأله 792) اگر در بين اذان يا اقامه پيش از آنكه قسمتى را بگويد شك كند كه قسمت پيش از آن را گفته يا نه، بايد قسمتى را كه در گفتن آن شك كرده بگويد، ولى اگر در حال گفتن قسمتى از اذان يا اقامه شك كند كه آنچه پيش از آن است گفته يا نه، گفتن آن لازم نيست.
(مسأله 793) مستحب است انسان در موقع گفتن اذان، رو به قبله بايستد و با وضو يا

242
غسل باشد و دست ها را به گوش بگذارد و صدا را بلند نمايد و بكشد و بين جمله هاى اذان كمى فاصله دهد و بين آنها حرف نزند.
(مسأله 794) مستحب است بدن انسان در موقع گفتن اقامه آرام باشد و آن را از اذان آهسته تر بگويد و جمله هاى آن را به هم نچسباند ولى به اندازه اى كه بين جمله هاى اذان فاصله مى دهد، بين جمله هاى اقامه فاصله ندهد.
(مسأله 795) مستحب است بين اذان و اقامه يك قدم بردارد، يا قدرى بنشيند يا سجده كند، يا ذكر بگويد يا دعا بخواند يا قدرى ساكت باشد، يا حرفى بزند يا دو ركعت نماز بخواند.
(مسأله 796) مستحب است كسى را كه براى گفتن اذان معين مى كنند، عادل و وقت شناس و صدايش بلند باشد و اذان را در جاى بلند بگويد.

واجبات نماز

(مسأله 797) واجبات نماز يازده چيز است: اول، نيت. دوم، قيام يعنى (ايستادن). سوم، تَكْبِيرَةُ الإحْرامِ، يعنى گفتن اللّه اكبر در اول نماز. چهارم، ركوع. پنجم، سجود. ششم، قرائت. هفتم، ذكر. هشتم، تشهد. نهم، سلام. دهم، ترتيب. يازدهم، موالات يعنى پى در پى بودن اجزاى نماز.
(مسأله 798) بعضى از واجبات نماز ركن است، يعنى اگر انسان آنها را بجا نياورد، يا در نماز اضافه كند، عمداً باشد يا اشتباهاً، نماز باطل مى شود. و بعضى ديگر ركن نيست، يعنى اگر عمداً كم يا زياد شود، نماز باطل مى شود و چنانچه اشتباهاً كم يا زياد گردد، نماز باطل نمى شود. و ركن نماز پنج چيز است: اول، نيت. دوم، تكبيرة الإحرام. سوم، قيام در موقع گفتن تكبيرة الإحرام و قيام متصل به ركوع، يعنى ايستادن پيش از ركوع. چهارم، ركوع. پنجم، دو سجده.

243

 

نيت

(مسأله 799) انسان بايد نماز را به نيت قربت، يعنى براى انجام فرمان خداوندعالم به جا آورد و لازم نيست نيت را از قلب خود بگذراند يا مثلا به زبان بگويد كه چهار ركعت نماز ظهر مى خوانم قربةً الى اللّه.
(مسأله 800) اگر در نماز ظهر يا در نماز عصر نيت كند كه چهار ركعت نماز مى خوانم و معين نكند، ظهر است يا عصر، نماز او باطل است. و نيز كسى كه مثلا قضاى نماز ظهر بر او واجب است، اگر در وقت نماز ظهر بخواهد نماز قضا يا نماز ظهر را بخواند، بايد نمازى را كه مى خواند، در نيت معين كند كه نماز قضا يا نماز ادا است.
(مسأله 801) انسان بايد فقط براى انجام امر خداوند عالم نماز بخواند، پس كسى كه ريا كند، يعنى براى نشان دادن به مردم نماز بخواند، نمازش باطل است خواه فقط براى مردم باشد، يا خدا و مردم هر دو را در نظر بگيرد.

تكبيرة الإحرام

(مسأله 802) گفتن اللّه اكبر در اول هر نماز واجب و ركن است و بايد حروف (الله) و حروف (اكبر) و دو كلمه (الله و اكبر) را پشت سر هم بگويد و نيز بايد اين دو كلمه به عربى صحيح گفته شود و اگر به عربى غلط بگويد، يا مثلا ترجمه آن را به فارسى بگويد صحيح نيست.
(مسأله 803) احتياط واجب آن است كه تكبيرة الإحرام نماز را به چيزى كه پيش از آن مى خواند، مثلا به اقامه يا به دعائى كه پيش از تكبير مى خواند نچسباند.
(مسأله 804) اگر انسان بخواهد (الله اكبر) را به چيزى كه بعد از آن مى خواند مثلا به (بسم الله الرحمن الرحيم) بچسباند، بايد (ر) اكبر را پيش بدهد.
(مسأله 805) موقع گفتن تكبيرة الإحرام بايد بدن آرام باشد و اگر عمداً در حالى كه

244
بدنش حركت دارد، تكبيرة الإحرام را بگويد باطل است و چنانچه سهواً حركت كند بنابر احتياط واجب بايد اول، عملى كه نماز را باطل مى كند انجام دهد و دوباره تكبير بگويد.
(مسأله 806) تكبير و حمد و سوره و ذكر و دعا را بايد طورى بخواند كه خودش بشنود و اگر به واسطه سنگينى يا كرى گوش يا سر و صداى زياد نمى شنود، بايد طورى بگويد، كه اگر مانعى نباشد بشنود.
(مسأله 807) اگر شك كند كه تكبيرة الاحرام را گفته يا نه، چنانچه مشغول خواندن چيزى شده، به شك خود اعتنا نكند و اگر چيزى نخوانده، بايد تكبير را بگويد.
(مسأله 808) اگر بعد از گفتن تكبيرة الاحرام شك كند كه آن را صحيح گفته يا نه، بايد به شك خود اعتنا نكند.

قيام (ايستادن)

(مسأله 809) قيام در موقع گفتن تكبيرة الاحرام و قيام پيش از ركوع كه آن را قيام متصل به ركوع مى گويند، ركن است ولى قيام در موقع خواندن حمد و سوره و قيام بعد از ركوع، ركن نيست و اگر كسى آن را از روى فراموشى ترك كند، نمازش صحيح است.
(مسأله 810) واجب است پيش از گفتن تكبير و بعد از آن مقدارى بايستد تا يقين كند كه در حال ايستادن تكبير گفته است.
(مسأله 811) اگر ركوع را فراموش كند و بعد از حمد و سوره بنشيند و يادش بيايد كه ركوع نكرده، بايد بايستد و به ركوع رود و اگر بدون اين كه بايستد، به حال خميدگى به ركوع برگردد، چون قيام متصل به ركوع را به جا نياورده، نماز او باطل است.
(مسأله 812) موقعى كه ايستاده است، بايد بدن را حركت ندهد و به طرفى خم نشود و به جايى تكيه نكند ولى اگر از روى ناچارى باشد، اشكال ندارد.
(مسأله 813) اگر موقعى كه ايستاده، از روى فراموشى بدن را حركت دهد يا به طرفى خم شود، يا به جايى تكيه دهد، اشكال ندارد ولى در قيام براى گفتن تكبيرة الاحرام و قيام متصل

245
به ركوع اگر از روى فراموشى حركتى كرده باشد، بنابر احتياط واجب، بايد نماز را تمام كند و دوباره بخواند.
(مسأله 814) احتياط واجب آن است كه در موقع ايستادن، هر دو پا روى زمين باشد، ولى لازم نيست سنگينى بدن روى هر دو پا باشد و اگر روى يك پا هم باشد اشكال ندارد.
(مسأله 815) موقعى كه انسان در نماز مى خواهد كمى جلو يا عقب رود، يا كمى بدن را به طرف راست يا چپ حركت دهد، بايد چيزى نگويد ولى بِحَوْلِ اللهِ و قُوَّتِهِ أقُومُ و أقْعُدُ را بايد در حال برخاستن بگويد و در موقع گفتن ذكرهاى واجب هم بدن بايد بى حركت باشد.
(مسأله 816) اگر موقع خواندن حمد و سوره، يا خواندن تسبيحات، بى اختيار، به قدرى حركت كند كه از حال آرام بودن بدن خارج شود، مثلا كسى به او تنه بزند و او را حركت دهد، احتياط واجب آن است كه بعد از آرام گرفتن بدن، آنچه را در حال حركت خوانده دوباره بخواند.
(مسأله 817) اگر در بين نماز از ايستادن عاجز شود، بايد بنشيند و اگر از نشستن هم عاجز شود، بايد بخوابد، ولى تا بدنش آرام نگرفته بايد چيزى نخواند.
(مسأله 818) تا انسان مى تواند ايستاده نماز بخواند، نبايد بنشيند مثلا كسى كه در موقع ايستادن، بدنش حركت مى كند، يا مجبور است به چيزى تكيه دهد، يا بدنش را كج كند، يا خم شود يا پاها را بيشتر از معمول گشاد بگذارد، بايد به هر طور كه مى تواند ايستاده نماز بخواند ولى اگر به هيچ قسم حتى مثل حال ركوع هم نتواند بايستد، بايد راست بنشيند و نشسته نماز بخواند.
(مسأله 819) تا انسان مى تواند بنشيند نبايد خوابيده نماز بخواند و اگر نتواند راست بنشيند، بايد هر طور كه مى تواند بنشيند و اگر به هيچ قسم نمى تواند بنشيند، بايد به طورى كه در احكام قبله گفته شد، به پهلوى راست بخوابد و اگر نمى تواند; به پهلوى چپ و اگر آن هم ممكن نيست به پشت بخوابد، به طورى كه كف پاهاى او رو به قبله باشد.
(مسأله 820) كسى كه نشسته نماز مى خواند، اگر بعد از خواندن حمد و سوره بتواند بايستد، و ركوع را ايستاده به جا آورد، بايد بايستد و از حال ايستاده به ركوع رود و اگر نتواند،

246
بايد ركوع را هم نشسته به جا آورد.
(مسأله 821) كسى كه خوابيده نماز مى خواند، اگر در بين نماز بتواند بنشيند، بايد مقدارى را كه مى تواند نشسته بخواند، و نيز اگر مى تواند بايستد، بايد مقدارى را كه مى تواند ايستاده بخواند. ولى تا بدنش آرام نگرفته بايد چيزى نخواند.
(مسأله 822) كسى كه نشسته نماز مى خواند اگر در بين نماز بتواند بايستد، بايد مقدارى را كه مى تواند، ايستاده بخواند ولى تا بدنش آرام، نگرفته، بايد چيزى نخواند.
(مسأله 823) كسى كه مى تواند بايستد اگر بترسد كه به واسطه ايستادن، مريض شود يا ضررى به او برسد، مى تواند نشسته نماز بخواند و اگر از نشستن هم بترسد، مى تواند خوابيده نماز بخواند.
(مسأله 824) اگر انسان احتمال بدهد كه تا آخر وقت بتواند ايستاده نماز بخواند، احتياط واجب آن است كه نماز را تأخير بيندازد.

قرائت

(مسأله 825) در ركعت اول و دوم نمازهاى واجب يوميه، انسان بايد، اول حمد و بعد از آن يك سوره تمام بخواند.
(مسأله 826) اگر وقت نماز تنگ باشد، يا انسان ناچار شود كه سوره را نخواند، مثلا بترسد كه اگر سوره را بخواند، دزد يا درنده، يا چيز ديگرى به او صدمه بزند، نبايد سوره را بخواند و اگر براى كار مهمّى عجله داشته باشد مى تواند سوره را نخواند.
(مسأله 827) اگر عمداً سوره را پيش از حمد بخواند نمازش باطل است و اگر اشتباهاً سوره را پيش از حمد بخواند و در بين آن يادش بيايد، بايد سوره را رها كند و بعد از خواندن حمد، سوره را از اول بخواند.
(مسأله 828) اگر حمد و سوره يا يكى از آنها را فراموش كند و بعد از رسيدن به ركوع بفهمد، نمازش صحيح است.

247
(مسأله 829) اگر پيش از آن كه براى ركوع خم شود، بفهمد كه حمد و سوره را نخوانده، بايد بخواند. و اگر بفهمد سوره را نخوانده بايد فقط سوره را بخواند ولى اگر بفهمد حمد تنها را نخوانده; بايد اوّل حمد و بعد از آن دوباره سوره را بخواند، و نيز اگر خم شود و پيش از آن كه به ركوع برسد، بفهمد حمد و سوره، يا سوره تنها، يا حمد تنها را نخوانده، بايد بايستد و به همين شيوه عمل نمايد.
(مسأله 830) اگر در نماز يكى از چهار سوره اى(1) را كه آيه سجده دارد عمداً بخواند نمازش باطل است.
(مسأله 831) اگر در نماز، آيه سجده را بشنود، و به اشاره سجده كند نمازش صحيح است.
(مسأله 832) در نماز مستحبى، خواندن سوره لازم نيست; اگرچه آن نماز به واسطه نذر كردن واجب شده باشد مگر اين كه نماز متعارف را نذر كند. ولى در بعضى از نمازهاى مستحبى مثل نماز ليلة الدفن، كه سوره مخصوصى دارد، اگر بخواهد به دستور آن نماز رفتار كرده باشد، بايد همان سوره را بخواند.
(مسأله 833) در نماز جمعه و در نماز ظهر روز جمعه، مستحب است در ركعت اول بعد از حمد، سوره جمعه و در ركعت دوم بعد از حمد، سوره منافقين بخواند و اگر مشغول يكى از اينها شود، بنابر احتياط واجب نمى تواند آن را رها كند و سوره ديگر بخواند.
(مسأله 834) بر مرد واجب است حمد و سوره نماز صبح و مغرب و عشا را بلند بخواند و بر مرد و زن واجب است حمد و سوره نماز ظهر و عصر را آهسته بخوانند.
(مسأله 835) مرد بايد در نماز صبح و مغرب و عشا مواظب باشد كه تمام كلمات حمد و سوره حتى حرف آخر آنها را بلند بخواند.
(مسأله 836) زن مى تواند حمد و سوره نماز صبح و مغرب و عشا را بلند يا آهسته بخواند، ولى اگر نامحرم صدايش را بشنود بنابر احتياط واجب بايد آهسته بخواند.

1. سوره هاى: الم سجده، فصّلت، نجم و علق.

248
(مسأله 837) اگر در جايى كه بايد نماز را بلند بخواند عمداً آهسته بخواند، يا در جايى كه بايد آهسته خواند عمداً بلند بخواند، نمازش باطل است ولى اگر از روى فراموشى يا ندانستن مسأله باشد صحيح است و اگر در بين خواندن حمد و سوره هم بفهمد اشتباه كرده; لازم نيست مقدارى را كه خوانده دوباره بخواند.
(مسأله 838) اگر كسى در خواندن حمد و سوره بيشتر از معمول صدايش را بلند كند، مثل آن كه آنها را با فرياد بخواند، نمازش باطل است.
(مسأله 839) انسان بايد نماز را ياد بگيرد كه غلط نخواند و كسى كه اصلاً نمى تواند صحيح آن را ياد بگيرد، بايد هر طور كه مى تواند بخواند و احتياط واجب آن است كه نماز را به جماعت به جا آورد.
(مسأله 840) كسى كه حمد و سوره و چيزهاى ديگر نماز را به خوبى نمى داند و مى تواند ياد بگيرد، چنانچه وقت نماز وسعت دارد، بايد ياد بگيرد و اگر وقت تنگ است، بنابر احتياط واجب در صورتى كه ممكن باشد، بايد نمازش را به جماعت بخواند.
(مسأله 841) احتياط واجب آن است كه براى ياددادن واجبات نماز مزد نگيرند ولى براى مستحبات آن اشكال ندارد.
(مسأله 842) اگر يكى از كلمات حمد و سوره را نداند، يا عمداً آن را نگويد يا به جاى حرفى، حرف ديگر بگويد مثلا به جاى (ض)، (ظ) بگويد يا جايى كه بايد بدون زير و زبر خوانده شود، زير و زبر بدهد، يا تشديد را نگويد نماز او باطل است.
(مسأله 843) اگر زير و زبر كلمه اى را نداند بايد ياد بگيرد ولى اگر كلمه اى كه وقف كردن آخر آن جايز است مى تواند هميشه وقف كند و ياد گرفتن زير و زبر آن لازم نيست و نيز اگر نداند مثلا كلمه اى با (س) است يا با (ص) بايد ياد بگيرد و چنانچه دو جور يا بيشتر بخواند، مثل آن كه در اهدنا الصراط المستقيم، «مستقيم» را يك مرتبه با (س) و يك مرتبه با (ص) بخواند نمازش باطل است مگر آن كه هر دو جور قرائت شده باشد و به اميد رسيدن به واقع بخواند.

249
(مسأله 844) احتياط مستحب آن است كه در نماز، وقف به حركت و وصل به سكون ننمايد و معنى وقف به حركت آن است كه زير يا زبر يا پيشِ آخر كلمه اى را بگويد و بين آن كلمه و كلمه بعد، فاصله بيندازد، مثلا بگويد الرَّحْمنِ الرَّحيمِ وميم الرّحيم را زير بدهد و بعد قدرى فاصله دهد و بگويد مالك يوم الدّين. معنى وصل به سكون آن است كه زير يا زبر يا پيشِ كلمه اى را نگويد و آن كلمه را به كلمه بعد بچسباند مثل آن كه بگويد الرَّحمنِ الرَّحيمِ و ميم الرّحيم را زير ندهد و فوراً مالك يوم الدّين را بگويد.
(مسأله 845) در ركعت سوم و چهارم نماز مى تواند فقط يك حمد بخواند، يا سه مرتبه تسبيحات اربعه بگويد. يعنى سه مرتبه بگويد سُبْحانَ اللهِ و الحَمْدُ للّهِ و لا إلهَ إلاّ اللهُ و اللهُ أكْبَر و مى تواند در يك ركعت حمد و در ركعت ديگر تسبيحات بخواند و بهتر است در هر دو ركعت تسبيحات بخواند.
(مسأله 846) در تنگى وقت بايد تسبيحات اربعه را يك مرتبه بگويد.
(مسأله 847) بر مرد و زن واجب است كه در ركعت سوم و چهارم نماز، حمد يا تسبيحات را آهسته بخوانند.
(مسأله 848) اگر در ركعت سوم و چهارم حمد بخواند، بنابر احتياط واجب بايد بسم الله آن را هم آهسته بگويد.
(مسأله 849) كسى كه نمى تواند تسبيحات را ياد بگيرد يا درست بخواند، بايد در ركعت سوم و چهارم حمد بخواند.
(مسأله 850) اگر در دو ركعت اول نماز به خيال اين كه دو ركعت آخر است تسبيحات بگويد، چنانچه پيش از ركوع بفهمد، بايد حمد و سوره را بخواند و اگر در ركوع بفهمد، نمازش صحيح است و براى ترك هر يك از حمد و سوره دو سجده سهو بعد از نماز انجام دهد.
(مسأله 851) اگر در دو ركعت آخر نماز به خيال اين كه در دو ركعت اول است حمد بخواند يا در دو ركعت اول نماز با اين كه گمان مى كرده در دو ركعت آخر است حمد بخواند، چه پيش از ركوع بفهمد و چه بعد از آن، نمازش صحيح است.

250
(مسأله 852) اگر در ركعت سوم يا چهارم مى خواست حمد بخواند تسبيحات به زبانش آمد، يا مى خواست تسبيحات بخواند، حمد به زبانش آمد بايد آن را رها كند و دوباره حمد يا تسبيحات را بخواند. ولى اگر عادتش خواندن چيزى بوده كه به زبانش آمده و در خزانه قلبش آن را قصد داشته مى تواند همان را تمام كند و نمازش صحيح است.
(مسأله 853) مستحب است در تمام نمازها در ركعت اول، سوره توحيد و در ركعت دوم، سوره قدر را بخواند و عكس آن نيز وارد شده است و بهتر است به صورت نخست خوانده شود.

ركوع

(مسأله 854) در هر ركعت بعد از قرائت بايد به اندازه اى خم شود كه بتواند دست را به زانو برساند و اين عمل را ركوع مى گويند و احتياط واجب است كه دست ها را بر زانوان خود بگذارد.
(مسأله 855) هرگاه ركوع را به طور غير معمول به جا آورد، مثلا به چپ يا راست خم شود اگرچه دست هاى او به زانو برسد، صحيح نيست.
(مسأله 856) خم شدن بايد به قصد ركوع باشد، پس اگر به قصد كار ديگرى مثلا براى كشتن جانور خم شود; نمى تواند آن را ركوع حساب كند، بلكه بايد بايستد و دوباره براى ركوع خم شود و به واسطه اين عمل، ركن زياد نشده و نماز باطل نمى شود.
(مسأله 857) كسى كه نشسته ركوع مى كند، بايد به قدرى خم شود كه صورتش مقابل زانوها برسد و بهتر است به قدرى خم شود كه صورت; نزديك جاى سجده برسد.
(مسأله 858) ذكر ركوع، بنابر احتياط واجب آن است كه سه مرتبه سبحان الله يا يك مرتبه سُبْحانَ رَبِّىَ العَظِيمِ و بِحَمْدِهِ بگويد.
(مسأله 859) ذكر ركوع بايد دنبال هم و به عربى صحيح گفته شود و مستحب است آن را سه يا پنج يا هفت مرتبه بلكه بيشتر بگويند.
(مسأله 860) در ركوع بايد به مقدار ذكر واجب، بدن آرام باشد و در ذكر مستحب هم اگر

251
آن را به قصد ذكرى كه براى ركوع دستور داده اند بگويد بنابر احتياط واجب، آرام بودن بدن لازم است.
(مسأله 861) اگر پيش از آن كه به مقدار ركوع خم شود و بدن آرام گيرد، عمداً ذكر ركوع را بگويد، احتياط آن است كه نماز را اعاده نمايد.
(مسأله 862) اگر پيش از تمام شدن ذكر واجب، عمداً سر از ركوع بردارد، نمازش باطل است و اگر سهواً سر بردارد، چنانچه پيش از آن كه از حال ركوع خارج شود، يادش بيايد كه ذكر ركوع را تمام نكرده بايد در حال آرامى بدن دوباره ذكر را بگويد و اگر بعد از آن كه از حال ركوع خارج شد يادش بيايد، نماز او صحيح است.
(مسأله 863) هرگاه نتواند به اندازه ركوع خم شود، بايد به چيزى تكيه دهد و ركوع كند و اگر موقعى هم كه تكيه داده نتواند به طور معمول ركوع كند بايد به هر اندازه مى تواند، خم شود و اگر هيچ نتواند خم شود، بايد موقع ركوع بنشيند و نشسته ركوع كند و احتياط واجب آن است كه نماز ديگرى هم بخواند و براى ركوع آن با سر، در حال ايستاده، اشاره نمايد.
(مسأله 864) كسى كه مى تواند ايستاده نماز بخواند اگر در حال ايستاده يا نشسته نتواند ركوع كند، بايد ايستاده نماز بخواند و براى ركوع با سر اشاره كند و اگر نتواند اشاره كند، بايد به نيّت ركوع چشم ها را هم بگذارد و ذكر آن را بگويد و به نيّت برخاستن از ركوع، چشم ها را باز كند و اگر از اين هم عاجز است بايد در قلب، نيّت ركوع كند و ذكر آن را بگويد.
(مسأله 865) اگر بعد از رسيدن به حد ركوع و آرام گرفتن بدن، سر بردارد و دو مرتبه به قصد ركوع به اندازه ركوع خم شود، نمازش باطل است و نيز اگر بعد از آنكه به اندازه ركوع خم شد و بدنش آرام گرفت، به قصد ركوع به قدرى خم شود كه از اندازه ركوع بگذرد و دوباره به ركوع برگردد، بنابر احتياط واجب نماز را تمام كند و سپس اعاده كند.
(مسأله 866) بعد از تمام شدن ذكر ركوع، بايد راست بايستد و بعد از آنكه بدن آرام گرفت به سجده رود و اگر عمداً پيش از ايستادن، يا پيش از آرام گرفتن بدن به سجده رود نمازش باطل است.

252
(مسأله 867) اگر ركوع را فراموش كند و پيش از آنكه به سجده برسد، يادش بيايد، بايد بايستد بعد به ركوع رود و چنانچه به حالت خميدگى به ركوع برگردد، نمازش باطل است.
(مسأله 868) اگر بعد از آنكه پيشانى به زمين برسد، يادش بيايد كه ركوع نكرده بنابر احتياط واجب بايد بايستد و ركوع كند و نماز را تمام كند و دو سجده سهو پس از نماز بجا آورد و سپس دوباره نماز را بخواند.

سجود

(مسأله 869) نمازگزار بايد در هر ركعت از نمازهاى واجب و مستحب; بعد از ركوع دو سجده كند و سجده آن است كه پيشانى را بر زمين بگذارد و گذاردن كف دو دست، و سر دو زانو، و سر دو انگشت بزرگ پاها، بر زمين از واجبات سجده است.
(مسأله 870) دو سجده روى هم در يك ركعت يك ركن است كه اگر كسى در نماز واجب عمداً يا از روى فراموشى هر دو را ترك كند، يا دو سجده ديگر به آنها اضافه نمايد، نمازش باطل است.
(مسأله 871) اگر عمداً يك سجده كم يا زياد كند، نماز باطل مى شود. و اگر سهواً يك سجده كم كند حكم آن بعداً گفته خواهد شد.
(مسأله 872) اگر پيشانى را عمداً يا سهواً به زمين نگذارد، سجده نكرده است. اگرچه جاهاى ديگر به زمين برسد. ولى اگر پيشانى را به زمين بگذارد و سهواً جاهاى ديگر را به زمين نرساند، يا سهواً ذكر نگويد سجده صحيح است.
(مسأله 873) احتياط واجب آن است كه مقدار ذكر از سه مرتبه سبحان الله يا يك مرتبه سُبْحانَ رَبِّىَ الأَعْلى وَ بِحَمْدِهِ كمتر نباشد و مستحب است سبحان ربى الأعلى و بحمده را سه يا پنج يا هفت مرتبه بگويد.
(مسأله 874) در سجود بايد به مقدار ذكر واجب، بدن آرام باشد و موقع گفتن ذكر مستحب هم، اگر آن را به قصد ذكرى كه براى سجده دستور داده اند بگويد، آرام بودن بدن

253
لازم است. ولى در گفتن ذكر به قصد قربت مطلقه، آرام بودن بدن لازم نيست.
(مسأله 875) اگر پيش از آنكه پيشانى به زمين برسد و بدن آرام بگيرد عمداً ذكر سجده را بگويد، يا پيش از تمام شدن ذكر عمداً سر از سجده بردارد، نماز باطل است.
(مسأله 876) اگر پيش از آنكه پيشانى به زمين برسد و بدن آرام گيرد، سهواً ذكر سجده را بگويد و پيش از آنكه سر از سجده بردارد، بفهمد اشتباه كرده بايد دوباره در حال آرام بودن، ذكر را بگويد.
(مسأله 877) اگر پيش از تمام شدن ذكر سجده سهواً پيشانى را از زمين بردارد نمى تواند دوباره به زمين بگذارد و بايد آن را يك سجده حساب كند. ولى اگر جاهاى ديگر را سهواً از زمين بردارد، بايد دو مرتبه به زمين بگذارد و ذكر را بگويد.
(مسأله 878) بعد از تمام شدن ذكر سجده اول بايد بنشيند تا بدن آرام گيرد و دوباره به سجده رود.
(مسأله 879) در سجده بايد كف دست را بر زمين بگذارد ولى در حال ناچارى پشت دست هم مانعى ندارد. و اگر پشت دست ممكن نباشد; بايد مچ دست را بگذارد و چنانچه آن را هم نتواند، بايد تا آرنج هر جا كه مى تواند بر زمين بگذارد و اگر آن هم ممكن نيست، گذاشتن بازو كافى است.
(مسأله 880) در سجده بايد سر دو انگشت بزرگ پاها را به زمين بگذارد. و اگر انگشت هاى ديگر پا، يا روى پا را به زمين بگذارد، يا به واسطه بلند بودن ناخن، سر شست به زمين نرسد نماز باطل است. و كسى كه به واسطه ندانستن مسأله نمازهاى خود را اينطور خوانده بنابر احتياط مستحب; بايد دوباره بخواند.
(مسأله 881) كسى كه نمى تواند پيشانى را به زمين برساند بايد به قدرى كه مى تواند خم شود و مهر يا چيز ديگرى را كه سجده بر آن صحيح است روى چيز بلندى گذاشته و طورى پيشانى را بر آن بگذارد كه بگويند سجده كرده است; ولى بايد كف دست ها و زانوها و انگشتان پا را به طور معمول بر زمين بگذارد.

254
(مسأله 882) كسى كه هيچ نمى تواند خم شود بايد براى سجده بنشيندو با سر اشاره كند و اگر نتواند بايد با چشم ها اشاره نمايد يعنى چشم ها را به قصد سجده ببندد و به نيت سربرداشتن باز كند و در هر دو صورت احتياط واجب آن است كه اگر مى تواند به قدرى مهر را بلند كند كه پيشانى را بر آن بگذارد و اگر نمى تواند احتياط مستحب آن است كه مهر را بلند كند و به پيشانى بگذارد، و اگر با سر يا چشم ها هم نمى تواند اشاره كند، بايد در قلب نيت سجده كند و بنابر احتياط واجب با دست و مانند آن براى سجده اشاره نمايد.
(مسأله 883) جايى كه انسان بايد تقيه كند مى تواند بر فرش و مانند آن سجده نمايد و اگر بدون زحمت مى تواند در جاى ديگر نماز بخواند براى نماز به جاى ديگر برود.
(مسأله 884) در ركعت اول و ركعت سومى كه تشهد ندارد، مثل ركعت سوم نماز ظهر و عصر و عشا بايد بعد از سجده دوم قدرى بى حركت بنشيند و بعد برخيزد.

چيزهايى كه سجده بر آنها صحيح است

(مسأله 885) بايد بر زمين و چيزهاى غير خوراكى كه از زمين مى رويد، مانند چوب و برگ درخت سجده كرد و سجده بر چيزهاى خوراكى و پوشاكى صحيح نيست و نيز سجده كردن بر چيزهاى معدنى مانند طلا و نقره و عقيق و فيروزه باطل است اما سجده كردن بر سنگ هاى معدنى مانند سنگ مرمر و سنگ هاى سياه اشكال ندارد.
(مسأله 886) احتياط واجب آن است كه بر برگ درخت مو اگر تازه باشد سجده نكنند.
(مسأله 887) سجده بر چيزهايى كه از زمين مى رويد و خوراك حيوان است مثل علف و كاه صحيح است.
(مسأله 888) اگر چيزى كه سجده بر آن صحيح است ندارد، يا اگر دارد به واسطه سرما يا گرماى زياد و مانند اينها نمى تواند بر آن سجده كند; بايد به لباسش اگر از كتان يا پنبه است، سجده كند و اگر از چيز ديگر است (مثلا از پشم است) بر همان چيز و يا فرش سجده كند و اگر آن هم نيست بر اشياى معدنى مانند عقيق و فيروزه سجده كند و اگر آن هم نيست بايد بر

255
پشت دست سجده كند.
(مسأله 889) اگر در بين نماز چيزى كه بر آن سجده مى كند گم شود و چيزى كه سجده بر آن صحيح است نداشته باشد چنانچه وقت وسعت دارد; بايد نماز را تمام كند و دوباره بخواند و اگر وقت تنگ است، بايد به ترتيبى كه اكنون گفته شد عمل كند.
(مسأله 890) مهر يا چيزى كه بر آن سجده مى كند بايد پاك باشد ولى اگر مثلاً مهر را روى فرش نجس بگذارد، يا يك طرف مهر نجس باشد، و پيشانى را به طرف پاك آن بگذارد، اشكال ندارد.

مكروهات سجده

قرآن خواندن در سجده مكروه است. و نيز مكروه است براى برطرف كردن گرد و غبار، جاى سجده را فوت كند. و اگر در اثر فوت كردن، دو حرف از دهان بيرون آيد; نماز باطل است. و غير از اينها مكروهات ديگرى هم در كتاب هاى مفصل گفته شده است.

سجده واجب قرآن

(مسأله 891) اگر انسان موقعى كه آيه سجده را مى خواند و از ديگرى هم بشنود يك سجده كافى است.
(مسأله 892) در غير نماز، اگر در حال سجده آيه سجده را بخواند يا به آن گوش بدهد بايد سر از سجده بردارد و دوباره سجده كند.
(مسأله 893) اگر آيه سجده را از نوار و يا راديو بشنود لازم است سجده نمايد.
(مسأله 894) در سجده واجب قرآن نمى شود بر چيزهاى خوراكى و پوشاكى سجده كرد ولى ساير شرايط سجده را كه در نماز است لازم نيست مراعات كنند.
(مسأله 895) در سجده واجب قرآن بايد طورى عمل كند كه بگويند سجده كرد.
(مسأله 896) هر گاه در سجده واجب قرآن پيشانى را به قصد سجده بر زمين بگذارد; اگر

256
چه ذكر نگويد كافيست و گفتن ذكر، مستحب است و بهتر است بگويد:
«لا اِلَهَ اِلاَّ اللهُ حَقّاً حَقّاً لا اِلهَ اِلاَّ اللهُ اِيماناً وَ تَصْدِيقاً لا اِلهَ اِلاَّ اللهُ عُبُودِيَّةً وَ رِقاً سَجَدْتُ لَكَ يَا رَبِّ تَعَبُّداً وَرِقّاً لا مُسْتَنْكِفاً وَ لا مُسْتَكْبِراً بَلْ اَنَا عَبْدٌ ذَلِيلٌ ضَعِيفٌ خَائِفٌ مُسْتَجِيرٌ».

 

تشهّد

(مسأله 897) در ركعت دوم تمام نمازهاى واجب و ركعت سوم نماز مغرب و ركعت چهارم نماز ظهر و عصر و عشا بايد انسان بعد از سجده دوم بنشيند و در حال آرام بودن بدن تشهّد بخواند يعنى بگويد: اَشْهَدُ اَنْ لا اِلهَ اِلاَّ اللهُ وَحْدَهُ لا شَرِيكَ لَهُ وَ اَشْهَدُ اَنَّ مُحَمَّداً عَبْدُهُ وَ رَسولُهُ اَللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّد وَ آلِ مُحَمَّد.
(مسأله 898) كلمات تشهّد بايد به عربى صحيح و به طورى كه معمول است پشت سر هم گفته شود.
(مسأله 899) اگر تشهّد را فراموش كند و بايستد و پيش از ركوع يادش بيايد كه تشهّد را نخوانده، بايد بنشيند و تشهد را بخواند و دوباره بايستد و آنچه بايد در آن ركعت خوانده شود بخواند و نماز را تمام كند و بنابر احتياط واجب براى ايستادن بى جا دو سجده سهو به جا آورد و اگر در ركوع يا بعد از آن يادش بيايد; بايد نماز را تمام كند و بعد از سلام نماز، تشهد را قضا كند و بنابر احتياط واجب براى تشهّد فراموش شده دو سجده سهو به جا آورد.

سلام نماز

(مسأله 900) بعد از تشهّد ركعت آخر نماز; مستحب است در حالى كه نشسته و بدن آرام است بگويد: اَلْسَّلامُ عَلَيْكَ اَيُّهَا النَّبِىُّ وَ رَحْمَةُ اللهِ وَ بَرَكاتُهُ و بعد از آن بايد بگويد:
اَلْسَّلامُ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَةُ اللهِ وَ بَرَكاتُهُ يا بگويد اَلسَّلامُ عَلَيْنَا وَ عَلى عِبَادِ اللهِ
الصَّالِحينَ
.

257
(مسأله 901) هر گاه سلام را فراموش كند، اين مسأله سه صورت دارد:
1. موقعى يادش بيايد كه نه صورت نماز به هم خورده، و نه كارى كه نماز را در هر دو حالت (عمد و سهو) باطل مى كند (مانند پشت به قبله كردن) انجام داده است در اين صورت سلام را مى گويد و نمازش صحيح است.
2. موقعى يادش بيايد كه صورت نماز به هم خورده و پيش از به هم خوردن صورت نماز، چيزى كه نماز را در هر دو حالت باطل مى كند، انجام نداده است در اين صورت سلام را نيز بگويد و نماز او صحيح است.
3. به همين صورت ولى قبل از به هم خوردن صورت نماز، چيزى كه نماز را در هر دو حالت باطل مى كند، انجام داده باشد، در اين صورت سلام بگويد و دو مرتبه آن نماز را اعاده كند.

ترتيب

(مسأله 902) اگر عمداً ترتيب نماز را به هم بزند، مثلاً سوره را پيش از حمد بخواند، يا سجود را پيش از ركوع به جا آورد; نماز باطل مى شود.
(مسأله 903) اگر ركنى از نماز را فراموش كند و ركن بعد از آن را به جا آورد، مثلاً پيش از آنكه ركوع كند دو سجده نمايد; نماز باطل است.
(مسأله 904) اگر ركنى را فراموش كند و چيزى را كه بعد از آن است و ركن نيست به جا آورد، مثلاً پيش از آنكه دو سجده كند تشهّد بخواند، بايد ركن را به جا آورد و آنچه را اشتباهاً پيش از آن خوانده دوباره بخواند.
(مسأله 905) اگر چيزى را كه ركن نيست فراموش كند و ركن بعد از آن را به جا آورد، مثلاً حمد را فراموش كند و مشغول ركوع شود، نمازش صحيح است.
(مسأله 906) اگر چيزى را كه ركن نيست فراموش كند و چيزى را كه بعد از آنست و آن هم ركن نيست به جا آورد، مثلاً حمد را فراموش كند و سوره را بخواند چنانچه مشغول ركن بعد

258
شده باشد، مثلاً در ركوع يادش بيايد كه حمد را نخوانده، بايد بگذرد و نماز او صحيح است، و اگر مشغول ركن بعد نشده باشد، بايد آنچه را فراموش كرده به جا آورد و بعد از آن، چيزى را كه اشتباهاً جلوتر خوانده دوباره بخواند.
(مسأله 907) اگر سجده اول را به خيال اينكه سجده دوم است، يا سجده دوم را به خيال اينكه سجده اول است به جا آورد، نماز صحيح است و سجده اول او سجده اول و سجده دوم او سجده دوم حساب مى شود.

موالات

(مسأله 908) انسان بايد نماز را با موالات بخواند، يعنى كارهاى نماز مانند ركوع و سجود و تشهد را پشت سر هم به جا آورد و چيزهائى را كه در نماز مى خواند به طورى كه معمول است پشت سر هم بخواند و اگر به قدرى بين آنها فاصله بيندازد كه نگويند نماز مى خواند; نمازش باطل است.
(مسأله 909) اگر در نماز سهواً بين حرف ها يا كلمات فاصله بيندازد و فاصله به قدرى نباشد كه صورت نماز از بين برود، چنانچه مشغول ركن بعد نشده باشد، بايد آن حرف ها يا كلمات را به طور معمول بخواند و اگر مشغول ركن بعد شده باشد، نمازش صحيح است. مگر اينكه بين كلمات تكبيرة الاحرام آن قدر فاصله دهد كه از صورت تكبيرة الاحرام خارج شود در اين صورت نمازش باطل است.
(مسأله 910) طول دادن ركوع و سجود و خواندن سوره هاى بزرگ، موالات را به هم نمى زند.

قنوت

(مسأله 911) در تمام نمازهاى واجب و مستحب. پيش از ركوع ركعت دوم مستحب است قنوت بخواند و در نماز «وتر» با آنكه يك ركعت مى باشد. خواندن قنوت پيش از ركوع

259
مستحب است و نماز جمعه در هر ركعت يك قنوت دارد و نماز آيات پنج قنوت و نماز عيد فطر و قربان در ركعت اول پنج قنوت و در ركعت دوم چهار قنوت دارد.
(مسأله 912) در قنوت هر ذكرى بگويد، اگر چه يك سبحان الله باشد، كافيست و بهتر است بگويد: لا اِلهَ اِلاَّ اللهُ الْحَلِيمُ الْكَريمُ لا اِلهَ اِلاَّ اللهُ الْعَلِىُّ الْعَظِيمُ سُبْحَانَ اللهِ رَبِّ السَّمَوَاتِ السَّبْع وَ رَبِّ اْلأرَضِينَ السَّبْع وَ ما فِيهِنَّ وَ ما بَيْنَهُنَّ وَ رَبِّ الْعَرْشِ الْعَظِيمِ وَالْحَمْدُ للهِ رَبِّ العْالَمِينَ.

مبطلات نماز

(مسأله 913) دوازده چيز نماز را باطل مى كند و آنها را مبطلات مى گويند:
اول آنكه در بين نماز يكى از شرط هاى آن از بين برود; مثلاً در بين نماز بفهمد مكانش غصبى است. و امكان خواندن در وقت در مكان مباح ممكن است.
دوم آنكه در بين نماز عمداً يا سهواً يا از روى ناچارى، چيزى كه وضو يا غسل را باطل مى كند پيش آيد; مثلاً بول از او بيرون آيد ولى كسى كه نمى تواند از بيرون آمدن بول و غائط خوددارى كند، اگر در بين نماز بول يا غائط از او خارج شود چنانچه به شيوه اى كه در احكام وضو گفته شد، رفتار نمايد نمازش باطل نمى شود و نيز اگر در بين نماز از زن مستحاضه خون خارج شود، در صورتى كه به شيوه استحاضه رفتار كرده باشد، نمازش صحيح است.
سوم از مبطلات نماز آن است كه دست ها را روى هم بگذارد.
(مسأله 914) هر گاه براى ادب دست ها را به عنوان جزء نمازش روى هم بگذارد، بنابر احتياط واجب بايد نماز را دوباره بخواند، ولى اگر از روى فراموشى يا ناچارى يا براى كار ديگر مثل خاراندن دست و مانند آن، دست ها را روى هم بگذارد اشكال ندارد.
چهارم از مبطلات نماز آن است كه بعد از خواندن حمد، «آمين» بگويد. ولى اگر اشتباهاً يا از روى ناچارى بگويد، نمازش باطل نمى شود.
پنجم از مبطلات نماز آن است كه عمداً يا از روى فراموشى پشت به قبله كند، يا به

260
طرف راست يا چپ قبله برگردد، بلكه اگر عمداً به قدرى برگردد كه نگويند رو به قبله است، اگر چه به طرف راست يا چپ نرسد، نمازش باطل است.
(مسأله 915) اگر عمداً و يا سهواً همه صورت را به طرف راست يا چپ قبله برگرداند به نحوى كه «استقبال به صورت گفته نشود» نمازش باطل است ولى اگر سر را كمى بگرداند عمداً باشد; يا اشتباهاً نمازش باطل نمى شود.
ششم از مبطلات نماز، سخن گفتن است.
(مسأله 916) اگر كلمه اى بگويد كه دو حرف دارد; مثل «من» و «ما» نماز او باطل مى شود و هر گاه كلمه اى بگويد كه يك حرف بيشتر نباشد مانند «ق» كه در زبان عرب به معنى نگهدارى كن، چنانچه معنى آن را قصد كند نيز نماز او باطل مى شود اگر قصد معناى آن را نكند ولى ملتفت معناى آن باشد، احتياط واجب آن است كه نماز را دوباره بخواند.
(مسأله 917) اگر چيزى از حمد و سوره و ذكرهاى نماز را عمداً يا احتياطاً چند مرتبه بگويد اشكال ندارد مشروط بر اين كه از روى وسواس نباشد.
(مسأله 918) در حال نماز، انسان نبايد به ديگرى سلام كند و اگر ديگرى به او سلام كند، بايد طورى جواب دهد كه سلام مقدم باشد مثلاً بگويد «سلام عليكم» و نبايد «عليكم السلام» بگويد.
(مسأله 919) انسان بايد جواب سلام را چه در نماز يا در غير نماز فوراً بگويد، و اگر عمداً يا از روى فراموشى جواب سلام را به قدرى طول دهد، كه اگر جواب بگويد جواب آن سلام حساب نشود، چنانچه در نماز باشد نبايد جواب بدهد و اگر در نماز نباشد، جواب دادن واجب نيست.
(مسأله 920) بايد نمازگزار جواب سلام را به قصد جواب بگويد نه به قصد دعا.
(مسأله 921) اگر زن يا مرد نامحرم يا بچه مميز يعنى بچه اى كه خوب و بد را مى فهمد به نمازگزار سلام كند، نمازگزار بايد جواب او را بدهد.
(مسأله 922) اگر كسى به عده اى سلام كند، جواب سلام او بر همه آنان واجب است ولى

261
اگر يكى از آنان جواب دهد، كافى است.
(مسأله 923) اگر به عده اى سلام كند و كسى كه بين آنها مشغول نماز است شك كند كه سلام كننده قصد سلام كردن به او را هم داشته يا نه، نبايد جواب بدهد. و همچنين است اگر بداند كه قصد او را هم داشته ولى ديگرى جواب سلام را بدهد. اما اگر بداند كه قصد او را هم داشته ولى ديگرى جواب ندهد، بايد جواب او را بگويد.
(مسأله 924) سلام كردن مستحب است و خيلى سفارش شده است كه سواره به پياده و ايستاده به نشسته و كوچكتر به بزرگتر سلام كند.
(مسأله 925) اگر دو نفر همزمان به يكديگر سلام كنند، بر هر يك واجب است جواب سلام ديگرى را بدهد.
(مسأله 926) در غير نماز، مستحب است جواب سلام را بهتر از سلام بگويد، مثلاً اگر كسى گفت سلام عليكم در جواب بگويد سلام عليكم و رحمة الله.
هفتم از مبطلات نماز خنده با صدا و عمدى است و چنانچه سهواً با صدا بخندد يا لبخند بزند نمازش باطل نمى شود.
(مسأله 927) اگر براى جلوگيرى از صداى خنده حالش تغيير كند; مثلاً رنگش سرخ شود، چنانچه از صورت نمازگزار بيرون رود; بايد نمازش را دوباره بخواند.
هشتم از مبطلات نماز آن است كه براى كار دنيا عمداً با صدا و يا بى صدا گريه كند، و اگر از ترس خدا يا براى آخرت گريه كند، آهسته باشد يا بلند اشكال ندارد; بلكه از بهترين اعمال است.
نهم از مبطلات نماز كاريست كه صورت نماز را به هم بزند مثل دست زدن و به هوا پريدن و مانند اينها كم باشد يا زياد; عمداً باشد يا از روى فراموشى. ولى كارى كه صورت نماز را به هم نزند مثل اشاره كردن با دست اشكال ندارد.
(مسأله 928) اگر در بين نماز به قدرى ساكت بماند كه نگويند نماز مى خواند نمازش باطل مى شود و در اين قسمت بين عمد و سهو فرقى ندارد.

262
(مسأله 929) اگر در بين نماز كارى انجام دهد; يا مدتى ساكت شود و شك كند كه نماز به هم خورده يا نه; نمازش صحيح است.
دهم از مبطلات نماز، خوردن و آشاميدن است; اگر در نماز طورى بخورد يا بياشامد كه نگويند نماز مى خواند. نمازش باطل است.
(مسأله 930) احتياط واجب آن است كه در نماز هيچ چيز نخورد و نياشامد چه موالات نماز به هم بخورد يا نخورد و چه بگويند نماز مى خواند يا نگويند.
(مسأله 931) اگر در بين نماز، غذائى را كه لاى دندانهامانده فرو ببرد، نمازش باطل نمى شود. و اگر قند يا شكر و مانند اينها در دهان مانده باشد و در حال نماز كم كم آب شود و فرو رود نمازش اشكال پيدا مى كند.
يازدهم از مبطلات نماز شك در ركعت هاى نماز دو ركعتى يا سه ركعتى، يا در دو ركعت اول نمازهاى چهار ركعتى است.
دوازدهم از مبطلات نماز آن است كه ركن نماز را عمداً يا سهواً كم يا زياد كند، يا چيزى را كه ركن نيست عمداً كم يا زياد نمايد.
(مسأله 932) اگر بعد از نماز شك كند كه در بين نماز كارى كه نماز را باطل مى كند انجام داده يا نه نمازش صحيح است.

 

چيزهائى كه در نماز مكروه است

(مسأله 933) مكروه است در نماز صورت را كمى به طرف راست يا چپ بگرداند و چشم ها را هم بگذارد، يا به طرف راست و چپ بگرداند و با ريش و دست خود بازى كند و انگشت ها را داخل هم نمايد و آب دهان بيندازد و به خط قرآن يا كتاب يا خط انگشتر نگاه كند و نيز مكروه است، موقع خواندن حمد و سوره و گفتن ذكر; براى شنيدن حرف كسى ساكت شود، بلكه هر كارى كه خضوع و خشوع را از بين ببرد مكروه مى باشد.
(مسأله 934) موقعى كه انسان خوابش مى آيد و نيز موقع خوددارى كردن از بول و غائط; مكروه است نماز بخواند. و همچنين پوشيدن جوراب تنگ كه پا را فشار دهد در نماز مكروه

263
مى باشد و غير اينها مكروهات ديگرى هم در كتاب هاى مفصل گفته شده است.

مواردى كه مى شود نماز واجب را شكست

(مسأله 935) شكستن نماز واجب از روى اختيار حرام است، ولى براى حفظ مال و جلوگيرى از ضرر مالى يا بدنى مانعى ندارد.
(مسأله 936) اگر حفظ جان خود انسان يا كسى كه حفظ جان او واجب است يا حفظ مالى كه نگهدارى آن واجب مى باشد، بدون شكستن نماز ممكن نباشد بايد نماز را بشكند ولى شكستن نماز براى مالى كه اهميت ندارد مكروه است.
(مسأله 937) اگر در وسعت وقت مشغول نماز باشد و طلبكار طلب خود را از او مطالبه كند، چنانچه بتواند در بين نماز طلب او را بدهد، بايد در همان حال بپردازد و اگر بدون شكستن نماز، دادن طلب او ممكن نيست، طلب كار بايد صبر كند تا نماز تمام شود، مگر صبر كردن براى او مايه زحمت باشد.
(مسأله 938) اگر در بين نماز بفهمد كه مسجد نجس است، چنانچه وقت تنگ باشد، بايد نماز را تمام كند و اگر وقت وسعت دارد و تطهير مسجد، نماز را به هم نمى زند بايد در بين نماز تطهير كند، بعد بقيه نماز را بخواند و اگر نماز را به هم مى زند، بايد نماز را به سرعت بخواند و مسجد را تطهير نمايد.
(مسأله 939) كسى كه بايد نماز را بشكند، اگر نماز را تمام كند معصيت كرده ولى نماز او اشكال ندارد.
(مسأله 940) اگر پيش از آنكه به اندازه ركوع خم شود، يادش بيايد كه اذان يا اقامه را فراموش كرده، چنانچه وقت نماز وسعت دارد، بهتر است براى گفتن آنها نماز را بشكند.

264

 

شكيات

شكيات نماز 23 قسم است:
1. شكهائى است كه نماز را باطل مى كند و آن 8 قسم است.
2. شك هايى كه به آن نبايد اعتنا كرد و آن 6 قسم است.
3. شكهاى صحيح و آن 9 قسم است:

شك هاى باطل

(مسأله 941) شك هائى كه نماز را باطل مى كند از اين قرار است:
اول: شك در شماره ركعت هاى نماز دو ركعتى مثل نماز صبح و نماز مسافر ولى شك در شماره ركعت هاى نماز مستحب دو ركعتى و بعضى از نمازهاى احتياط نماز را باطل نمى كند.
دوم: شك در شماره ركعت هاى نماز سه ركعتى.
سوم: آنكه در نماز چهار ركعتى هر گاه طرف شك يك باشد مثل اين كه شك كند كه يك ركعت خوانده يا بيشتر.
چهارم: شك در نماز چهار ركعتى پيش از تمام شدن سجده دوم، يعنى طرف شك دو باشد مثل اين كه شك كند كه دو ركعت خوانده يا بيشتر.
پنجم: شك بين دو و پنج يا دو و بيشتر از پنج.
ششم: شك بين سه و شش يا سه و بيشتر از شش.
هفتم: شك بين چهار و شش يا چهار و بيشتر از شش .
هشتم: شك در ركعت هاى نماز كه نداند چند ركعت خوانده است.
(مسأله 942) اگر يكى از شك هاى باطل كننده براى انسان پيش آيد، نمى تواند نماز را به هم بزند، ولى اگر به قدرى فكر كند كه شك پا بر جا شود در اين صورت به هم زدن نماز مانعى ندارد.

265

 

شك هائى كه نبايد به آنها اعتنا كرد

(مسأله 943) شك هائى كه نبايد به آن ها اعتنا كرد از اين قرار است:
اول: شك در چيزى كه محل به جا آوردن آن گذشته است: مثل آنكه در ركوع شك كند كه حمد را خوانده يا نه.
دوم: شك بعد از سلام نماز.
سوم: شك بعد از گذشتن وقت نماز.
چهارم: شك كثيرالشك يعنى كسى كه زياد شك مى كند.
پنجم: شك امام در شماره ركعت هاى نماز، در صورتى كه مأموم شماره آنها را بداند و همچنين شك مأموم در صورتى كه امام شماره ركعت هاى نماز را بداند.
ششم: شك در نماز مستحبى.
1. شك در چيزى كه محل آن گذشته است
(مسأله 944) اگر در بين نماز شك كند كه يكى از كارهاى واجب آن را انجام داده يا نه، مثلاً شك كند كه حمد خوانده يا نه، چنانچه مشغول كارى كه بايد بعد از آن انجام دهد نشده، بايد آنچه را كه در انجام آن شك كرده به جا آورد و اگر مشغول كارى كه بايد بعد از آن انجام دهد شده; به شك خود اعتنا نكند.
(مسأله 945) اگر در بين خواندن آيه اى شك كند كه آيه پيش را خوانده يا نه، يا وقتى آخر آيه را مى خواند شك كند كه اول آن را خوانده يا نه، بنابر احتياط واجب بايد برگردد و به قصد قربت انجام دهد.
(مسأله 946) اگر بعد از ركوع يا سجود شك كند كه كارهاى واجب آن، مانند ذكر و آرام بودن بدن را انجام داده يا نه، بايد به شك خود اعتنا نكند.
(مسأله 947) اگر در حالى كه به سجده مى رود شك كند كه ركوع كرده يا نه; برگردد ركوع

266
كند، و سپس نماز را اعاده كند.
(مسأله 948) اگر در حال برخاستن شك كند كه تشهد را به جا آورده يا نه; يا شك كند كه سجده را به جا آورده يا نه بايد برگردد و به جا آورد.
(مسأله 949) كسى كه نشسته يا خوابيده نماز مى خواند; اگر موقعى كه حمد يا تسبيحات مى خواند، شك كند كه سجده يا تشهد را به جا آورده يا نه، بايد به شك خود اعتنا نكند و اگر پيش از آنكه مشغول حمد يا تسبيحات شود، شك كند كه سجده يا تشهد را به جا آورده يا نه، بايد به جا آورد.
(مسأله 950) اگر شك كند كه يكى از ركن هاى نماز را به جا آورده يا نه، چنانچه مشغول كارى كه بعد از آن است نشده، بايد آن را به جا آورد مثلاً اگر چنانچه مشغول تشهد باشد به شك اعتنا نكند و اگر پيش از خواندن تشهد شك كند كه دو سجده را به جا آورده يا نه، بايد به جا آورد و چنانچه بعد يادش بيايد كه آن ركن را به جا آورده بوده، چون ركن زياد شده نمازش باطل است.
(مسأله 951) اگر شك كند عملى را كه ركن نيست به جا آورده يا نه، چنانچه مشغول كارى كه بعد از آن است نشده، بايد آن را به جا آورد، مثلاً اگر پيش از خواندن سوره شك كند كه حمد را خوانده يا نه، بايد حمد را بخواند و اگر بعد از انجام آن يادش بيايد كه آن را به جا آورده بوده چون ركن زياد نشده نماز صحيح است.
(مسأله 952) اگر شك كند كه سلام نماز را گفته يا نه، يا شك كند درست گفته يا نه، چنانچه مشغول تعقيب نماز يا مشغول نماز ديگر شده; يا به واسطه انجام كارى كه نماز را به هم مى زند; از حال نمازگزار بيرون رفته، بايد به شك خود اعتنا نكند و اگر پيش از اينها شك كند، بايد سلام را بگويد.
2. شك بعد از سلام
(مسأله 953) اگر بعد از سلام نماز شك كند كه نمازش صحيح بوده يا نه، مثلاً شك كند ركوع كرده يا نه، يا بعد از سلام نماز چهار ركعتى شك كند كه چهار ركعت خوانده يا پنج ركعت;

267
به شك خود اعتنا نكند ولى اگر هر دو طرف شك او باطل باشد، مثلاً بعد از سلام نماز چهار ركعتى شك كند كه سه ركعت خوانده يا پنج ركعت، نمازش باطل است.
3. شك بعد از وقت
(مسأله 954) اگر بعد از گذشتن وقت نماز شك كند كه نماز خوانده يا نه; يا گمان كند كه نخوانده، خواندن آن لازم نيست، ولى اگر پيش از گذشتن وقت، شك كند كه نماز خوانده يا نه، يا گمان كند كه نخوانده، بايد آن نماز را بخواند بلكه اگر گمان كند كه خوانده، بايد آن را به جا آورد.
(مسأله 955) اگر بعد از گذشتن وقت نماز ظهر و عصر بداند يك نماز چهار ركعتى خوانده ولى نداند به نيت ظهر خوانده يا به نيت عصر بايد چهار ركعت نماز قضا به نيت نمازى كه بر او واجب است بخواند.
(مسأله 956) اگر بعد از گذشتن وقت نماز مغرب و عشا، بداند يك نماز خوانده ولى نداند سه ركعتى خوانده يا چهار ركعتى بايد قضاى نماز مغرب و عشا را بخواند.
4. كثيرالشك (كسى كه زياد شك مى كند)
(مسأله 957) اگر كسى در يك نماز سه مرتبه شك كند، يا در سه نماز پشت سر هم مثلاً در نماز صبح و ظهر و عصر شك كند، كثيرالشك است. و چنانچه زياد شك كردن او از غضب يا ترس يا پريشانى حواس نباشد، به شك خود اعتنا نكند.
(مسأله 958) كثيرالشك اگر در به جا آوردن چيزى شك كند، بايد آن طرف را بگيرد كه به سود او است چنانچه به جا آوردن آن نماز را باطل نمى كند، بايد بنا بگذارد كه آن را به جا آورده، مثلاً اگر شك كند كه ركوع كرده يا نه; بايد بنا بگذارد كه ركوع كرده است، و اگر به جا آوردن آن نماز را باطل مى كند بايد بنا بگذارد كه آن را انجام نداده، مثلاً اگر شك كند كه يك ركوع كرده يا بيشتر، چون زياد شدن ركوع نماز را باطل مى كند بايد، بنا بگذارد كه بيشتر از يك ركوع نكرده است.
(مسأله 959) كسى كه در نماز مخصوصى مثلاً در نماز ظهر زياد شك مى كند اگر در نماز

268
ديگر مثلاً در نماز عصر شك كند، بايد به حكم شك رفتار نمايد.
(مسأله 960) كسى كه زياد شك مى كند، اگر شك كند ركنى را به جا آورده يا نه، و اعتنا نكند بعد يادش بيايد كه آن را به جا نياورده، چنانچه مشغول ركن بعد نشده، بايد آن را به جا آورد و اگر مشغول ركن بعد شده نمازش باطل است، مثلاً اگر شك كند ركوع كرده يا نه و اعتنا نكند، چنانچه پيش از سجده يادش بيايد كه ركوع نكرده، بايد ركوع كند و اگر در سجده يادش بيايد، نمازش باطل است.
(مسأله 961) كسى كه زياد شك مى كند، اگر شك كند چيزى را كه ركن نيست به جا آورده يا نه و اعتنا نكند و بعد يادش بيايد كه آن را به جا نياورده; چنانچه از محل به جا آوردن آن نگذشته، بايد آن را به جا آورد و اگر از محل آن گذشته نمازش صحيح است، مثلاً اگر شك كند كه حمد خوانده يا نه و اعتنا نكند، چنانچه در قنوت يادش بيايد كه حمد نخوانده، بايد بخواند و اگر در ركوع يادش بيايد. نماز او صحيح است.
5. شك امام و مأموم
(مسأله 962) اگر امام جماعت در شماره ركعت هاى نماز شك كند; مثلاً شك كند كه سه ركعت خوانده يا چهار ركعت، چنانچه مأموم يقين داشته باشد كه چهار ركعت خوانده و به امام بفهماند كه چهار ركعت خوانده است، امام بايد نماز را تمام كند و خواندن نماز احتياط لازم نيست. و نيز اگر امام يقين داشته باشد كه چند ركعت خوانده است و مأموم در شماره ركعت هاى نماز شك كند، بايد به شك خود اعتنا ننمايد.
6. شك در نماز مستحبى
(مسأله 963) اگر در شماره ركعت هاى نماز مستحبى شك كند، چنانچه طرف بيشتر شك، نماز را باطل مى كند، بايد بنا را بر كمتر بگذارد مثلاً اگر در نافله صبح شك كند كه دو ركعت خوانده يا سه ركعت، بايد بنا بگذارد كه دو ركعت خوانده است و اگر طرف بيشتر شك نماز را باطل نمى كند، مثلا شك كند كه دو ركعت خوانده يا يك ركعت به هر طرف شك عمل كند; نمازش صحيح است.

269
(مسأله 964) كم شدن ركن، نافله را باطل مى كند ولى زياد شدن ركن، آن را باطل نمى كند، پس اگر يكى از كارهاى نافله را فراموش كند و موقعى يادش بيايد كه مشغول ركن بعد از آن شده بايد آن كار را انجام دهد و دوباره آن ركن را به جا آورد مثلاً اگر در بين ركوع يادش بيايد كه سوره را نخوانده، بايد برگردد و سوره را بخواند و دوباره بركوع رود.

شك هاى صحيح

(مسأله 965) در نه صورت اگر در شماره ركعت هاى نماز چهار ركعتى شك كند; بايد فوراً فكر نمايد پس اگر يقين يا گمان به يك طرف شك پيدا كرد. همان طرف را بگيرد و نماز را تمام كند وگرنه به نحوى كه گفته مى شود عمل نمايد و آن «نه» صورت از اين قرار است:
اول: آنكه بعد از سر برداشتن از سجده دوم شك كند دو ركعت خوانده يا سه ركعت، كه بايد بنا بگذارد سه ركعت خوانده و يك ركعت ديگر بخواند و نماز را تمام كند و بعد از نماز، يك ركعت نماز احتياط ايستاده به شيوه اى كه بعداً گفته مى شود به جا آورد.
دوم: شك بين دو و چهار بعد از سر برداشتن از سجده دوم كه بايد بنا بگذارد چهار ركعت خوانده و نماز را تمام كند و بعد از نماز دو ركعت نماز احتياط ايستاده بخواند.
سوم: شك بين دو و سه و چهار بعد از سر برداشتن از سجده دوم كه بايد بنابر چهار بگذارد و بعد از نماز دو ركعت نماز احتياط ايستاده و بعد دو ركعت نشسته به جا آورد.
چهارم: شك بين چهار و پنج بعد از سر برداشتن از سجده دوم كه بايد بنابر چهار بگذارد و نماز را تمام كند و بعد از نماز دو سجده سهو به جا آورد. ولى اگر بعد از سجده اول; يا پيش از سر برداشتن از سجده دوم، اين شك براى او پيش آيد، بنا را به چهار بگذارد و نماز را هم دوباره بخواند.
پنجم: شك بين سه و چهار; كه در هر جاى نماز باشد، بايد بنابر چهار بگذارد و نماز را تمام كند و بعد از نماز يك ركعت نماز احتياط ايستاده يا دو ركعت نشسته به جا آورد.
ششم: شك بين چهار و پنج در حال ايستاده كه بايد بنشيند و تشهد بخواند و نماز را

270
سلام دهد و يك ركعت نماز احتياط ايستاده يا دو ركعت نشسته به جا آورد.
هفتم: شك بين سه و پنج در حال ايستاده كه بايد بنشيند و تشهد بخواند و نماز را سلام دهد و دو ركعت نماز احتياط ايستاده به جا آورد.
هشتم: شك بين سه و چهار و پنج در حال ايستاده; كه بايد بنشيند و تشهد بخواند و بعد از سلام نماز دو ركعت نماز احتياط ايستاده و بعد دو ركعت نشسته به جا آورد.
نهم: شك بين پنج و شش در حال ايستاده كه بايد بنشيند و تشهد بخواند و نماز را سلام دهد و دو سجده سهو به جا آورد و بنابر احتياط واجب نماز را اعاده كند.

طريقه نماز احتياط

(مسأله 966) كسى كه نماز احتياط بر او واجب است بعد از سلام نماز بايد فوراً نيت نماز احتياط كند و تكبير بگويد و حمد را بخواند و به ركوع رود و دو سجده نمايد پس اگر يك ركعت نماز احتياط بر او واجب است، بعد از دو سجده تشهد بخواند و سلام دهد و اگر دو ركعت نماز احتياط بر او واجب است بعد از دو سجده، يك ركعت ديگر مثل ركعت اول به جا آورد و بعد از تشهد سلام دهد.
(مسأله 967) نماز احتياط سوره و قنوت ندارد، و بايد آن را آهسته بخوانند و نيت آن را به زبان نياورند و احتياط واجب آن است كه بسم الله آن را هم آهسته بگويند.
(مسأله 968) اگر پيش از خواندن نماز احتياط بفهمد كه ركعت هاى نمازش كم بوده، چنانچه كارى كه نماز را باطل مى كند انجام نداده، بايد آنچه از نماز نخوانده بخواند و براى سلام بيجا دو سجده سهو بنمايد. و اگر كارى كه نماز را باطل مى كند; انجام داده، مثلاً پشت به قبله كرده، بايد نماز را دوباره به جا آورد.
(مسأله 969) اگر بعد از خواندن نماز احتياط بفهمد كسرى نماز كمتر از نماز احتياط بوده، مثلاً در شك بين دو و چهار، دو ركعت نماز احتياط بخواند بعد بفهمد نماز را سه ركعت خوانده، بنابر احتياط واجب بايد كسرى نماز را بلافاصله انجام دهد و اصل نماز را هم دوباره بخواند.

271
(مسأله 970) اگر بعد از خواندن نماز احتياط بفهمد كسرى نماز بيشتر از نماز احتياط بوده مثلاً در شك بين سه و چهار يك ركعت نماز احتياط بخواند، بعد بفهمد نماز را دو ركعت خوانده، چنانچه بعد از نماز احتياط كارى كه نماز را باطل مى كند انجام داده; مثلاً پشت به قبله كرده، بايد نماز را دوباره بخواند و اگر كارى كه نماز را باطل مى كند انجام نداده بايد يك ركعت كسرى نمازش را به طور متصل به جا آورد.
(مسأله 971) اگر بين دو و سه و چهار شك كند و موقعى كه دو ركعت نماز احتياط ايستاده را مى خواند پيش از ركوع ركعت دوم يادش بيايد كه نماز را سه ركعت خوانده، بايد بنشيند و نماز احتياط را يك ركعتى تمام كند و دو سجده سهو به جا آورد.
(مسأله 972) اگر در بين نماز احتياط بفهمد كسرى نمازش بيشتر يا كمتر از نماز احتياط بوده، چنانچه نتواند نماز احتياط را مطابق كسرى نمازش تمام كند، بايد آن را رها كند و كسرى نماز را به جا آورد و مثلاً در شك بين سه و چهار اگر موقعى كه دو ركعت نماز احتياط نشسته را مى خواند، يادش بيايد كه نماز را دو ركعت خوانده; چون نمى تواند دو ركعت نشسته را به جاى دو ركعت ايستاده حساب كند، بايد نماز احتياط نشسته را رها كند و دو ركعت كسرى نمازش را بخواند و دو سجده سهو براى زيادى سلام به جا آورد.
(مسأله 973) اگر در نماز احتياط، ركنى را زياد كند، يا مثلاً به جاى يك ركعت دو ركعت بخواند، نماز احتياط باطل مى شود، بايد اصل نماز را بخواند.
(مسأله 974) موقعى كه مشغول نماز احتياط است اگر در يكى از كارهاى آن شك كند، چنانچه محل آن نگذشته، بايد به جا آورد و اگر محلش گذشته، بايد به شك خود اعتنا نكند، مثلاً اگر شك كند كه حمد خوانده يا نه، چنانچه بركوع نرفته بايد بخواند; و اگر بركوع رفته بايد به شك خود اعتنا نكند.
(مسأله 975) اگر در شماره ركعت هاى نماز احتياط شك كند، بايد بنا را بر بيشتر بگذارد ولى چنانچه طرف بيشتر شك نماز را باطل مى كند بنا را بر كمتر مى گذارد. و بنابر احتياط نماز را اعاده كند.
(مسأله 976) حكم گمان در ركعت هاى نماز حكم يقين است، مثلاً اگر در نماز چهار

272
ركعتى انسان گمان دارد كه نماز را چهار ركعت خوانده، نبايد نماز احتياط بخواند.
(مسأله 977) حكم شك و سهو در نمازهاى واجب يوميه و نمازهاى واجب ديگر فرق ندارد، مثلاً اگر در نماز آيات شك كند كه يك ركعت خوانده يا دو ركعت، چون شك او در نماز دو ركعتى است، نمازش باطل مى شود.

سجده سهو

(مسأله 978) براى هفت چيز بعد از سلام نماز، انسان بايد دو سجده سهو به نحوى كه بعداً گفته مى شود به جا آورد:
اول: آنكه در بين نماز، سهواً حرف بزند.
دوم: سلام بى جا، مانند سلام در ركعت اول.
سوم: آنكه يك سجده را فراموش كند.
چهارم: تشهد را فراموش كند.
پنجم: آنكه در نماز چهار ركعتى بعد از سجده دوم شك كند كه چهار ركعت خوانده يا پنج ركعت.
ششم: ايستادن بى جا.
هفتم: نشستن بى جا.
(مسأله 979) اگر انسان اشتباهاً يا به خيال اينكه نمازش تمام شده حرف بزند بايد دو سجده سهو به جا آورد.
(مسأله 980) براى حرفى كه از آه كشيدن و سرفه پيدا مى شود، سجده سهو واجب نيست ولى اگر مثلاً سهواً آخ يا آه بگويد، بايد سجده سهو نمايد.
(مسأله 981) اگر چيزى را كه غلط خوانده دوباره به طور صحيح بخواند براى دوباره خواندن آن سجده سهو واجب نيست.

273
(مسأله 982) اگر در نماز سهواً مدتى حرف بزند و تمام آنها يك مرتبه حساب شود، دو سجده سهو بعد از سلام نماز كافيست.
(مسأله 983) اگر سهواً تسبيحات اربعه را نگويد يا بيشتر يا كمتر از سه مرتبه بگويد، احتياط واجب آن است كه بعد از نماز دو سجده سهو به جا آورد.
(مسأله 984) اگر در جائى كه نبايد سلام نماز را بگويد سهواً بگويد: «السَّلامُ عَلَيْنا وَ عَلى عِبادِاللهِ الصّالِحينَ» يا بگويد: «السّلامُ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَةُ اللهِ وَ بَرَكاتُهُ» بايد دو سجده سهو بنمايد، ولى اگر اشتباهاً مقدارى از اين دو سلام را بگويد، يا بگويد «اَلسَّلامُ عَلَيْكَ اَيُّهَا النَّبِىُّ وَ رَحْمَةُ اللهِ وَ بَرَكاتُه» احتياط آن است كه دو سجده سهو به جا آورد.
(مسأله 985) اگر در جائى كه نبايد سلام دهد اشتباهاً هر سه سلام را بگويد دو سجده سهو كافى است.
(مسأله 986) اگر يك سجده يا تشهد را فراموش كند و پيش از ركوع ركعت بعد يادش بيايد; بايد برگردد و به جا آورد. و براى ايستادن بى جا دو سجده سهو به جا آورد.
(مسأله 987) اگر در ركوع يا بعد از آن يادش بيايد كه يك سجده يا تشهد را از ركعت پيش فراموش كرده، بايد بعد از سلام نماز سجده يا تشهد را قضا نمايد و بعد از آن دو سجده سهو به جا آورد.
(مسأله 988) اگر سجده سهو را بعد از سلام نماز عمداً به جا نياورد، معصيت كرده و واجب است هر چه زودتر آن را انجام دهد و چنانچه سهواً به جا نياورد، هر وقت يادش آمد بايد فوراً انجام دهد و لازم نيست نماز را دوباره بخواند.
(مسأله 989) اگر شك دارد كه سجده سهو بر او واجب شده يا نه، لازم نيست به جا آورد.
(مسأله 990) كسى كه شك دارد مثلاً دو سجده سهو بر او واجب شده يا چهار تا، اگر دو سجده بنمايد كافى است.
(مسأله 991) اگر بداند يكى از دو سجده سهو را به جا نياورده، بايد دو سجده سهو به جا آورد و اگر بداند سهواً سه سجده كرده، احتياط مستحب آن است كه دوباره دو سجده سهو بنمايد.

274
ـ كسى كه سجده سهو به عهده اش آمده و فراموش كرده تا وارد نماز شده و در بين نماز متذكر شده اگر نماز فريضه است لازم است نماز را تمام كند بعد از آن بلافاصله سجده را به جا آورد.

كيفيت سجده سهو

(مسأله 992) دستور سجده سهو اين است كه بعد از سلام نماز فوراً نيّت سجده سهو كند و پيشانى را به چيزى كه سجده بر آن صحيح است بگذارد و بگويد:
«بِسْمِ اللهِ و باللهِ وَ صَلَّى اللهُ عَلى مُحَمَّد وَ آلهِ يا بگويد: بِسْمِ الله وَ بِاللهِ اَللَّهُمَّ صَلّ عَلى مُحَمَّد وَ آلِ مُحَمَّد» ولى بهتر است بگويد: «بِسْمِ اللهِ وَ بِاللهِ اَلسَّلامُ عَلَيكَ اَيُّهَا النَّبِىُّ وَ رَحْمَة الله وَ بَرَكاتُه»، بعد بايد بنشيند و دوباره به سجده رود و يكى از ذكرهائى را كه گفته شد بگويد و بنشيند و بعد از خواندن تشهد سلام دهد.

قضاى سجده و تشهد فراموش شده

(مسأله 993) سجده و تشهدى را كه انسان فراموش كرده و بعد از نماز قضاى آن را به جا مى آورد; بايد تمام شرائط نماز: مانند پاك بودن بدن و لباس و رو به قبله بودن و شرط هاى ديگر را داشته باشد.
(مسأله 994) اگر سجده يا تشهد را چند دفعه فراموش كند، مثلاً يك سجده از ركعت اول و يك سجده از ركعت دوم فراموش نمايد، بايد بعد از نماز، قضاى هر دو را با سجده هاى سهوى كه براى آنها لازم است به جا آورد و لازم نيست معين كند كه قضاى كدام يك آنها است.
(مسأله 995) اگر يك سجده و تشهد را فراموش كند، احتياط واجب آن است كه هر كدام را اول فراموش كرده، اول قضا نمايد. و اگر نداند كدام اول فراموش شده، بايد احتياطاً يك سجده و تشهد و بعد يك سجده ديگر به جا آورد، يا يك تشهد و يك سجده و بعد يك تشهد

275
ديگر به جا آورد تا يقين كند سجده و تشهد را به ترتيبى كه فراموش كرده قضا نمايد.
(مسأله 996) اگر به خيال اينكه اول سجده را فراموش كرده، اول قضاى آن را به جا آورد و بعد از خواندن تشهد يادش بيايد كه اول تشهد را فراموش كرده احتياط مستحب آن است كه دوباره سجده را قضا نمايد. و نيز اگر به خيال اينكه اول تشهد را فراموش كرده، اول قضاى آن را به جا آورد، و بعد از سجده يادش بيايد كه اول سجده را فراموش كرده، بنابر احتياط مستحب بايد دوباره تشهد را بخواند.
(مسأله 997) اگر بين سلام نماز و قضاى سجده يا تشهد فراموش شده كارى كند كه اگر عمداً يا سهواً در نماز اتفاق بيفتد نماز باطل مى شود، مثلاً پشت به قبله نمايد، بايد قضاى سجده و تشهد را به جا آورد و نمازش صحيح است .
(مسأله 998) اگر بعد از سلام نماز يادش بيايد كه يك سجده از ركعت آخر را فراموش كرده; بايد قضاى سجده اى را كه فراموش كرده به جا آورد و بعد از آن دو سجده سهو به جا آورد چه كارى كه نماز را باطل مى كند كرده باشد يا نه. و اگر تشهد ركعت آخر را فراموش كرده باشد، بايد قضاى تشهد را به جا آورد و بعد از آن دو سجده سهو به جا آورد.
(مسأله 999) اگر بين سلام نماز و قضاى سجده يا تشهد فراموش شده كارى كند كه براى آن سجده سهو واجب مى شود، مثل آنكه سهواً حرف بزند، بايد سجده يا تشهد را قضا كند. ولى سجده سهو براى حرف زدن واجب نيست.
(مسأله 1000) اگر نداند كه سجده را فراموش كرده يا تشهد را، بايد هر دو را قضا نمايد و بهتر است اول سجده را قضا كند.
(مسأله 1001) اگر شك دارد كه سجده يا تشهد را فراموش كرده يا نه، واجب نيست قضا نمايد.
(مسأله 1002) كسى كه بايد سجده يا تشهد را قضا نمايد، اگر براى كار ديگرى هم سجده سهو بر او واجب شود، بايد بعد از نماز، سجده يا تشهد را قضا نمايد، بعد سجده سهو را به جا آورد.

276
(مسأله 1003) اگر شك دارد كه بعد از نماز، قضاى سجده يا تشهد فراموش شده را به جا آورده يا نه، چنانچه وقت نماز نگذشته، بايد سجده يا تشهد را قضا نمايد، و اگر وقت نماز هم گذشته، بنابر احتياط بايد سجده يا تشهد را قضا نمايد.

 

كم و زياد كردن اجزاء و شرائط نماز

(مسأله 1004) هر گاه چيزى از واجبات نماز را عمداً كم يا زياد كند، اگرچه يك حرف آن باشد، نماز باطل است.
(مسأله 1005) اگر به واسطه ندانستن مسأله، چيزى از اجزاء نماز را كم يا زياد كند اگر آن جزء ركن نباشد و جاهل قاصر باشد نمازش صحيح است و الا بنابر احتياط واجب، نماز را دوباره بخواند.
(مسأله 1006) اگر در بين نماز بفهمد وضو يا غسلش باطل بوده; يا بدون وضو يا غسل مشغول نماز شده، بايد نماز را به هم بزند و دوباره با وضو يا غسل بخواند و اگر بعد از نماز بفهمد بايد دوباره نماز را با وضو يا غسل به جا آورد و اگر وقت گذشته قضا نمايد.
(مسأله 1007) اگر بعد از رسيدن بركوع يادش بيايد كه دو سجده از ركعت پيش فراموش كرده، نمازش باطل است. و اگر پيش از رسيدن بركوع يادش بيايد، بايد برگردد و دو سجده را به جا و برخيزد و حمد و سوره يا تسبيحات را بخواند و نماز را تمام كند و بعد از نماز بنابر احتياط واجب، براى ايستادن بيجا دو سجده سهو بنمايد.
(مسأله 1008) اگر پيش از گفتن «السّلام علينا» و «السّلام عليكم» يادش بيايد كه دو سجده ركعت آخر را به جا نياورده. بايد دو سجده را به جا آورد و دوباره تشهّد بخواند و نماز را سلام دهد و براى زيادى تشهّد دو سجده سهو به جا آورد.
(مسأله 1009) اگر پيش از سلام نماز يادش بيايد كه يك ركعت يا بيشتر از آخر نماز نخوانده، بايد مقدارى را كه فراموش كرده به جا آورد.
(مسأله 1010) اگر بعد از سلام نماز يادش بيايد كه يك ركعت يا بيشتر از آخر نماز را نخوانده، چنانچه كارى انجام داده كه اگر در نماز عمداً يا سهواً اتفاق بيفتد نماز را باطل مى كند،

277
مثلاً پشت به قبله كرده، نمازش باطل است. و اگر كارى كه عمدى و سهوى آن، نماز را باطل مى كند انجام نداده بايد فوراً مقدارى را كه فراموش كرده به جا آورد و دو سجده سهو جهت سلام بى جا انجام دهد.
(مسأله 1011) هر گاه بعد از سلام نماز عملى انجام دهد كه اگر در نماز عمداً يا سهواً اتفاق بيفتد نماز را باطل مى كند، مثلاً پشت به قبله نمايد و بعد يادش بيايد كه دو سجده آخر را به جا نياورده، نمازش باطل است. و اگر پيش از انجام كارى كه نماز را باطل مى كند، يادش بيايد، بايد دو سجده اى را كه فراموش كرده به جا آورد و دوباره تشهّد بخواند و نماز را سلام دهد و دو سجده سهو براى سلامى كه اول گفته است بنمايد.
(مسأله 1012) اگر بفهمد نماز را پيش از وقت خوانده، يا پشت به قبله يا سمت راست و يا چپ خوانده بايد دوباره بخواند و اگر وقت گذشته قضا نمايد.

احكام نماز مسافر

مسافر بايد نماز ظهر و عصر و عشاء را با هشت شرط شكسته به جا آورد يعنى دو ركعت بخواند:

شرط اول: آن كه سفر او كمتر از هشت فرسخ شرعى نباشد

(مسأله 1013) كسى كه رفتن و برگشتن او هشت فرسخ است، خواه رفتن او كمتر از چهار فرسخ باشد خواه نباشد، بايد نماز را شكسته بخواند. بنابر اين اگر رفتن سه فرسخ و برگشتن پنج فرسخ باشد يا بالعكس، بايد نماز را شكسته بخواند.
(مسأله 1014) اگر رفتن و برگشتن هشت فرسخ باشد بايد نماز را شكسته بخواند خواه همان روز و شب برگردد يا شب را در محل بماند و فردا و يا پس فرداى آن برگردد.
(مسأله 1015) اگر سفر از هشت فرسخ كمتر باشد، يا انسان نداند كه سفر او هشت فرسخ است يا نه; بايد نماز را تمام بخواند و چنانچه شك كند كه سفر او هشت فرسخ است يا نه، در

278
صورتى كه تحقيق كردن برايش مشقّت دارد، بايد نمازش را تمام بخواند و اگر مشقّت ندارد، بايد تحقيق كند كه اگر يك عادل بگويد يا بين مردم معروف باشد كه سفر او هشت فرسخ است، نماز را شكسته بخواند.
(مسأله 1016) اگر محلى دو راه داشته باشد، يك راه آن كمتر از هشت فرسخ و راه ديگر آن هشت فرسخ يا بيشتر باشد، چنانچه انسان از راهى كه هشت فرسخ است به آنجا برود، بايد نماز را شكسته بخواند و اگر از راهى كه هشت فرسخ نيست برود، بايد تمام بخواند.
(مسأله 1017) اگر شهر ديوار دارد، بايد ابتداى هشت فرسخ را از ديوار شهر حساب كند و اگر ديوار ندارد، بايد از خانه هاى آخر شهر حساب نمايد ولى انتهاى هشت فرسخ را همان نقطه اى حساب كند كه مى خواهد برود خواه آن نقطه اول شهر يا وسط و يا آخر آن باشد.

شرط دوم: قصد هشت فرسخ از آغاز سفر

شرط دوم اين است كه از اول مسافرت قصد هشت فرسخ را داشته باشد، پس اگر به جائى كه كمتر از هشت فرسخ است مسافرت كند و بعد از رسيدن به آنجا قصد كند جائى برود كه با مقدارى كه آمده هشت فرسخ شود، چون از اول قصد هشت فرسخ را نداشته، بايد نماز را تمام بخواند. ولى اگر بخواهد از آنجا به مقدار هشت فرسخ مسافرت كند بايد نماز را شكسته بخواند و همچنين است حكم برگشت به وطن اگر هشت فرسخ باشد، بايد نماز را شكسته بخواند.
(مسأله 1018) كسى كه نمى داند سفرش چند فرسخ است، مثلاً براى پيدا كردن گمشده اى مسافرت مى كند و نمى داند كه چه مقدار بايد برود تا آن را پيدا كند; بايد نماز را تمام بخواند. ولى در برگشتن، چنانچه تا وطنش يا جائى كه مى خواهد ده روز در آنجا بماند، هشت فرسخ يا بيشتر باشد، بايد نماز را شكسته بخواند.

279

شرط سوم: تصميم بر ادامه سفر

شرط سوم آن است كه در بين راه از قصد خود برنگردد. پس اگر پيش از رسيدن به چهار فرسخ از قصد خود برگردد يا مردّد شود، بايد نماز را تمام بخواند.
(مسأله 1019) اگر بعد از رسيدن به چهار فرسخ از مسافرت منصرف شود، چنانچه تصميم داشته باشد كه همانجا بماند يا بعد از ده روز برگردد، يا در برگشتن و ماندن مردّد باشد، بايد نماز را تمام بخواند.
(مسأله 1020) اگر بعد از رسيدن به چهار فرسخ از مسافرت منصرف شود و تصميم داشته باشد كه برگردد، بايد نماز را شكسته بخواند.
(مسأله 1021) اگر براى رفتن به محلى حركت كند و بعد از رفتن مقدارى از راه بخواهد جاى ديگرى برود، چنانچه از محل اولى كه حركت كرده تا جائى كه مى خواهد برود، هشت فرسخ باشد، بايد نماز را شكسته بخواند.

شرط چهارم: از وطن عبور نكند

شرط چهارم اين است كه نخواهد پيش از رسيدن به هشت فرسخ از وطن خود بگذرد، يا ده روز يا بيشتر در جائى بماند در اين صورت سفر او قطع مى شود. پس كسى كه مى خواهد پيش از رسيدن به هشت فرسخ از وطنش بگذرد، يا ده روز در محلى بماند، بايد نماز را تمام بخواند.

شرط پنجم: سفر براى كار حرام نباشد

شرط پنجم آن كه براى كار حرام سفر نكند و اگر براى كار حرامى مانند دزدى سفر كند، بايد نماز را تمام بخواند. و همچنين است اگر خود سفر حرام باشد، مثل آن كه براى او ضرر داشته باشد، يا زن بدون اجازه شوهر و فرزند با نهى پدر و مادر كه از روى دلسوزى باشد براى منافع شخصى خود سفرى بروند كه بر آنان واجب نباشد، ولى اگر مثل سفر حج واجب باشد، بايد نماز را شكسته بخوانند.

280
(مسأله 1022) سفرى كه اسباب اذيت پدر و مادر باشد حرام است و انسان بايد در آن سفر نماز را تمام بخواند و روزه هم بگيرد.
(مسأله 1023) اگر كسى با ماشين غصبى سفر كند، نماز او شكسته است و احتياط مستحب آن است كه هم تمام و هم شكسته بخواند.
(مسأله 1024) اگر به قصد تفريح و گردش مسافرت كند حرام نيست و بايد نماز را شكسته بخواند.
(مسأله 1025) اگر براى لهو و خوش گذرانى به شكار رود، مسافرت حرام و نمازش تمام است و چنانچه براى تهيه معاش و يا براى كسب و زياد كردن مال به شكار برود، بايد نماز را شكسته بخواند و روزه نگيرد.
(مسأله 1026) كسى كه براى معصيت سفر كرده، موقعى كه از سفر به وطن برمى گردد بايد نماز را شكسته بخواند خصوصاً اگر توبه كرده باشد.
(مسأله 1027) شخصى كه از سفر معصيت برمى گردد، چنانچه انگيزه رجوعش مقصد مستقلى غير از رجوع به وطن باشد، نماز او نيز شكسته است.
(مسأله 1028) كسى كه سفر او سفر معصيت است، اگر در بين راه از قصد معصيت برگردد، چنانچه باقيمانده راه و يا مسافتى را كه بعد از پشيمان شدن از معصيت، مى رود و برمى گردد هشت فرسخ باشد، بايد نماز را شكسته بخواند.

شرط ششم: خانه به دوش نباشد

شرط ششم آن كه از صحرانشين هائى نباشد كه در بيابان ها گردش مى كنند و هر جا آب و خوراك براى خود و حشمشان پيدا كنند مى مانند و بعد از چندى به جاى ديگر مى روند، و صحرا نشين ها در اين مسافرت ها بايد نماز را تمام بخوانند.
(مسأله 1029) اگر يكى از صحرا نشين ها براى پيدا كردن منزل و چراگاه حيواناتش سفر كند بايد نمازش را تمام بخواند هر چند سفر او هشت فرسخ باشد.

281
(مسأله 1030) اگر صحرانشين براى زيارت يا حج يا تجارت و مانند اينها مسافرت كند، بايد نماز را تمام بخواند، خصوصاً اگر با همان چادر و اثاثيه سفر كند.

شرط هفتم: سفر براى شغل نباشد

شغل و كار او مسافرت نباشد كسانى كه داراى چنين شرطى نيستند به سه گروه تقسيم مى شوند:
1. راننده ها و خلبان ها و كشتيبان ها و ساربان ها و مانند آنها سفر شغل آنها است بايد نماز را تمام بخوانند.
2. كسى كه سفر شغل او نيست ولى سفر مقدّمه شغل او است يعنى براى انجام به طور مرتب سفر كند مانند معلمى كه بايد هر روز يا غالباً به مقدار مسافت شرعى سفر مى كند، و پس از تدريس به وطن بازمى گردد و همچنين است محصل و بيله ورى كه براى خريد و يا فروش بايد به مقدار مسافت شرعى سفر كند سپس برگردد آن گروه نيز بايد نماز خود را تمام بخواند.
3. كسى كه سفر شغل او و يا مقدمه شغل او نيست، ولى براى زيارت هر هفته مرتب سفر مى كند، اين گروه نيز بايد نماز را تمام و روزه را بگيرند خلاصه كسانى كه سفر براى آنان به صورت يك امر عادى درآيد، نماز آنان تمام و روزه را بايد بگيرند.
(مسأله 1031) اگر راننده اى براى كار ديگرى مثلاً براى زيارت يا حج هم مسافرت كند، بايد نماز را تمام بخواند و همچنين است اگر اتومبيل خود را براى زيارت كرايه بدهد و در ضمن خودش هم زيارت كند، بايد نماز را تمام بخواند.
(مسأله 1032) كسانى كه راهنماى حج و مدير كاروان حجاج و مانند آنها مى باشند، چون سالى يك بار اتفاق مى افتد و در مدت كمى انجام مى گيرد، نماز آنها شكسته است و حكم آنها با حمله دارى كه سال هاى گذشته كه بخش عمده سال را در سفر بودند تفاوت دارد.
(مسأله 1033) كسى كه در مقدارى از سال شغلش مسافرت است، مثل شوفرى كه فقط در تابستان يا زمستان اتومبيل خود را كرايه مى دهد، بايد در سفرى كه مشغول به كارش هست نماز را تمام بخواند.

282
(مسأله 1034) راننده و دوره گردى كه در دو سه فرسخى شهر رفت و آمد مى كند، چنانچه اتفاقاً سفر هشت فرسخى برود، بايد نماز را شكسته بخواند.
(مسأله 1035) كسى كه به يكى از عناوين سه گانه بايد نماز خود را تمام بخواند اگر ده روز يا بيشتر در وطن خود بماند يا در نقطه اى ده روز قصد اقامه كند بايد در سفر اولى كه بعد از ده روز مى رود، نماز را شكسته بخواند.
(مسأله 1036) اگر چنين گروهى شك كنند كه در وطن خود يا جاى ديگر ده روز مانده اند يا نه، بايد نماز را تمام بخواند.
(مسأله 1037) كسى كه در شهرها سياحت مى كند و براى خود وطنى اختيار نكرده، بايد نماز را تمام بخواند.
(مسأله 1038) كسى كه شغلش مسافرت نيست، اگر مثلاً در شهرى يا در دهى جنسى دارد كه براى حمل آن در يك زمان معين مسافرت هاى پى در پى مى كند، بايد نماز را شكسته بخواند.
(مسأله 1039) كسى كه از وطنش صرف نظر كرده و مى خواهد وطن ديگرى براى خود اختيار كند اگر سفرش طولانى است بايد نماز را تمام بخواند.
نماز كارمندان هواپيما و قطار تمام و روزه را بايد بگيرند و اگر ده روز يا بيشتر در وطن خود يا جاى ديگر بمانند در غير سفر اول نمازشان تمام است.
كسى كه در سال دو يا سه سفر مى رود كه هر كدام سه يا چهار ماه طول مى كشد، و بقيه سال را در وطن است نماز او تمام است.
چوپانى كه در سال نه ماه همراه گوسفندان مى رود، بدون آنكه در جائى ده روز بماند، و سه ماه زمستان را در وطن خود به سر مى برد، نماز او تمام و بايد روزه را بگيرد.

شرط هشتم: رسيدن به حد ترخّص

شرط هشتم آن كه به حد ترخّص برسد يعنى از وطنش يا جائى كه قصد كرده بود ده روز

283
در آنجا بماند، به قدرى دور شود كه ديوار شهر را نبيند و صداى اذان آن را نشنود ولى بايد در هوا غبار يا چيز ديگرى نباشد كه از ديدن ديوار و شنيدن اذان جلوگيرى كند و لازم نيست به قدرى دور شود كه مناره ها و گنبدها را نبيند، يا ديوارها هيچ پيدا نباشد، بلكه همين قدر كه ديوارها كاملاً معلوم نباشد، كافى است.
(مسأله 1040) كسى كه به سفر مى رود اگر به جائى برسد كه اذان را نشنود ولى ديوار شهر را ببيند، يا ديوارها را نبيند و صداى اذان را بشنود، چنانچه بخواهد در آنجا نماز بخواند، بنابر احتياط واجب بايد هم شكسته و هم تمام بخواند.
(مسأله 1041) مسافرى كه به وطنش برمى گردد، وقتى ديوار وطن خود را ببيند و صداى اذان آن را بشنود، بايد نماز را تمام بخواند ولى مسافرى كه مى خواهد ده روز در محلى بماند. وقتى ديوار آنجا را ببيند و صداى اذانش را بشنود، بنابر احتياط واجب بايد نماز را تأخير بيندازد تا به منزل برسد. يا نماز را هم شكسته و هم تمام بخواند.
(مسأله 1042) اگر به قدرى دور شود كه نداند صدائى را كه مى شنود صداى اذان است يا صداى ديگر، و يا بفهمد اذان مى گويند ولى كلمات آن را تشخيص ندهد، احتياط جمع ميان تمام و شكسته است.
(مسأله 1043) اگر بخواهد در محلى نماز بخواند كه شك دارد به حد ترخص يعنى جائى كه اذان را نشنود و ديوار را نبيند، رسيده يا نه، بايد نماز را تمام بخواند. و در موقع برگشتن اگر شك كند كه به حد ترخص رسيده يا نه، بايد شكسته بخواند. و چون در بعضى موارد اشكال پيدا مى كند بايد يا آنجا نماز نخواند يا هم شكسته و هم تمام بخواند.

284

 

چيزهائى كه سفر را قطع مى كند

چند چيز است كه سفر را قطع مى كند و بايد نماز را تمام خواند:

اول: رسيدن به وطن

(مسأله 1044) مسافرى كه در سفر از وطن خود عبور مى كند، وقتى به جائى برسد كه ديوار وطن خود را ببيند و صداى اذان آن را بشنود بايد نماز را تمام بخواند.
(مسأله 1045) مسافرى كه در بين مسافرت به وطنش رسيده، تا وقتى در آنجا هست بايد نماز را تمام بخواند. ولى اگر بخواهد از آنجا هشت فرسخ برود، يا مقدارى برود و برگردد كه رفتن و برگشتن هشت فرسخ مى شود. وقتى به جائى برسد كه ديوار وطن را نبيند و صداى اذان آن را نشنود، بايد نماز را شكسته بخواند.
(مسأله 1046) محلى را كه انسان براى اقامت و زندگى خود اختيار كرده وطن اوست، چه در آنجا به دنيا آمده و وطن پدر و مادرش باشد، يا خودش آنجا را براى زندگى اختيار كرده باشد.
(مسأله 1047) اگر قصد دارد در محلى كه وطن اصليش نيست مدّت يك سال يا بيشتر بماند و بعد به جاى ديگر رود، اين محل حكم وطن را دارد بنابر اين كارمندان دولت كه براى مدّت طولانى معيّن يا غير معيّن براى محلى اعزام مى شوند چون در آنجا مسافر نيستند، حكم وطن را دارد.
(مسأله 1048) كسى كه در دو محل زندگى مى كند، مثلاً شش ماه در شهرى و شش ماه در شهر ديگر مى ماند، هر دو به حكم وطن اوست. و نيز اگر بيشتر از دو محل را براى زندگى خود اختيار كرده باشد، همه آنها حكم وطن او حساب مى شود.
(مسأله 1049) در غير وطن اصلى و وطن غيراصلى كه ذكر شد در جاهاى ديگر اگر قصد اقامه نكند نمازش شكسته است چه ملكى در آنجا داشته باشد يا نداشته باشد و چه در آنجا

285
شش ماه مانده باشد يا نه.
(مسأله 1050) اگر به جائى برسد كه وطن او بوده و از آنجا صرف نظر كرده نبايد نماز را تمام بخواند، اگر چه وطن ديگرى هم براى خود اختيار نكرده باشد.

دوم: قصد اقامت ده روز

(مسأله 1051) مسافرى كه قصد دارد، ده روز پشت سر هم در محلى بماند، يا مى داند كه بدون اختيار ده روز در محلى مى ماند، در آن محل بايد نماز را تمام بخواند.
(مسأله 1052) مسافرى كه مى خواهد ده روز در محلى بماند، در صورتى بايد نماز را تمام بخواند كه بخواهد تمام ده روز را در يكجا بماند پس اگر بخواهد مثلاً ده روز در نجف و كوفه يا در تهران و شميران بماند، بايد نماز را شكسته بخواند.
(مسأله 1053) مسافرى كه مى خواهد ده روز در محلى بماند، اگر از اول قصد داشته باشد كه در بين ده روز به اطراف آنجا برود; چنانچه جائى كه مى خواهد برود اگر به اندازه اى دور نيست كه مسافرت حساب شود، بايد در همه ده روز نماز را تمام بخواند و اگر به اندازه اى باشد كه عرفا مسافرت حساب شود بايد در تمام ده روز نماز را شكسته بخواند.
(مسأله 1054) اگر مسافر قصد كند ده روز در محلى بماند; چنانچه پيش از خواندن يك نماز چهار ركعتى از ماندن منصرف شود. يا مردّد شود كه در آنجا بماند يا به جاى ديگر برود، بايد نماز را شكسته بخواند و اگر بعد از خواندن يك نماز چهار ركعتى از ماندن منصرف شود; يا مردّد شود، تا وقتى در آنجا هست، بايد نماز را تمام بخواند.
(مسأله 1055) مسافرى كه قصد كرده ده روز در محلى بماند، اگر روزه بگيرد و بعد از ظهر از ماندن در آنجا منصرف شود، چنانچه يك نماز چهار ركعتى خوانده باشد، روزه اش صحيح است و تا وقتى در آنجا هست بايد نمازهاى خود را تمام بخواند و روزه ها را هم بگيرد و اگر يك نماز چهار ركعتى نخوانده باشد، احتياط واجب آن است كه روزه آن روز را تمام كند و قضاء آن را نيز بگيرد اما نمازهاى خود را بايد شكسته بخواند و روزهاى بعد هم نمى تواند روزه بگيرد.

286
(مسأله 1056) مسافرى كه قصد كرده ده روز در محلى بماند، اگر از ماندن منصرف شود و شك كند پيش از آن كه از قصد ماندن برگردد، يك نماز چهار ركعتى خوانده يا نه، بايد نمازهاى خود را شكسته بخواند.
(مسأله 1057) اگر مسافر به نيّت اين كه نماز را شكسته بخواند; مشغول نماز شود و در بين نماز تصميم بگيرد كه ده روز يا بيشتر بماند، بايد نماز را چهار ركعتى تمام نمايد.
(مسأله 1058) مسافرى كه قصد كرده ده روز در جائى بماند، اگر در بين نماز چهار ركعتى از قصد خود برگردد، چنانچه مشغول ركعت سوم نشده، بايد نماز را دو ركعتى تمام نمايد و بقيه نمازهاى خود را شكسته بخواند. و اگر به ركوع ركعت سوم رفته نمازش باطل و تا وقتى در آنجا هست بايد نماز را شكسته بخواند.
(مسأله 1059) مسافرى كه قصد كرده ده روز در جائى بماند اگر بعد از خواندن يك نماز چهار ركعتى بخواهد به جائى كه كمتر از چهار فرسخ است برود و به محل اقامه خود به عنوان محل اقامت برگردد، بايد نماز را تمام بخواند و اگر به عنوان منزلى كه در بين راه است عبور كند، نماز او شكسته است.
(مسأله 1060) مسافرى كه قصد كرده ده روز در جائى بماند، اگر بعد از خواندن يك نماز چهار ركعتى بخواهد به جاى ديگرى كه كمتر از هشت فرسخ است، برود و ده روز در آنجا بماند، بايد در رفتن و در جائى كه قصد ماندن ده روز كرده، نمازهاى خود را تمام بخواند. ولى اگر جائى كه مى خواهد برود هشت فرسخ يا بيشتر است بايد موقع رفتن نمازهاى خود را شكسته بخواند و چنانچه در آنجا قصد ماندن ده روز كرد، نمازش را تمام بخواند.
(مسأله 1061) مسافرى كه قصد كرده ده روز در محلى بماند اگر بعد از خواندن يك نماز چهار ركعتى بخواهد به جائى كه كمتر از چهار فرسخ است برود، چنانچه مردد باشد كه به محل اولش برگردد يا نه، يا به كلى از برگشتن به آنجا غافل باشد، يا بخواهد برگردد ولى مردد باشد كه ده روز در آنجا بماند يا نه، يا آن كه از ده روز ماندن در آنجا و مسافرت از آنجا غافل باشد، بايد از وقتى كه مى رود و برمى گردد و بعد از برگشتن; نمازهاى خودرا تمام بخواند.

287

سوم: توقف يك ماه بدون قصد

(مسأله 1062) اگر مسافر بعد از رسيدن به هشت فرسخ سى روز در محلى بماند و در تمام سى روز در رفتن و ماندن مردد باشد، بعد از گذشتن سى روز اگرچه مقدار كمى در آنجا بماند، بايد نماز را تمام بخواند ولى اگر پيش از رسيدن به هشت فرسخ در رفتن بقيه راه مردد شود; اگر به مقدار چهار فرسخ نرفته باشد از وقتى كه مردد مى شود، بايد نماز را تمام بخواند.
(مسأله 1063) مسافرى كه مى خواهد نه روز يا كمتر در محلى بماند اگر بعد از آن كه نه روز يا كمتر در آنجا ماند، بخواهد دوباره نه روز ديگر يا كمتر بماند همين طور تا سى روز، روز سى و يكم بايد نماز را تمام بخواند.
(مسأله 1064) مسافرى كه سى روز مردد بوده در صورتى بايد نماز را تمام بخواند كه سى روز در يكجا بماند، پس اگر مقدارى از آن را در جائى و مقدارى را در جاى ديگر بماند، بعد از سى روز هم بايد نماز را شكسته بخواند.

مسائل متفرّقه

(مسأله 1065) مسافر مى تواند در مسجدالحرام و مسجد پيغمبر(صلى الله عليه وآله وسلم) و مسجد كوفه نمازش را تمام بخواند و تمام افضل و شكسته احوط است. ولى اگر بخواهد در جائى كه اول، جزء اين مساجد نبوده و بعد از زمان ائمه(عليهم السلام) به اين مساجد اضافه شده نماز بخواند، بايد شكسته بخواند و نيز مسافر مى تواند در حرم حضرت سيدالشهداء(عليه السلام)در شعاع 25 ذراع(تقريباً 11متر) از ضريح مقدس نماز را تمام بخواند.
(مسأله 1066) كسى كه مى داند مسافر است و بايد نماز را شكسته بخواند، اگر در غير چهار مكانى كه در مسأله پيش گفته شد عمداً تمام بخواند، نمازش باطل است.
(مسأله 1067) اگر فراموش كند كه مسافر است و نماز را تمام بخواند، چنانچه در وقت يادش بيايد، بايد شكسته به جا آورد و اگر بعد از وقت يادش بيايد، قضاى آن نماز بر او واجب نيست. و اگر مى داند كه مسافر است ولى حكم نماز مسافر را فراموش كند احتياط واجب آن

288
است كه در وقت و خارج آن قضاء كند.
(مسأله 1068) كسى كه مى داند مسافر است و بايد نماز را شكسته بخواند، اگر فراموش نكند، بلكه غفلت كند و بدون توجه و به طور عادت تمام بخواند نمازش باطل است. در داخل وقت بايد اعاده و در خارج از وقت احتياطاً قضاء نمايد.
(مسأله 1069) مسافرى كه نمى داند بايد نماز را شكسته بخواند، اگر تمام بخواند، نمازش صحيح است.
(مسأله 1070) كسى كه بايد نماز را تمام بخواند، اگر شكسته به جا آورد، در هر صورت نمازش باطل است.
(مسأله 1071) اگر مشغول نماز چهار ركعتى شود و در بين نماز يادش بيايد كه مسافر است، يا ملتفت شود كه سفر او هشت فرسخ است، چنانچه به ركوع ركعت سوم نرفته، بايد نماز را دو ركعتى تمام كند و اگر به ركوع ركعت سوم رفته، نمازش باطل است و بايد شكسته بخواند.
(مسأله 1072) مسافرى كه بايد نماز را تمام بخواند اگر به واسطه ندانستن مسأله به نيت نماز دو ركعتى مشغول نماز شود و در بين نماز مسأله را بفهمد، بايد نماز را چهار ركعتى تمام كند و احتياط مستحب آن است كه بعد از تمام شدن نماز، دوباره آن نماز را چهار ركعتى بخواند.
(مسأله 1073) مسافرى كه نماز نخوانده، اگر پيش از تمام شدن وقت به وطنش برسد، يا به جائى برسد كه مى خواهد ده روز در آنجا بماند، بايد نماز را تمام بخواند. و كسى كه مسافر نيست; اگر در اول وقت نماز نخواند و مسافرت كند، در سفر بايد نماز را شكسته بخواند.
(مسأله 1074) اگر از مسافرى كه بايد نماز را شكسته بخواند نماز ظهر يا عصر يا عشا قضا شود، بايد آن را دو ركعتى قضا نمايد اگرچه در غير سفر بخواهد قضاى آن را به جا آورد. و اگر از كسى كه مسافر نيست يكى از اين سه نماز قضا شود، بايد چهار ركعتى قضا نمايد اگرچه در سفر بخواهد آن را قضا نمايد.

289

 

نماز قضا

(مسأله 1075) كسى كه نماز واجب خود را در وقت آن نخوانده بايد قضاى آن را به جا آورد، اگرچه در تمام وقت نماز، خواب مانده يا به واسطه بى هوشى كه به دست خود انجام گرفته و يا مستى نماز نخوانده باشد، ولى نمازهائى را كه كافر مسلمان شده و زن در حال حيض يا نفاس نخوانده قضا ندارد چه نمازهاى يوميّه باشد چه غير آن.
(مسأله 1076) اگر بعد از وقت نماز بفهمد نمازى را كه خوانده باطل بوده بايد قضاى آن را بخواند.
(مسأله 1077) كسى كه نماز قضا دارد. بايد در خواندن آن كوتاهى نكند ولى واجب نيست فوراً آن را به جا آورد.
(مسأله 1078) كسى كه نماز قضا دارد مى تواند نماز مستحبى بخواند.
(مسأله 1079) اگر انسان احتمال دهد كه نماز قضائى دارد يا نمازهائى را كه خوانده صحيح نبوده، خوب است قضاى آنهارا به جا آورد.
(مسأله 1080) در قضاى نمازهاى يوميّه ترتيب لازم نيست ـ مگر در نمازهائى كه در اداى آنها ترتيب هست مثل نماز ظهر و عصر يا مغرب و عشا از يك روز ـ اگرچه بهتر مراعات ترتيب است.
(مسأله 1081) كسى كه مثلاً چند نماز صبح يا چند نماز ظهر از او قضا شده و شماره آنها را نمى داند يا فراموش كرده مثلاً نمى داند كه سه يا چهار يا پنج نماز بوده، چنانچه مقدار كمتر را بخواند كافى است. ولى بهتر اين است كه به قدرى نماز بخواند كه يقين كند تمام آنها را خوانده است مثلاً اگر فراموش كرده كه چند نماز صبح از او قضا شده است و يقين دارد كه بيشتر از ده تا نبوده، احتياطاً ده نماز صبح بخواند.
(مسأله 1082) كسى كه فقط يك نماز قضا از روزهاى پيش دارد، احتياط واجب آن است اوّل آن را بخواند بعد مشغول نماز آن روز شود. و نيز اگر از روزهاى پيش نماز قضا ندارد ولى يك نماز يا بيشتر از همان روز از او قضا شده است، احتياط واجب آن است كه نماز قضاى آن

290
روز را پيش از نماز ادا بخواند مگر اينكه وقت تنگ باشد در اين صورت فقط نماز ادا بخواند.
(مسأله 1083) اگر در بين نماز يادش بيايد كه يك نماز يا بيشتر از همان روز از او قضا شده، يا فقط يك نماز قضا از روزهاى پيش دارد چنانچه وقت وسعت دارد و ممكن است نيّت را به نماز قضا برگرداند مثلاً اگر در نماز ظهر پيش از ركوع ركعت سوم يادش بيايد كه نماز صبح آن روز قضا شده در صورتى كه وقت نماز ظهر تنگ نباشد، نيّت را به نماز صبح برگرداند و آن را دو ركعتى تمام كند بعد ظهر را بخواند، ولى اگر وقت تنگ است يا نمى تواند نيّت را به نماز قضا برگرداند مثلاً در ركوع ركعت سوم نماز ظهر يادش بيايد كه نماز صبح را نخوانده، چون اگر بخواهد نيّت نماز صبح كند يك ركوع كه ركن است زياد مى شود، نبايد نيّت را به قضاى صبح برگرداند.
(مسأله 1084) نماز قضا را با جماعت مى شود خواند، به شرط اين كه نماز قضاء بر ذمّه امام قطعى باشد چه نماز امام جماعت ادا باشد يا قضا و لازم نيست هر دو يك نماز را بخوانند مثلاً اگر نماز قضاى صبح را با نماز ظهر يا عصر امام بخواند اشكال ندارد.
(مسأله 1085) مستحب است بچه مميز را يعنى بچه اى كه خوب و بد را مى فهمد به نماز خواندن و عبادت هاى ديگر عادت دهند.

نماز قضاى پدر و مادر

(مسأله 1086) اگر پدر و بنابر احتياط مادر نماز خود را به جا نياورده باشند، و مى توانسته اند قضا كنند، بر پسر بزرگترشان كه پس از فوت آنها در حال حيات است واجب است كه بعد از مرگشان به جا آورد، يا براى آنها اجير بگيرد.
(مسأله 1087) اگر پسر بزرگتر شك دارد كه پدر نماز و روزه قضا داشته يا نه; چيزى بر او واجب نيست.
(مسأله 1088) اگر پسر بزرگتر بداند كه پدرش نماز قضا داشته و شك كند كه به جا آورده يا نه، بنابر احتياط واجب بايد قضا نمايد.

291
(مسأله 1089) اگر معلوم نباشد كه پسر بزرگتر كدام است، قضاى نماز و روزه پدر بر هيچ كدام از پسرها واجب نيست. ولى احتياط مستحب آن است. كه نماز و روزه او را بين خودشان قسمت كنند، يا براى انجام آن قرعه بزنند.
(مسأله 1090) اگر ميت وصيت كرده باشد كه براى نماز و روزه او اجير بگيرند بعد از آنكه اجير، نماز و روزه او را به طور صحيح به جا آورد; بر پسر بزرگتر چيزى واجب نيست.
(مسأله 1091) اگر پسر بزرگتر بخواهد نماز پدر را بخواند، بايد به تكليف خود عمل كند. مثلاً قضاى نماز صبح و مغرب و عشاء مادرش بلند بخواند.
(مسأله 1092) كسى كه خودش نماز و روزه قضا دارد، اگر نماز و روزه پدر هم بر او واجب شود; هر كدام را اول به جا آورد صحيح است.
(مسأله 1093) اگر پسر بزرگتر موقع مرگ پدر نابالغ يا ديوانه باشد وقتى كه بالغ شد يا عاقل گرديد، بايد نماز و روزه پدر را قضا نمايد و چنانچه پيش از بالغ شدن يا عاقل شدن بميرد، پسر دوم بنابر احتياط واجب، بايد به جا آورد.
(مسأله 1094) اگر پسر بزرگتر پيش از آنكه نماز و روزه پدر را قضا كند بميرد; بر پسر دوم چيزى واجب نيست.

نماز جماعت

(مسأله 1095) مستحب است نمازهاى واجب خصوصاً نمازهاى يوميه را به جماعت بخوانند و در نماز صبح و مغرب و عشا، خصوصاً براى همسايه مسجد و كسى كه صداى اذان مسجد را مى شنود بيشتر سفارش شده است.
(مسأله 1096) در روايتى وارد شده است كه اگر يك نفر به امام جماعت اقتدا كند، هر ركعت از نماز آنان ثواب صد و پنجاه نماز دارد و اگر دو نفر اقتدا كنند هر ركعتى ثواب ششصد نماز دارد و هر چه بيشتر شوند ثواب نمازشان بيشتر مى شود تا بده نفر برسند و عده آنان كه از ده گذشت، اگر تمام آسمان ها كاغذ و درياها مركب و درخت ها قلم و جن و انس و ملائكه

292
نويسنده شوند; نمى توانند ثواب يك ركعت آن را بنويسند.
(مسأله 1097) حاضر نشدن به نماز جماعت از روى بى اعتنائى جايز نيست و سزاوار نيست كه انسان بدون عذر نماز جماعت را ترك كند.
(مسأله 1098) مستحب است انسان صبر كند كه نماز را به جماعت بخواند و نماز جماعت از نماز اول وقت كه فرادى يعنى تنها خوانده شود بهتر است. و نيز نماز جماعتى را كه مختصر بخوانند از نماز فرادى كه آن را طول بدهند بهتر مى باشد.
(مسأله 1099) وقتى كه جماعت بر پا مى شود مستحب است كسى كه نمازش را فرادى خوانده دوباره با جماعت بخواند. و اگر بعد بفهمد كه نماز اولش باطل بوده; نماز دوم او كافيست.
(مسأله 1100) نماز عيد فطر و قربان را در زمان غيبت امام(عليه السلام) مى توان با جماعت خواند و نمازهاى مستحبى را هم نمى شود به جماعت خواند، مگر نماز استسقاء كه براى آمدن باران مى خوانند.
(مسأله 1101) موقعى كه امام جماعت نماز يوميه مى خواند، هر كدام از نمازهاى يوميه را مى شود به او اقتدا كرد ولى اگر نماز يوميه اش را احتياطاً دوباره مى خواند، فقط در صورتى كه مأموم احتياطش با امام يكى باشد مى تواند به او اقتدا كند.
(مسأله 1102) اگر امام جماعت، قضاى نماز يوميه خود را مى خواند; مى شود به او اقتدا كرد و همچنين اگر نماز قضاى كسى را مى خواند كه نماز از او به طور قطعى فوت شده است.
(مسأله 1103) اگر انسان نداند نمازى را كه امام مى خواند نماز واجب يوميه است يا نماز مستحب، نمى تواند به او اقتدا كند.

293

 

شرائط نماز جماعت

در نماز جماعت چند چيز بايد رعايت شود:

اول: نبودن حايل

ميان امام و مأموم و همچنين ميان مأمومين نسبت به يكديگر بايد
چيزى كه مانع است نباشد حتى مانند حايل شيشه اى. اگر مأموم زن باشد
حايل ميان او و مردم مانع ندارد.
(مسأله 1104) هر گاه محراب در درون ديوار مسجد باشد، و امام در آن قرار گيرد نماز كسانى كه پشت سر امام هستند و او را مى بينند صحيح است ولى نماز كسانى كه در دو طرف صف قرار دارند و امام را نمى بينند اشكال دارد. ولى صف هاى طولانى كه پشت سر فردى يا افرادى كه امام را مى بينند قرار دارد صحيح است، هر چند امام را نبينند.
(مسأله 1105) اگر صف هاى جماعت تا در مسجد برسد، كسى كه در صحن مسجد مقابل در پشت صف ايستاده نمازش صحيح است و نيز نماز كسانى كه پشت سر او اقتدا مى كنند صحيح مى باشد; ولى نماز كسانى كه دو طرف او ايستاده اند و صف جلو را نمى بينند اشكال دارد.
(مسأله 1106) كسى كه پشت ستون ايستاده، اگر از طرف راست يا چپ به واسطه مأموم ديگر به امام متصل باشد و صف جلوتر را مى بيند نماز او صحيح است.

دوم: بلند نبودن محل ايستادن امام

(مسأله 1107) جاى ايستادن امام نبايد از جاى مأموم از يك وجب بلندتر باشد.
(مسأله 1108) اگر جاى مأموم بلندتر از جاى امام باشد در صورتى كه بلندى به مقدار متعارف زمان قديم باشد مثل آنكه امام در صحن مسجد و مأموم در پشت بام بايستد اشكال ندارد ولى اگر مثل ساختمان هاى چند طبقه اين زمان باشد كه از جماعت دور است اشكال دارد.

294

سوم: نبودن فاصله ميان مأمومين

(مسأله 1109) اگر بين كسانى كه در يك صف ايستاده اند بچه اى باشد مى توانند اقتدا كنند.
(مسأله 1110) بعد از تكبير امام، اگر صف جلو آماده نماز و تكبير گفتن آنان نزديك باشد كسى كه در صف بعد ايستاده، مى تواند تكبير بگويد. ولى احتياط مستحب آن است كه صبر كند تا تكبير صف جلو تمام شود.
(مسأله 1111) اگر بداند نماز يك صف از صف هاى جلو باطل است، در صف هاى بعد نمى تواند اقتدا كند، ولى اگر نداند نماز آنان صحيح است يا نه، مى تواند اقتدا نمايد.
(مسأله 1112) اگر مأموم بعد از نماز بفهمد كه امام عادل نبوده، يا به جهتى نمازش باطل بوده، مثلاً بى وضو نماز خوانده، ولى مأموم كليه واجبات نماز جز قرائت را انجام داده باشد نمازش صحيح است.
(مسأله 1113) اگر در بين نماز شك كند كه اقتدا كرده يا نه، چنانچه خود را در حالى ديد و اطمينان پيدا كند كه اقتدا كرده است نماز را به جماعت تمام كند و در غير اين صورت احتياط آن است كه نماز به جماعت تمام و دو مرتبه به طور فرادى بخواند.
(مسأله 1114) انسان در بين نماز جماعت، بدون عذر نمى تواند نيت فرادى كند خواه از اول قصد فرادى داشته باشد يا نه.
(مسأله 1115) اگر مأموم به واسطه عذرى بعد از حمد و سوره امام نيت فرادى كند لازم نيست حمد و سوره را بخواند، ولى اگر پيش از تمام شدن حمد و سوره نيت فرادى نمايد، بايد مقدارى را كه امام نخوانده، بخواند.
(مسأله 1116) اگر در بين نماز جماعت به خاطر عذرى نيت فرادى نمايد، بنابر احتياط واجب نبايد دوباره نيت جماعت كند. و اگر در ركعت اوّل يا دوم مردد شود كه نيّت فرادى كند يا نه و بعد تصميم بگيرد نماز را با جماعت تمام كند، نماز او اشكال دارد.
(مسأله 1117) اگر موقعى كه امام در ركوع است اقتدا كند و به ركوع امام برسد، اگر چه ذكر

295
امام تمام شده باشد; نمازش به طور جماعت صحيح است و يك ركعت حساب مى شود. اما اگر به مقدار ركوع خم شود و به ركوع امام نرسد نماز را به نيت فرادى تمام كند و احتياطاً دوباره بخواند.
(مسأله 1118) اگر موقعى كه امام در ركوع است اقتدا كند و به مقدار ركوع خم شود و شك كند كه به ركوع امام رسيده يا نه، نمازش را به نيّت فرادى تمام كند و دوباره بخواند.

چهارم: مأموم جلوتر از امام نايستد

(مسأله 1119) مأموم نبايد جلوتر از امام بايستد و احتياط اين است كه مساوى نباشد بلكه كمى عقب تر بايستد.
(مسأله 1120) در نماز جماعت بايد بين مأموم و امام پرده و مانند آن كه پشت آن ديده نمى شود فاصله نباشد و همچنين است بين انسان و مأموم ديگرى كه انسان به واسطه او به امام متصل شده است، ولى اگر امام مرد و مأموم زن باشد; چنانچه بين آن زن و امام يا بين آن زن و مأموم ديگرى كه مرد است و زن به واسطه او به امام متصل شده است پرده و مانند آن باشد اشكال ندارد.
(مسأله 1121) اگر در نماز، بين مأموم و امام يا بين مأموم و كسى كه مأموم به واسطه او به امام متصل است بيشتر از يك قدم بلند فاصله پيدا شود نمازش قهراً فُرادى مى شود و صحيح است.
(مسأله 1122) اگر نماز همه كسانى كه در صف جلو هستند تمام شود; يا همه نيت فرادى نمايند، نماز صف بعد فرادى مى شود و بهتر است قصد فرادى نيز كنند.
(مسأله 1123) اگر در ركعت دوم اقتدا كند، قنوت و تشهد را با امام مى خواند و احتياط آن است كه موقع خواندن تشهد نيم خيز بنشيند يعنى انگشتان دست و سينه پا را بزمين بگذارد و زانوها را بلند كند، و بايد بعد از تشهد با امام برخيزد و حمد و سوره را بخواند، و اگر براى سوره وقت ندارد، حمد را تمام كند و در ركوع يا سجده خود را به امام برساند و اگر مى داند كه به امام در ركوع نمى رسد نيت فرادى كند و نمازش صحيح است.

296
(مسأله 1124) اگر موقعى كه امام در ركعت دوم نماز چهار ركعتى است اقتدا كند; بايد در ركعت دوم نمازش كه ركعت سوم امام است بعد از دو سجده بنشيند و تشهد را به مقدار واجب بخواند و برخيزد و چنانچه براى گفتن سه مرتبه تسبيحات وقت ندارد، يك مرتبه بگويد و در ركوع خود را به امام برساند و اگر نرسيد نماز او فرادى مى شود.
(مسأله 1125) اگر امام در ركعت سوم يا چهارم باشد و مأموم بداند كه اگر اقتدا كند و حمد را بخواند به ركوع امام نمى رسد، بنا بر احتياط واجب بايد صبر كند تا امام به ركوع رود; بعد اقتدا نمايد.
(مسأله 1126) اگر در ركعت سوم يا چهارم امام اقتدا كند، بايد حمد و سوره را بخواند و اگر براى سوره وقت ندارد، بايد حمد را تمام كند و در ركوع خود را به امام برساند، ولى اگر در ركوع به امام نرسيد نماز او فرادى مى شود.
(مسأله 1127) كسى كه مى داند اگر سوره را بخواند در ركوع به امام نمى رسد، بايد سوره را نخواند ولى اگر خواند و به ركوع امام نرسيد نماز را به صورت فرادى تمام كند و دوباره بخواند.
(مسأله 1128) كسى كه اطمينان دارد كه اگر سوره را شروع كند يا تمام نمايد به ركوع امام مى رسد; احتياط واجب آن است كه سوره را شروع كند، يا اگر شروع كرده تمام نمايد.
(مسأله 1129) كسى كه يقين دارد، اگر سوره را بخواند به ركوع امام مى رسد، چنانچه سوره را بخواند و به ركوع نرسد نماز را به صورت فرادى تمام كند و دوباره بخواند.
(مسأله 1130) اگر امام ايستاده باشد و مأموم نداند كه در كدام ركعت است مى تواند اقتدا كند، ولى بايد حمد و سوره را به قصد قربت بخواند و اگرچه بعد بفهمد كه امام در ركعت اول يا دوم بوده، نمازش صحيح است.
(مسأله 1131) اگر به خيال اينكه امام در ركعت اول يا دوم است، حمد و سوره نخواند و بعد از ركوع بفهمد كه در ركعت سوم يا چهارم بوده، نمازش صحيح است. ولى اگر پيش از ركوع بفهمد; بايد حمد و سوره را بخواند و اگر وقت ندارد، فقط حمد را بخواند و در ركوع خود را به امام برساند و اگر در ركوع نرسيد قصد فرادى كند.

297
(مسأله 1132) اگر به خيال اينكه امام در ركعت سوم يا چهارم است حمد و سوره بخواند و پيش از ركوع يا بعد از آن بفهمد كه در ركعت اول يا دوم بوده، نمازش صحيح است.
(مسأله 1133) اگر موقعى كه مشغول نماز مستحبى است جماعت بر پا شود، چنانچه اطمينان ندارد كه اگر نماز را تمام كند به جماعت برسد، مستحب است نماز را رها كند و مشغول نماز جماعت شود. بلكه اگر اطمينان نداشته باشد كه به ركعت اول برسد مستحب است به همين دستور رفتار نمايد.
(مسأله 1134) اگر موقعى كه مشغول نماز سه ركعتى يا چهار ركعتى است جماعت بر
پا شود. چنانچه وارد ركعت، شده و اطمينان ندارد كه اگر نماز را تمام كند به جماعت
برسد، مستحب است به نيت نماز مستحبى نماز را دو ركعتى تمام كند و خود را به جماعت برساند.
(مسأله 1135) اگر نماز امام تمام شود و مأموم مشغول تشهد يا سلام اول باشد، لازم نيست فرادى كند.
(مسأله 1136) كسى كه يك ركعت از امام عقب مانده وقتى امام تشهد ركعت آخر را مى خواند نيم خيز بنشيند و صبر كند تا امام تشهد نماز را بگويد و بعد برخيزد.

شرائط امام جماعت

(مسأله 1137) امام جماعت بايد بالغ و عاقل و عادل و حلال زاده باشد و نماز را به طور صحيح بخواند ونيز اگر مأموم مرد است امام او هم بايد مرد باشد و اقتدا كردن بچه مميز كه خوب و بد را مى فهمد به بچه مميّز ديگر مانعى ندارد و احتياط مستحب آن است كه امام زن نيز مرد باشد.
(مسأله 1138) امامى را كه عادل مى دانسته، اگر شك كند به عدالت خود باقى است يا نه، مى تواند به او اقتدا نمايد.
(مسأله 1139) كسى كه ايستاده نماز مى خواند، نمى تواند به كسى كه نشسته يا خوابيده

298
نماز مى خواند اقتدا كند. و كسى كه نشسته نماز مى خواند، نمى تواند به كسى كه خوابيده نماز مى خواند، اقتدا نمايد.
(مسأله 1140) هر كس نماز خود را به سبب عذرى، ناقص مى خواند نمى تواند امام جماعت براى ديگران باشد مگر در يك مورد و آن اگر امام جماعت به واسطه عذرى با تيمم يا وضوى جبيره اى نماز بخواند، مى شود به او اقتد كرد.
(مسأله 1141) اگر امام مرضى دارد كه نمى تواند از بيرون آمدن بول و غائط خوددارى كند نمى شود به او اقتدا كرد.
(مسأله 1142) بنابر احتياط واجب كسى كه مرض خوره يا پيسى دارد، نبايد امام جماعت شود.

احكام جماعت

(مسأله 1143) موقعى كه مأموم نيت مى كند; بايد امام را معين نمايد. ولى دانستن اسم او لازم نيست، مثلاً اگر نيت كند اقتدا مى كنم به امام حاضر نمازش صحيح است.
(مسأله 1144) مأموم بايد غير از حمد و سوره همه چيز نماز را خودش بخواند، ولى اگر ركعت اول يا دوم او ركعت سوم يا چهارم امام باشد، بايد حمد و سوره را بخواند.
(مسأله 1145) اگر مأموم در ركعت اول و دوم نماز صبح و مغرب و عشا صداى حمد و سوره امام را بشنود، اگرچه كلمات را تشخيص ندهد، بايد حمد و سوره را نخواند و اگر صداى امام را نشنود مستحب است حمد و سوره بخواند ولى بايد آهسته بخواند و چنانچه سهواً بلند بخواند اشكال ندارد.
(مسأله 1146) اگر مأموم سهواً حمد و سوره بخواند، يا خيال كند صدائى را كه مى شنود صداى امام نيست و حمد و سوره بخواند و بعد بفهمد صداى امام بوده، نمازش صحيح است.
(مسأله 1147) اگر شك كند كه صداى امام را مى شنود يا نه، يا صدائى بشنود و نداند صداى امام است يا صداى كس ديگر بنابر احتياط حمد و سوره نخواند.

299
(مسأله 1148) مأموم بايد در ركعت اول و دوم نماز ظهر و عصر حمد و سوره نخواند و مستحب است به جاى آن ذكر بگويد.
(مسأله 1149) مأموم نبايد تكبيرة الاحرام را پيش از امام بگويد بلكه احتياط واجب آن است كه تا تكبير امام تمام نشده تكبير نگويد.
(مسأله 1150) اگر مأموم پيش از امام عمداً هم سلام دهد بايد قصد فرادى كند و نمازش صحيح است.
(مسأله 1151) اگر مأموم غير از تكبيرة الاحرام و سلام، چيزهاى ديگر نماز را پيش از امام بگويد اشكال ندارد. ولى اگر آنها را بشنود، احتياط مستحب آن است كه پيش از امام نگويد.
(مسأله 1152) مأموم بايد غير از آنچه در نماز خوانده مى شود، كارهاى ديگر آن، مانند ركوع و سجود را با امام يا كمى بعد از امام به جا آورد. و اگر عمداً پيش از امام يا مدتى بعد از امام انجام دهد، نماز او فرادى مى شود.
(مسأله 1153) اگر سهواً پيش از امام سر از ركوع بردارد، چنانچه امام در ركوع باشد، بايد به ركوع برگردد و با امام سر بردارد و در اين صورت زياد شدن ركوع كه ركن است نماز را باطل نمى كند ولى اگر به ركوع برگردد و پيش از آنكه به ركوع برسد، امام سر بردارد احتياط آن است كه نماز را تمام كند سپس اعاده نمايد.
(مسأله 1154) اگر اشتباهاً سر بردارد و ببيند امام در سجده است بايد به سجده برگردد.
(مسأله 1155) اگر اشتباهاً سر از ركوع يا سجده بردارد و سهواً يا به خيال اينكه به امام نمى رسد، به ركوع يا سجده نرود، نمازش صحيح است.
(مسأله 1156) اگر سهواً پيش از امام به ركوع رود و طورى باشد كه اگر سر بردارد به مقدارى از قرائت امام مى رسد، چنانچه سر بردارد و با امام به ركوع رود نمازش صحيح است.
(مسأله 1157) اگر سهواً پيش از امام به ركوع رود و طورى باشد كه اگر برگردد به چيزى از قرائت امام نمى رسد، بهتر است قصد فرادى كند.
(مسأله 1158) اگر پيش از امام به سجده رود، بهتر است قصد فرادى كند و اگر در اين

300
مسأله و مسأله پيش صبر كند تا امام به او برسد، يا سر بردارد و با امام به ركوع برود و يا سجده كند، دو مرتبه نماز خود را اعاده كند.
(مسأله 1159) اگر امام در ركعتى كه قنوت ندارد اشتباهاً قنوت بخواند، يا در ركعتى كه تشهد ندارد اشتباهاً مشغول خواندن تشهد شود مأموم نبايد قنوت و تشهد را بخواند ولى نمى تواند پيش از امام به ركوع رود، يا پيش از ايستادن امام بايستد بلكه بايد صبر كند تا قنوت و تشهد امام تمام شود و بقيه نماز را با او بخواند.

نماز آيات

(مسأله 1160) نماز آيات كه كيفيت آن بعداً گفته خواهد شد به واسطه چهار چيز واجب مى شود:
اول: گرفتن خورشيد.
دوم: گرفتن ماه اگرچه مقدار كمى از آنها گرفته شود و كسى هم از آن نترسد.
سوم: زلزله اگر چه كسى هم نترسد.
چهارم: رعد و برق و بادهاى سياه و سرخ و مانند اينها در صورتى كه بيشتر مردم بترسند. بايد براى اينها هم نماز آيات بخوانند.
(مسأله 1161) اگر از چيزهائى كه نماز آيات براى آنها واجب است بيشتر از يكى اتفاق بيفتد، انسان بايد براى هر يك از آنها يك نماز آيات بخواند، مثلاً اگر خورشيد بگيرد و زلزله هم بشود، بايد دو نماز آيات بخواند.
(مسأله 1162) كسى كه چند نماز آيات بر او واجب است، اگر همه آنها براى يك چيز بر او واجب شده باشد، مثلاً سه مرتبه خورشيد گرفته و نماز آنها را نخوانده است موقعى كه قضاى آنها را مى خواند، لازم نيست معين كند كه براى كدام دفعه آنها باشد و همچنين اگر چند نماز براى رعد و برق و بادهاى سياه و سرخ و مانند اينها بر او واجب شده باشد و امّا اگر نوع اسباب مختلف باشد براى آفتاب گرفتن و ماه گرفتن و زلزله، يا براى دو تاى اينها نمازهائى بر او

301
واجب شده باشد بنابر احتياط واجب; بايد موقع نيت، معين كند; نماز آياتى را كه مى خواند براى كدام يك آنها است.
(مسأله 1163) چيزهائى كه نماز آيات براى آنها واجب است، در هر شهرى اتفاق بيفتد، فقط مردم همان شهر بايد نماز آيات بخوانند و بر مردم جاهاى ديگر واجب نيست، ولى اگر مكان آنها به قدرى نزديك باشد كه با آن شهر يكى حساب شود، نماز آيات بر آنها هم واجب است.
(مسأله 1164) از وقتى كه خورشيد يا ماه شروع به گرفتن مى كند، انسان بايد نماز آيات را بخواند و وقت نماز تا باز شدن كامل باقى است.
(مسأله 1165) موقعى كه زلزله و رعد و برق و مانند اينها اتفاق مى افتد، انسان بايد فوراً نماز آيات را بخواند و اگر نخواند معصيت كرده و تا آخر عمر بر او واجب است و هر وقت بخواند ادا است.
(مسأله 1166) اگر بعد از باز شدن آفتاب يا ماه بفهمد كه تمام آن گرفته بوده، بايد قضاى نماز آيات را بخواند. ولى اگر بفهمد مقدارى از آن گرفته بوده قضا بر او واجب نيست.
(مسأله 1167) اگر عده اى بگويند كه خورشيد يا ماه گرفته است، چنانچه انسان از گفته آنان يقين پيدا نكند و نماز آيات نخواند و بعد معلوم شود راست گفته اند، در صورتى كه تمام خورشيد يا ماه گرفته باشد، بايد نماز آيات را بخواند.
(مسأله 1168) اگر انسان به گفته كسانى كه از روى قاعده علمى وقت گرفتن خورشيد و ماه را مى دانند، اطمينان پيدا كند كه خورشيد يا ماه گرفته، بايد نماز آيات را بخواند و نيز اگر بگويند فلان وقت خورشيد يا ماه مى گيرد و فلان مقدار طول مى كشد و انسان به گفته آنان اطمينان پيدا كند; بايد به حرف آنان عمل نمايد، مثلاً اگر بگويند آفتاب فلان ساعت شروع به باز شدن مى كند; بايد نماز را تا آن وقت تأخير نيندازد.
(مسأله 1169) اگر بفهمد نماز آياتى كه خوانده باطل بوده، بايد دوباره بخواند و اگر وقت گذشته قضا نمايد.

302
(مسأله 1170) اگر در وقت نماز يوميه نماز آيات هم بر انسان واجب شود، چنانچه براى هر دو نماز وقت دارد، هر كدام را اول بخواند اشكال ندارد. و اگر وقت يكى از آن دو تنگ باشد; بايد اول آن را بخواند. و اگر وقت هر دو تنگ باشد، بايد اول نماز يوميه را بخواند.
(مسأله 1171) اگر در بين نماز يوميه بفهمد كه وقت نماز آيات تنگ است، چنانچه وقت نماز يوميه هم تنگ باشد، بايد آن را تمام كند بعد نماز آيات را بخواند. و اگر وقت نماز يوميه تنگ نباشد، بايد آن را بشكند و اول نماز آيات، بعد نماز يوميه را به جا آورد.
(مسأله 1172) اگر در بين نماز آيات بفهمد كه وقت نماز يوميه تنگ است، بايد نماز آيات را رها كند و مشغول نماز يوميه شود و بعد از آنكه نماز را تمام كرد پيش از انجام كارى كه نماز را به هم بزند، بقيّه نماز آيات را از همانجا كه رها كرده بخواند.
(مسأله 1173) اگر در حال حيض يا نفاس زن آفتاب يا ماه بگيرد و تا آخر مدتى كه خورشيد يا ماه باز مى شوند در حال حيض يا نفاس باشد; نماز آيات بر او واجب نيست و قضا هم ندارد.

كيفيت نماز آيات

(مسأله 1174) نماز آيات دو ركعت است و در هر ركعت پنج ركوع دارد و دستور آن اين است كه انسان بعد از نيت، تكبير بگويد و يك حمد و يك سوره تمام بخواند و به ركوع رود و سر از ركوع بردارد، دوباره يك حمد و يك سوره بخواند، باز به ركوع رود تا پنج مرتبه و بعد از بلند شدن از ركوع پنجم دو سجده نمايدو برخيزد و ركعت دوم را هم مثل ركعت اول به جا آورد و تشهد بخواند و سلام دهد.
(مسأله 1175) در نماز آيات ممكن است انسان بعد از نيت و تكبير و خواندن حمد، آيه هاى يك سوره را پنج قسمت كند و يك آيه يا بيشتر از آن را بخواند و به ركوع رود و سر بردارد و بدون اينكه حمد بخواند، قسمت دوم از همان سوره را بخواند و به ركوع رود و همين طور تا پيش از ركوع پنجم سوره را تمام نمايد، مثلاً به قصد سوره قل هو الله احد، بِسْمِ

303
اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحيم بگويد و به ركوع رود; بعد بايستد و بگويد: قُلْ هُوَ اللهُ اَحَدٌ دوباره به ركوع رود و بعد از ركوع بايستد و بگويد: اَللهُ الصَّمَدُ باز به ركوع رود و بايستد و بگويد: لَمْ يَلِدْ و لَمْ يوُلَدْ و برود به ركوع باز هم سر بردارد و بگويد: وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ كُفُواً اَحَد و بعد از آن به ركوع پنجم رود و بعد از سر برداشتن، دو سجده كند و ركعت دوم را هم مثل ركعت اول به جا آورد و بعداز سجده دوم تشهد بخواند و نماز را سلام دهد.
(مسأله 1176) اگر در يك ركعت از نماز آيات، پنج مرتبه حمد و سوره بخواند و در ركعت ديگر يك حمد بخواند و سوره را پنج قسمت كند مانعى ندارد.
(مسأله 1177) چيزهائى كه در نماز يوميه واجب و مستحب است، در نماز آيات هم واجب و مستحب مى باشد ولى در نماز آيات مستحب است به جاى اذان و اقامه سه مرتبه به قصد اميد ثواب بگويند الصلاة.
(مسأله 1178) مستحب است بعد از ركوع پنجم و دهم بگويد: سَمِعَ اللهُ لِمَنْ حَمِدَه و نيز پيش از هر ركوع و بعد از آن تكبير بگويد ولى بعد از ركوع پنجم و دهم گفتن تكبير مستحب نيست ولى براى رفتن به ركوع تكبير مستحب است.
(مسأله 1179) مستحب است پيش از ركوع دوم و چهارم و ششم و هشتم و دهم قنوت بخواند و اگر فقط يك قنوت پيش از ركوع دهم بخواند كافيست.
(مسأله 1180) اگر در نماز آيات شك كند كه چند ركعت خوانده و فكرش به جائى نرسد نماز باطل است.
(مسأله 1181) اگر شك كند كه در ركوع آخر ركعت اول است يا در ركوع اول ركعت دوم و فكرش به جائى نرسد، نماز باطل است. ولى اگر مثلاً شك كند كه چهار ركوع كرده يا پنج ركوع، چنانچه به سجده نرسيده، بايد ركوعى را كه شك دارد به جا آورده يا نه; به جا آورد. و اگر به سجده رسيده است، بايد به شك خود اعتنا نكند.
(مسأله 1182) هر يك از ركوع هاى نماز آيات ركن است كه اگر عمداً يا اشتباهاً كم يا زياد شود نماز باطل است.

304

 

احكام نماز جمعه

نماز جمعه عبادتى است كه در شرايط خاصى انجام مى گيرد وداراى فضيلت زيادى مى باشد و در قرآن مجيد مى فرمايد:«مؤمنان هر موقع صداى مؤذن را شنيدند كارهاى ديگر را ترك كنندو به سوى نمازجمعه حركت كنند.(1)
(مسأله 1183) در صورتى كه نمازجمعه با شرايطى كه دارد اقامه شود احتياط واجب آن است كه در آن شركت كنند و خواندن نماز ظهر در وقت امكان حضور در نماز جمعه بر خلاف احتياط است.
(مسأله 1184) در يك نقطه نمى توان دو نماز جمعه خواند بلكه بايد بين دو نماز جمعه يك فرسخ يا بيشتر فاصله باشد.
(مسأله 1185) كمترين عدد براى انعقاد نمازجمعه پنج نفر است كه يكى از آنها امام مى باشد.
(مسأله 1186) مسافر مى تواند در نمازجمعه شركت كند و اگر نماز جمعه خواند نماز ظهر ازاو ساقط است ولى هرگاه مجموع پنج نفر مسافر باشند نمى توانند نمازجمعه تشكيل دهند بلكه بايد نمازظهر بخوانند، مگر اين كه قصد اقامه كنند در اين صورت مى توانند نمازجمعه بخوانند.
(مسأله 1187) زنان مى توانند در نمازجمعه شركت كنند و نمازشان صحيح است امّا به تنهايى نمى توانند تشكيل نمازجمعه دهند، همچنان كه زن نمى تواند مكمل پنج نفر باشد.
(مسأله 1188) وقت نماز جمعه از اوّل ظهر است به مقدارى كه اذان و خطبه ها و نماز مطابق معمول انجام گيرد. از اين جهت نبايد خطبه ها را به قدرى طول داد كه از حدّ متعارف بيشتر باشد.
(مسأله 1189) احتياط واجب آن است كه خطبه ها پس از زوال آفتاب شروع شود.

1 . سوره جمعه آيه 9 .

305
(مسأله 1190) هرگاه قدرى از زوال بگذرد و شك كند آيا اين مقدار از وقت كه باقى است مى تواند جمعه با شرايطش انجام دهد يا نه احتياط آن است ظهر را انتخاب كند.
(مسأله 1191) هرگاه قبل از ركوع ركعت دوم به امام برسد، اقتدا كند و ركعت دوم را خود بخواند به شرط اينكه بداند وقت به اندازه اى هست كه مى تواند ركعت دوم آن را هم در وقت بخواند.
(مسأله 1192) نماز جمعه دو ركعت است و كيفيت آن مانند نماز صبح است ومستحب است كه حمد و سوره با صداى بلند خوانده شود و در ركعت اوّل بعد از حمد سوره جمعه و در ركعت دوم سوره منافقين را قرائت نمايد.
(مسأله 1193) نماز جمعه داراى دو قنوت است، قنوت اوّل قبل از ركوع ركعت اوّل و قنوت دوم بعد از ركوع ركعت دوم است.
(مسأله 1194) نماز جمعه داراى دو خطبه است كه مانند اصل نماز واجب است، و بايد هر دو خطبه توسط امام جمعه ايراد شود.
(مسأله 1195) واجب است امام پس از خطبه اوّل كمى بنشيند و سپس به خطبه دوم بپردازد.
(مسأله 1196) امام و مستمعان بايد در حال خطبه داراى طهارتى باشند كه براى نماز معتبر است.
(مسأله 1197) لازم است مؤمنان به خطبه ها گوش دهند و سكوت را انتخاب كنند و اگر گوش نكنند يا حرف بزنند كار خلافى انجام داده اند.
(مسأله 1198) لازم است خطبه ها به زبانى باشد كه مستمعان آن را بفهمند و اگر دو نوع مستمع داشته باشد برخى از مطالب را به دو زبان تكرار كند.
(مسأله 1199) شرايط وجوب نماز جمعه بر نمازگزاران:
نماز جمعه به كسى كه واجد شرايط ذيل است واجب مى شود:

306
1. بالغ، 2. عاقل، 3. مرد، 4. حاضر (نه مسافر)، 5. بينا، 6. سالم (نه بيمار)، 7. لنگ و شل نبوده، 8. پير و ناتوان نباشد.
ولى در عين حال گروهى كه نماز بر آنها واجب نيست اگر تحمل زحمت كنند و نمازجمعه بخوانند نماز جمعه آنها صحيح است.
(مسأله 1200) كليه شرايطى كه در امام جماعت معتبر است در امام جمعه نيز معتبر مى باشد.

نماز عيد فطر و قربان

(مسأله 1201) نماز عيد فطر و قربان در زمان حضور امام(عليه السلام) واجب است و بايد به جماعت خوانده شود و در زمان ما كه امام(عليه السلام) غائب است; مستحب مى باشد و مى شود به جماعت و فرادى خواند.
(مسأله 1202) وقت نماز عيد فطر و قربان از اول آفتاب روز عيد است تا ظهر.
(مسأله 1203) مستحب است نماز عيد قربان را بعد از بلند شدن آفتاب بخوانند و در عيد فطر مستحب است، بعد از بلند شدن آفتاب افطار كنند و زكات فطره را هم بدهند و يا كنار بگذارند بعد نماز عيد را بخوانند.
(مسأله 1204) نماز عيد فطر و قربان دو ركعت است كه در ركعت اول بعد از خواندن حمد و سوره; بايد پنج تكبير بگويد; و بعد از هر تكبير يك قنوت بخواند و بعد از قنوت پنجم تكبير ديگرى بگويد و به ركوع رود و دو سجده به جا آورد و برخيزد و در ركعت دوم چهار تكبير بگويد و بعد از هر تكبير قنوت بخواند و تكبير پنجم را بگويد و بركوع رود و بعد از ركوع دو سجده كند و تشهد بخواند و نماز را سلام دهد.
(مسأله 1205) در قنوت نماز عيد فطر و قربان هر دعا و ذكرى بخوانند كافيست ولى بهتر است اين دعا را به قصد اميد ثواب بخوانند:

307
«اَللَّهُمَّ اَهْلَ الْكِبْرياء وَالْعَظَمَةِ وَ اَهْلَ الْجُودِ والْجَبَروتِ وَ اَهْلَ الْعَفوِ وَالرَّحْمَةِ وَ اَهْلَ التَّقْوى وَالْمَغْفِرَةِ اَسْئَلُكَ بِحَقِّ هذَا الْيَوْمِ الَّذى جَعَلْتَهُ لِلْمُسْلِمينَ عيداً وَ لِمُحَمَّد صَّلى اللهُ عَلَيْهِ وَ آله ذُخْراً وَ شَرَفاً وَ كَرامَةً وَ مَزِيداً اَن تُصَلِّىَ عَلى مُحَمَّد و آلِ محمّد وَ اَنْ تُدْخِلَنِى فى كُلِّ خَيْر اَدْخَلْتَ فيه مُحَمَّداً وَ آلَ مُحَمَّد وَ اَن تُخْرِجَنى مِنْ كُلِّ سُوء اَخْرَجْتَ مِنْهُ مُحَمَّداً وَ آلَ مُحَمَّد صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَ عَلَيْهِمْ اَللَّهُمَّ اِنّى اَسْئَلُكَ خَيْرَ ما سَئَلكَ بِه عِبادُكَ الصّالِحُونَ وَ اَعُوذُبِكَ مِمَّا اسْتَعاذَ مِنْهُ عِبادُكَ الْمُخْلَصُونَ.
(مسأله 1206) مستحب است در نماز عيد فطر و قربان قرائت را بلند بخواند.
(مسأله 1207) نماز عيد سوره مخصوصى ندارد ولى بهتر است كه در ركعت اول آن سوره شمس (سوره 91) و در ركعت دوم سوره غاشيه (سوره 88) را بخوانند يا در ركعت اول سوره سبح اسم (سوره 87) و در ركعت دوم سوره شمس را بخوانند.
(مسأله 1208) مستحب است روز عيد فطر قبل از نماز عيد، به خرما افطار كند و در عيد قربان از گوشت قربانى بعد از نماز قدرى بخورد.
(مسأله 1209) مستحب است پيش از نماز عيد غسل كند و دعاهائى كه پيش از نماز و بعد از آن در كتاب هاى دعا ذكر شده به اميد ثواب بخواند.
(مسأله 1210) مستحب است در نماز عيد بر زمين سجده كنند و در حال گفتن تكبيرها دستها را بلند كنند و نماز را بلند بخوانند.
(مسأله 1211) بعداز نماز مغرب و عشاء شب عيد فطر و بعد از نماز صبح و ظهر و عصر روز عيد و نيز بعد از نماز عيد فطر مستحب است اين تكبيرها را بگويد: اَللهُ اَكْبَر اللهُ اَكْبَرُ لا اِلهَ اِلاَّ اللهُ وَاللهُ اَكْبَرُ اَللهُ اَكْبَرُ وَ للهِ الْحَمْدُ اَللهُ اَكْبَرُ عَلى ما هَدانا.
(مسأله 1212) مستحب است انسان در عيد قربان بعد از ده نماز كه اول آنها نماز ظهر روز عيد و آخر آنها نماز صبح روز دوازدهم است تكبيرهائى را كه در مسأله پيش گفته شد بگويد و بعد از آن بگويد: اَللهُ اَكْبَرُ عَلى ما رزَقَنا مِنْ بَهِيمَةِ الأنْعامِ وَالْحَمْدُ للهِ عَلى ما اَبْلانا ولى اگر

308
عيد قربان را در منى باشد، مستحب است بعد از پانزده نماز كه اول آنها نماز ظهر روز عيد و آخر آنها نماز صبح روز سيزدهم ذى حجه است; اين تكبيرها را بگويد.
(مسأله 1213) مكروه است نماز عيد را زير سقف بخواند.
(مسأله 1214) اگر در تكبيرهاى نماز و قنوت هاى آن شك كند و از محل آن تجاوز نكرده باشد بنابر اقل بگذارد و اگر بعد معلوم شد كه گفته بوده اشكال ندارد.
(مسأله 1215) اگر قرائت يا تكبيرات يا قنوت ها را فراموش كند و بعد از رفتن به ركوع بفهمد نمازش صحيح است.
(مسأله 1216) اگر ركوع يا دو سجده يا تكبيرة الاحرام را فراموش كند نمازش باطل مى شود.
(مسأله 1217) اگر در نماز عيد يك سجده ياتشهد را فراموش كند، احتياط واجب آن است كه بعد از نماز آن را به جا آورد. و اگر كارى كند كه براى آن سجده سهو در نمازهاى يوميه لازم است احتياط واجب آن است كه بعد از نماز رجاءاً دو سجده سهو براى آن بنمايد.

اجير گرفتن براى نماز

(مسأله 1218) بعد از مرگ انسان، مى شود براى نماز و عبادت هاى ديگر او كه در زندگى به جا نياورده، ديگرى را اجير كنند يعنى به او مزد دهند كه آنها را به جا آورد. و اگر كسى بدون مزد هم آنها را انجام دهد صحيح است.
(مسأله 1219) انسان مى تواند براى بعضى از كارهاى مستحبى مثل زيارت قبر پيغمبر و امامان(عليهم السلام) از طرف زندگان اجير شود، و نيز مى تواند كار مستحبى را انجام دهد و ثواب آن را براى مردگان يا زندگان هديه نمايد.
(مسأله 1220) كسى كه براى نماز قضاى ميت اجير شده، بايد مسائل نماز را بداند.
(مسأله 1221) اجير بايد موقع نيّت، ميّت را معين نمايد. و لازم نيست اسم او را بداند،

309
پس اگر نيت كند از طرف كسى نماز مى خوانم كه براى او اجير شده ام كافيست.
(مسأله 1222) اجير بايد واجبات ميت را نيابتاً انجام دهد و عبادت هاى او را قضا نمايد.
(مسأله 1223) بايد كسى را اجير كنند كه اطمينان داشته باشند كه عمل را به طور صحيح انجام مى دهد.
(مسأله 1224) كسى كه ديگرى را براى نمازهاى ميّت اجير كرده; اگر بفهمد كه عمل را به جا نياورده. يا باطل انجام داده، بايد دوباره اجير بگيرد.
(مسأله 1225) هر گاه شك كند كه اجير عمل را انجام داده يا نه اگر بگويد انجام
داده ام، و مورد وثوق باشد، كافى است و اگر شك كند كه عمل او صحيح بوده يا نه، گرفتن اجير لازم
نيست.
(مسأله 1226) كسى را كه عذرى دارد و مثلاً نشسته نماز مى خواند نمى شود; براى نمازهاى ميّت اجير كرد، بلكه بنابر احتياط واجب بايد كسى را هم كه با تيمّم يا جبيره نماز مى خواند اجير نكنند.
(مسأله 1227) مرد براى زن و زن براى مرد مى تواند اجير شود و در بلند خواندن و آهسته خواندن نماز بايد به تكليف خود عمل نمايد.
(مسأله 1228) در قضاى نمازهاى ميّت آنجا كه در اداء آنها ترتيب شرط است مانند نماز ظهر و عصر يك روز به ترتيب خوانده شود.
(مسأله 1229) اگر با اجير شرط كنند كه عمل را به طور مخصوصى انجام دهد، بايد همانطور به جا آورد. و اگر شرط نكنند، بايد در آن عمل به تكليف خود رفتار نمايد و احتياط مستحب آن است كه از وظيفه خودش و ميّت هر كدام كه به احتياط نزديكتر است به آن عمل كند مثلاً اگر وظيفه ميّت گفتن سه مرتبه تسبيحات اربعه بوده و تكليف او يك مرتبه است، سه مرتبه بگويد.
(مسأله 1230) اگر با اجير شرط نكنند كه نماز را با چه مقدار از مستحبات آن بخواند، بايد

310
مقدارى از مستحبات نماز را كه معمول است به جا آورد.
(مسأله 1231) هر گاه اشخاص متعددى را براى نمازها اجير بگيرد بهتر است براى هر كدام آنها وقتى را معين نمايد مثلاً اگر با يكى از آنها قرار گذاشت كه از صبح تا ظهر نماز قضا بخواند، با ديگرى قرار بگذارد كه از ظهر تا شب بخواند.
(مسأله 1232) اگر كسى اجير شود كه مثلاً در مدت يكسال نمازهاى ميت را بخواند و پيش از تمام شدن سال بميرد، بايد براى نمازهائى كه مى دانند به جا نياورده ديگرى را اجير نمايند بلكه براى نمازهائى هم كه احتمال مى دهند به جا نياورده بايد بنابر احتياط واجب اجير بگيرند.
(مسأله 1233) كسى را كه براى نمازهاى ميّت اجير كرده اند، اگر پيش از تمام كردن نمازها بميرد و اجرت همه آنها را گرفته باشد، چنانچه شرط كرده باشند كه تمام نمازها را خودش بخواند; بايد اجرت مقدارى را كه نخوانده از مال او به ولى ميّت بدهند مثلاً اگر نصف آنها را نخوانده، بايد نصف پولى را كه گرفته از مال او به ولىّ ميّت بدهند و اگر شرط نكرده باشند; بايد ورثه نائب از مال او اجير بگيرند. اما اگر مال نداشته باشد بر ورثه او چيزى واجب نيست.

311
(4)

احكام روزه

روزه آن است كه انسان براى انجام فرمان خداوند عالم، از اذان صبح تا مغرب از چيزهائى كه روزه را باطل مى كند و شرح آنها بعداً گفته مى شود، خوددارى نمايد.

نيّت

(مسأله 1234) لازم نيست انسان نيّت روزه را از قلب خود بگذراند; يا مثلاً بگويد فردا را روزه مى گيرم، بلكه همين قدر كه براى انجام فرمان خداوند عالم از اذان صبح تا مغرب كارى كه روزه را باطل مى كند انجام ندهد، كافى است و براى آن كه يقين كند تمام اين مدت را روزه بوده، بايد مقدارى پيش از اذان صبح و مق